آقای لاریجانی، همجنسگرایی مد نشد، درک شد

آقای لاریجانی، همجنسگرایی مد نشد، درک شد

امروز در ژنو، مقر سازمان ملل، اجلاس جهانی «بررسی وضعیت حقوق بشر ایران» برگذار شد. جواد لاریجانی رئیس ستاد حقوق بشر قوه‌ قضایه در بخش پایانی صحبت‌های خود با توجه به مساله همجنس‌گرایی در غرب اظهار کرد، در گذشته همجنس‌گرایی جرم و بیماری بود اما پس از «مد شدن» آن در غرب این مساله به موضوع حقوق بشری تبدیل شد. محمدجواد لاریجانی در مثال برای تحمیل شیوه زندگی غربی با ابزار حقوق بشر این صحبت‌ها را می‌کرد.

مشخص نیست ایشان واقعا نمی‌دانند یا خودشان را به ندانستند زدند. بدون شک هر کسی برای پذیرش یک مساله حقوق بشری استدلالی دارد و اگر هر چیز را که دنیای متمدن غربی پذیرفته نادرست بدانیم که خودمان را مسخره کرده‌ایم. از دیدگاه حقوق بشری، انسان‌ها برای انتخاب کسی که می‌خواهند عاشق‌اش شوند آزاد هستند. از نظر پزشکی تفاوتی بین فرد همجنسگرا و دگرجنس‌گرا نیست، از نظر روان‌شناسی همجنسگرایی بیماری نیست و مانند دگرجنس‌گرایی یک گرایش جنسی‌ست. پس از 1970 و اعلام سازمان بهداشت جهانی رفرنسی برای رد حقوق نوین همجنس‌گرایان در کشورهای متمدن وجود ندارد. حتی گفتگوهای برامده از فلسفه و اندیشه در نزد افکار عمومی به حمایت از حقوق همجنس‌گرایان منجرب میشود. بنده خدمت آقای لاریجانی پیشنهاد می‌کنم، در یک برنامه زنده‌ی تلویزیونی از یک شبکه‌ی سراسری به موضوع همجنس‌گرایی بپردازند، فرد مدافع با رفرنس‌های علمی در یک سوی بنشیند و شما با همان استدلال‌های فلسفی بر اساس شیوه زندگی خودتان سوی دیگر، سپس ببینید افکار عمومی در پایان مناظره‌ی شما چه دیدگاهی دارند؟ به نظر می‌رسد فلیترهایی که برای قرنطینه‌ی اطلاعاتی در کشور ایجاد کردید، مانع از رسیدن نور ِ آگاهی به ذهن شماست. تاریکی تارهای مغزتان را پوشانده و گویی مساله را جز توطئه نمی‌بینید اما آقای لاریجانی، من که از خانواده مذهبی و مسجد رفتن‌های کودکانه‌ام، نماز جماعتی که ترک نمی‌کردم و دعای کمیل به شیوه‌ی زندگی همجنسگرایانه روی آوردم تحت تاثیر غرب نبودم. کدام منبع ِ فشن در زندگی امثال من اثر کرد گه همجنس‌گرایی برای‌ام مد شده؟ آقای لاریجانی، یادتان باشد من از مسجد به آغوش ِ همجنس‌ام رسیدم. نگاه او اذان من بود و نمازم آغوش‌اش.

خارج از پست: بررسی ادواری وضعیت حقوق‌بشر در ایران همراه با ترجمه همزمان از بالاویزیون

خارج از پست: هنوز جلسه ادامه داره و من نصف یک شکلات هفصد گرمی صبحانه رو تنهایی پای دروغ‌ها و مغلطه‌های تیم ایرانی خوردم، فکر کنم این هفته کلی جوش بزنم.

