بدرود سال جنون، سال فرار؛ سال من، سال مار

بدرود سال جنون، سال فرار؛ سال من، سال مار

چهار فصل امسال برای من چهار فصل زندگی بود. بهار فصل وطن، تابستان فصل فرار، پاییز فصل کار و زمستان فصل بحران. آنقدر زمستان پر ماجرا و سخت گذشت که به سختی سه فصل گذشته رو به یاد میارم. از ابتدای سال به دنبال کمپین‌های دعوت از خاتمی و هاشمی برای انتخابات عجیب 24 خرداد کنار همرزمان مدنی فعالیتی رو شروع کردم که نهایتش به پیروزی روحانی ختم شد. یادم میاد روزی که انگشتم رو در استامپ میزدم برای ریختن رای به صندوق، احساس کردم انگشتم رو در کثافت آقای خامنه‌ای کردم. دوستان مشارکتی و مجاهدینی‌ام خوشحال بودند اما من ناراحت بودم که مجبور شدیم به بازی نظام تن بدیم تا فشار مدنی باعث عقب نیشینی اون‌ها بشه. بهتر بود انسجام سیستماتیکی مثلا حتی در 25 بهمن 89 داشتیم تا این که شاهد رد شدن از عارف برای رئیس جمهور کردن حسن فریدون نمی‌بودیم. تکرار میل قدرت خواهی اعتدالیون در 84 و کوتاه اومدن اصلاح‌طلبان در 92 در آینده می‌تونه مسیر دمکراسی‌خواهی و تحول سیاسی ایران رو کندتر از دوران سیاه پس از 88 کنه.

سال 92 رو در تردید و گیجی شدیدی شروع کردم. واقعیت این بود که هیچ تصمیمی برای گرفتن نداشتم. چند روز بعد با ماشین به دشت‌های اطراف قزوین زدم و سیگار کشیدم و فکر کردم. برنامه‌ای ریختم و اهداف کوتاه مدتی تعیین کردم که دو ماه بعد بهم ریخت. در روزهای بهاری سال 92 احساس تنهایی در مبارزه و حس عدم امنیت می‌کردم. در این ماه‌های گذشته اتفاقی افتاد که کاملا در جریانش بودم و متوجه شدم در بهترین زمان با کمترین هزینه به فرار نکبت‌بار پناهندگی تن دادم. تابستون 92 وقت فرار بود و خوشحالم به خاطر قلب پاکم که این امکان رو برام به وجود اورد. اگر چه می‌تونست بهتر از این باشه اگر ساده نبودم.

پاییز خیلی سرد و سخت‌کوش گذشت. کار کردم و درامد داشتم. تو این فصل تصمیم گرفتم فعالیتی که از روز اول عقیده داشتم باید در داخل و با تیم تازه نفس ادامه دار شود رو رها کردم. اگرچه بعد تردید کردم شاید این رها کردن ضربه‌ای شود و سعی کردم برگردم اما متوجه شدم اراده‌ی قوی برای بدون من ادامه دادن وجود داره که همه چیز رو به تصمیم دیگران گذاشتم و بعدها بی‌حرمتی و به اصلاح نمک‌نشناسی دیدم که امروز دیگه اهمیت نداره چراکه جای پا در گذر زمان پرنگ‌تر می‌شه و قضاوت درباره آدم‌ها و رفتارها بعد از خوابیدن غبار بهتر خواهد شد. همین چند روز پیش دوستی که عزیز است اعتراف کرد درباره من اشتباه فکر می‌کرده و البته همه‌ی آدم‌‌ها روح بزرگی مثل اون دوست ندارند که این‌طور اعترافی بکنند.

