چند پاراگراف کوتاه

درک میکنم ما آدم ها برای اعتماد کردن به همدیگه نیاز به زمان داریم تا شناخت بهتری نسبت به هم پیدا کنیم. رک بودنم رو اونقدر دوست دارم که دوست ندارم به خاطر سکوت یا گذشتن از اصول محبوب باشم. اما دوست داشتم و دارم همیشه قابل اعتماد بوده و باشم. نمی دونم چقدر موفق…

ما نگران هم

هنوز گلوم خشکه، 4 لیوان آب خوردم، دو ساعت ازش می‌گذره اما نتونستم بخوابم. مادرم اومده بود بهم سر بزنه که با دیدنم بهش حمله قلبی دست میده. همون لحظه خواهرم رو صدا میزنم و اون دراز می‌کشه روی زمین که از خواپ پریدم، چهار و نیمه و هنوز هم نخوابیدم. یادم میاد تو مراقبت‌های…

با کامنتی که برات گذاشتم ارضا نشدم، فکر کنم باید یک پست بزارم. خیلی وقته وبلاگت رو نخوندم ولی سعی میکنم تو همون فضایی که قدیما می‌خوندم برات بنویسم

پست «احساس مسئولیت» رو خوندم و بعد کامنت‌ها رو و دیدم من برات فیلمنامه جنگ آب‌ها رو تعریف کردم و تو نتونستی نظرت رو پشت تلفن بهم بگی. وقتی یادم افتاد چطور بهت اعتماد داشتم و روت حساب می‌کردم از خودم بدم اومد که چطور چند وقته نه پیامی بهت دادم و نه صدایی ازت…