برای تو

سلام خدا بازم منم
باز امدم در خونت
بگم یه نگاهم به من بکنی
اومدم اصلا برات یه قصه بگم که فکر کنم همشو خودت ساختی
خدایا می گن وقتی درد می دی خودتم درمون می دی
بگذریم از درد من که دچارشمو با هاش کنار اومدم اونم به سختی
اما یه جور درد دیگه بهم دادی این درد از درد آمپولی که شایان ازش می ترسه بیشتره
من نمی دونم چرا باید اینجا باشم؟ چرا باید اینطوری باشم؟صد تا چرا تو مغزمه همشم بی جوابه
سختی و ناراحتی زیاد کشیدم
اما این بار عاشق شدم عاشق واقعی به قوله خودش 2 طرفه.
حس خوبی بود.اون بود که من باهاش راحت بودم رک ساده و پر انرژی
اولین برخوردمون یادمه با هم یه بحث داشتیم.من غلط املایی گرفتم و اونم گفت تو انتقاد پذیر نیستی وکلی حرفایه دیگه که واقعا برام جالب بود وآخرشم من عذر خواهی کردم
بهم کمک کرد بفهمم حسی که دارم اصلا چیز پیچیده ایی نیست.بعد از اون همه روانشناس … یه نفر راحت بهم گفت این یه حس تغییر پذیر نیست از بین هم نمی ره
چقدر جلو خودمو گرفتم که بهش نگم دوستش دارم اما نتونستم
نمی خواستم قاطی زندگی من بشه.
بعد این همه حرف اومدم بگم از عمر ناچیزم کم کنیو و به عمر اون اضافه
چیزی نمی خوام از این زندگی فقط همین
بنده کمترین تو سینا
پی نوشت:داداشم عزیزم! هر کاری که می کنم می خوام برا هر 2مون مشکلی پیش نیاد می دونم ناراحتی اما این کاره درسته
[این مطلب را سینا نوشته بود]
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
شایان
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 12:01 PM
سینا٬ سینا٬ سینای نازنینم! من می خواهم از عمرم کم بشه تا به عمر تو اضافه بشه. اگه نباشی نمی خوام دنیا باشه و اگه اون روزی که که قرار به رفتن شد٬ من جای تو برم. کاش درد تو پیوند بود. حتی قلب٬ یک اهدا کننده اینجا هست. سینا٬ سینای من. زاده مهر٬ مهربان بی پناهم. دوستت دارم٬ دوستت دارم٬ دوستت دارم.

درجواب:

–>
مهرشاد
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 12:12 PM
سلامدر حیاط خلوت دلم منتظر حضور شما و همه همجنسگراها هستم.در ضمن در خصوص تبادل لینک اگه موافق بودی خبر کن.منتظرماا
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
مهرشاد
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 3:32 PM
احساست شبیه احساس خیلی از ماهاست. احساسی که باعث می شه ماها چیزی رو بپذیریم که شاید دوست نداشته باشیم. درد دل زیبایی بود.
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
علیرضا
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 10:57 PM
آخی چه عشقولانه !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/
درجواب:

–>
مانی آذری
پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388 ساعت 6:30 PM
سلام شیان جان ممنون از زحمتی که کشیده بودی و قدم رنجه کرده بودی به کلبه نیم بوسه ای من اومده بودی امیدوارم همیشه موفق باشی
http://pesarjoon.blogfa.com/
درجواب:

–>
مانی آذری
پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388 ساعت 6:31 PM
اوه اوه اوه !!!!!منظورم همون شایان بود واقعا معذرت میخوام

درجواب:

–>
خرمگس
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 00:09 AM
همین که آدم حرف می زنه حالا چه منطقی و چه غیر منطقی خوبهبازم حرف بزن
http://www.khanghah.wordpress.com/
درجواب:

–>
سام
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 00:49 AM
قربونت برم اینکه من کامنت نمیدم نشونه این نیست که نمیخونم بلاگت رواتفاقا میخونم و یکی از بلاگایی که مجدانه دنبال میکنم بلاگ توئهفکر میکنم گفته بودم بهتفکر میکنم حسامون به هم نزدیکهدرکت میکنم بیشتر اوقاتدرمورد تنبلیم تو کامنت دادن یه جورایی بهت حق میدم باید یه تغییری به خودم بدمبازم مرسیعزیزمقربونت برم
http://pesaretanha2.blogspot.com/
درجواب:

–>
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 6:40 PM
نه مثل اینکه بدجور درگیر شدی. من منتظر ادامه مبحث عشق شناسیت بودم ولی حالا ظاهرن باید یه کم از احساسات زمختمو خرجت کنم. یه کم اغراق امیز بود ولی خوب بود. راستش کمی شبیه مناجات مجنون در خانه کعبه برای لیلی بود.نه؟ به هر حال هر وقت غلیان احساساتت کمتر شد کمی مطالب تحلیلی هم بنویس. از تحلیلهات خوشم میاد. عشق پایداری داشته باشی.

