الان (9)

با زنگ تلفن دوستم از خواب بیدار شدم، از نهاری که هم‌خانه‌ام درست کرده بود یک بشقاب دیگر خوردم و بعدش دو قاچ قارپوز (هندوانه به ترکی استانبولی)زدم به بدن. الان نشستم روی تختم و دارم یک خورده از روزمرگی‌هام رو بعد از مدت‌ها از توی اتاقم در وبلاگم می‌نویسم.

تا یک ساعت دیگه باید سر کار باشم و باید به سرعت لباس بپوشم و سوار دولموش (می‌نی‌بوس‌های دورن شهری ترکیه) بشم و برم سر کار. از ساعت هفت شب تا هفت صبح آفیشم! توی این دو شب و یک‌هفته‌ای که سر کار بودم فرصت فکر کردن داشتم اما فرصت نوشتن نداشتم. الان خیلی راحت می‌تونم بنویسم. بیشتر به بی‌معرفتی که بهم رفته فکر می‌کردم و مدام با خودم می‌گفتم که از سر ِ اون چهار تومن و شام تو خونه‌ی تازه رنگ شده تو می‌دونستی اتفاقی مثل قضیه همزن می‌افته و لی انصافا فکر نمی‌کردم قضیه اسکیت و پارک قیطریه در شب ِ بارونی دم ِ باشگاه افوک تکرار بشه. حالا از این‌ها به کنار، اون دلقکی که حضورش حوصله‌ی آدم رو پر می‌کنه دوباره تا جایی که یکی تو زندگیش نیومده باز کنارش هست اما بعد یک‌هو همه چیز رو تغییر می‌دهد.

چی شده؟ خودت باید بفمی! چرا جای میز رو تغییر دادی؟ یعنی اختیار اتاق خودم رو ندارم؟ مگر قرار نبود هر وقت سردم شد پنجره رو ببندم؟ اگر جرات داری یک بار دیگه پنجره رو ببند.

حتی دریغ از گفتن رمز جدید اینترنت: من باید رمز اینترنت رو بهت بگم؟

روزگار سختی بود و من هرچه جلوتر میرم به این فکر میکنم چرا باید از روابط بین فردی چیزی بیان نکنم در حالی که بر سرم رفته. می تونم درباره رازهایی که به وسیله‌ی نزدیکی ازشون مطلع بودم چیزی نگم که اصلا تا الان نگفتم ولی میتونم بگم حفظ ظاهر آدم‌ها چقدر میتونه از خود ِ درونی‌شون متفاوتشون بکنه. اون پست الان (5) شاید یک جور توجیح برای پذیرفتن حماقت بود و یا شاید یک برهان برای خنثی کردن بی‌عقلیه دل بود. البته «تو فقط زودتر بیا» هم در اون هیجانات تاثیر داشت.

زندگی من تحت تاثیر این کوچ احساسی بود و یک جورایی بعد از اتفاقی که برای یکی از دوستان افتاد متوجه شدم، دادن افسار به دل به من شاید کمک کرده تا امنیت خودم رو حفظ کنم و امروز در فرار نکبت بار پناهندگی حداقل آرامش داشته باشم.

اینها رو می‌نویسم تا بعدا خودم قضاوت بهتری بکنم تا شاید حتی اگر اشتباهی می‌کنم خودم با انصافی که دارم، درباره خودم قضاوت کنم. این وسط یک مشکل هم هست، من خیلی وقته دریا نرفتم. پروانه‌ای که سوخت و دریایی که خشک شده، این رو درباره خودم می‌دونم و به همین دلیله که میدونم نیاز به آرامش دارم تا با انصاف قضاوت کنم و حرف بزنم.

پیوست به پست: عشق یا بازی؛ ایثار یا خودخواهی ؟

خارج از پست: خدا پدر ایمان رو بیامرزه که اگر نبود واقعا روزگار کاریم خیلی سخت‌تر از این‌ها می‌گذشت.

نگاه شما

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s