اعتراف‌های یلدای 93

اعتراف‌های یلدای 93

1. اعتراف می‌کنم از کارم راضی هستم، از جایی که زندگی می‌کنم، از سبک زندگیم اما راضی نیستم. مشکل محیط اطرف من نیست چون تفاوت‌ها و رفتارهای ناپسند رو درک می‌کنم اما بعضی از اخلاق‌هام روی مخ خودمه. این که زبان نمی‌خونم، ورزش نمی‌کنم و روی تغزیه‌ام کنترل به شکل سبک زندگی سالم ندارم.

2. اعتراف می‌کنم از این که بیش از حد راستگو هستم متنفرم، بهم آسیب زده و میزنه.

3. اعتراف می‌کنم اونقدر قوی هستم که آدم‌های مغرور، متکبر، خود رای، و به اصطلاح خود […] پندار ازم دوری می‌کنند.

4. اعتراف میکنم هنوز هم نابود کننده بزرگ استعداد و مانع بزرگ موفقیت خودم هستم.

5. اعتراف میکنم تنهایی رو به شکل تنها بودن و خواست تنهایی دوست ندارم اما باهاش حال میکنم چون بهتر از با هر کسی بودن یا بهتره بگم با یک خری بودن هست. خیلی خوشحالم تنها هستم اما کسی کنارم نیست که بخواد برای رسیدن به موفقیت‌هاش پا روی من بذاره و وقتی در یک موقعیت بهتری قرار گرفت از من ببره تا با یکی دیگه پولوگامی بازیه خودش رو دربیاره.

کسی رو دعوت نمیکنم چون کسی نیست که بنویسه.

پیوست به پست: اعتراف‌های قبل از نود و یک رو پیدا نمی‌کنم اما این اعتراف‌های 91 و 92.

خارج از پست: زندگیم بدون زنگ تفریح در حال گذرانه اما هنوز شروع نشد.

الان (24)

الان (24)

دوش گرفته‌ای تر و تمیز لمیده بر کاناپه چسبیده به رادیاتور خاموش‌ام. الان از استریم سوندکلودام موسیقی توی گوشم گذاشتم و دارم صبح جمعه‌ای خوش رو پشت‌ سر می‌ذارم. این روزا یه خورده ندونم کاری یک نفر رو سخت می‌گیرم اما باید بگذرم و طوری شل بگیرم که باز مسیر آب ِ گل‌آلود از زیر رود مانعی برای حرکت رقصان ِ برگ پاییزی نشه.

دیروز یک زن ِ متقاضی نیاز مالی که حالا اسمش رو متکدی می‌ذارن یا گدا، من نمی‌دونم اما آمده بود درب منزل بنده و تقاضای کمک کرد. نمی‌خواستم متوجه بشه من خارجی‌ام پس بهش با سر فهموندم که ندارم. البته سر و وضع من گویای نداشتن هست، پلیور چهارساله پاره، تی‌شرت یعقه آش و لاشی که زیرش پوشیده بودم و شلوارک ِ رنگ و رو رفته. راستی امروز بازم به شلواری فکر کردم که باد ن/ب‌بردش؟! بی‌خیال، زمان برای من روشن کرده،  اینجا هم روشن می‌کنه.

آره…، داشتم می‌گفتم…، وقتی اون زن فهمید نماد و نشانه‌های عامیانه‌ای که بهش نشون دادم به معنی نداشتن یا قصد برای کمک نکردن است ازم معذرت خواهی کرد. وقتی شنیدم می‌گه «کوصوره ِ باکما» که یعنی کوتاهی من رو نادیده بگیر، می‌خواستم اون لحظه آب بشم برم زمین. بعد از این که در همون شوک و شک در رو بستم یادم افتاد کفشام بیرون مونده. اون لحظه در دو گانگی شدیدی بودم که کفشای منو نبره، این که معذرت خواهی کرد، نکنه واقعا نیاز مند بود، خوب بره از نهادهای خدمات اجتماعی دولتی و ان‌جی‌اوهای اجتماعی یا خیریه‌های کاهش آسیب کمک بگیره و کلی استدلال و مغلطه و توجیح و بهانه. خوب می‌دونم این‌ها برای رفع مسئولیت من به عنوان یک شهروند مسئول در جامعه مدنی هست. اگر بحث مدنیت و رفع نیاز اجتماعی رو مد نظر قرار می‌دم پس باید دستش رو بگیرم و ببرم به این طور نهادی. اگر منابع مالی کافی دارم پس می‌تونم برم خونش و براش گوشت و مرغ بگیرم. این طور افراد عموما اگر واقعا نیازمند باشند به سختی تغذیه درستی دارند. نمونه اون خود ِ من که دو ماهه گذشته مرغ نگرفتم چون دلم نمیاد پولم رو بدم به گوشت و مرغ بدم.