نامه‌ای به گریلای

نامه‌ای به گریلای

گیانم، گریلای شدی تا دفاع کنی، دست خوش. دشمن نا برابر می‌جنگد؟ می‌فهمم. من در کشوری که سال‌ها در مقابل دشمنی با قوای نابرابر جنگید به دنیا آمدم. شاخه‌ای از قوم تو با ما بودند و یا بر ما، اما ما مرزمان را نگه‌داشتیم. گیانکم، افرادی که خاک کشور من را نجات دادن امروز کنار پیشمرگه‌ها هستند، همان پیشمرگه‌هایی که امروز به مرز کوبانی رسیده‌اند اون‌ها در طول زمان در مقابل شاخه‌ای از قوم تو می‌جنگیدند. یک برادر هم قوم‌ات در یو‌ان‌اچ‌سی‌آر ترکیه به من گفت سال‌ها پاسدار کشته و به آن افتخار می‌کرد اما گیانم تو یادت باشد یک سردار پاسدار امروز کنار پیشمرگه‌هاست. یادت باشد وقتی اردوغان قدرت‌ در دستش بود اجازه داد تا نیرو و سلاح به تو نرسد اما کشور من پیشمرگه‌ها را تنها نگذاشت. گریلای نازنینم، امروز چشم دنیا به توست، به شلیک تک تک ِ گلوله‌هایی که به کمک غرب و نظام سرمایه برای عقب کشیدن تحجر به قلب ِ افراط زدی. من با تو بودم در تمام این اخبار، از قلبم و بدان ما اگر از یک نژاد هم نباشیم که هستیم، تو حق داری آزاد باشی و آزاد کنار همه‌ی هم‌وطنانت در یا بی هر مرز جغرافیایی زندگی کنی. امیدوارم روزی سلاح را زمین بگذاری و با کلنگ، پی ِ یک کارخانه را بکنی تا با همه‌ی مردم‌ات سرزمینی آباد داشته باشی.

پیوست به پست: با توام کوبانی از رها

خارج از پست: این پست هم از مجموعه پست‌هایی است که در مرض ِ ترس از آپ کردن یک هفته توی درفتم ماند و آخرش هم اونی که خواستم نشد.

استراتژی غیراخلاقی، دستاورد ارزشمند

استراتژی غیراخلاقی، دستاورد ارزشمند

یعضی‌ها هوای هم‌تیمی‌ها رو دارن ولی بعضی‌ها می‌خوان همه‌ی گل‌ها رو خودشون بزنن. این طور وقت‌ها ممکنه هم‌تیمی‌ها باهم قرار بذارن تا به هم‌تیمیه تک‌روشون پاس ندن. این روند اگه از طرف فرد ِ تک‌رو اصلاح نشه و هم‌تیمی‌ها زود نبخشن یا روند اصلاحی رو قدر ندونن، درنهایت ممکنه باعث جدایی فرد از تیم بشه. کم نبودن سازمان‌ها و گروه‌هایی که مدیران تک رویی داشتن و گروه اون‌ها رو کنار گذاشته، اما ممکنه یک ارگانی باشه که مدیر همه رو کنار بذاره و خودش یکه و تنها سازمان رو به جایی برسونه. مدیر می‌تونه با استفاده از نیروی داوطلب در هر دوره‌ای اون ارگان رو به تنهایی اداره کنه. این هوش بالای مدیریت می‌خواد که یک شبکه اجتماعی حامی درست کنی تا برخلاف مدیر قبلی از تو حمایت گسترده‌ای بشه، نیروهای داوطلبی رو به خدمت بگیری که رایگان با نهایت وفاداری برات کار کنن و کارها به اسم خودت تموم بشه.
وقتی فعالین مستقل انسجامی نداشته باشن، این طور مدیر باهوشی ردپایی به جا می‌گذاره که کسی نمی‌تونه با اون رقابت کنه. حتی این‌ مدیر می‌تونه هوادارن و فعالین مستقل رو به جون رقباش بندازه. مدیر شاید با مظلوم‌نمایی و فشار عاطفی به کمک همون نیروی مستقل، کاری کنه که برای تک روی سابق حریمی مشخص بشه و فرد تک‌ رو مجبور باشه اون را حفظ کنه، این حریم با یارکشی هر کدوم از طرفین بزرگ و کوچک می‌شه. آدم ِ باهوش که رقبا رو کنار زده، نیروهای داوطلب زیادی رو در حوزه‌های مختلف طوری به کار می‌گیره که در صورت جدایی به سمت رقیب نرون. این باعث میشه وقتی تاریخ مصرف نیروی کاری برای ارگان مطبوع تموم شه، دیگه نیروی داوطلب ِ جدا شده خطری نداشته باشه، خطری مثل احیا شدن تو یک ارگان دیگه.

