و باز هم لبخند بزن مرد

و باز هم لبخند بزن مرد

یک زمانی این طوری پست می نوشتم :))
البته همون زمان پست‌های خوبی نوشتم که هنوز از گوگل میان سراغ اون‌ها و حتی هم‌خونم میگه همون موقع‌ها خونده، ولی خوب این جوری هم می‌نوشتم. 😀
دارم تگ و دسته‌های وبلاگم رو منظم می‌کنم اینه که بازم مرور خاطارات هست. یادش بخیر سینا، چقدر احمق بودم، هنوز هم کمی هستم.

Inner Self - - - هویت درون

باهوشی… خیلی هم! تو منو خوب می شناسی و بخاطر این هم تونستی تشخیص بدی. خواستم برات کامنت بدم اما باید برای کل پست هات کامنت می گذاشتم. پست هایی که بعدخیلی وقتشرشر قطره ها رو سیل داد روی گونه هام. برای تو باید آپ کرد. وقتی خوندم: “من هنوز می خواهم زنده باشم” دنیارو بهم دادی. برات آرزوی آرامش دارم، همیشه. حالا مسئولیت گرفتم، پیمان وفاداری بابهترینی دارم. اما جلوی اون به تو میگم. حتی اگه اون – که هرگز – بخاطر این کار با من کات کنه، حاضرمتصویر آخری که برات گفتم رو باهم بسازیم. اما حالا حالا ها نه! بیشتر باش تا دلم شاد باشه.

تو را با چشمان خیسم تصویر می کنم
آن هنگام که نور آبیپخش صورتت شده
و تو در آرامشی
تا سحر نور زرد خود را
بر تمام پیکرت هدیه کند

بیش از پیش دوستت دارم
اما دیگر چون برادر
وتو برای پاکی

View original post 29 more words

امید

امید

میز تو فلزی بود نه شیشه‌ای، من این رو روی میز فلزی تو نوشتم، ولی تو نگرفتی منظورم چی بود. از اونجا شک کردم که اون یک نمایش بود یا واقعیت؟ ولی من بیشتر به طرح سوال علاقه دارم تا پاسخ به پرسش‌ها!

Inner Self - - - هویت درون

مادر خوبه
مادر مهربونه
مادر سختی کشیده
مادر دوست داشتنیه
همیشه عاشق بچه اشه
من مادرم رو دوست دارم
ناراحتش می کنم
اما دوستش دارم
همه مادرها را دوست دارم
مادرها همه خوبن
کاشکی همه مادر هاشون رو دوست داشته باشند تا آخر عمر
و کنار مادر دوست هاشون رو هم دوست داشته باشند
چون بعضی دوست ها خوبن
بعضی دوست ها هم مهربونن
بعضی دوست ها هم سختی می کشند
شاید به سختی برای راحتی رفیق از خواسته ای چشم پوشی بکنن
اما شادی و خوشحالی و مهربانی و بودن، بودن رفیق رو می خوان
دوست های واقعی و مادر ها خوبن، خیلی خوبن!

View original post

شروع دوباره

شروع دوباره

آزموده را آزمودن خطاست اما این طور که من ویران گرانه برخود هم میکنم اشتباست. شاید یک صبحانه یا شام، یک عبور با لبخند از خاطرات یا سلام گنگی در جمع پراکنده بهتر از بریدن و فحاشی و توهین باشد.

Inner Self - - - هویت درون

کدام پایان
کدام پایان را بر هویت درونم بیابم
هنگامی که تو شروع دوباره ی منی
احساس من عادی عادی نیست
طعم گی بودنم دیگر همان مزه را نمی دهد
اما هویت درونم تغییر نکرده است
تغیر هم نمی کند
اسیر عقل کلی در خود خواهی شده بودم
اما شاید عشق بی وصال بوده است
اما شاید عشق در مراجعه است
اما شاید بازی تمام شده است
حالا بازی تازه را شروع می کنیم
امروز
من و تو
با هم
یک رابطه
خلاف آنچه که دیگران یا در کلیشه ترکاندن ها می پیندارند
و یا خلاف آن چه دیگران در کمر به پایین می دانند
و یا حتی خلاف آن چه مانند اویی در بازی خود ساخته فرو می دهند
من و تو می خواهیم از چیزی لذت ببریم که دیگران درک نمی کردند
یا که باور نداشتند
و یا حتی به قهقه می گرفتند
امروز عصر
در زمستان خشک

