As a matter of act

As a matter of act

It’s a week after the death of George Floyd, but the backlash still lashes US: streets with protesters and tear gas; many businesses on fire or looting.

Here in the North, some Canadian took action and went out to show their solidary and address the same issue coast to coast to coast yesterday. In Montreal, police used tear gas, but in Vancouver, it was almost peaceful. Today, I went downtown and I see the signs that they are left over around the Vancouver Art Gallery.

While I was photographing, a wind gust flew some of the signs. When I tried to put some of them back, I asked myself: am I acting now? Then I saw a sign wrote, “I cant breathe”, which refers to the last words of George Floyd. I left that on the sidewalk and sat in front of it to capture that with a person who walks by. A metaphorical picture to show someone who is a bystander as the moment of Mr. Floyd has died.

While I was capturing some shots, a white girl, with a heart icon tattoo on her hand, stopped and took the sign to put it back. She saw another one and grabbed that as well. Then a black boy on a bike stopped and grabbed another one and passed to her to put it back. This was in the opposite of my purpose of shooting.

The moment reminds me of a great article by Zeno Franco and Philip Zimbardo titled “The Banality of Heroism“.

a long shot of signs laid-off on the side walk of Vancouver Art Gallery.
Signs laid-off on the King Edward VII Fountain wrote "white silence costs lives".
A person in black walk by a sign on a sidewalk wrote "I can't breathe".
A person in gray grabbing a sign on a sidewalk wrote, "I cant breathe".
A person in gray while holding a sign, grabbing another one wrote, "Black lives matter".
A person in gray with a man on a bike in a long shot outing a sign on a sidewalk.
A vertical long shot of a sidewalk with signs on the ground.
الان (30)

الان (30)

الان ساعت دوازده و چهل دقیقه صبح چهارشنبه به ساعت اقیانوس آرام هست در حالی که ساعت به وقت تهران دوازده و ده دقیقه شب هست. خیلی حس عجیبی‌ه که در طرف مقابل کره به نسبت جغرافیای زادگاهت باشی. اونا وارد روز تازه شدن و دارن می‌خوابن اما من تازه شروع کردم. شب بسیار طولانی داشتم که صرف نوشتن چند پست وبلاگی شد.

حالا که دولت داره بیمه بیکاری در این شرایط سخت بازار کار بخاطر کوید19 میده و نمی‌تونم کار مناسبی پیدا کنم، چه خوبه به کارهایی بپردازم که دوست دارم.  وقتی می‌خوام از علاقه‌مندی‌هام بگم، نوشتن رو به عنوان یک تفریح نام می‌برم. کاری که مدتی می‌شه به شکل مقاله یا داستان انجام ندادم و دلم خواست که مجموع پست‌های داستانی رو منتشر کنم.

برای همین دیشب، داستانی نوشتم که انگیزه‌اش از توییت یک کاربر اومد. از این دست داستان‌ها که از یک رویداد واقعی استفاده می‌کنم اما با تغییر شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها، محتوا و مفهومی رو می‌رسونم که هدف‌مند هست. جدی‌ترین اون‌ها پادکست قصه‌های درون بود که داستان به شکل مکتوب در وبلاگم منتشر می‌شد و در رادیو رنگین‌کمان صدای اون پخش شده. خیلی هم صمیمی بود که دوستش داشتم اما به دلایلی قطع شد.

این دوره از داستان‌گویی مجموعه داستان کوتاه خواهد شد که همگی به موضوعات همجنسگرایی می‌پردازن. پنج داستان با محوریت‌های فرد همجنسگرا با خانواده، جامعه و خویش که در وبلاگم یکجا منتشر خواهد شد. ممکنه بعضی از رویدادها تجربه یا مشاهده شخصیم باشه و بعضی روایت دوستان و یا افرادی که با اون‌ها به جهتی کار کردم. این‌ها رو در هم ریختم طوری که یک رویداد در سه داستان طرح میشه اما متوجه ارتباط بین دو داستان دیگه نمی‌شید. شاید هم دوستی احساس کنه بخشی از یک داستان رو می‌شناسه اما این به معنی واقعی بودن داستان نیست و بر اساس تخیلم داستان تمام خواهد شد.

خلاصه، خیلی هیجان‌زده‌ام برای این و انگار اون کاربر توییتری از خاکستر آتشی بلندم کرد که امروز باید بهتر عمل کنه. در کنترل هیجانم قوی‌ترم و می‌تونم صبر کنم تا داستان‌هام کامل و پخته‌تر بشن. به قول رادیو تلویزیون اینجا به گوش باشید (stay tune) که خبری در راه هست. چه بسا اگر واقعا خوب شد قصه‌های هویت دورن فصل دوم بشه.