این هم از بدبختی‌های من ِ دیگه، موندم شهروند مسئول در نظام سرمایه باشم یا انقلابی و رادیکال ِ چپ کرده یا بدون هویت سیاسی ادامه بدم، یعنی کسی که الان راه خودش رو داره می‌ره ولی نمی‌دونه که درسته یا نه اما ازش خوشحاله.

بی‌خیال، عدس از دیشب رو گازه، برم بزنم به بدن که صبح پیدا شده اما آسمان می‌بارد.

پیوست به پست: تو بارون که رفتی از سیاوش قمیشی

 خارج از پست: چه ترکیب ِ بدی داره این خارج از پست. خوب مگه پی‌نوشت چشه که من از سه سال پیش این طوری پی‌نوشت می‌ذنم. اصلا مگه حتما باید همه‌ی پست‌هام پی‌نوشت داشته باشن؟ شاید این آخریش باشه.

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

از همان ابتدای فیلم «باشگاه مصرف کنندگان دالاس» شما رونالد وودروف (رون) دیکسون را معتاد به آمیزش جنسی، گرد و مواد می‌بینید. او بدون هیچ ملاحظه‌ای در هر گوشه‌ای نیازهای جنسی خود را رها می‌کند و چیزی مثل رابطه مراقبت شده یا انتخاب شریک جنسی سالم برای او اهمیت ندارد. پس تکلیف‌مان با شخصیت تا حدودی روش است. فیلم به سرعت وارد موقعیت می‌شود زیرا درباره فیلم و رونالد وودروف اگر ندانیم، حدس که می‌زنیم، او ایدز دارد و قرار است بمیرد اما چطور؟ وظیفه‌ی فیلم ساز است که موضوعات کلیشه‌ای مانند عشق، ایثار، مقاومت، همدلی، جاه‌طلبی، کلاه‌برداری و… را طوری پرداخت کند تا بیننده نگوید شبیه آن یا این فیلم است. به نظرم «ژان مارک ولی» به خوبی توانسته به شکل خلاقانه‌ای زندگی آقای دیکسون را برای ما روایت کند.

نکته قابل توجه برای من به عنوان یک وبلاگ‌نویس ِ همجنس‌گرا، پرداخت به مساله همجنس‌گرایی‌ست. همان طور که می‌دانید این بیماری در دوران کشف خود به عنوان «بیماری مربوط به همجنس‌گرایان» شناخته می‌شد. رونالد وودروف با جنس مخالف رابطه داشته اما این بیماری را گرفته. مانند آمریکایی‌های جنوبی افکار ضدهمجنس‌گرایی و همجنس‌گراستیزی داشته پس پذیرش و رو به رو شدن با خود و دیگر بیماران برای او سخت خواهد بود. چالش درونی پذیرش بیماری، چالش بیرونی پذیرش بیماران کوییر، چالش درمان و چالش تجارت از راه بیماری به اندازه‌ی کافی برای بیننده می‌تواند جذاب و دوست‌داشتنی باشد تا روی صندلی سینما بنشیند. رونالد ِ بد دهن و معتاد به خاطر سرسختی و ادامه دادن، شخصیت جذابی می‌شود تا مخاطب زندگی او را از این فیلم در گونه‌ی دارم و زندگی‌نامه‌ای دنبال کند.

فیلم‌نامه خوب، تنها یک دلیل برای تماشای این فیلم و راضی بودن از پرداخت بها برای دیدن آن است. بازی بسیار خوب «متیو مک‌کانهی» در نقش رون، گاو چرون مبتلا به ایدز و «جرد لتو» به عنوان یک تراجنسی مبتلا در جذاب کردن این فیلم تاثیرگذار است. هر دو برای بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد برنده جایزه اسکار شدند که این پنجمین بار در هشتاد و هفت دوره برگزاری جایزه اسکار بوده. یکی از بهترین قسمت‌های بازی جرد لتو جایی‌ست که او با کمترین اجراگری‌های جنسی‌اش به دفتر کار پدر می‌رود تا از او کمک بگیرد. بازی ضعیف ِ پدر ریموند، او را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد و ریموند نشان می‌دهد چقدر می‌تواند یک کوییر باورپذیر برای کوییرها باشد.