نظر قطعی ندارم اما این پست می‌تونه دست‌گرمی خوبی برای نقد جدی و به امید خدا منصفانه‌ی سازمان‌های ال‌جی‌بی‌تی ایرانی بشه. نیما این کار رو شروع کرده ولی من نتونستم پست‌های نیما شاهد رو درست و حسابی دنبال کنم اما اینجا برای قدم یکم از خودم می‌خوام و انتظار دارم به شکل جدی این پست‌ها رو بخونم.

پیوست به پست: پیوند سیزده بخش از مجموعه مقالات «وضعیت سیاسی کوییرها در ایران» به قلم نیما شاهد:

بخش یکم

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهارم

بخش پنجم

بخش شیشم

بخش هفتم

بخش هشتم

بخش نهم

بخش دهم

بخش یازدهم

بخش دوازدهم 

بخش سیزدهم

خارج از پست: وقتی به دنبال یافتن مجموعه مقالات نیما در فیسبوک‌اش بودم برای او کامنت گذاشتم چرا در ایستگاه سیزدهم متوقف مانده. او از من خواست بنویسم و این انگیزه‌ام را دو چندان کرد. فکر میکنم از آخر نوامبر شروع به نوشتن کنم.

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (8)

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (8)

در این هفته که گذشت دوباره شروع به زبان خواندن کردم. البته مدت خیلی کمی بود طوری که دو نمره بیشتر نمی‌گیرم اما میتونه نشانه‌های مثبتی داشته باشه. همین طور به شکل کاملا اتفاقی 3ساعت ورزش کردم که در مقابل ده ساعت مورد انتظار می‌تونه نمره سه رو بگیره. فیلم دیدن در این هفته نمره‌ای بالاتر از ده میگیره و هنوز هم سر ِ حرف خودم درباره سیگار هستم. در مجموع معدل عملی کردن تصمیمات ِ لحظه چهارده‌ام در هفته‌ی آخر اکتبر نمره قبولی 5.1 بود. این میتونه شروع دوباره از تصمیمی باشه که باید در هفته از پنج پایین‌تر نیاد.

پیوست به پست: پست ِ تصمیمات لحظه‌ی 14: الان (14)

خارج از پست: بالاخره دوباره موتور پست‌گذاریم راه افتاد.

جامعه مدنی که از اسیدپاشی درست استفاده کرد

جامعه مدنی که از اسیدپاشی درست استفاده کرد

ترکیبی شیمیایی که صورت را با تن می‌سوزاند، زیبایی را می‌شوراند و خون را در صورت دختران عقده می‌گذارد. اسیدپاشی که در اصفهان رخ داد یک حرکت زشت، ناپسند و جنایت‌کارانه بود اما موضوع امروز نیست. این عمل زشت بیشتر از طرف مردان ِ نادان جامعه برای سوزاندن صورتی مورد استفاده قرار می‌گیرد که عقده‌ی قدرت زیبایی دختری را در دل دارند.

اسیدپاشی در اصفهان را رسانه‌ها و مردم در فضای نیمه‌باز ِ پس از بهار92، به مساله حجاب اجباری مرتبط دانسته‌اند. به نظر مردم و ناظران این اقدام از تندروی انحصارطلبانی‌ست که امروز قدرت را از دست رفته می‌بینند. تحریک زشت افراطیون ِ متحجر مانند مصباح‌یزدی و ائمه جمعه‌ای که نان ِ تحریک مردمان متدین را می‌خورند، قطعا یکی از تاثیرگذارترین عوامل چنین رویداد جنایت‌کارانه‌ای‌ست. بدون شک مساله حجاب اجباری که در قانون اساسی نیامده، می‌تواند در یک مجلس مردمی و با حمایت قاطع مردم از بین برود. این حمایت قاطع زمانی شکل می‌گیرد که خواست جامعه مدنی و طبقه متوسط مدرن شهری، بیشترین نزدیکی را با مردم سنتی و قشر متدین داشته باشد.

