دوست خوب، دوست بد

دوست خوب، دوست بد

نمی‌خوام درباره گروه دوستان قضاوت کنم و به دو دسته خوب یا بعد تقسیمشون کنم اما فکر می‌کنم فرق های زیادی بین دوستان هر آدمی ممکنه وجود داشته باشه. مثلا یک دوست به ما فیلم سینمایی میده یک دوستی فیلم پورن. با یک دوست میشینیم درباره مسائل عمیق اندیشه ای بحث می‌کنیم و با یک دوستی درباره نحوه لباس پوشیدن فلانی در مهمانی، یا پست جدیدش در وبلاگ که برای عشق سابقش که فلانیه نوشته! ممکنه قرار بزاریم تو کافه با دوستمون و درباره چگونگی برقراری رابطه های پایدار و یا روش های پایداری رابطه خود و دیگران صحبت کنیم یا این که نقشه برای بی اف فلانی که خیلی کیسه بریزیم تا بی افش رو برای خودمون کنیم و البته دوستمون -که از اخلاق طرف خوشش اومده- با اون رابطه بگیره. ممکنه دوستانی در پارک جمع بشوند و درباره یک ایده جدید در قالب رفتار مدنی برای بهبود وضع فرهنگی جامعه دگرباش تبادل نظر و بحث کنند یا این که افه وارانه خودمون رو منجی دگرباشان و سوپر من اونها نشون بدیم و بگیم باید کار کنیم و فقط اورد (دستور) های غیر منطقی بدیم.

نه، گروه دوستان هیچ آدمی دو دسته نیست و نباید خط کش بگذاریم بگیم این وری ها و اون وری ها اما اگر بعضی ها توی این تفاوت عمده قرار گرفتند بدونید روی شما تاثیر میگذارند. اونهایی که گروه اول‌ هستند شما رو مثل خودشون می کنند و شک نکنید گشتن با گروه دوم شما رو مثل اونها می‌کنه. مراقب آدم های متظاهر و خاله زنک باشید. من برچسب روی کسی نمی‌گذارم بلکه دسته ای رو به شما معرفی می‌کنم که از خصوصیات خاص اخلاقی برخوردار هستند. گروهی که درمقابل گروه دیگر قرار دارند و آدم ها رو سطح پایین نگه می‌دارند. دسته ای که از کامنت دادن ها و پست های اون ها میشه سطح فکری-فرهنگی شون رو تشخیص داد.

اگر این ها رو می‌نویسم چون یک دوست فرهیخته‌ای با بالا رفتن سنش فقط و فقط به خاطر ارتباط با یک دوست پورن و سطح پایین از اندیشه سطح بالا دور شده. نمی‌دونم شاید من سطحم پایین‌تر اومده. آها راستی، همین سطح بالا و پایین که می‌گم منظورم  سطح تن انسانه. آقایون و خانم های با فرهنگ و نسبی گرای جهان سومی[!!!]، توجه داشته باشند به آدم هایی که به سطح بالای انسانی خود و دیگران اهمیت می‌دهند افراد سطح بالا می‌گویم و به افرادی که برای سطح پایین خود و سایر انسان ها (کمر به پایین) اهمیت خاصی قائل‌اند آدم های سطح پایین می‌گویم. سخت ترین آدم ها و پیچیده ترین اون ها کسانی هستند که در سطح میانه قرار دارند، چیزی بین سطح بالا و پایین.

این من ِ به باد می‌د َد

این من ِ به باد می‌د َد

خیلی سال پیش وقتی برای اولین بار فیلم سوته دلان علی آقای حاتمی رو تماشا می‌کردم به یک باره اون میزانسن ایرانی با صدای پریسا مو رو بر تنم راست کرد. هنوز که هنوزه با شنیدن این ترانه مو به تنم راست میشه و از خودم بی خود می‌شم. این ترانه رو با شما به اشتراک میزارم و امیدوارم موهای شما هم سیخ بشه :دی :پی

خارج از پست: کارگر رنگ‌کار یکی از دوستانم از پنجره دختر همسایه رو می بینه که روسریش رو درمیاره و در حالی که باد زلف اون رو رها کرده بود و در هوای اتاق دختره می‌رقصونده با همان لحجه شیرین قزوینی و صدای بلند می‌گه: «این من ِ به باد می‌د َد»