ژان مارک ولی در آن سکانس که وظیفه تدوین‌گر را نیز بر عهده داشته سعی میکند با کات‌های کمتر به شات‌های پدر ریموند این ضعف کارگردانی‌اش را بپوشاند اما این دلیلی برای ضعیف بودن کارگردانی آقای ولی نیست. در سکانس جاده‌ای نخستین سفر رون به مکزیک، او در جایی ماشین خود را کنار میزند و دست به اسلحه می‌برد. دکوپاژ مناسب مانند دوربین روی دست، حتی در ماشین و استفاده کمتر این کارگردان از کارمانت، این صحنه را برای بیننده باورپذیر و دراماتیک کرده. اینسرت، اور شولدر و کلوزآپ ِ استثنا که با کارمانت گرفته شده و تدوین خوب ِ همین کارگردان و نعره گاو گونه‌ی متیو در نقش ِ رون ِ مبتلا، با قطع ناگهانی به تصویر چاه نفتی که روی خط افق در غروب فعال است، از نظر من یکی از بهترین سکانس‌های این فیلم با هنر کارگردانی و تدوین ژان باید شمرده شود.

مهم‌ترین نکته از فیلم برای من به عنوان وبلاگ‌نویس ِ همجنسگرا تغییر روحیه ضدهمجنسگرایی و همجنسگراستیزی/هراسی رونالد وودروف به یک فردی که بهترین دوستان خود را افراد همجنس‌گرا می‌بیند است. روند تغییر و دگردیسی شخصیت رون آنقدر به درستی و زیبایی شکل می‌گیرد که شاید بتوان گفت دیدن این فیلم برای هر بیننده‌ی ضدهمجنس‌گرا یا همجنس‌گراستیز/هراس تاثیر مثبت می‌گذارد. از این رو پیشنهاد میکنم برای تغییر فرهنگ، این فیلم برنده‌ی سه اسکار و زیبا را به همراه افراد ضدهمجنس‌گرا و همجنس‌گراستیز/هراس ببینیم.

پیوست به پست: پیش‌پرده‌ی فلیم باشگاه مصرف‌کنندگان دالاس (Dallas Buyers Club)

خارج از پست: از بیست و پنجم سپتامبر تا به امروز این پست با تیتر «تماشا در تبعید (2): » منتظر تکمیل تیتر است. فکر میکنم برای «تنها یک سوال از عشق» این پست به پیش‌نویس‌ها اضافه شد اما در این هفته تنها یک فیلم آن هم «باشگاه مصرف‌ کنندگان دالاس» را دیدم. این فیلم یک ماه در پوشه‌ «منتظر تماشا»ی سیستمم مانده بود و بالاخره در یک روز وقتی دو ساعت می‌خواستم کاری غیر فرهنگی بکنم، با چرخش «زهرایی» به تماشای این فیلم در یک روز پس یا پیش ِ روزجهانی ایدز نشستم.

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (13 و 14)

گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14 (13 و 14)

سه ماه از تصمیات لحظه چهارده گذشته و گزارش‌ها هر دو هفته یک بار شبیه هم شده. متاسفانه در دو هفته گذشته زبان نخواندم، ورزش نکردم و سه فیلم بیشتر ندیدم. تنها رخداد خوب، خواندن بیش از ده ساعت کتاب و کتابچه بود. در دو هفته آینده نیز مجبورم چند گزارش، مقاله و کتاب و کتابچه دیگر هم بخوانم. هنوز در ترک سیگار هستم پس 4.7 معدل اجرایی شدن تصمیمات در این دو هفته بود.

پیوست به پست: پست ِ تصمیمات لحظه‌ی 14: الان (14)

خارج از پست: نمی‌دونید وقتی گزارشی که در اون رفوزه شدم رو می‌نویسم چه عذابی می‌کشم.

