خونِ کاوه می‌جوشد از رگ‌های ایران

خونِ کاوه می‌جوشد از رگ‌های ایران

مارها بر شانه‌های ضحاک، معز جوانان ما را می‌درند، سرشان را بالای دار می‌برند و تنشان را می‌سوزانند. اگر فریدون، افسانه‌ای در تاریخ ماست، امروز درفشِ کاوه‌های آهنگر بلند شده است تا داد خواهی این بی‌داد را داد بزنند.

امروز، همین امروز که در دنیای صفر و یک، ترند و هشتگ و توییتر، چاره‌ی سر ندادن اما بر سر دادن است. امروز ملت‌های آزاده‌ی ایران، با هر دیدگاهی، از کشتارگاه رژیم ملقب به قوه‌ی قضاییه جمهوری اسلامی، درخواست اعدام نکردن سر دادن. در این دنیای صفر و یک که می‌گویند بات و ربات دارد، این ملت فراموش نکردند که دیگر ظالمانِ تاریخ می‌گفتند نوار و رادیو بالای پشت بام پخش می‌کنند.

a collection of three portraits of three Iranian prisoners: Amir-Hossein Moradi, Mohammad Rajabi, and Saeed Tamjidi
امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و محمد رجبی سه کاوه‌ی محکوم به مرگ

آری، دو رژیم که استبداد را پیشه، از ملت دوری و حقوق آن‌ها را نادیده می‌گرفتند/می‌گیرند، مانند هر رژیمِ استبدادی سر در برف کرده‌اند و خیالِ خام خود را خیال‌بافی می‌کنند. رویایی در سر دارند که پس از سال‌ها کشتار و فریب، همچنان بخشی از ملت را افسون کرده تا به ادامه‌ی سوزاندن، دار زدن و خوردنِ مغز جوانان وطن ادامه دهند.

این بار دیگر ملت در دنیای سینه به سینه، پوست و قلم، نامه و روزنامه، ضبط و نوار کاست زندگی نمی‌کنند. آن‌ها که نخواستند هزینه‌ی بیشمار بدهند و البته فریب دروغ‌ها را خوردند و یا افسونِ افسانه‌ی ابلیس شدند، هر روز بیدار و بیدارتر می‌شوند و برای رزمی جانانه که نمی‌خواستند آماده می‌شوند.

درست است مارهای ضحاک هر روز مغز جوانان ما را می‌خورند اما این دورانِ سحر و نیرنگ به سر آمده و هر روز موجِ آگاهی چون سرریزِ بندی در رگ‌های هم‌میهنان می‌جوشد. دیری نمی‌پاید که دماوند بندخانه‌ی ضحاکان دوران خواهد شد.

پیوست به پست: اختلال در اینترنت ایران در پی جهانی شدن طوفان توییتری #اعدام_نکنید

As a matter of act

As a matter of act

It’s a week after the death of George Floyd, but the backlash still lashes US: streets with protesters and tear gas; many businesses on fire or looting.

Here in the North, some Canadian took action and went out to show their solidary and address the same issue coast to coast to coast yesterday. In Montreal, police used tear gas, but in Vancouver, it was almost peaceful. Today, I went downtown and I see the signs that they are left over around the Vancouver Art Gallery.

While I was photographing, a wind gust flew some of the signs. When I tried to put some of them back, I asked myself: am I acting now? Then I saw a sign wrote, “I cant breathe”, which refers to the last words of George Floyd. I left that on the sidewalk and sat in front of it to capture that with a person who walks by. A metaphorical picture to show someone who is a bystander as the moment of Mr. Floyd has died.

While I was capturing some shots, a white girl, with a heart icon tattoo on her hand, stopped and took the sign to put it back. She saw another one and grabbed that as well. Then a black boy on a bike stopped and grabbed another one and passed to her to put it back. This was in the opposite of my purpose of shooting.

The moment reminds me of a great article by Zeno Franco and Philip Zimbardo titled “The Banality of Heroism“.

a long shot of signs laid-off on the side walk of Vancouver Art Gallery.
Signs laid-off on the King Edward VII Fountain wrote "white silence costs lives".
A person in black walk by a sign on a sidewalk wrote "I can't breathe".
A person in gray grabbing a sign on a sidewalk wrote, "I cant breathe".
A person in gray while holding a sign, grabbing another one wrote, "Black lives matter".
A person in gray with a man on a bike in a long shot outing a sign on a sidewalk.
A vertical long shot of a sidewalk with signs on the ground.
الان (30)

الان (30)

الان ساعت دوازده و چهل دقیقه صبح چهارشنبه به ساعت اقیانوس آرام هست در حالی که ساعت به وقت تهران دوازده و ده دقیقه شب هست. خیلی حس عجیبی‌ه که در طرف مقابل کره به نسبت جغرافیای زادگاهت باشی. اونا وارد روز تازه شدن و دارن می‌خوابن اما من تازه شروع کردم. شب بسیار طولانی داشتم که صرف نوشتن چند پست وبلاگی شد.

حالا که دولت داره بیمه بیکاری در این شرایط سخت بازار کار بخاطر کوید19 میده و نمی‌تونم کار مناسبی پیدا کنم، چه خوبه به کارهایی بپردازم که دوست دارم.  وقتی می‌خوام از علاقه‌مندی‌هام بگم، نوشتن رو به عنوان یک تفریح نام می‌برم. کاری که مدتی می‌شه به شکل مقاله یا داستان انجام ندادم و دلم خواست که مجموع پست‌های داستانی رو منتشر کنم.

برای همین دیشب، داستانی نوشتم که انگیزه‌اش از توییت یک کاربر اومد. از این دست داستان‌ها که از یک رویداد واقعی استفاده می‌کنم اما با تغییر شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها، محتوا و مفهومی رو می‌رسونم که هدف‌مند هست. جدی‌ترین اون‌ها پادکست قصه‌های درون بود که داستان به شکل مکتوب در وبلاگم منتشر می‌شد و در رادیو رنگین‌کمان صدای اون پخش شده. خیلی هم صمیمی بود که دوستش داشتم اما به دلایلی قطع شد.

این دوره از داستان‌گویی مجموعه داستان کوتاه خواهد شد که همگی به موضوعات همجنسگرایی می‌پردازن. پنج داستان با محوریت‌های فرد همجنسگرا با خانواده، جامعه و خویش که در وبلاگم یکجا منتشر خواهد شد. ممکنه بعضی از رویدادها تجربه یا مشاهده شخصیم باشه و بعضی روایت دوستان و یا افرادی که با اون‌ها به جهتی کار کردم. این‌ها رو در هم ریختم طوری که یک رویداد در سه داستان طرح میشه اما متوجه ارتباط بین دو داستان دیگه نمی‌شید. شاید هم دوستی احساس کنه بخشی از یک داستان رو می‌شناسه اما این به معنی واقعی بودن داستان نیست و بر اساس تخیلم داستان تمام خواهد شد.

خلاصه، خیلی هیجان‌زده‌ام برای این و انگار اون کاربر توییتری از خاکستر آتشی بلندم کرد که امروز باید بهتر عمل کنه. در کنترل هیجانم قوی‌ترم و می‌تونم صبر کنم تا داستان‌هام کامل و پخته‌تر بشن. به قول رادیو تلویزیون اینجا به گوش باشید (stay tune) که خبری در راه هست. چه بسا اگر واقعا خوب شد قصه‌های هویت دورن فصل دوم بشه.