درجواب:فرشاد جون! این مطلب سینا بود. عشق من!
فرشاد
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 6:42 PM
کامنت بالایی مال من بود. یادم رفت اسممو بنویسم
http://www.eslamshahrg.blogfa.com/
درجواب:

–>
احسان امو
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 2:47 PM
سلام مرسی که اومدی …
http://www.aceboy.blogfa.com/
درجواب:

–>
احسان امو
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 3:39 PM
آپم خوشحال میشم بیای …

لبخند بزن مرد

رودخونه ها…٬ رودخونه ها…٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم…٬ ماهی بشمدلم میخواد اونجا برم که همه دنیا آب باشهتا نرسه دستی به مندلم میخواد دور و برم هزار تا گردآب باشه…٬ هزار تا گردآب باشهرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم…٬ ماهی بشممن دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمیدملحظه به لحظه دلمو به آرزوها نمیدممیخوام غبار تنمو پاک کنم…٬ پاک کنم…خاطره های خاکیمو خاک کنم…٬ خاک کنم…٬قصه دل کندنمو موجای دریا میدونن…٬ موجای دریا میدوننشکستن بغض منو فقط حبابا میدونن…٬ فقط حبابا میدوننرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم٬ ماهی بشمرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم٬ ماهی بشم
ترانه محمدعلی بهمنی
با صدای رامش دانلود کنید
با صدای رامش گـوش کنید
پی‌نوشت۱: صادق نوجکی (آهنگ‌ساز)٬ رامش و محمدعلی بهمنی٬ ممنون که با یک کار ماندگار در لحضه گوش دادن به این ترانه من رو آروم می‌کنید.
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
نظر خواهی برای این پست غیر فعال بود و دوستان بعضی از نظرات شان را در کامنت دونی پست قبل (وقتی وبلاگ…) قرار دادند.