برای سال ششم

برای سال ششم

وقتی از کنج اتاقم، به عنوان یک پسر جوان نوزده یا بیست ساله، شروع به وبلاگ‌نویسی با موضوع همجنسگرایی کردم، شاید هرگز چنین روزی رو متصور نبودم. تصور نمی‌کردم که در یک خانه‌ی اجاره‌ای در ترکیه به عنوان پناهنده با یک تاخیر بزرگ در روند پرونده، منتظر رفتن به کشوری باشم که هنوز بعد از 67 روز تعیین نشده.

وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، چند نقطه می‌بینم. نقطه‌هایی که آشنایی و یا دگردیسی بوده. امروز در ترکیه خـُلق ِ رک و راستگویی‌ام آداب ِ مدارا پذیری پیدا کرده و کنش‌های مسئولانه‌ام مستقل‌تر و البته تنهاتر شده. تنهاتر به این معنی که ترجیح می‌دهم با کمترین افراد کار کنم تا کاری انجام شود. در این بین هویت درون نقش بزرگی‌ داشته، وبلاگی که برای من فراتر از یک وبلاگ بوده. واکنش‌ها و جایگاهی که از این تریبون به دست آوردم، دستاوردی‌ست که هیچ کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد. نه با فرافکنی و نه با مغلطه‌های عمومی و نه حتی با غیبت و بدگویی در محافل.

حالا من در ترکیه هستم و هویت درون به ویژه پست‌های سریالی مانند «الان» به من کمک کرده تا درونیات‌ خودم را بیرون بریزم. این‌که بتوانم در محیط امنی مولوگ نویسی کنم و انتشار عمومی دهم، آرام‌ام کرده. وبلاگ از نظر من، تک‌گویی ما از زندگی، سیاست، اجتماع و موضوعات ِ مهم اطراف‌مان است. وبلاگ‌نویسی با پست گذاشتن در فیسبوک فرق دارد. به لحاظ فنی شما یک لینک مستقیم به نوشته‌گاه خود دارید که هر کسی از مجموعه لینک‌ها به خواندن‌تان دعوت می‌شود. به لحاظ محتوا نیز به نظر می‌رسد فرد وبلاگ‌نویس کمتر در جو غالب شبکه‌های اجتماعی دست به صفحه‌کلید می‌برد. مینی بلاگ توییتر، شبکه اجتماعی فیسبوک یا گوگل‌پلاس کارکردهای خودشان را دارند و وبلاگ نیز کار کرد خودش را دارد. به نظر من وبلاگ مرز بین رسانه عمومی و شبکه‌ی اجتماعی‌ست. وبلاگ با قالب آزاد به شما اجازه می‌دهد هویتی بسازید از کنش‌گری اجتماعی، خبرنگاری یا تحلیل‌گری سیاسی تا کاربر تاثیرگذار در جامعه مدنی، شهروند خبرنگار و یا کسی که احساس‌ شخصی‌اش را با انتشار عمومی خالی می‌کند.

کارکرد و نتیجه‌ای که هویت درون به من داده هیچ یک از شبکه‌های اجتماعی حتی مینی بلاگ توییتر نیزبرای من ایجاد نکرده‌اند. هویت درون به من هویت وبلاگ‌نویسی را داده که درباره مسائل مختلف با تمرکز به حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی فعالیت دارد. هویت درون کمک کرد تا در دوره‌ای بتوانم چیزی که هستم و در پستو نگه داشتم با دیگران به اشتراک بگذارم و بفهمم تنها نیستم، در دوره‌ای که کسی نبود خبرنگاری، گزارش و مقاله‌نویسی کند، کمک کرد تا این‌ها باشم و تجربه کنم. در دوره‌ای دیگر کمک کرد تا بحران ِ فراقت از دو معشوق، وطن و فردی که دوست‌اش داشتم را با کمترین آسیب روحی و روانی پشت سر بگذارم و امروز که در یک قالب تازه گویی می‌خواهد همیشه استقلال و کنشگری مستقل را به اطراف‌ام یادآوری کنم.