الا ای پیر فرزانه با صدای پریسا

دانلود کنید

دستمال بیاور تا عشقم را از روی تو پاک کنم

دستمال بیاور تا عشقم را از روی تو پاک کنم

شاید برایتان پیش آمده در دنیای مجازی فردی را بشناسید بدون آن که او را دیده باشید و حتی چتی یا ایمیلی با او در ارتباط بوده باشید. مثلا سری به حساب فیسبوک، منجم یا وبلاگش زدیم و چه بسا برای او کامنتی هم نگذاشتیم. از خودش به ما اطلاعات داده و ما از احوالات درونی او تا جایی که اطلاعات به ما رسیده باخبریم. اکثر این افراد به دنبال عشق می‌گردنند و وقتی به حساب های کاربری شان در دنیای مجازی سر میزنیم یا وبلاگ های آنها را می‌خوانیم، مدام از عشق و شکست های عشقی پشت سر هم و درد و رنج هایی که از تنهایی می کشند رو به رو می‌شویم. اما یک نکته درباره این دست افراد برای من جالب است (حداقل درباره گی ها چون مشاهده و تجربه ام بیشتر است) این که:

تا آب بی.اف قبلی خشک نشده سریع بی.اف تازه می‌گیرند.

ترای کردن برای آنها مانند تفی است که به سرش می‌مالند تا راحت تر جلق بزنند. به راستی این دوستی های تفی در تازگی آب سوزان و لزج معنی واقعی عشق را می‌دهد؟ عاشق واقعی کیست؟ چه چیزی دلیل واقعی این گونه رفتار از آنها می‌شود؟ چگونه عشق را بشناسیم؟  اصلا عشق یعنی چه؟ چه تعریفی از آن درست است، چرا و چطور؟

من و ردپای گم شده‌ام

من و ردپای گم شده‌ام

گمان می کنی او را یافته ای اما باز به دنبالی می گردی. تو دنبال اویی هستی که خود می خواهی اما او خود را به تو تحمیل کرده. هرگز به این گمان پی نمی بری مگر زمانی که آب شوی از درد و تمام احساست را بیرون بریزی. و من باز منتظرم، منتظر راه خوب تو که گمان اشتباه من را فرو بریزد و شادی را به همه‌ی ما ببخشد یا باز کنارت بودن که تمام این سال ها پس از شکستت از شرکت در دردت جدا نبودم. نگرانی مرا بپذیر اما راه‌ت را برو و فقط شادی کن. حتی وقتی دلیل برای غم داری به خاطر غم -تا شکست بخورد- شادی کن.

متن سکوت من

متن سکوت من

دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است

دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است

مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است

تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!

قیصر امین پور

چپ صورتم

چپ صورتم

از روی کمربند و شلوار و شورت  گرمی کف دستش به پهلوم رسیده بود. چپ صورتم رو  به کف دستش تکیه دادم. نفس‌های تندش به صورتم نزدیک‌تر می‌‌شد. دیگه لبام خیس شده بود. چشمام رو می‌بندم.

یادم بمونه خیلی زود بهش پیامک بدم. خوب شد باهاش دعوا کردم وگرنه امشب زنگ میزد خونه و همه چیز تموم می‌شد. پیامم حتما آرومش می‌کنه.

لبش رو از لبم می‌کشه بیرون. چشمام رو باز می‌کنم. با برق چشماش زل زده به چشمام. لباش جمع می‌شه و به جلو میاد. انگار داره می‌گه جون، یه جون خیلی کشیده.

–         تو اتاقم تخت دو نفره دارم، می‌خوای ببینی؟

میزنم زیر خنده. دستش رو از صورت و گردن و بازوم  سر میده و پجنه‌اش رو توی پنجه دستم می‌کنه و به سمت اتاق می‌کشونه‌ام. چشمام رو می‌بندم.

حواسم به صندوق ارسال پیام‌هام باشه. اگر این دفعه رفت تو منجمم دیگه نمی‌تونم جمعش کنم. دیگه با پروفایل خودم هم کسی رو نمی‌بینم تا بیشتر شک نکنه.

دستم رو با فشار بیشتری می‌کشه. روی تخت پرتاب میشم. آروم از بالای سرم کله‌اش رو پایین میاره و نزدیک صورتم می‌کنه. یک پاش رو بین پاهام میذاره. صدای تیک تاک ساعت از لا به لای نفس‌هاش شنیده می‌شه. سرم رو به سمت صدا بر می‌گردونم. یک ربع تا هفت مونده. کف دستش رو زیر چپ صورتم می‌بره و رو به خودش می‌چرخونه. چشمام رو می‌بندم.

 کی فکرش رو می‌کرد بهترین دوستش همسایه یکی از کیس‌هام باشه؟ خودم هم نفهمیدم چطور حرفم رو باور کرد. دوست ندارم مثل امروز و دفعه قبل از همسایه‌های کیس‌هام لرزه به جونم بافته.

پشتم از داغی و خیسی می‌سوزه. از پشت بغلم می‌کنه. دست می‌برم و گوشیم رو چک می‌کنم. پیامک تازه دارم.

«کارت تموم شد بیا خونه درباره اوپن ریلیشنشیپ حرف بزنیم».