وقتی وبلاگ در عاشقی نقش ایفا می کند

بعد از ۹ماه دیدمش. ۵ماهی که تنها با خاطره‌اش گذشت٬ خیلی سخت بود. با وجود اینکه بی.اف داشتم٬ اما تمام فکرم محمد بود. فقط یک ساعت با هم بودیم و تنها دست دادیم و رو بوسی کردیم. تونسته بودم عشقم رو به محمد تحمیل کنم اما بعد به دلایلی خودش خواست کات کنیم. دلایل کاملا منطقی بود و من‌هم پذیرفتم. شاید یک ماه نشد که رضا وارد زندگی‌ام شد. بعد از چند روز به او علاقه مند شدم. تمام آن پست های سردرگمی و پرسش‌های عشق از آنجا آمد. آیا منطق و عشق باهم جمع می‌شوند؟ با توجه به محدودیت‌های همجنسگرایان که نمی‌توانند در خیابان حتی به هم‌حس خود ابراز علاقه کنند، آیا یاهو ویا شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌تواند ابزاری برای پیدا کردن عشق باشد؟ با توجه به اینکه رضا تمام فاکتورهای یک زندگی با دوام و ویژگی هایی که من دوست دارم را دارد، آیا من عاشق او هستم یا به او وابسته شدم؟ یا اصلا آیا برای پارتنری با وفا٬ عشق لازم است؟ لاو پارتنر یا همسر همجنسگرا چیست و کیست؟ آیا لازم است تا مانند استریت‌ها برای تکراری نشدن، کارهایی کرد؟ بزرگ کردن هر بچه‌ای از طرف ما مهر مادری را هم از او سلب می‌کند. راه‌کار چیست؟ آیا اصلا می‌شود عاشق کسی شد که فاکتور های تو را ندارد؟ مگر نه اینکه اگر دو زوج نتوانند از نظر جنسی یک دیگر را ارضاء کنند٬ رابطه شان از بین می‌رود؟ نمی رود؟
رضا بی.اف گرفت و آوار گونه بابک خبرش را بر سرم ریخت. با این وجود به رضا گرم تر شدم و اگرچه با منطقم پذیرفت. اما بلافاصله یکی دیگر در زندگی‌ام آمد. هرگز به چشم یک ترای و یا علاقه مندی به او نگاه نکردم. اما بدون آنکه بدانم چرا، قلبم برایش تندتر می‌زد. بی آنکه بفهمم چرا٬ دلشوره٬ دلتنگی٬ بی‌قراری٬ آشفگی نسبت با او داشتم. تا این که چند روز بعد وقتی به رضا کم احساس شده بودم، گفت: «دوست دارم» و فهمیدم احساس گرم او به من منتقل شده. من به وجود سنسورهای احساسی ایمان دارم. همیشه مثال شاخک‌های یک سوسک را می‌زنم. ادامه دادم «منم دوست دارم داداشی». احساس می‌کردم خیلی زود است برای این حرف‌ها اما بعد خواست به دلایلی -که می‌دانستم- همه چیز را تمام کند. گفت: «من وبلاگم را حذف کردم و دیگه نمیام یاهو تا با تو بچتم». پس گفتم «عاشقتم». جا خورد اما کوتاه نیامد و ادامه داد: «من وبلاگم رو حذف کردم و دیگه یاهو نمیام» پس ادامه دادم: «منم الان وبلاگم رو حذف کردم». با وجود اینکه برایم مهم بود اما حذفش کرده بودم. چیزهایی گفتم در یک دندگی مخصوص خودم، با یک دندگی شبیه من جوابم می‌داد. به او یادآور شدم «هرگز رابطه ما یک طرفه شکل نگرفته تا یک طرفه از بین برود». بحث ها کردیم، قول ها دادیم و سوگند ها خوردیم. پس خواست من وبلاگم را دوباره بسازم و شرط گرفتم تا او هم باشد. ما با منطق عاشق هم شدیم. او اولین کسیست که عاشق من شده.
از بابت کامنت ها معذرت می خواهم و لینک‌ها را به مرور اضافه می کنم. اما نمی‌نویسم تا بنویسد. باز هم معذرت، چاره ای جز حذف نداشتم.
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
فرشاد
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 4:15 PM
خیلی جالبه. واقعن جالبه.من یه بار احساس کردم احساس خاصی به یکی دارم. اگه هر روز که چه عرض کنم هر چند ساعت یه بار براش آف نمزاشتم روزم شب نمیشد. خوب الان حتا نمیدونم کجای این دنیای خاکی داره زندگی میکنه.نمیدونم چرا هر وقت مطالب از این دست میخونم بی اختیار یاد آخرین جمله های داستان برباد رفته می افتم. اسکارلت که سالها فکر میکرد عاشق اشلیه و در همین مدت از رت بتلر متنفر بود. اون هیچ وقت به اشلی نرسید چون اشلی با یکی دیگه ازدواج کرده بود. عوصش مجبور شد با رت ازدواج کنه. اون مدتها همسر رت باتلر بود اما در دل عاشق اشلی بود. و رت هم از این قضیه خبر داشت و همیشه تلاش میکرد عشق اسکارلت رو به سمت خودش بکشونه و همیشه هم ناموفق.تا اینکه آخر داستان همسر اشلی میمیره و اسکارلت متوجه میشه که حالا هیچ مانعی برای رسیدن به اشلی وجود نداره اما…من عاشق همین یه لحظه ام. اسکارلت توی چالش درونی با خودش میفهمه حالا که همه چیز جور شده هیچ احساسی به اشلی نداره و در عوض تو این مدت عاشق رت باتلر شده بود. اون مدتها بود که عاشق رت شده بود اما فکر میکرد که اشلی رو دوست داره.عشق مغوله پیچیده ایه و هرکس تجربه شخصی خودش رو از اون داره. من هر ازگاهی وبلاگت سر میزدم تا ادامه مطلبت رو بخونم اما تو به روز نمیکردی و امروز وقتی فهمیدم چه خبره کلی برام جالب بود و عجیب…امیدوارم این بار عشق بهتری رو تجربه کنی و ابته پایدارتر و واقعی تر.
http://www.eslamshahrg.blogfa.com/

–>
روح
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 8:39 PM
سلام بر”بوسه”!این زیباترین راه برای دوام وصلیادم اومد

–>
hairy man
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 11:18 PM
سلام دیروز که میخواستم وبلاگ شما را باز کنم و دیدم که وبلاگ پاک شده تعجب کردم .ولی امروز که میبینم احساسی جدید در شما شکوفا شده خوشحال هستم.

از جمله نمی نویسم تا بنویسد خوشم امد کلی صداقت در ان شناوره موفق باشید دوست من
http://www.zademehr.blogspot.com/

–>
علیرضا
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 10:47 AM
دانلود کردم ! فکر نمیکردم اینقدر قشنگ باشه !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/

–>
علیرضا
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 10:59 AM
اووووه ! این بحث هایی که گفتی هر کدومش یه کتابه !

به هر حال اگه میخوای ادامه بدی که لینکت کنیم !
‌ولی هنوز نفهمیدم کدام بهتر است؟عاشق بشی ؟ یا عاشقت بشن !؟؟؟
http://www.persianpesar.persianblog.ir/

–>
hairy man
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 9:41 PM
فکر نمی کنی وبلاگت تک بعدی شده؟

–>
مهرداد
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 2:18 PM
شنگ بود مخصوصا اون دانلود
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/

–>
مهرداد
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 2:19 PM
اوه اشتباه املایی ساری (قشنگ بود)

راستی لینکیدمت.
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/