هم حس واقعی

هم حس واقعی

انسان سالم، آدمی است که قلب پاکی دارد. مردمان دل پاک برای همه انسان ها و بندگان خدا خوشحالی و خوشبختی را می خواهند. تردیدی در خوشبختی آنان ندارند و با خوشبینی، آرزوی عاقبت به خیری و پیری همراه با یار را دارند. موجودی که قلبش از حسادت، غرورکاذب، طمع، قدرت طلبی، بی رحمی و… تیره و کدر گشته است، هرگز برای هیچ موجود زنده دیگری آرزوی سعادت را ندارد. با وجود آن که نه تنها آن موجود هرگز به او آسیب نمی رساند، بلکه گاها به او سود می رساند. این گونه افراد هرگز از زندگی معنوی خود سود نمی برند.
همچنین عقیده دارم انسان ها در یکی از دو سرشت مادی و معنوی رشد می یابند. آنانی که در پایه مادی هستند، به دنبال موضع های مادی خود تمام دل های پاک را زیر پا می گزارند و هرگز از معنویت ارضاء نمی شوند. و آنانی که به دنبال معنویت هستند هرگز نمی خواهند به مادیات دست پیدا کنند و دل های پاک را به دست می آورند.
باید توجه شود که موضوعات مادی، تنها پول و مشتقاتش نیست. سکس یک عمل مادی است. رسیدن به قدرت و قدرت نمایی کردن به پایین دست خود، مادی است. تلاش برای نمایش خیرخواهی و غیبت کردن، مادی است. با کوباندن دیگران خود را به بالاکشیدن (چه در گفتار و چه در عمل)، مادی است. و رفتار غیر مادی نیز، دوست داشتن، خیردیگری را خواستند، تلاش و کردار ِ آزار نرساندن به دیگران، له نکردن دیگران برای رسیدن به مادیات و… است.
مادیات و دست یابی آن مادامی بد نیست که انسانی معنوی گرا باشی. هرگز خودت را وقف انسان های مادی سوءاستفاده گر نکنی و تمام غم های انسان های معنوی گرای را به دوش نکشی.
تمام این ایده لوژی گویی هایم برای این بود که:
از تمام کسانی که به من و مهرشادم لطف داشتند و در معنویت برایمان سعادت و خوشبختی را خواستار بودند تشکر ویژه ای داشته باشم.
و ابته برای آنانی که نگاه کدر به زندگی ما کردند، آرزوی معنویت و لذت بردن از روح انسانیت را دارم.
تک رز سفید لایف

تک رز سفید لایف

وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم توی یه خونه کوچیکم. بهم گفتن آدم های بیرون خونه نباید بفهمن من توی اون خونه زندگی می کنم. آخه تو منطقه ما اگه بفهمند اهل اون خونه هستی، اعدامت می کنند. نمی خواستم تو اون خونه باشم. اولش سعی کردم اسباب کشی کنم اما بعد فهمیدم همیشه مجبورم همینجا زندگی کنم، کنار این هم خونه ای هام! وقتی بیشتر بزرگ شدم دیدم من از آدم های بیرون خونه آدم ترم. دیدم من از همه احساساتی ترم. بعد دیدم چقدر تو این خونه، تو این زندگی، تو این لایف بهم خوش میگذره.
اما با وجود اینکه دادش داشتم و دوست های خوب، خلی تنها بودم. گفتم توی خونه رو دنبال گل رز بگردم. می دونستم یک گل رزسفید توی این خونه هست که اگه هر کسی به دستش بیاره می تونه تا آخر عمرش از تنهایی دربیاد. می گفتند تنها گلی یه که خاراش تو رو نوازش می کنه و بوی اون تو رو مست و خراب خودش. پس رفتم تا پیداش کنم.
از پزیرایی شروع کردم. اونجا گل های خوشگل زیادی بودند، اما هیچ کدوم بوی خوبی نمیدادند. همه دنبال رنگ دونه بودند تا سرخی برگ هاشون بیشتر بشه. اونا که ساده نبودند مثل رز سفید… . 
رفتم توی حال. گل های اونجا همش در حال گرد افشانی بودند. از این گل به اون گل می پریدند و با هم حال می کردند. من که یه دونه وفادار تا آخر می خواستم… .
رفتم توی آشبسخونه. گل های خوبی بودند اما همش داشتند باهم غیبت بقیه گل ها رو می کردند. اینجور گل ها هرکسی رو تو جمعشون راه نمیدن. من که دنبال صمیمی ات بودم.
نفس نفس میزدم. آخه کل خونه رو گشته بودم. اما یه هو یه صدای خوشگل گفت: «میای آبم بدی؟ من تشنمه… .» گوشام رو تیز کردم تا ببینم اون کجای خونه است. پرسیدم: «تو کجایی» گفت: «اینجام… اینجا…». رفتم به سمت صدا. گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «من مهرشادم. همیشه تو رو میدیدم اما تو توجه به من نداشتی. صدا از پشت پرده آبی آسمونی می اومد که مانع نور به خونه شده بود. پرده رو زدم کنار. جای عجیبی بود. یک گل سفید رنگ هم اونجا بود. از گله پرسیدم: «تو رز سفید رنگی؟ من چقدر کور بودم که تو رو ندیدم. اینجا کجاست؟» جواب شنیدم: حیاط خلوت.
درخواست اطلاعات