View original post 38 more words

هر سال با «مهر» آغاز می‌شوم

هر سال با «مهر» آغاز می‌شوم

زمین می‌چرخد و روزی پس از روزها تکرار می‌شود تا سالی گذشته باشد. نام‌اش را نوروز یا تیردادگان یا مهرگان می‌نامیم و یا زادروز، فرقی نمی‌کند زیرا یک بهانه است برای بهانه‌ای دیگر. شاید مناسبت‌ها چه شخصی و چه عمومی یک نماد هستند برای یاد آوری. زادروزها نمادی برای یادآوری شخص به دیگران و شخص به خود. من امروز خودم را بیشتر به یاد می‌آورم که با مهر آغاز شدم، آرام آرام رشد کردم و شخصیت ِ گرفته‌شده‌ی خودم را شناختم. وقتی در آینه‌ی دوستانان رک، صادق، مهربان، صمیمی و ساده خوانده می‌شدم. هر سال سعی کردم تمام این اخلاق‌های خوب را نگه دارم و زندگی‌ام را بر این اساس جلو ببرم. نگه‌داشتن کرامت انسانی خودم و دیگران، نگه‌داشتن احترام خودم و دیگران، اعتراف می‌میکنم در این زمینه نسبت به خودم خیلی موفق بودم اما نسیت به دیگران چندان موفق نبودم. در طول زندگیم به خاطر ادعاهای اخلاقی که داشتم دیگران از من انتظار نداشتند اشتباهی بکنم و اگر در زندگی‌ام اشتباه کوچکی کردم، آن را بزرگ دیدند و سخت بخشیدند و سخت‌تر مجازات کردند. همین برخورد مرا بزرگ‌تر کرد. لطفا باز هم از من انتظار نداشته باشید که اشتباه بکنم، البته الان که 25ساله شدم هم دیگر انتظار نباید داشته باشید.

ریع قرن از من گذشت، در یک جاهایی موفق بودم و در بسیاری از موارد ناموفق، اما عدم موفقیت‌ام دلیل سرخوردگی و انزوا نباید باشد. گذشته مهم است اما نباید در گذشته ماند، البته من بعضی از وقت‌ها در گذشته می‌مانم. می‌خواهم بدون توجه به عقب‌ماندگی‌هام به فکر آینده باشم و برای تحقق رویاهام نه با شتاب که با تدبیر و برنامه حرکت کنم. تمام این تدبیرها از گذشته می‌آید، از تجربیاتی که داشته‌ام. پس با شکست‌هایم به پیش می‌تازم.

پیوست به پست: شعری از گاندی با ترجمه محمد حسن آریا و آواز فرهاد مهراد

پای در زنجیر . پرواز میکنم
با غمهای درون اوج میگیرم
با شکست‌هایم به پیش می‌تازم
با اشک‌هایم سفر می‌کنم

با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
ای خداوند. ای خداوند
بگذار تا صلیبم را بستایند

خارج از پست: تبریک گفتن‌های مجازی اذیتم میکنه.

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (3)

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (3)

باید شرمسار باشم و هستم از هفته‌ای که گذشت، فقط سیگار نکشیدم. زبان نخوندم، دنبال درمان زانوم نرفتم، کتاب نخوندم و فقط چهار فیلم دیدم که یک فاجعه تاریخ بشریت بود. هیچ حرفی این هفته برای گفتن ندارم جز این که باید حتما زبان نخوندن این هفته رو جبران کنم.

10*5 + 0*4 + 0*3 +0*2 + 5*1 = 55 /15 = 3.6

پیوست به پست: پست ِ تصمیمات لحظه‌ی 14: الان (14)

خارج از پست: احساس می‌کنم روز به روز دارم چاق‌تر میشم و زانوم هم به یک درد قدیمی تبدیل میشه که منو شبیه یک پیر مرد فلج میکنه.

باد شکن

باد شکن

سه
چشما‌ن‌ات از شدت برخورد باد به صورت‌ات باز نمی‌شود، باد به آن نمی‌خورد، تو آن را می‌نوردی.