جامعه مدنی که پس از دوم خرداد شکل مناسب‌تری به خود گرفت امروز پس از بهار88 به جایی رسیده که حساسیت خود را در مسائل مختلف نشان می‌دهد. همین جامعه به کمک شبکه‌های اجتماعی درخواست عفو و بخشش را به مردم، کمک‌رسانی به زلزله‌زدگان ِ ورزقان را به دولت و حتی مسئولیت‌هایی نیز به مردم و دولت آموزش می‌دهد.

در مقابل جنایت اسیدپاشی اصفهان جامعه مدنی با حساسیت موضوع را آن‌چنان پر رنگ کرد که عملا مسئولان دولتی نمی‌توانستند در این باره سکوت کنند. آن‌ها که از پشت‌پرده این اسیدپاشی مطلع بودند با نسبت دادن این اقدام زشت به آن‌چه «دشمن» می‌خوانند باز هم مساله را توطئه‌ای از خارج عنوان داشتند و روی این حماقت همیشگی تاکید کردند. بدون شک انحصارطلبانی چون احمد خاتمی که پیش از این گفته بود برای مبارزه با بدحجابی باید خون ریخته شود، نمی‌تواند جز پاک کردن صورت مساله، تئوری توطئه و ایجاد وحشت برای رسانه‌ها و مردم در جهت بریدن صدای اعتراض‌ آن‌ها کاری کند. قطعا مسئولیت اصلی چنین اقدامی حتی اگر خودسرانه باشد متوجه‌ی آیت‌الله طباطبایی‌نژاد و آیت‌الله رهبر امامان جمعه دائم و موقت اصفهان و امثال مصباح، علم‌الهدی و احمد خاتمی‌ست. مردم این‌ها را می‌دانند و به خیابان آمدند و حتی نسبت به حجاب اجباری اعتراض کردند. حتی شوخی احمقانه‌ای که گروهی با پاشیدن آب روی زنان عابر پیاده انجام دادند، باعث نشده شجاعت مدنی از دست برود و دقیقا برعکس ما شاهد تقویت حضور زنان و دختران معترض هستیم. شاید آن‌ها وقتی برای اعتراض به خیابان می‌آیند یک لحظه به فکر حمله‌ی اسیدی مزدورانی بیافتند که در عاشورا از روی مردم رد شدند اما باز هم برای استیفای حقوق خودشان شجاعانه حاظر می‌شوند.

همه‌ی این اقدامات که خوب و موثر است مساله من برای نوشتن این پست نیست. دو ویدیو در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، یکی روسیاهی مرد ایرانی‌ست و دیگری چالش چک زنانه. دو مرد ایرانی با به چالش کشیدن وجدان عمومی عملا در راستای مبارزه با سکسیزم قدم برداشته‌اند، به ویژه ویدیو مردی که صورت خود را سیاه می‌کند و می‌گوید بابت ترمزهایی که پای دختران و زنان زده می‌شود رو سیاه است. شما در این ویدیو تاثیر موثر فعالان زن و مدافعان حقوق جنسیتی را می‌بینید که به شکل خلاقانه‌ای از سوی مردم و جامعه مدنی به نمایش درآمده و بدون شک از صدهزار مقاله تاثیرگذارتر است. البته آن مقلات به ما این قدرت را می‌دهد تا بدانیم و بیشتر فکر کنیم اما چنین کنش‌های خلاقانه‌ای تلاش‌ها را به ثمر می‌نشاند. در این جا به سهم خودم از این برادر عزیزم که با چنین کاری نشان داد هنوز هم شرف هست و می‌شود کاری کرد، سپاس‌گذارم.