زمستون سعی کردم کار دیگری راه بندازم که تنها بودم و دست تنها نمی‌شد انجامش داد. تصمیم گرفتم به طور کلی ایده‌هام رو بلوکه کنم و در بخش دیگری اونها رو مصرف کنم. تصمیمی که شاید اثر خودش رو در 94 خورشیدی بگذاره اما نیاز دارم در سال 93 مصمم بودنم رو به خودم نشون بدم. زندگیم در سال 93 که بیشتر در انتظار و طی شدن مراحل پناهندگی می‌گذره نیاز به آرامش داره و بدون پول نمی‌شه این آرامش رو به دست بیارم. باید در این سال تصمیم بگیرم به آمریکا برم یا کانادا؟

تمام این شش ماه تابستان و پاییز یک طرف، سه ماه زمستان یک طرف دیگه. تو زمستون خونه‌ای با انرژی مثبت بسیار بالا اجاره کردم که با تمام دردسرهاش در شب‌های زیادی بهم آرامش داد. الان هم زیر نور خورشید کنار همخونه‌هام و مهمان نوروزی که از وطن اومدن منتظر دوستان هم خونم هستم که بیان و تحویل سال رو شاد ِ شاد کنار هم با رقص به صبح تازه پیوند بزنیم.

بر خلاف 92 به 93 خوشبینم اگر چه 93 برای من گرون و موفقیت آمیز تموم شد. امیدوارم ترجربه‌ی تمام این سال‌ها رو بتونم در سال ِ حساس و تعیین کننده‌ی 93 خورشیدی به کار بگیرم تا در سال‌های پس از اون زندگی بهتری داشته باشم و بتونم برای بهتر شدن زندگی دیگران کمی باشم.

پیوست یکم به پست: پست وبلاگم بعد از نوروز هشتاد و نه

وقتی ذوق جو می دهد تا آپ کنی

پیوست دوم به پست: پست وبلاگم برای نوروز نود

تموم شد

پیوست سوم به پست: پست وبلاگم برای نوروز نود و یک

جنجالی که رفت… چالشی که در راه است… سالی که می‌رسد، باز هم خواهد رفت

پیوست چهارم به پست: پست وبلاگم برای نوروز نود و دو

سال ِ مار، سال ما شیش و هشتی‌ها

خارج از پست: یعنی تمام این سه روز گذشته مست بودم و دوچرخه سواری کردم. ایول ایول خوشم اومد از خودم 😀

فریادِ گلوی اشک‌آور

فریادِ گلوی اشک‌آور

بالاخره در ترکیه سرماخوردم که خیلی شدید نیست، فقط آبریزش بینی دارم و کمی گلو درد. البته گلو دردم بیشتر شد چون امروز زیاد سیگار کشیدم و گاز اشکاور تنفس کردم و توی مهمونی کمی با صدای بلند برای جو دادن به مهمون‌ها و خوش گذشتن فریاد زدم. نباید پنجره رو باز می‌کردم و اینقدر سیگار می‌کشیدم. نزدیک 12 تا 13 نخ سیگار خیلی زیاد بود. جالبه امروز ظهر بهار ازم پرسید روزی چند نخ سیگار می‌کشی گفتم تو ایران از 7 نخ بیشتر نمی‌شد و توی ترکیه از 10تا بیشتر نشده. دیشب هم محمد درباره پس زدن نیکوتین سیگار می‌گفت: نکن چون باعث میشه مصرف سیگارت بالا بره، خاموشش کن. یک رفیق قدیمی هم که خیلی دلم براش تنگ شده به طعنه می‌گفت: «تو دیگه چرا سیگار می‌کشی؟»
از اونجایی که قراره الی سیگار نکشه بهتره فقط همراه با مشروب سیگار بگیرم. فعلا که حتی در حد اجاره دادن پولی نیست و نه می‌شه آبجو بخورم و نه سیگار بکشم. خوبه با این دوچرخه نیاز نیست پول دلموش هم بدم. یکی از دوستان داره میاد و خواست براش دوچرخه‌ای که توی سمساری زده بود رو بخرم. از تقاطع بورسا و بارباروس تا میدون چنار بعد از سه سال و نیم رکاب زدم. خیلی لذت بخش بود، تصمیم گرفتم تو این مدت ازش استفاده کنم.
11 مارس خیلی روز خاصی بود، نه صرفا به دلیل اتفاقات زیادی که افتاد بلکه به دلیل تغییر روندی که از حالا اتفاق می‌افته. امروز چند نقطه داشت و چند نکته که همه‌ی اینها باید در زندگی حرفه‌ای لحاظ بشه.