درخواست اطلاعات

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR )

با سلام و احترام، نسبت به گزارش مورخ 18ژوئن مطابق با جمعه 28خرداد89، سوالاتی از سوی دوستان همحس مان به وجود آمد. برای یافتن پاسخ و میزان درستی خبر با لینک هایمان در ساری و اطراف ارتباط گرفته شد اما هیچ کدام رضا و علیرضایی را نمی شناختند.
با توجه به سوالات بسیار زیادی که از این گزارش به وجود آمده، درخواست می شود اطلاعات دقیق تر و حداقل نام وکیل یا وکیل تسخیری آن دو را بیان بدارید تا دوستانی که درخود قابلیتی برای نجات این دو زوج همجنسگرای ایرانی می بینند، بتوانند کمکی کرده باشند.
با توجه به زندگی مشترک و ارتباط پاک عاطفی که از متن گزارش محترم بر آمده است، ضروری است اقدام های مناسب برای جلوگیری از محکومیت حتی یک ضربه شلاق آنها صورت گیرد. درصورتی که آن سازمان چنین رفتاری را در گذشته از حاکمیت سراغ دارد که به خانه یک زوج همجنسگرا هجوم برده اند و آنها را دستگیر کرده باشند، به اطلاع ما نیز برسانند.
اگرچه همچنان این سوال باقی می ماند که چگونه حاکمیت نظام اقدام به معافی هموسکسوال نظام وظیفه می کند بدون آنکه معاف شونده مورد آزاری قرار گیرد و همان نظام به خانه یک زوج هجوم می برد و احتمالا حکم اعدام برای آنها می برد.
امید است تا سازمان با احساس مسئولیت از عاشق کشی دگرباشان اقداماتی را برای جلوگیری از این عمل انجام دهد.
شایان
یک شنبه 30خرداد1389

پی نوشت: آرشام پارسی قبل از آپ کردن این پست برای من ایمل داده بود و من نخونده بودم:

Salam Shayan jan,

pishnahadet ro khondam, ma darim yek campaign dorost mikonim va na tanha baraye Reza va Alireza balke bara hame, amade ke shod khabaret mikonim 

درخواست کمپین

درخواست کمپین

سازمان دگرباشان ایرانی (IRQR) در گزارشی، از اعدام قرب الوقوع دو کاپل (زوج همجنسگرا) ایرانی خبر داده است.
در این گزارش آمده: “رضا، 23 ساله و علیرضا، 28 ساله با هم دوست پسر بودند و در یک آپارتمان اجاره ای کوچک در شهر ساری زندگی می کردند. علیرضا در دفتر معاملات املاکی پدرش کار می کرد و رضا بیشتر در خانه بود زیرا معمولا توسط افراد محله مورد تمسخر و فشار قرار می گرفت. خانواده ی آنها به شدت مخالف گرایش جنسی و ارتباط آنها با هم و به خصوص زندگی مشترکشان بودند.
در ششم خرداد 1389 نیروهای امنیتی به منزل رضا و علیرضا هجوم می آورند و آنها را به اتفاق چند نفر از میهمانشان دستگیر می کنند. همچنین کامپیوتر آنها به همراه چند مدارک شخصی دیگر با هدف یافتن شواهدی دال بر گرایش جنسی آنها مصادره می شود. میهمانان بعد از گذشت چند روز و با شهادت وجود رابطه ی عاشقانه بین رضا و علیرضا آزاد می شوند. همچنین اطلاعاتی از طریق میهمانان به دست آمده است که خانواده ی رضا یا علیرضا از شکایت داشته اند.
رضا و علیرضا به دادگاه انقلاب ساری واقع در بلوار ارتش منتقل می شوند و خبر تایید شده ای از حکم آنها تا به حال به دست نیامده است اما خبرها حاکی از صدور حکم اعدام آنها دارد.
در ادامه این گزارش آمده است: “امیرحسین، 23 ساله که دوستانش او را دوجنسگرا معرفی می کردند در اواسط خرداد ماه 1389 در حالی که با دوست دخترش شام می خورد توسط نیروهای بسیج دستگیر و به پایگاه مقاومت منتقل شد و متاسفانه در اثر ضرب و شتم زیاد در همان مکان جان باخت.”
این گزارش می افزاید، در اوایل خرداد ماه نیروهای امنیتی ایران مردی40 ساله را که با پسری 17ساله رابطه داشته است دسگیر می کند. این سازمان از وضعیت پسر 17ساله اظهار بی اطلاعی کرده و خبر از احتمال حکم اعدام بری حمید داده.
پیشنهاد می دهم: یک کمپین برای رضا و علیرضا تشکیل شود. دوستان در وبلاگ ها و کامنت ها نظر بگذارید و سریعا نسبت به تشکیل این کمپین اقدام نماییم. یادمان باشد این کمپین تنها برای دگرباشان نیست، بلکه برای تمام انسان هایی است که حق عاشقی را از هر انسانی به هر انسان دیگر می دهند.
و باز هم لبخند بزن مرد