یک
سال‌ها لبخند را پشت خنده‌ای می‌بینی که این بار از لب کج‌اش بیرون زده. لپ‌هایت شل می‌شود، دهنت باز، سقف دهانت خشک: «بعد از این همه سال درباره‌ی من این طوری فکر می‌کنی؟».

دو
احساس می‌کنی از نقطه‌ی سوزش در میانه‌ی دو کتف‌ات مایع گرمی سر می‌خورد. دور ِ دوران ِ دره، حالا سر به سوی جاذبه باد را می‌نوردی.

پیوست به پست: همین پست در فیسبوکم (تنها برای دوستان قابل مشاهده است).

 

خارج از پست: این‌ها برای من تمرین داستان نویسی‌ست. تمرین توصیفات از جز به کل، در حرکت و غیر مستقیم در داستان نویسی است.

الان (16)

الان (16)

یک دردهایی هست که آدم نمی‌تونه به هر کسی بگه. یادمه آخرین دفعه که برای یکی از صمیم‌ترین و نزدیک‌ترین دوستام درباره یک موضوع حساس، حداقل برای خودم، درد و دل کردم، طرف با برخورد خیلی زننده‌ای جواب اعتمادم رو داد.
من غصه دیگران رو می‌خورم، دیگرانی که برام عزیز هستند. وقتی یک عزیزی بر اساس حماقت خودش کار اشتباهی می‌کنه یا در وضعیت بدی قرار می‌گیره، یک نفر دیگه ممکنه با شنیدن این موضوع با بی‌ملاحظه‌گی درباره اون فرد قضاوت بکنه و از جملات بدی استفاده کنه. چطور توضیح بدم که روشن‌تر بشه؟ تصور کنید دایی آدم یک اشتباهی تو زندگیش می‌کنه و تو ناراحت اون هستی، بعد برای یک دوستی تعریف می‌کنی اما اون دوست به جای هم‌دردی و یا حتی…، حتی سکوت در مقابل اون، حرف زشت با بار منفی درباره داییت میگه. بعد می‌بینی وقتی بهترین دوستت که از نظر تو و تمام اطرافیان ِ خودت و خودش آدم بافرهنگ و با شخصیتی شناخته میشه این طوری قضاوت می‌کنه و درباره عزیزانت از این ادبیات استفاده می‌کنه، وای به حال دیگران. این‌جوری اصلا دیگه درباره اشتباه کسایی که دوست‌شون داری صحبت نمی‌کنی.
الان دوست دارم کسی تو زندگیم باشه تا از رنجی که می‌برم براش تعریف کنم، از این که غصه چندتا از عزیزانم رو می‌خورم. کسی که قضاوت نکنه، توهین نکنه، فقط گوش بده. یک آدم درست که به حرف من گوش بده نبوده و نیست. مجبورم بازم دستم رو به قلم‌ام بگیرم و کاغذ سفید رو سیاه ِ دردم کنم. نوشتن…، نوشتن…، هرچقدر هم بد باشه و بلد نباشم اما این کار بهم آرامش میده، حتی راه‌حل میده، مثل همین الان. الان که این‌ها رو نوشتم هم آروم شدم و هم این‌که یادم افتاد کافیه از دردام به دفترام بگم، دفتر ِ دردام.

پیوست به پست: 

درد
هر روز با من بیدار می‌شود
با من مسواک می‌زند
لباس می‌پوشد
موهایش را شانه می‌کشد
و از خانه بیرون می‌آید

درد
هر روز
با من
به میله‌ی اتوبوس می‌آویزد
از خیابان رد می‌شود
نگاهش را از پنجره‌ها می‌دزدد
و خود را روی صندلی پهن می‌کند

درد
هر روز
با من
خسته می‌شود
وسایلش را توی کیف می‌ریزد
و پشت میز کافه‌ای می‌خزد
تا سیگاری آتش بزند
و چای بنوشد

درد
هر شب
کلید می‌اندازد
و به خانه‌ی من می‌آید
تا شام بخورد
برهنه شود
و با من بخوابد

درد
نام دیگر من نیست؛
همزاد من نیست؛
درد،
من است.

قیصر امین پور

خارج از پست: همین طور که من، آدم‌های اطراف هم چیزهایی ممکنه در طول مسیر زندگی بگن و یا کارهایی بکنند که تو ذهن آدم بمونه اما تا زمانی که ازشون متنفر نشدی یادت نیاد.