پیوست به پست: دود گلوله‌ی اشکاور در خیابان که با باد بالا می‌آمد و چشمانم را و گلویم را می‌سوزاند.

20140311_185453

خارج از پست 1: عاشق برخی از  «فعالان حقوق بشر» از نوع ِ ال‌جی‌بی‌تی ِ خارج اومدش هستم. کلا شکل کمک کردن اونها و پرزنت کردنش در نوع خودش بی‌نظیره. بصیرتی که اونها دارن واقعا مثال زدنیه و نوع تحلیل و اصل ِ قضاوت کردن درباره‌ی دیگران. جالبه وقتی بخشی از زندگی خصوصی اونها رو بدونی، به بخشی از شخصیت اونها پی‌ می‌بری و دلایل حضورشون در این عرصه رو بیشتر درک می‌کنی.

خارج از پست 2: دیشب و امشب دو پست نوشتم که هر دوی اون‌ها رو منتشر نکردم.

راه رفتن در مستی

راه رفتن در مستی

دیشب مست ِ مست از خونه دوستم تا خونه‌ی خودم قدم زدم. بهترین قسمتش وقتی بود که از پارک رد شدم و باد و قطراه‌های تیز روی صورتم سوزن می‌زد. حس خوبی که تا حالا تجربه نکرده بودم. خیلی وقت بود ودکا و جوجه نزده بودم که با قلیون آخر شب‌یش دیگه محشر شد. 

دیشب شخصیت یکی از دوستان رو قوی‌تر از اون چیزی که تو این مدت فکر می‌کردم دیدم. مسئولیت پذیری و مشارکت بالا در کمک به برگذاری میهمانی با توجه به شرایطش که مست نبود واقعا قابل تقدیر بود. پختگی ِیک مرد 30 ساله رو اون شب به من نشون داد و باز منو برای 5 سال دیگه‌ام که 30 ساله می‌شم آماده کرد. هنوز خیلی تا اون روزها باقی مونده اما چند وقته دارم با خودم فکر می‌کنم اگر 30 سالم شد باید چه پختگی در من باشه که در 24-25 سالگی همراهم نیست. دیشب فقط به خودم فکر کردم و با خودم مست ِ مست خیابان‌ها رو پیچیدم.

پیوست به پست: پست فیسبوکی دیشبم که نمی‌دانم در چه قالبی از نوشتار است:

پاهای سست و زبان سر
یکی تنها می‌رود به سوی خانه، یکی گیج به عبور احمقانه
تیزی آرام ِ قطره‌های نا شناخته
ظن نادرست به پرواز یک پروانه
کنار گذاشتن ِ کیس مناسب برای گور خالی
معرفت ِ عبور از یک گزینه‌ی مناسب
و شات‌های پیاپی ِ یک شیشه
به یاد حسن
پژمان
و خاطراتی پر از ترانه

سلام ای مسئولیت ِ آگاهانه
درود ای مستی ِ هوشیارانه

 

خارج از پست: آرام آرام موج ها عقب می‌نشینند و فلات قاره‌ای که خراشیدی از بین میرود. فرصت برای دوباره خندیدن کم است.