و باز هم لبخند بزن مرد

باهوشی… خیلی هم! تو منو خوب می شناسی و بخاطر این هم تونستی تشخیص بدی. خواستم برات کامنت بدم اما باید برای کل پست هات کامنت می گذاشتم. پست هایی که بعد خیلی وقت شرشر قطره ها رو سیل داد روی گونه هام. برای تو باید آپ کرد. وقتی خوندم: “من هنوز می خواهم زنده باشم” دنیارو بهم دادی. برات آرزوی آرامش دارم، همیشه. حالا مسئولیت گرفتم، پیمان وفاداری با بهترینی دارم. اما جلوی اون به تو میگم. حتی اگه اون – که هرگز – بخاطر این کار با من کات کنه، حاضرم تصویر آخری که برات گفتم رو باهم بسازیم. اما حالا حالا ها نه! بیشتر باش تا دلم شاد باشه.
تو را با چشمان خیسم تصویر می کنم
آن هنگام که نور آبی پخش صورتت شده
و تو در آرامشی
تا سحر نور زرد خود را
بر تمام پیکرت هدیه کند

بیش از پیش دوستت دارم
اما دیگر چون برادر
وتو برای پاکی
شاید این دوست داشتنم را،
بیش از پیش بخواهی

بو…س! 
هدف رویایی به دست آمده

هدف رویایی به دست آمده

دستم از بازویش جدا میشود. با همان شوق معصومانه اش به سمت سه پسر هجوم می برد. در احوال پرسی با پسرانی است که کرم تمام صورتشان را پر کرده و ابروانشان به نازکی خطی در آمده.  یادش می رود معرفی کند اما هر سه تایشان را حدس می زنم. سه فرندشیپ نازنین. حالا آنها خواهر شوهر من هستند. مثل فرندشیپ های من، آنها برادر و خواهران شوهر او شده اند. آرمان شوق دیدن همسر برادرش را دارد. این را از مکالمه دیشب مان فهمیدم: “د ِ پاشید بیایید شمال. چیکار امتحانای من دارید…” 
به او می گویم: “برای مراسم نامزدی(عقد)، بچه ها هم باشند دیگه؟” و نگاه متعجبش را با این جمله تحویلم می دهد: “فکر کن نباشند؟!” با خودم می گویم: “بچه ها رو هروز دعوت می کنیم خونمون.” وما تشکیل خانواده دادیم. خانواده ای عظیم به عظمت 10%  ایرانیها . خواهران و برادران و برادران خواهرانی و خواهران برادرانی ال.جی.بی.تی سرزمینم.
آنها فردا عمو ها و خاله های فرزندمان هستند. فرزندی که دو پدر دارد از دو y و یک مادر ناشناخته که xاش را دراختیار برادر ژنتیک خوانده ام قرار می دهد. تنها یک مشکل بر سر راه است. “کار” که می دانید تا نباشد، تمام آرزوهایتان، در آسمان است!   
مینی بلاگ

مینی بلاگ

همیشه دوست داشتم یک استاتوس توی وبلاگم داشتم تا بعضی جمله ها رو فریاد بزنم. وقتی به بلاگ اسپات اسباب کشی کردم، ابزار تویتر رو دیدم که میشد مطالب پست شده رو اینجا هم نمایش داد. تویتر یک مینی بلاگ جهانی است و خوشحال از این ابزار، یک اکانت تویتر باز کردم. اما متاسفانه به دلیل فیلتر بودن تویتر برای کاربران ایرانی کارایی نداشت. به فکر راه دیگه ای بودم و فکر بکری زد به کلم. یک ابزار متن انتخاب کردم و توش شروع کردم به آپ کردن مطالبم. یه قرارداد گذاشتم برای خودم که تاریخ و ساعت رو در قالب همیشگی درج کنم و این که جملاتم از یه مقدار حرف بالاتر نزنه.
برای آرشیو کردنش هم یک صفحه جداگانه ایجاد کردم و همزمان که آپ می کنم و تاریخ و ساعت میدم، اونجا هم آرشیو می کردم. اگر روزی بتونم کد اچ-تی-ام-ال بنویسم، جوری طراحی می کنم که مخاطب هام بتونن کامنت بزارند. دقیقا مثل کامنتی که توی کلوب دات کام هست ویا توی گی لوگ بود و البته فیس بودک!
مینی بلاگ در نوار ابزار وبلاگم قرار دارد.
سه شنبه 25 خرداد سال 1389