هر سال با «مهر» آغاز می‌شوم

هر سال با «مهر» آغاز می‌شوم

زمین می‌چرخد و روزی پس از روزها تکرار می‌شود تا سالی گذشته باشد. نام‌اش را نوروز یا تیردادگان یا مهرگان می‌نامیم و یا زادروز، فرقی نمی‌کند زیرا یک بهانه است برای بهانه‌ای دیگر. شاید مناسبت‌ها چه شخصی و چه عمومی یک نماد هستند برای یاد آوری. زادروزها نمادی برای یادآوری شخص به دیگران و شخص به خود. من امروز خودم را بیشتر به یاد می‌آورم که با مهر آغاز شدم، آرام آرام رشد کردم و شخصیت ِ گرفته‌شده‌ی خودم را شناختم. وقتی در آینه‌ی دوستانان رک، صادق، مهربان، صمیمی و ساده خوانده می‌شدم. هر سال سعی کردم تمام این اخلاق‌های خوب را نگه دارم و زندگی‌ام را بر این اساس جلو ببرم. نگه‌داشتن کرامت انسانی خودم و دیگران، نگه‌داشتن احترام خودم و دیگران، اعتراف می‌میکنم در این زمینه نسبت به خودم خیلی موفق بودم اما نسیت به دیگران چندان موفق نبودم. در طول زندگیم به خاطر ادعاهای اخلاقی که داشتم دیگران از من انتظار نداشتند اشتباهی بکنم و اگر در زندگی‌ام اشتباه کوچکی کردم، آن را بزرگ دیدند و سخت بخشیدند و سخت‌تر مجازات کردند. همین برخورد مرا بزرگ‌تر کرد. لطفا باز هم از من انتظار نداشته باشید که اشتباه بکنم، البته الان که 25ساله شدم هم دیگر انتظار نباید داشته باشید.

ریع قرن از من گذشت، در یک جاهایی موفق بودم و در بسیاری از موارد ناموفق، اما عدم موفقیت‌ام دلیل سرخوردگی و انزوا نباید باشد. گذشته مهم است اما نباید در گذشته ماند، البته من بعضی از وقت‌ها در گذشته می‌مانم. می‌خواهم بدون توجه به عقب‌ماندگی‌هام به فکر آینده باشم و برای تحقق رویاهام نه با شتاب که با تدبیر و برنامه حرکت کنم. تمام این تدبیرها از گذشته می‌آید، از تجربیاتی که داشته‌ام. پس با شکست‌هایم به پیش می‌تازم.

پیوست به پست: شعری از گاندی با ترجمه محمد حسن آریا و آواز فرهاد مهراد

پای در زنجیر . پرواز میکنم
با غمهای درون اوج میگیرم
با شکست‌هایم به پیش می‌تازم
با اشک‌هایم سفر می‌کنم

با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
ای خداوند. ای خداوند
بگذار تا صلیبم را بستایند

خارج از پست: تبریک گفتن‌های مجازی اذیتم میکنه.

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (3)

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (3)

باید شرمسار باشم و هستم از هفته‌ای که گذشت، فقط سیگار نکشیدم. زبان نخوندم، دنبال درمان زانوم نرفتم، کتاب نخوندم و فقط چهار فیلم دیدم که یک فاجعه تاریخ بشریت بود. هیچ حرفی این هفته برای گفتن ندارم جز این که باید حتما زبان نخوندن این هفته رو جبران کنم.

10*5 + 0*4 + 0*3 +0*2 + 5*1 = 55 /15 = 3.6

پیوست به پست: پست ِ تصمیمات لحظه‌ی 14: الان (14)

خارج از پست: احساس می‌کنم روز به روز دارم چاق‌تر میشم و زانوم هم به یک درد قدیمی تبدیل میشه که منو شبیه یک پیر مرد فلج میکنه.

باد شکن

باد شکن

سه
چشما‌ن‌ات از شدت برخورد باد به صورت‌ات باز نمی‌شود، باد به آن نمی‌خورد، تو آن را می‌نوردی.

یک
سال‌ها لبخند را پشت خنده‌ای می‌بینی که این بار از لب کج‌اش بیرون زده. لپ‌هایت شل می‌شود، دهنت باز، سقف دهانت خشک: «بعد از این همه سال درباره‌ی من این طوری فکر می‌کنی؟».

دو
احساس می‌کنی از نقطه‌ی سوزش در میانه‌ی دو کتف‌ات مایع گرمی سر می‌خورد. دور ِ دوران ِ دره، حالا سر به سوی جاذبه باد را می‌نوردی.

پیوست به پست: همین پست در فیسبوکم (تنها برای دوستان قابل مشاهده است).

 

خارج از پست: این‌ها برای من تمرین داستان نویسی‌ست. تمرین توصیفات از جز به کل، در حرکت و غیر مستقیم در داستان نویسی است.