تنها برای خندیدن؛ به گزارش پایگاه خبری صراط

تنها برای خندیدن؛ به گزارش پایگاه خبری صراط

شبکه اجتماعی فیس بوک در هفته گذشته با انتشار بیانیه‌ای رسما همجنس بازان را به رسمیت شناخت.
به گزارش پایگاه خبری صراط، فیس بوک سرانجام زیر فشار محافل هم جنس گرایی در ایالات متحده، پنج شنبه گذشته به وقت آمریکا ابتدا به شکل آزمایشی بخش انتخاب جنسیت را برای کاربران همجنس باز در ایالات متحده تغییر داد. قرار است این بخش برای تمامی کاربران این شبکه اجتماعی در سراسر جهان فعال شود تا نوع جنسیت خود را ترنس یا خنثی معرفی کنند.
پیش از این در بخش انتخاب جنسیت، گزینه‌های زن یا مرد یا عدم ارایه اطلاعات جنسیت درج شده بود.
از مدت‌ها قبل محافل همجنس گرایی با رایزنی و فشار از این شبکه اجتماعی خواستار به رسمیت شناختن همجنس گرایی شده بودند.
به گزارش صراط، هنوز کلیسا و گروه‌های ضدهمجنس گرایی واکنش چندانی به این حرکت ضد ارزشی این شبکه اجتماعی نزدیک به صهیونیستم نشان نداده‌اند. پیش از این شبکه‌های اجتماعی دیگر همجنس گرایی را به رسمیت شناخته بودند.

پیوست به پست: پست فیسبوک که در صفحه «Facebook Diversity» منتشر شده.

When you come to Facebook to connect with the people, causes, and organizations you care about, we want you to feel comfortable being your true, authentic self. An important part of this is the expression of gender, especially when it extends beyond the definitions of just “male” or female.” So today, we’re proud to offer a new custom gender option to help you better express your own identity on Facebook.

We collaborated with our Network of Support, a group of leading LGBT advocacy organizations, to offer an extensive list of gender identities that many people use to describe themselves. Moreover, people who select a custom gender will now have the ability to choose the pronoun they’d like to be referred to publicly — male (he/his), female (she/her) or neutral (they/their).

We also have added the ability for people to control the audience with whom they want to share their custom gender. We recognize that some people face challenges sharing their true gender identity with others, and this setting gives people the ability to express themselves in an authentic way.

The new custom gender option is available to everyone who uses Facebook in U.S. English. To learn more, visit https://www.facebook.com/help/276177272409629.

خارج از پست: امروز خیلی حرف برای گفتن داشتم که شاید به زودی در چند پست بنویسم.
 
شلوارتو باد برد

شلوارتو باد برد

به زودی چیزی برای بخشیدن نمی‌ماند.

پیوست به پست: یک جایی یک بنده خدایی داره پیام می‌ده و منو یاد خاطراتش می‌اندازه. امروز هی با خودم می‌گفتم آهنگ هلن جواب من نیست و هی می‌خندیدم 😀 فقط نمی‌دونم همین آهنگه یا نه؟!

خارج از پست: کلاس ترکی که میرم داره باعث میشه زبان فارسی رو هم از یاد ببرم.

مساله و حل مساله

مساله و حل مساله

خیلی جالبه این پست برای تابستون 91 است که منتشرش نکرده بودم و شنیدن این حرف‌ها برای امروزام ضروری است. این پست را برای آرامش خودم و یک دوست که آن روزها سخت درگیر مسائل‌اش بود نوشتم. اتفاقا دیروز با خودم مدام شعری رو زمزمه می‌کردم که به کمک اون قصد داشت یکی از مشکلات آن روزهایش را برطرف کند: 

مهمان گر چه عزیز است ولی همچون نفس

خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود

هر روز با چالش‌های جدیدی رو به رو میشم که نمی تونم پیش‌بینی‌شون کنم اما سخت یا آسون می‌تونم راه‌ حلی براشون پیدا کنم. وقتی به این روند توجه می کنم، تکرار می بینم. مشکل…، راه حل…، مشکل…، راه حل… . این تکرار آفتیه برای روزمرگی که راحتم نمیذاره.

