چند پاراگراف کوتاه

درک میکنم ما آدم ها برای اعتماد کردن به همدیگه نیاز به زمان داریم تا شناخت بهتری نسبت به هم پیدا کنیم.
رک بودنم رو اونقدر دوست دارم که دوست ندارم به خاطر سکوت یا گذشتن از اصول محبوب باشم.
اما دوست داشتم و دارم همیشه قابل اعتماد بوده و باشم. نمی دونم چقدر موفق بودم ولی در این مسیر حرکت کردم و می کنم.
همه آدم ها رو دوست دارم و زیبایی آدم ها رو برجسته تر از بدی و بداخلاقیشون می بینم. همدیگه رو دوست داشته باشیم و مهربونی رو از یاد نبریم.
ممکنه این آخرین پست من باشه یا آخرین باری باشه که پست منو می خونید، زلزله، تصادف، حمله یک مهاجم و… می تونه ما آدم ها رو از هم بگیره. وقت برای مهربونی کمه، دوست داشتن زیباست.
پیوست به پست: قبرستان دنیزلی

image

خارج از پست: از اپ اندروید وردپرس کمال تشکر و سپاس رو دارم!

ما نگران هم

هنوز گلوم خشکه، 4 لیوان آب خوردم، دو ساعت ازش می‌گذره اما نتونستم بخوابم. مادرم اومده بود بهم سر بزنه که با دیدنم بهش حمله قلبی دست میده. همون لحظه خواهرم رو صدا میزنم و اون دراز می‌کشه روی زمین که از خواپ پریدم، چهار و نیمه و هنوز هم نخوابیدم.

یادم میاد تو مراقبت‌های ویژه بعد از عمل‌ش وقتی برای ملاقات رفته بودم، با دیدنم ضربان قلب‌ش بالا رفت. بعدا از بقیه پرسیدم تو مانیتور بعد از دیدنتون ضربان قلب‌ش تغییری داشت؟ فقط برای دیدن من هیجان زده شده بود. بچه‌ی آخرم، لوس که کرده ولی خیلی وابسته هم بودم تا وقتی که سرکش شدم. از خونه زدم بیرون و بعدا هم کامینگ‌اوت کردم. اصلا چون تو 50 سالگی من رو به عنوان یک همجنسگرا پذیرفته بیشتر دوستش دارم. روزی که گفتم می‌خوام برم مصمم بدون پرسیدن چیزی گفت برو، اگر میدونی پیشرفت می‌کنی نمون، برو.

همیشه حامی بوده و همیشه به میل من ازم حمایت کرده. من اذیت‌ش کردم الانم که گذاشتم‌ش و اومدم ولی نمی‌تونم به یادش نباشه چه برسه به این‌که نگران‌ش نباشم. امروز بعد از باخت استقلال بهش زنگ زدم و قهرمانی خوزستان رو بهش تبریک گفتم. با حسرت از باخت استقلال می‌گفتم اما برای فولاد هیجان زده و خوشحال بود، سرحال، دورش شلوغ بود، خدا رو شکر.

پیوست به پست: ندارد

خارج از پست: خوابم نمی‌بره، حس هیچ کاری هم نیست، فقط باید تا صبح به این کابوس و مادرم فکر کنم. با خودم گفتم بنویسم شاید آروم بشم. مثل خیلی از نوشتن‌های دیگم.

 

Posted in Uncategorized | 1 Reply

با کامنتی که برات گذاشتم ارضا نشدم، فکر کنم باید یک پست بزارم. خیلی وقته وبلاگت رو نخوندم ولی سعی میکنم تو همون فضایی که قدیما می‌خوندم برات بنویسم

پست «احساس مسئولیت» رو خوندم و بعد کامنت‌ها رو و دیدم من برات فیلمنامه جنگ آب‌ها رو تعریف کردم و تو نتونستی نظرت رو پشت تلفن بهم بگی. وقتی یادم افتاد چطور بهت اعتماد داشتم و روت حساب می‌کردم از خودم بدم اومد که چطور چند وقته نه پیامی بهت دادم و نه صدایی ازت شنیدم. این دلخوری‌ها و رفتارها شاید پیش بیاد اما خوب نیست. نمی‌خوام بهش فکر کنم فقط می‌خوام بگم وقتی چند وقت پیش پست «من مخالف سر سخت پست با عنوان بلند هستم. اصلا چه معنی میده آدم به جای عنوان، اخبار یا یک پست رو بزاره تو عنوان پستش؟ ها؟! جلوه بلاگ ما بلاگری ها که عنوان پست رو هم تو لینک هامون می گزاریم خراب می کنه. اصلا کار کار این وردپرسی هاست. این ورد پرسی های برنامه ریزی کردند تا بلاگ ما رو بزنن زمین اما آن ها بدانند ما دست چوبی آن ها که در حریر مامی شده رو شناختیم» می‌خوندم و باز یاد اون روزها می‌افتادم.

نمی‌دونم، اون روزها که همدیگه رو میدیدم سیگار می‌کشیدم یا نه، باهم سیگار کشیدیم یا نه ولی الان کنار این چایی که داره لب پنجره سرد میشه یه سیگار میکشم و به پسر پمپ بنزینی و سوزاکی و تلفن‌هامون فکر می‌کنم. مخصوصا اون تلفنی که بهت گفتم می‌خوام خودم رو بکشم. شاید…، شاید…، شاید اگر نمی‌گفتی برو قدم بزن و برو از خونه بیرون و به دوستات زنگ بزن این کارو می‌کردم، چه می‌موندم چه نمی‌موندم، مهم نیست ولی ازت ممنونم برای این که بودی و ازت معذرت می‌خوام که ناراحتت کردم، تو و نارک هم همین طور. روح ماه پسرت رو ببوس و ازش بخواه به جای من روح ماه‌ت رو ببوسه.

بوووووووووووووووووووووووو…

س

نه پیوست به پست دارد و نه خارج از پست. این پست یک استثنا هم نبود، فقط یک دلتنگی بود.