این قلب ضعیف و آن میراث خانوادگی

این قلب ضعیف و آن میراث خانوادگی

روزی که آمدم به بیمارستان را به یاد می آورم. وقتی که شما بر روی تخت نشسته بودین و با دیدن من ابرو به بالا دادین و با هیجان پیش از من سلام کردین. اما حواس من به مانیتور بالای سرتان رفت، وقتی که ضربان قلبتان را بالا دیدم. یک روزی از انژیوپلاست شما گذشته بود و همه ی ما خوشحال از به خیر گذشتن عمل سخت شما بودیم. وقتی به من اشاره کردین چند تخت آن طرف تر بهزاد نبوی بستری است باز یادتان آمد تذکر دهید که من به سراغ سیاست پرهزینه نروم وبر خلاف برادرانت سیاست مدارانه رفتار کنم. 
هیچ وقت مخالف رفتارهای سیاسی من نبودی. حتی روزی که از مدرسه مرا اخراج کردند و شما مقابل ناظم مدرسه ایستادی و مرا تایید کردی. با خاطره ای که همیشه آن را تعریف می کنی، رساله خمینی. وقتی که شما در حمایت از پسر عمویتان آن را پنهان کردی تا او مهر به شما ببندد. از تظاهراتی که همراه خواهران خردسال و پدرم می رفتید، از خانه ما که کانون مبارزان شده بود و… .
اما چگونه من که در این خانواده آزادی خواه و آزاده رشد کردم در مقابل ظلم بایستم؟ چگونه وقتی خواهران و برادرانم از کنار من می گذرند من بی تفاوت بمانم؟ چگونه هزینه ای برای خانه ام ندهم که باغمان ویران است؟
مادر نگرانی تو را در روزی که عشق به خطر می رفت کامل به جان دیدم اما از من نخواه فردا کنار برادرانم نباشم. به شما دروغ می گویم که بیرون هستم، قزوین مانده ام، با دوستانم هستم، تا شما را به انتظار بازگشت نمانید. مرا برای دروغ ببخشید که بدترین گناه است. من قول می دهم اسیر نشوم، شهید نشوم و اگر کتکی هم خوردم دردش کم باشد تا شما متوجه نشوید که درد بکشید.
فردا می روم چرا که در کنار هدف شخصی هر فرد که حضور و خطر بیهوده را می رساند، هدف کلی و واحدی هست. اسارت دو زن و مردی که به ما اعتماد کردند. مردی که برای نجات دین رحمانی اش جدایی را از سیاست بیانیه کرده بود و مردی که تعین نظام را حق مردم می داند و شجاعانه کنار نکشید و نمی کشد. فردا می روم تا با دختران و پسران میر و شیخ تولد میر حسین را جشن بگیریم. فردا می روم تا کنار برادرانم قیامت را نشانشان دهیم که اگر شعار می دادیم: “اگر موسوی دستگیر بشه ایران قیامت میشه” حقیقت بود.
معرفت در گرانيست به هركس ندهندش / پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

معرفت در گرانيست به هركس ندهندش / پر طاووس قشنگ است به كركس ندهندش

رفیق من… سنگ صبور من باش
دیروز پژمان سنگ تموم گذاشت و از ساعت 9 صبح تا 10 شب با هم بودیم. از قهوه خونه گرفته تا کلوپ ایکش باکس و باشگاه فیتنس. وقتی صبح من رفته بودم دوش بگیرم، با پنت کامپیوتر اینو برام کشید و از من خواست همیشه شاد باشم. 
لبخند شایان (اثر پژمان)
عشق تو در قبرم پاییز بود

عشق تو در قبرم پاییز بود

[…] رو به بالا بود و
هفتت رو به بالا بود و
راهت ز من کج بود
عشق تو در […] پاییز بود
لیز بود…، پالیز بود…، پاییز بود…، لیز بود…
بالا شدم به جهان چو ندیدم اثری
بلوا شدم گاهی سر بر پا شدم
رویت هماره رو به
پاییز بود، لیز بود، پالیز بود، لیز بود
در دل آتش غم رخت، تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم، نشد فلک چون شفق زخون دل مرا لاله گون نکرد
ز روی مهت جانا پرده برگشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پابند به طره ات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند فراق رویت دلبر
بیا نگارا جمال خود بنما…
ز رنگ و بویت خجل نما گل را…
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن
[…] رو به بالا بود و
هفتت رو به بالا بود و
راهت ز من کج بود
عشق تو در […] پاییز بود
لیز بود، پالیز بود، پاییز بود، لیز بود
بالا شدم به جهان چو ندیدم اثری
بلوا شدم گاهی سر بر پا شدم
رویت هماره رو به
پاییز بود، لیز بود، پالیز بود، لیز بود
هفتت

از محسن نامجو
با تشکر از تهران موزیک
خارج از پست: اون جایی که متوجه شعر ترانه نشدم رو با (…) خالی گذاشتم. ولی دوست دارم فکر کنم محسن نامجو داره می گه:
عشق تو در قبرم خالی بود
و برای من تصنیف تاج اصفهانی مهمه که میانه ترانه خودش خونده. تصنیف آتش دل که در ابوعطا اجرا شده.

تو مثل همین آتش می مانی

تو مثل همین آتش می مانی

تو مثل همین آتش می مانی
تــش… تــش…
دیگر گفتم
تو مثل همین آتش می مانی
تــش… تــش…
و خاکستر سردت منم
ش… شپلق… ش
تو مثل همین آتش می مانی
تنها، گرم و دلگوار
که دیگر زوری نداری بر سوزاندن
تو مثل همین آتش می مانی
دیگر گفتم
که گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا
گلستانی و ابراهیم کرده ای مرا
که ابراهیم گلستان شده ام

من قدم می زنم بر تو
تــش… تــش…
قدم می زنم
تــش.. تــش..
دلت را، نمی شکنم دیگر بر سنگ
تــش.. تــش..
قدم میزنم

تش عشق بی صاحب مانده این میانه تویی
چه ذالفقارانه نقش مصمم دیواری ات را به پای می بندی
که گلستان مصممی شاید و من ابراهیمش

نادیده رخت در غم عشقت شده مشکل
ترسم که بمیرم  نشود مشکل من حل

تو نازنین یار منی، تو یار و غم خوار منی
من که می میرم (خدا)، من که می سوزم، چرا دور از منی؟

نادیده رخت
از محسن نامجو
با تشکر از ایران صدا
تشكر از خريت صدا و سيما

تشكر از خريت صدا و سيما

همه چیز عادی است

همه چیز عادی است

اگه بعضی ها تو کونشون عروسیه…، بدونن همه چیز عادیه. من سوتی دادم و نه یکی-دو تا…، پشت سر هم…، خیلی هم بد بود. هر حرفی هم حقه منه…، هر فحشی هم حق منه. اون بهترینه و من در لحظه ای منفجرش کردم. ولی این که بعضی ها مستقیم و غیرمستقیم از من بخوان واکنش نشون بدم و منو تحرک کنن. دوستان عزیز… از من مطمئن باشید. من سوتی دادم، اما دیگه تکرار نمیشه. عروسی تو کونتون بگیرید. اما همه چیز عادیه. من در ذهنی که خودم منفی اش کردم مـُـردم و او باز تنها در خیال من با هم، می رقصیم…، شوخی می کنیم…، مست می شویم، حرف می زنیم… . من درخیالم ترش ترین نه های آب زرشکی را می چشم و او هیچ در خیال از من ندارد. پس همه چیز عادی است. بعضی از شما ها آتش بیار معرکه نشوید.