از طرف دیگه گاهی راه حل شکست می‌خوره و راه حل جدیدی جایگزین میشه. گاهی راه حل‌های جایگزین هم نمی‌تونند به حل مساله کمک کنند. پس برای حل مساله مشورت می گیرم اما از همه بدتر وقتیه که نتونم مساله رو با کسی درمیون بذارم و مجبور بشم بدون مشورت مشکل خودم رو حل کنم. وقتی در حل مساله خودم رو ناتوان می‌بینی و کسی رو نمی‌تونم برای مشورت پیدا کنم، اونجاست که از مساله فرار می‌کنم. فراری که باعث میشه همه کسایی که بهشون اعتماد نداشتم -برای کمک در حل مساله- و همه کسایی که دوست نداشتم به هیچ وجه از مساله خبردار شوند، مشکلم رو تمام و کمال بفهمند. پس باید مساله رو همون جا هر طور که هست حل کنم و یک یا چند نفر مورد اطمینان رو برای مشاوره و کمک در راه حل دادن و یا حتی وارد عمل شدن برای کمک داشته باشم.

توی زندگیم همیشه دنبال یک راهنما بودم. دنبال کسی که وقتی گیر می‌کنم بهم بگه چیکار کنم. توی نوجونی بسیار گوشه گیر و منزوی بودم. الان تغییر کردم و خیلی اجتماعی هستم. غالبا بیرون از خونه‌ام و توی هر جمعی که میرم رهبری خاموش دارم. شاید محبوب نباشم چون رکم و زبان گزنده‌ای دارم اما هرگز منفور نشدم چون ساده، صمیمی‌‌و صادق‌ام و کسی رو بازی ندادم. این اجتماعی بودن، فن بیان نسبتا قوی و انرژی بسیار زیادم که به جمع یا فرد منتقل می‌کنم باعث می‌شه اطرافیان‌ام فکر کنند آدم برون گرایی هستم. به قول دوستی که از مولوی می‌گفت: «هر کسی از ظن خود شد یار من». بله از درونم کسی نتونست منو پیدا کنه و پیش خودشون اشتباه فرض کردند. حالا پیدا شدن دوستی که راهنمام باشه خیلی سخته و اعتماد به اون هم در راز نگه داشتن و هم در راه‌حل‌های درستی که نتیجه بده. البته فکر می‌کنم الان دو-سه نفری داشته باشم.

از این که بگذریم به یک داستان دیگه می‌رسیم، فرد راهنما و مشاور که مشکلات خودش رو داره. وقتی که او درگیر مشکلاتش باشه و ممکنه نتونه یا نخواد در یک بازه زمانی کسی اطراف اون باشه. بیشتر وقت‌ها طرف نمیگه می‌خواد تنها باشه و من این رو خودم می‌فهمم و دور میشم. این وسط وقتی مشکلات خودم بالا می‌ره و اخلاقی نمی‌بینم که مشکل خودم رو به جمع مشکلات راهنما و مشاورم اضافه کنم پس اوضاع بدتر میشه. اینجاست که این تکرار مساله…، حل مساله…، همراه نبودن کسی کنارم برای کمک در راه حل دادن و ناتوانی در حل مشکل بزرگی که خیلی وقته حل نشده و راهنما و مشاور باید کنارت باشه تا بالاخره بعد از سالها فرار به کمک اون پشت سرش بذاری برام افسردگی عمیقی میاره. دلم از خودم میگیره و حالم از خودم بهم می خوره و دیگه از ادامه زندگی می‌مونم. مساله بزرگی که روز به روز بزرگش کردم و از حل کرندش فراری بودم، حالا شده سنگ بزرگی که کوچک شمردنش به راه حل نادرست می‌رسه و بزرگ دانستنش علامت نزدن میشه! یک هفته‌ای که گذشت خیلی سخت بود برام. اما این هم خودش مساله‌ای در دل مساله‌ای بود. نسبت به قبل خیلی قوی تر شدم. اصلا همت کردن برای حل مشکلی که 5سال ازش فرار کردم چون افسرده بودم خودش قوی شدنم رو نشون میده. فقط یه کم آرامش نیاز دارم که الان هیچ کس اونو نمی تونه به من بده و مجبورم خودم به تنهایی در بدترین شرایط ناآرام خونه و درونیاتم اونو به وجود بیارم.

