ای بابا

ای بابا

پست‌های قبلی که با مهرشاد تگ خورده بود ناقص بودن. اگر کسی روی تگ میزد و می‌خوند، خبری از کات نبود و متوجه زمان جدایی و رویدادهای قبلش که در وبلاگ آمده بود نمیشد. تصمیم گرفتم دو پست که اشاره‌ی غیر مستقیم به جدایی داشت رو تگ بزنم. متاسفانه وقتی پست وبلاگ رو ویرایش میکنم توی فید آر‌اس‌اس میاد. بخاطر همین ممکنه الان کسی پیش خودش خیال بد کنه. البته اهمیت چندانی نداره اما می‌تونم با این پست از سو تفاهم برای مهرشاد جلوگیری کنم. این حداقل کاریه که میشه کرد.

این که میگم اهمیت چندانی نداره از بابت زندگی خودم میگم. برای من دهن مردم اهمیت چندانی نداره. توی پست شجاعت هم که ویرایش شده و به روز شده مشخصه. قبلا اصلا اهمیت نداشت اما حالا اهمیت چندانی نداره. کسی که منو از خودم نشناسه همون بهتر که با من دوستی نکنه. آدم دهن بین لیاقت دوستی نداره و بهتره با جماعت عمومردک (فمینستی شده‌ی خاله زنک :دی) رابطه داشته باشه.

پیوست به پست: دوست دارم درباره پست «کمی درد و دل» یک توضیح بدم. اون زمان مثل حالای خیلی‌ها و همون زمانشون، هم! نیاز به یک رابطه داشتم تا مهرشادو جایگذین کنم. برای همین به چند نفر پیشنهاد ترای دادم که هنوز هم از این کار پشیمونم. دوستایی که این پست رو می‌خونید و تجربه‌ی کمی در رابطه و زندگی دارید، لطفا به خاطر تنهایی به هر ریسمانی چنگ نزنید. کمی تحمل کنید تا روزهای خوب برسه. بوووووس!

خارج از پست: تا چند روز آینده خبر مهمی از خودم اعلام می‌کنم. 😉

دشت، سیگار، آرامش؛ نیما، کلاسیک، تنهایی =(قبل از تابستون89)

دشت، سیگار، آرامش؛ نیما، کلاسیک، تنهایی =(قبل از تابستون89)

بعد از سال تحویل ماشینو برداشتم و رفتم تو یه دشت سبز که پشت سرم شهر بود و کوه‌های سبز و زیبا روبروم. یه نخ سیگار آتیش زدم و به کوه‌ها نگاه کردم. بعد رفتم تو ماشین و توی دفتر برنامه‌ریزی91 جمع بندی سال رو کردم. دیدم خیلی هم بد نیست ولی انتظار زیادی از خودم داشتم که تامین نکردم. ماشینو روشن کردم و زدم به خیابونا تا چندساعت بعد که بچه‌ها زنگ زدن و رفتیم چرخیدیم. شبش هم آروم ِ آروم خوابیدم. فرداش مهمون برامون اومد تا امروز عصر که رفتند. بعدش گرفتم خوابیدم تا یازده. بیدار که شدم رفتم تو جی‌میل و اف‌بی ببینم چه خبره. نمیا شاهد از دوستان فیسبوکیم توی استاتوس تازه‌اش درخواست پیشنهاد موسیقی برای نوشتن مقاله‌ای با حس رمانتیک کرده بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید «باروک» بود. برای همین رفتم سراغ توماس آلبینونی و قطعه زیبای آداجو! بعد یادم افتاد چقدر با موسیقی فیلم کنعان که جادوی کریستوفر رضاعیه مقاله و پست و ایمیل‌های عاشقانه نوشتم و گریه کردم. تو فایل موسیقی کلاسیک بودم که یاد شب‌های تنهایی و آرامش شوپن افتادم و بهترینش رو هم پیشنهاد دادم.

از اونجا به بعد یکی یکی قطعه‌های خاطره انگیز و آرامش بخش از باخ، بتهون، برامز، اسشوبرت، اشتراوس و… رو گوش دادم. خیلی وقت بود سراغ این بخش از اطلاعات کامپیوترم نرفته بودم. به طور کلی سیستم رو بعد از یک سال به اتاقم برگردوندم و از این بابت هم خیلی خوشحالم.