من از اوناش نیستم

من از اوناش نیستم

من از اوناش نیستم که تو وبلاگم مدام از تنهایی بنالم یا از شکست‌های عشقیم بگم یا فقط از روابط شخصی با عشقم بنویسم. زندگی روزمره من تمام وبلاگم نبوده و نیست.

من از اوناش نیستم که بخوام تو فیسبوکم با همه بلاسم، پس هی خوب و خوش همه رو بگم. دستمال به دست از همه تعریف کنم و برای هر خزعبلاتی لایک بزنم.

من از اوناش نیستم که هر ننه‌قمری بیاد به نام ما دگرباشان هر غلطی بکنه و شرایط من و هم قطارام رو توی ایران بدتر کنه و احمقانه فقط نگاه کنم یا این که براش شوت و کف و دست بزنم . چنان به نقدش می کشم تا بفهمه چشم ناظری هست و نمی تونه سیاست گذاری های تخیلی داشته باشه. چنان به صلیبش می کشم که بفهمه نمیشه به نام ما پول دربیاره و از ماها دکون باز کنه.

من از اوناش نیستم که زندگی خودم رو در رفاه داشته باشم و از جایگاه آرامش و آسایش دنبال فان و شادی، پا بزارم روی همه دردهای جامعه ام! نسبت به همه مشکلات دیگران چشم پوشی کنم و مشکلات کوچک خودم رو دردهای بزرگ یک دنیا بدونم.

من زبان تند نقدام، شایان، نویسنده هویت درون! همونی که چند روز بعد از جلسه ای پشت سرش گفتند خودش یه آرشام دیگه است. یعنی کسی که برای خودنمایی کارهایی برای جامعه دگرباش کرده. بعد از همون جلسه‌ای که گفتم «از به وجود آمدن یک آرشام جدید نگرانم». توی همون جلسه دختری به نمایندگی همون جمعی که چند روز بعدش غیبتم رو کردند از پشت عینکش به من خیره شد و با لحنی آروم از وسط آلاچیق گفت: «تو نگران به وجود آمدن یک آرشام دیگه هستی؟ شایان من به تو می گم مطمئن باش هیچ آرشام دیگه ای به وجود نمیاد». و حالا بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات شخصی و گرفتاری ها و برگشتنم به لایف دارم آرش رونویی (آرش بینش پژوه) رو می بینم.

اگر ببینم خراب میشم اما حرف درست رو میزنم، نقدم رو می‌کنم و ساکت نمی‌شینم. پس خنده هیچ ننه‌قمری که دستمال‌زن لوکوموتیوران فرار بچه‌‎ها به خارجه برام مهم نیست. پس تخریب من در ادامه دادن راهی که می دونم درسته هیچ اثری نمی‌گذاره. پس دیکتاتور بازی کسی که ادعای دمکراسی می کنه اما دستورات بدون خرد جمعی می ده و در گروهی باعث دلسردی میشه برام مهم نیست. با همه اینها تا هر جایی که دلم خواسته جلو رفتم و هر کاری دلم خواسته کردم.

درود به اون پسر نوجون بندرعباسی که توی نیم باز دنبال به قول خودش «بکن بکن دوطرفه است». درود به اون جون اهل یزد که رابطه جنسی با همجنس رو «گناه» می دونه و دنبال یک نفر می گرده که «تک پر» باشه و مثل «داداش» باهم باشند. درود به اون مردی که تازه خودش رو شناخته و با وجود زنش داره دنبال یک راه حل می‌گرده. درود به اون مرد سن‌بالایی که می خواد با خودش کنار بیاد و توی کشورش با بچه و زن و نوه و دوست پسرش زندگی کنه و مسجد بره و رئیس کاروان بمونه. درود به مادری که برای بچه همجنسگراش گریه می کنه و براش سخته اونو بپذیره. درود به پدری که اطلاعات نداره و بچه دگرباش خودش رو آزار و اذیت می‌کنه. من اگر کاری می کنم برای اینا می کنم و هر کاری هم کردم وظیفه‌‌ام بوده و منتی هم نیست ولی افراد منفعل و غیرمسئول بهتره به عمومردک بازی های خودشون بپردازند و زندگی تکراری خودشون رو تکرار کنند!

خارج از پست 1 : بفرما کیمیا جان، اینم از اون پست‌هایی که دلت می‌خواست.

خارج از پست 2 : ببخشید نتونستم این سه شنبه قسمت سوم پست نسبت یابی وبلاگ و همجنسگرایان رو بنویسم. هفته بعد به امید خدا!

خارج از پست 3 : من خیلی احساس راحتی کردم باهات و اون لحن رو گرفتم. امیدوارم آف شدندت به این دلیل نباشه اما اگر بوده راسما معذرت می‌خوام.