یکی از اون کارها نوشتنه همین پسته. اوایل وبلاگ نویسیم از این پست ها بیشتر داشتم اما اشکال بزرگ در وبلاگ نویسی وقتیه که شناخته بشی. بعد فکر کن عره و عوره و شمسی کوره هم وبلاگتو بخونند و شب در جمع خاله زنکانه خودشون هر جمله رو به موضوعی نسبت بدن. همین جا می گم: به درک! البته از خودم فرار نکردم و تو خودشناسی نسبتا موفق بودم. توی وبلاگم شاید گاهی از درونم نگفتم اما هیچ وقت نادرست نشونش ندادم.

یکی دیگه از این کارها انجام دادن کاریه که 13سال پیش دوست داشتم انجام بدم اما تا همین الان نشده. سه تار زدن. خواهرم سه تار میزد و من هم دوست داشتم بزنم. نمی دونم چرا اما از بچگی دوست ندارم چیزی که متعلق به من نیست رو بگیرم و باهاش کار کنم. این پررویی که خیلی ها دارند. دوست داشتم یکی مال خودم بود. همش پول جمع می کردم اما خرج چیزای دیگه میشد. شاید بیشتر اراده قویی برای خریدن ستار وجود نداشت. حتی یکی از دوستان گفت فعلا برات یه سه تار جور می کنم تا پولت رو جمع کنی یه سه تار خوب بخری، از اونم خبری نشد. من تا آخر هفته به هر قیمتی که شده یه سه تار می خرم.

یکی دیگه هم تنهایی مسافرت رفتنه. شاید حتی تهران اومدن. هدفم از مسافرت می تونه دوتا موضوع باشه. اول این که فرهنگ بومی، رفتار مردم و معماری اون محل رو ببینم و به مشاهدات خودم اضافه کنم. دوم این که به دل طبیعت برم و از طبیعت لذت ببرم. عاشق دریام، جنگل رو دوست دارم اما کویر و بیابون رو هنوز ندیدم. توی دشت و جلگه زندگی کردم و می کنم. برای کویر آخر شهریور میرم دنبال یک تور که منو ببره و بچرخونه و اونم ببینم.

دوشنبه شب

دوشنبه شب

زمانی که با خودم قرار گذاشتم رسید اما مواردی که می‌خواستم به دست بیاورم را ایجاد نکردم. همه چیز زنجیره‌وار در هم پیچیده شده و همه موارد تاجای نسبتا قابل قبولی جلو رفتند اما به مقصد نرسیدند. جلو رفتن رو می‌شه مثبت دید اما به نتیجه نهایی نرسیدن رو نمی‌شه مثبت دونست. ظهر وقتی از کنت گاز برگشتم خیلی حالم گرفته بود، شاید اگر با کامران حرف نمی‌زدم، حال بدتری داشتم. به خودم که آمدم دیدم در سرما خوابیدم و ساعت نزدیک برگزاری کلاس ترکی‌ست. همین حالا از کلاس برگشتم و چیزهای خوبی یاد گرفتم که کافی نبود و اگر دوستان همراهی می‌کردند شاید برای رسیدن به نتیجه بهتر، یک موقعیت بهتر رو مهیا می‌کردیم.

طراحی یک کتاب رو تموم نکردم و خیلی زمان از دست دادم، حالم خوب نبود و این چند روزی که ددلاین برای خودم تعیین کردم – که حالم خوب بود- گاز خونم قطع بود و در سرما امکان کار کردن خیلی سخت است.