پیوست به پست: رو سیاهی یک کاربر ایرانی از سکسیزم و مساله اسیدپاشی

 

خارج از پست: با دیدن این ویدیو تحت‌ تاثیر قرار گرفتم و پست رو نوشتم.

با تو هستم که نمی‌توانی نخوانی‌ام

با تو هستم که نمی‌توانی نخوانی‌ام

نمی‌دانم چرا نمی‌خواهی هر چه زودتر درباره موضوعی که خودت وعده دادی «در فرصت دیگری صحبت می‌کنیم» حرف بزنیم. پنهان نمی‌کنم دلایل‌اش را تحلیل می‌کنم اما حکمم را نمی‌دهم تا تو را [شاید] ببینم. ولی این روزها یک خوبی از خودم دیدم. تا حدود هشتاد درصد، بله همان هشتاد درصد لعنتی، تا حدود هشتاد درصد فکر می‌کردم دلیلی قانع کننده‌ای برای آن اتهامی که به من زدی نداشته باشی و دیدیم که نداشتی. با خودم عهد کرده بود، از روی نفرت عمیقم، با خودم عهد کرده بودم اگر قانع‌ام نکردی، با همان منطقی که میشناسی، نبخشمت، ولی «عزیزم»، نمی‌دانم چطوری اما بخشیدمت.

این را همین چند روز پیش فهمیدم که بر عکس همین چند ماه گذشته از خودم نمی‌پرسیدم: «یعنی من هر دفعه تهدیدش کردم و ازش باج خواستم؟». هر روز می‌گفتم، شاید روزی چند بار می‌پرسیدم، اما مدتی‌ست که اصلا نمی‌پرسم و برایم مهم نیست. وقتی متوجه شدم چقدر آرام بودم که بالاخره بخشیدمت.

 

خارج از پست: Chopin Nocturne Op.9 No.2 Arthur Rubinstein

خارج از پست: چقدر نوشته توی درفتم دارم!

الان (20)

الان (20)

پنج دقیقه از صفر بامداد مونده، پاهام از سرما درد گرفته، پتو می‌کشم روش بعد ادامه میدم.

یه خورده رون‌هام درد گرفته، دیروز ظهر به همت کائوس‌ جی‌ال که یک سازمان حمایت از ال‌جی‌بی‌تی ترک هست فوتبال بازی کردم. نمی دونم چند دقیقه ولی کل زمانی که بازی در جریان بود تو زمین بودم. توی پست «کفشم رو دزد برد» اشاره کردم کتونیم رو از جلوی در ِ خونه بردند، اون یکی کفش که برای دویدن بود رو پوشیدم و حدود 11کلیومتر روز سه شنبه پیاده‌روی کردم اما روی هر دو انگشت کوچیک ِ پام تاول زدم. هفته آخر آگوست هم زانوم یک ضربه خیلی بدی خورد که هنوز بخشی ازش درد میکنه و فکر میکردم نتونم بدوم اما این باور غلط هم از بین رفت. وقتی مهران، وحید و الهه عزیزم میگفتند بیا یار کم داریم مثل مهمونی که ناز میکنه برقصه رفتم و دقیقا دیگه کسی نبود که منو از زمین بکشه بیرون (اسمایلی خنده دندون نشون).

امروز یک عکس دیدم درباره «شیمی در زندگی» که میزان هرمون یا انتقال‌دهنده‌های عصبی رو در بدن انسان نشون میداد. من نمی‌دونم اون عکس درست بود یا نه ولی دوباره مساله شادی و سرتونین رو بهم یادآوری کرد. این که باید تحرک داشته باشم تا سرتونین در بدنم افزایش پیدا بکنه و شاد بمونم. هفته‌ی پیش خیلی غمگین شدم، دلایل مختلفی داشت که دوست ندارم اینجا بنویسم. اما وقتی روز سه‌شنبه بعد از امضا پیاده برگشتم و دیروز چهارشنبه ورزش کردم و امروز زیر بارون قدم زدم روحیه‌ام خیلی خوب شد. امیدوارم اتفاق‌های خوب یکی پشت دیگری بیافته و من رضایت نسبیم رو از زندگی داشته باشم.