از آرزوهای ناتمام

از آرزوهای ناتمام

قبلا فکر می‌کردم اگر زبان انگلیسی یاد بگیرم می‌شینم مطالب زیادی رو ترجمه می‌کنم. از این نظر که یک سری مطالب خوب و مهمی برای جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی مفید و لازم هست. هرچقدر مقاله تولید و یا ترجمه شده بازم مسایلی هست که لازم داریم دربارش بنویسیم و ذخیره کنیم. بنظرم بهترین راه فایل پی‌دی‌اف هست و مجله کاغذی که البته در ایران فعلا کاربردی نداره و تنها می‌تونیم برای نگه داشتن آرشیو در یک کتابخانه فیزیکی نگه داریم. با این خیال هفته پیش شروع کردم به ترجمه یک متن ترانه و تولید یک پست معرفی فیلم که زهی خیال باطل.

هیچ وقت فکر نمی‌کردم ترجمه اینقدر سخت باشه. شاید برای این که برای اولین بار سراغ متن یک ترانه رفتم. البته هنوز انگلیسی‌ام  در حدی که بدون گیر کردن و مثل بلبل بنویسم و یا حرف بزنم نیست. چند اشکال دارم که ازش با خبرم و متاسفانه به دلایلی نسبت بهش بی‌تفاوت بودم. بذارید از سختیش یک مثال بزنم.

در ترانه «I’m Gonna) Love Me Again)» از التون جان، مصرع سوم میگه «Threw my spare change in the wishing well». نیم ساعت طول کشید تا با جستجو کلمه به کلمه و اصطلاح به اصطلاح بفهمم چی شد ولی این نیم‌بیت اصلا به مصراع قبلش ربطی نداره: «Oh, the joke was never hard to tell». در مصراع اول تا جایی که فهمیدم می‌گه «اوه، گفتن جوکه هرگز سخت نبود» و بعد در نیم‌بیت بعدی می‌گه «پول خورده‌هام رو به حوض آرزوها بریز». اصلا کیفیت ترجمه نیم‌بیت دومی به اولی نمی‌خوره. نشستم پای مصاحبه‌های التون جان وتارون اجرتون، چیزی درباره این بخش نگفتند. چطور می‌شه اولش بگی: گفتن این جک (جکه) اصلا سخت نبود بعد بخوای برات نذر کنن تو «ویشینگ ول»؟

بعد هم در منطقه و شهر ما مساله این کوید نوزده پیش اومد یا همون ویروس کرونا که مجبور شدم ساعت‌های زیادی کار کنم. این هفته مغازه رو بستیم. تا هفته دیگه هم به استان بریتیش کلمبیا (بی‌سی) مهاجرت می‌کنم. البته که در این شرایط تصمیمی انتقاد برانگیز هست اما مدت‌هاست تحقیق کردم و از این شهر و منطقه و تصمیم درس خوندن در کالجِ مزخرفِ نیاگارا خسته شدم.

آدمی ویژگی‌های متفاوتی داره و از جمله ویژگی‌هام ظلم گریزی و ستیزه‌جویی با سلطه‌گری‌ست. نمی‌تونم بشینم و ببینم یک پروفسورِ سفید هدایت یک مشت جوجه محصلِ سفیدِ روستایی رو به دست بگیره و از کمبود آگاهی اون‌ها (برامده از کم‌سوادی خانواده‌هاشون) سو استفاده کنه تا منو «بولی» کنه. از بس خسته بودم نجنگیدم اما همونجا تمومش کردم. فقط این نبود که. تو فروشگاه زنجیره‌ای «racial profiling» شدم. تو کافی شاپِ کافه‌ترایا کالج، با یک جوکِ نژادپرستانه به عنوان تروریست خطاب شدم. برای چی بمونم تو این منطقه مزخرف؟

برگشتن به تورنتو هم سخت هست. مردمان اونجا بسیار پرخاشگر شدن و اجاره‌ها بسیار بالا رفته. بنابراین تصمیم گرفتم به جایی برم که اجاره کمی شبیه هست و مردم مقداری آروم‌تر؛ اگرچه بسیار بارانی‌ست و قیمتِ خرید خونه به شکل احمقانه‌ای بالاست. برای فردی که تصمیم داره تشکیل خانواده بده، ونکور اشتباست مگر از قشر مرفهی باشه که بتونه چهار میلیون دلار پول یک خونه مناسب در محله‌ای متناسب بگیره. فعلا تورنتو با دو ملیون میشه کاری کرد اما به اندازه شانس برنده شدن در لاتاری (یک در میلیارد) امکانش رو دارم.

خلاصه این‌که وقتش نبود و ول کردم. الان هم موندم یا یک ماشین وسیله که تو این چهار سال دور خودم جمع کردم. آدمِ بفروش و سمساری نبودم، همه رو می‌بخشم به کسی که نیاز داره و بسیار سبک بال به سوی اقیانوسِ آرام سفر خواهم کرد. باشد که در آنجا آرام گیرم.