بعضی شکستنی‌ها، بی‌صدا می‌شکند

ازم پرسید: «بوی سوختگی می‌یاد؟». با دماغ‌ام عمیق نفس کشیدم و بعد خیلی سریع به سمت آشپزخونه دویدم، شیر گاز رو پیچوندم و قابلمه رو گذاشتم توی سینک ظرف شویی. از پشت سرم اومد تو و پرسید: «مگه کمش نکردی؟».

– یادم رفت

صداش بلند تر شد: «یادت رفت؟» برگشتم و نگاش کردم، پیشونیش جمع شده بود. دوباره تکرار کردم: «یادم رفت». صداش رو بالا برد و گفت: «دفعه اولت نیست که. مدام بهت یک چیزی میگم انجام نمیدی. چرا به حرف‌های من اهمیت…».

حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اهمیت میدم ولی خوب ذهنم درگیره خودت می‌دونی».

– تا کی مخوای بهانه برای گیج بازی‌هات بیاری؟

صداش مثل بلندگوی مسجد بغل توی گوشم فرو می‌رفت. یاد دعواهای الکی دفعه‌های پیش افتادم. سر یک کلمه، سر یک اشتباه غیرعمد، سر یک سوتی نا به جا…، از خودم پرسیدم چرا باید همیشه گوشم از فریادهای اون پر باشه؟ با صدای بلند بهش گفتم: «سر من داد نزن».

چند ثانیه مکس کرد، بعد ابروهاشوبالا انداخت، بعد با یک لحن خاص پرسید: «اگه داد بزنم چی می‌شه؟»

گلوم خارید و نک دماغم مورمور شد، گفتم: «دلم می‌شکنه».

چشمم رو به لای سرامیکای کف ِ آشپزخونه چرخوندم و خط یکی از اون‌ها رو دنبال کردم. به سرامیک جلوی پام که رسیدم، قطره روی اون سقوط کرد. دستامو دور بازوم گرفتم و نشستم. به سمتم اومد و دستاش رو دورم حلقه زد و سرش رو روی شونه‌ام گذاشت.

پیوست به پست: ندارد

خارج از پست: دوست دارم دوباره داستان نویسی کنم.

سرده، خیلی سرده

سرده، اینجا، قلبم، زندگیم، همه چیز سرد شده حتی پیمان و بعد توبه‌ای که شکستم. انگاری پمپ جریان دهنده‌ی آب گرم ِ رادیاتورها خراب شده. اونها آب گرم شوفاژ رو بهش بر نمی‌گردونند و پمپ بیچاره هم ترکیده. هیچ پمپی بدون جریان نمیتونه کار بکنه و وقتی کار نکنه، سردی میاد. نباید توی لوله‌های رادیاتور آشغال گیر کنه یا چیزی رسوب کنه. وقتی گرفته می‌شه باید یک جوری بازش کرد.

این روزها دلم دریا می‌خواد، نیست دلم استخر می‌خواد که اونم نیست ولی بارون بارید. بارون که بارید احساس کردم گرمم شده. چیزی تو رگ‌هام نمی‌مونه تا قلبم نتونه خون رو به جریان بندازه اما این روزها یک چیزی گیر کرده بود. منم دلم دریا میخواست تا باهاش حرف بزنم، استخر می‌خواست تا روی آبش شناور بشم، اما بارون بارید تا شسته بشم. همیشه همین بوده، تمام این سال‌ها همین بوده. هیچ وقت هیچ چیز نتونسه پمپ رو از کار بندازه و باعث بشه توبه کنم.

آبجو، سیگار و ترانه، مثلث آرامش تو این روزهای سخت شدن. قدیما دلتنگی بود اما حالا احساسات بیگانه‌ای دارم که مال من نیست، تحت تاثیر محیط شش ماهه‌ای که توش زندگی کردم احساساتی مثل نفرت، حسادت، حسرت و… رو تو خودم می‌بینم. کی شده بودم؟ کسی که پا روی اخلاق‌های خوبش گذاشته بود تا یک شرایطی رو حفظ کنه؟ آیا واقعا ارزشش رو داشت؟

همین چند روز پیش مثل قدیما یک موضوع از زندگی شخصیم رو برای یکی از دوستام پیام کردم، بهم گفت: «برو بابا». اون حرفای منو قبول می‌کرد و بهم اعتماد داشت اما تو این چند ماه اخیر اعتمادش رو نسبت به من از دست داده بود. خیلی از خودم بدم اومد که کار رو به اینجا کشوندم. تو این شیش ماه تمام اتفاقات سال‌های گذشته در مدل‌های دیگه‌ای تکرار شد و عملا از همون سوراخ قبلی گزیده شدم، ولی خوب، بهتره بگذرم و ادامه بدم. با همون نقشه قبلی، با همون اخلاق قبلیم و با همون آرمان قبلیم. اگر چه دیگه همون قلب قبلی نیست و این پمپ ِ ترکیده، پکیده و شکسته یک جاهایی نمی‌تونه بکشه.

پیوست به پست: پروانه شدم، تا حالا شده، توبه شکستم، راز

خارج از پست: از روزهای آینده بیشتر پست میزارم.