پیوست به پست: صفحه درباره هویت درون 

درباره هویت درون

همجنسگرایی یعنی میل جنسی و احساسی به جنس موافق است. همجنسگرایی در دنیا به‌عنوان یک گرایش جنسی شناخته شده. گرایش به جنس مخالف، دگرجنس‌گرایی (Hedrosexuality) و به هردوجنس، دوجنس‌گرایی (Bisexuality) است. گرایش دیگر که به همجنس خود میل دارد نیز (Homosexuality) یا همان همجنس‌گرایی نام‌گذاری کرده‌اند. در این بین گروه‌هایی نیز هستند که نمی‌خواهند در هیچ دسته‌ای باشند و به سیالیت گرایش جنسی اعتقاد دارند.
من شایان، متولد ماه مهر، به اقرار پزشکان سکسولوژیست، همجنسگرا زاده شده‌ام. این حس از ابتدا همراه من بوده. حسی که دنیا رو زیباتر و مهربانانه تره می‌بینه. من، شایان، در ایران، همجنسگرا به‌دنیا آمدم، به جشم یک پسر مودب و مهربون منو می‌شناسند. تو حرفه‌ام پیشرفت دارم، در سالن سینما درکنار دیگران می شینم. همه منو چشم پاک می‌دونن، چون حسی ویژه‌ای به دخترها ندارم و این یعنی نمی‌تونم نگاه شهوت انگیزی به دختری داشته باشم. هرگز با هیچ دختری نتونستم سکس کنم اما ازشون متنفر نیستم. دوست‌های دخترم، مثل خواهرم می‌مونند.
من، شایان، در ایران، همجنسگرا، زاده شدم و همجنسگرا، خواهم مرد. در ایران، کشوری که اسپاگتی رو به ماکرونی تبدیل می‌کنه، انرژی هسته‌ای رو بومی می‌کنه و دمکراسی رو، دینی. سلطه‌طلبان حاکم‌اند و کشور رو به‌ سمت تحجر می‌کشند. اینجا دفاع از سنت‌های غلط، درست و تجددخواهی و همگام شدن با جامعه‌ بشری غلط دونسته می‌شه.
اینجا نمی‌تونی بگی همجنسگرا هستی، نمی‌تونی بگی به پسرها گرایش داری. پیرترها می‌گن «عرش خدارو به لرزه دراوردی» و باید «سنگسار» بشی، جوان‌هاش «می‌کنند و بعد آسیب می‌زنند». اینجا نمی‌تونی عاشق یک پسر بشی. نمی‌تونی صورتش رو بین کف دستات بزاری تا لب‌هاتونو خیس کنید. پس تو مجبوری با هویت یک استریت(دگرجنسگرا) زندگی کنی. فرقی نمی‌کنه که تو بگی یا نه اما اونها همش تصور می‌کنند تو دخترباز هستی. تازه باید تمام تلاشتو بکنی تا مبادا شک نکنند. آره اینجا باید با هویتی دیگه زندگی کنی نه با هویت درونت.

اما من هویت ساختگی خودم رو که از انکار کننده‌ی گرایش جنسیم بود رو در روزمره از دست دادم، چون مهاجرت کردم، چون دیگه ایران نیستم. این چند خط رو امروز که ششمین سالگرد هویت درون هست می‌نویسم و شاید باز هم به این صفحه اضافه کردم. من حالا که پنجم دسامبر دو هزار و چهارده است در ترکیه به عنوان پناهنده، با یک روند بسیار طولانی منتظر رهایی از خاورمیانه‌ای هستم که باز در اون مجبوری خیلی هویت درون‌ات را نشان ندهی. اما این مانع از تلاش‌ام برای تغییر نشده و نمی‌شود.

خارج از پست: باید دسته بندی وبلاگ رو به سامان نهایی برسونم و این یک وقت جدی می‌خواد، این یک‌شنبه انجام میدم.

نقد، تحمل و ژوبین رها

نقد، تحمل و ژوبین رها

تابستان 1391 در تنها شماره‌ی فصل‌نامه «من مثل تو»، یاداشت ویژه‌ای با عنوان «نقد؛ یک واژه و هزار سودا!» به قلم ژوبین رها منتشر شد. ژوبین که پیش‌تر در این پست از انصاف و عدالت او نوشته بودم، از وبلاگ نویسان همجنسگراست. او هویت ِ کنش ِ اجتماعی-حقوق بشری‌اش را نه از فرد، افراد یا گروهی بلکه از خود و جریانی که راه انداخت ساخته است. وی در بهار و تابستان 1391 با تلاش و پی‌گیری فراوان موفق شد پس از مدت‌ها سکوت و انفعال در بین کنشگران مستقل ال‌جی‌بی‌تی‌کیو ایرانی و حتی سازمان‌های دارای ارگان رسمی مطبوعاتی، با همکاری جمعی از وبلاگ‌نویسان همجنسگرا مجله‌ای را به عنوان سردبیر منتشر کند. ژوبین و همسر او با نام وبلاگی‌اش «اشکی» وبلاگ «آیریس؛ الهه رنگین کمان» را می‌نویسند. درباره این زوج و وبلاگ‌شان می‌توانید از این صفحه بیشتر بخوانید.