تنها موج منفی که امروز بهم خورد چت با دو دوست عزیزی بود که در بهترین شرایط قرار دارند و فقط با ناله‌های بی‌مورد انرژی منفی رو به اطراف اشاعه میدن. جالب اینجاست که با وجود این کارشون بازم اتفاق‌های خوب براشون میافته. برای نمونه یکی از دوستان در ماه ِ چهاردهم پناهندگی امروز جواب ِ کشوریش رو گرفت اما ساعتی قبل از جواب، برای من که در ماه ِ هفدهم هنوز جواب نگرفتم ناله می‌کرد. نمی‌فهمم این دوستان چرا حداقل ناله‌هاشون رو برای من میارن، منم محکم تو پر دو دوست زدم. البته خیلی خوشحالم اون‌ها در شرایط خوبی هستند اما این که شرایط رو سیاه‌نمایی کنند یا بقول قزوینی‌ها بگن چهارتا انگشت داریم واقعا جای تاسف داره.

صدای بارون که می‌خوره به شیشه فضای خونه رو پر کرده، ای‌کاش میتونستم آمبیانس بارون رو ضبط کنم و به این پست پیوند بدم. خدای‌من چقدر بارون قشنگی میاد (اسمایلی لاولی). الان رفتم لب پنجره و دیدم خیابون رو آب گرفته، خیلی عالیه این بارون…، دوست دارم ترانه «تو بارون که رفتی» از سیاوش رو گوش بدم. برم هندس‌فریم رو پیدا کنم که یک و ربع ِ و هم خونم خواب!

آخ آخ…، پیوست میزنم به پست پلی کنید حالشو ببرید. حضرت می‌فرماید:

تو بارون که رفتی…، شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته…، رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل ِ باغچه پژمرد

تمام ِ وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می‌باره

دلم غصه داره، دلم بی‌قراره

نه شب عاشقانه‌ است نه رویا قشنکه

دلم بی‌تو خون ِ، دلم بی‌تو تنگِ

 

هم‌خونم امروز می‌گفت این آهنگ غمه ِ، نذار. ولی من بهش گفتم تفاوت جهان‌بینی‌مون باعث میشه تو غمگین بشی و من آروم. این که من غم گذشته رو نمی‌خورم و از حال ِ غمگینی که عشق بهم داده لذت می‌برم، چون به جز درد هنری نداره عشق، گوش بدید:

یک شب زیر بارون که چشمم به راهِ

میبینم که کوچه پر ِ نور ماهِ

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب ِ ناامیدی

من غم رو دوست ندارم ولی وقتی غم‌فراق باشه قشنگه، وقتی غم‌ ِ غم‌یار باشه قشنگه، این که درد یکی دیگه رو درد خودت می‌بینی بعد می‌گی درد و بلات تو جونم عشقم، کاش من جای تو درد بکشم تو سالم باشی. تمام احساست عاشقانه رو بدون عشق بازی تجربه کردم و بهترین جاش وقتی بود عشق رو درد دیدم و عاشقیت رو درد خریدن.

این خیلی خوبه که آدم بدون لذت جنسی لذت عاشقانه‌ای ببره و فکرش روح ِ یار باشه نه اندامش. به نظرم این که میگه: «ایمان من در هندسه اندام توست» حرف جالبی نیست. ایمان باید در روح ِ یار باشه. و دوباره تاکید می‌کنم عشق معنی معشوق نیست و عاشقیت جدای عشق‌بازی‌ست.

بعله…، خلاصه این‌که شب پر از ترانه‌ است، صدای بارون تو رو به موسیقی پیوند میزنه و بعد سکوت ِ پس از بارش تندی بهت قدرت فکر میده. همین…، خواستم این لحظه رو توی «هویت درون»ام ثبت کنم، عاشقتم وبلاگم‌ام (اسمایلی لاولی).

پیوست به پست: تو بارون که رفتی – سیاوش قمیشی

 

خارج از پست: چقدر خوب شد این پست، معلومه من با تنهاییم حال میکنم.