قطع شدن گاز به دلیل احمالم در تحویل گرفتن خونه بود و یکی بزرگترین تجربه‌های زندگی‌ام که منو در کشور سوم خیلی جلو می‌اندازه اما ادامه این قطعی اصلا دست من نبود و نیست و پیگیری و پشت‌کارم خیلی امیدوار کننده است.

نهار و شام پختن برای خودم تا حدودی درست شد اما اصلا امیدوار کننده نیست و باید توجه بهتر و ویژه‌ای به این مساله داشته باشم.

یادآوری اهدافم و برنامه ریزی برای آینده به شکلی که به هیج‌وجه وابسته به فرد دیگری نباشد در مرحله اولیه قرار گرفت و این مسیر تا نوروز که زمان تعیین کننده‌ای‌ست بسیار جای خوشحالی دارد.

کلاس زبان انگلیسی و ترکی در حال پیشرفت است و باید کنارش تلاش بیشتری بکنم.

این هفته برای من هفته قوی‌تر شدنه اما یک مساله‌ی حاشیه‌ای در زندگیم شروع شده که کمی تکلیفم رو باهاش روشن نکردم. مسیر رو رها کردم تا در پیچیدگی انسان و رابطه پیش بره. البته می‌تونه خطر ناک هم باشه و توجه برای کنترلش انرژی می‌خواد.

پیوست به پست: وقتی تابستونت رو در حصر خانگی بگذرونی حتما مریض می‌شی، وقتی کنار یک آدم مریض باشی، حتما مریض می‌شی، شاد میای و غمگین می‌شی اما حق با رفیق ِ و این قائده‌ای‌ست که از ایران می‌دونستمش و متاسفانه اینجا هم وجود داره. ما و اونا…، این مرزبندی که ایجاد میشه و باید بپذیرمش که در غیر این صورت باز هم غمگین می‌مونم. باید چراغ ِ چت رو بپذیرم حتی اگر مغلطه‌ها ظاهر منطق به خودشون می‌گیرند. باید سوتی‌های خودم رو بپذیرم و سادگی ِ صادقانه‌ی حماقت بارم رو.

این روزها کاملا آماده‌ی گرفتن حسی هستم که نسبت به محمد سال‌ها داشتم و می‎‌دونم اگر ایجاد بشه نمی‌شه حلش کرد. شاید الان می‌تونم زیر همه چیز خط بکشم و بدون این که گره‌ی جدیدی ایجاد کنم از گذر رود در پایین دشت بگذرم اما نمی‌دونم این رو بعد از نوروز تا اردیبهشت بتونم انجام بدم. داره چاه پر می‌شه و هیچ میلی هم ندارم تا اس‌ام‌اس‌ هر بهارم رو پس از زمستون بدم. پست قبلی بهم خیلی کمک کرد تا حرفم رو بزنم و این یک مرحله است که اگر بهش کمک نشه، نهایتش سیاهی میاره و دیگه خیلی دیر میشه برای کسی که من بهتر از بقیه پیش‌بینیش می‌کنم. کسی که گنجینه‌ای از اسرار رو توی دل من به امانت گذاشته و امانت داریش برام سخت شده اما از خدا می‌خوام حالا که خودش نیست بهم کمک کنه تا بتونم نگهش دارم. ای کاش یک بار به جای نگاه امنیتی به حرفام که: تو داری تهدید می‌کنی، مثل یه رفیق کنارم می‌ایستاد تا کمکم کنه. نسبت به سنگینی گره‌هایی که هرگز تنها تقصیر من نبوده و هیچ وقت هیچ مغلطه‌ای این حقیقت آشکار رو نمی‌تونه توجیه کنه.

خارج از پست: دیروز یک سوتی دادم که امروز اذیتم کرد و یاد گرفتم دیگر از این سوتی‌ها ندم. می‌نویسم تا یادم نره.