پس از ادغام «من مثل تو» در دو ماه‌نامه «اقلیت»، ژوبین رها در دو مقاله دیگر با عنوان «تفاوت و تحمل؛ تا کجا باید رفت؟» و «خاطر آزرد‌ه‌مان را کجای این د‌ل بنهیم؟» به موضوع مهم نقد و تحمل پرداخت. به نظر می‌رسد همان طور که ژوبین در مقاله خود اشاره می‌کند، ما گاهی نیاز به تلنگر داریم.

من در این هفته با اتهام ِ اتهام و توهین رو به رو شدم که چیز تازه‌ای نبود. متاسفانه حاصل هشت سال سیاست مغلطه و دروغ و تهاجم و افترا و اتهام زدن در دولت محمود احمدی‌نژاد فضای سنگین تمام این بد اخلاقی‌ها شده و مانده است. زبان من در باب نقد و برای نقد بد اخلاقی الکن است و چه شیرین و درست ژوبین رها نوشته، پس خواهش‌مندم از همه‌ی شما و پیش از شما، از خودم که این سه مقاله را بخوانیم. قلم چنین افرادی که اعتبار خود را نه از فرد، افراد یا گروه ویژه‌ای بلکه از کنش و تاریخچه کنش‌گری خود گرفته‌اند چراغ راه ماست.

پیوست یکم به پست: 

یادداشت ویژه: نقد؛ یک واژه و هزار سودا!

ژوبین رها
شماره اول، پانزدهم مرداد هزار و سیصد و نود يک

واژه «نقد»، در معادل واژه فرانسوی «Critique»1 واژه ایست حاصل دنیای مدرن، دنیایی که انسان را محوریتش قرار داد، یعنی همان دنیایی که بر مبنای «بودن» انسان در نتیجه «فکر کردنش» بنیان نهاده شد، و این چنین انسان را به سمت حرکت در جهت احقاق حقوقش سوق داد. معنایی که امروزه از واژه فرانسوی «critique» برداشت می شود حاصل جنبش «روشن گری»2 قرن هیجدهم در اروپا و آمریکاست، جنبش فرهنگی روشن فکران آن زمان، به هدف بازسازی جامعه و بالا بردن آگاهی آن، در مقابل خرافه گرایی که موفق شد با ارتقا علم و دانش و تبادلات روشن فکرانه، استقلال و سعادت بشری را از سیاست جدا کند. «critique» به معنای روش منظم و سیستماتیک تحلیل یک نوشتار و یا مبحث گفتاریست. نقد، به باور عموم، غالبا بعنوان یافته های غلط و یا قضاوت منفی شناخته می شود، اما همچنین می تواند به تشخیص شایستگی ها هم بپردازد. در متون کلاسیک فلسفی، نقد، تمرین علمی شک نیز معنا می شود. اما معنای معاصرش بسیار تحت تاثیر نقد «عصر روشن گری»3 از تعصب و قدرت است. بنظر می رسد معادل «نقد» برای واژه «critique» هم حاصل مراودات زبانی چند دهه اخیر جامعه ما با غرب باشد، جالب است که از واژه «نقد» نه در فرهنگنامه معین، و نه در لغتنامه دهخدا بدین معنا یادی نشده است؛ گرچه واژه «انتقاد» در لغتنامه دهخدا به معنی «سره کردن» و تشخیص درست از غلط آورده شده است. اما واژه «انتقاد» را، نمی توان معادلی برای واژه «نقد» در نظر گرفت. بنابراین طبیعیست که برای رسیدن به درک درستی از تعریف واژه «نقد» بایستی به ریشه آن در زبان مبدایی که این واژه در فارسی بعنوان معادلش تعریف شده رجوع کرد. «criticism» هم در فارسی همان نقد معنا می شود، در حالی که برخی فیلسوفان غربی معتقدند که «criticism» نقد هنر و ادبیات است که در واقع اقتباس و رشد آن دو بحساب می آید و «critique» معادلش در همه زمینه ها؛ یعنی می توان این واژه را حتی به یک گفتگوی دوستانه در مترو، یا کامنت های یک پست در یک کمپین فیس بوکی هم اشاعه داد. در اینجا قرار نیست بیشتر از این وارد بحث تعریف نقد شویم، همانقدر که تعریفی از نقد، آن هم نه همه جانبه، بلکه فقط در راستای اهداف مقاله ارائه شود، این نوشتار را کفایت می کند. در این مقاله به نقد «ناهنجاری ها» و «بداخلاقی ها»ی دنیای نقد در جامعه امروز خومان خواهیم پرداخت، آنچه که در جامعه کوچکتری مانند اقلیت دگرباش هم بعنوان جزیی از جامعه ایرانی امروز، بنظر نگارنده بوضوح قابل رویت است.