فردا پنجم فروردین نود و دو است و اولین روز کاری ایران. باید دو کار جامونده از سال پیش رو انجام بدم و روی برنامه نود و دو حرکت کنم. بهمن و اسفند91 بحران جدی و نفسگیری رو پشت‌سر گذاشتم و الان دارم به دوران باشکوه قبل از تابستون89 برمیگردم. باید مراحل انتقال خط رو مثل یک سوزنبان انجام بدم و فانوسم رو بردارم و برم پیش سهراب شهید ثالث!

پیوست یکم به پست:

پیوست دوم به پست:

http://www.wikiseda.org/Christoph+Rezaii/canan

پیوست سوم به پست:

خارج از پست: دیگه مثل قدیما بیشتر آنلاین میشم و براتون کامنت میدم.

بووووووووووس

سال ِ مار، سال ما شیش و هشتی‌ها

سال ِ مار، سال ما شیش و هشتی‌ها

تولد عید شما مبارک

 

پیوست اول به پست: پست وبلاگم برای نوروز نود

تموم شد

 

پیوست دوم به پست: پست وبلاگم برای نوروز نود و یک

جنجالی که رفت… چالشی که در راه است… سالی که می‌رسد، باز هم خواهد رفت

 

خارج از پست: رمقی برای نوروز ندارم. به نود و دو بدبینم. احساس می‌کنم سال آینده می‌میرم. تنها امیدم به سال نود و دو به خاطر مار بودن ِ ساله! امیدوارم توی این سال که بیست و چهار ساله میشم اتفاقات خوبی بافته. برای پارسال برنامه داشتم که بیست درصدش انجام شده، ه ه ه ه. امسال که اصلا برنامه‌ای ندارم.

برق سنگ و قهوه‌ای میانه‌اش

برق سنگ و قهوه‌ای میانه‌اش

خواهرم دو روز مرخصی گرفت، با جمعه سه روز، افتادیم به جون خونه و تکوندیمش. از پرده شستن تا دسمال کشی و جا به جایی و خلاصه هر کاری که باید توی خونه تکونی انجام میشد رو انجام دادم. خونوده بیشتر در آستانه‌ی 8مارس و خود روز زن، مدیریت می‌کردند و منم حسابی از خجالت در و دیوار، کمد و کابینت، پرده و فرش در می‌اومدم. اما بهترین قسمت خونه تکونی بخش سرویس بهداشتی یا همون مستراح بود. محلول‌ پاک کننده رو گرفتیم به سنگ و سرامیک و کاشی و حسابی تمیزش کردیم. البته این قسمت خونه زیاد تمیز میشد ولی قرار بود من حسابی تمیز کنم که انصافا در لحظه تمیز کردن فکر کردم اگر پول خوبی بــِدن کار زیاد سختی هم نیست!

عصر بازیه استقلال بود که همه چیز رو متوقف کرد. بین دو نیمه رفتم دستشویی و سر سنگ نشستم. عادت دارم یه نگاه به پایین بندازمو شاهکارمو تحویل اتاق فکر میدم. تا سرمو پایین اوردم، به یک‌باره دیدم سنگ سفید توالت داره برق میزنه. یعنی خدا شاهده تو اون لحظه در حالی که در آستانه آمدن بود، نگهش داشتم و با خودم گفتم حیفه!

خلاصه…، تا آدم خودش کاری نکنه قدرشو نمی‌دونه. چه مزد عرق جبینش باشه و چه برق سنگ توالت. باید سعی کنیم در زندگی به خیلی چیزها که حاصل کار ما نیستند توجه کنیم و دست رنج سایرین رو حیف و میل نکنیم.

پیوست به پست: 

باید برای آینه فکری کرد

گفتم که جای آینه اینجا نیست

دیوار را

باید دوباره سیم کشی کرد

باید فضای طاقچه پشت پرده را

پر کرد

باید دم تمامی درها را دید

باید هوای پنجره را داشت

زیرا بدون رابطه

با این هوا

یک لحظه هم نمی شود اینجا

نفس کشید!

خارج از پست: کی میشه بتونم وقت کنم تا یه سری به همه‌ی وبلاگ‌های بچه‌ها بزنم. بچه‌هایی که بدون سرزدن به وبلاگشون میان و منو با کامنت‌ها شرمنده می‌کنند. بوس به روی ماه تر از ماه ِ همتون!