امروزه نقد به عنوان بحث و گفتگوی نوشتاری و گفتاری پذیرفته شده است. «مباحثه» به عنوان معادل واژه انگلیسی «debate» (و نه به معنای اصطلاحی رایج آن در حوزه علمیه)، یک پدیده علمی با تعاریف و شاخصه های مخصوص پدیده های آکادمیک می باشد. در مباحثه، چه در حالت نوشتاری و چه در حالت گفتاری، یکی از مهمترین اصول احترام گذاشتن به شخصیت مقابل است. یقینا چنین قیدی دست «منتقد» را تا حدودی می بندد، اما بی احترامی بدون شک هر نوشتاری را از چارچوب های آکادمیک، بر اساس ساختارهای تعریف شده آن، گذشته از معیارهای اخلاقی، خارج می کند؛ گرچه بنظر می رسد یکی از مشکلات نقد در جامعه ما همین حد و مرزهای بی احترامی باشد. فارغ از هرگونه تفکر سیاسی، و در توجه به روابط اجتماعی، و نگاهی به بحث های اندیشه ای، بنظر می رسد که هم از یک طرف ما توانایی فراوانی در پیوند کوچکترین برنتابیدن ها به ورطه «بی احترامی» داریم؛ هم از طرف دیگر گاهی پا را محکم بر تمام مرز بندی های اخلاقی می گذاریم در حالیکه انتظار «احترام متقابل» داریم. مصداق های چنین رفتارهایی را می توان در نگاهی به شبکه های اجتماعی، که تقاطع آزادانه ای برای برخورد اندیشه های متفاوت است، مثلا در یک گروه یا کمپینی که به مسائل دگرباشان می پردازد، براحتی پیدا کرد.

یکی دیگر از شرایط مباحثه این است که هر حرف و سخنی در این بین، یا برای پر و بال بخشیدن به نظریه ای که مطرح کرده ایم باشد، یا به منظور رد نظریه طرف مقابل؛ و هر آنچه از این قاعده خارج شود، خارج از بحث اخلاق در مباحثه، اصول آکادمیک آن را زیر پا گذاشته و در نتیجه مباحثه را از پدیده ای مفید به بحثی فرسایشی و با جدال و حتی گه گاه هم همراه با دلخوری تبدیل می کند. متاسفانه یکی از رایج ترین بداخلاقی های نقد در جامعه امروز ما، زیر سوال بردن شخصیت منتقد، از طریق وارد کردن تهمت های مختلف و یا افشای اطلاعات خصوصی زندگی او می باشد. چنین رفتاری نه فقط در سطوح بالای جامعه ما دیده می شود، که اگر کمی منصفانه روابط بین مردم و مردم، دوستان و دوستان، همکاران و همکاران و یا تقابل اندیشه ها در بین دو گروه فکری و یا حتی در خود یک گروه، مانند اقلیت دگرباشان، را به قضاوت بنشینیم، براحتی می توانیم نمونه هایی از آن را بیابیم. صحبت به میان آوردن از مشکل اعتیاد فردی که نظرش چندین درجه با نظر ما زاویه گرفته، حتی اگر هم واقعیت داشته باشد، تا جایی که از لحاظ علمی بر موضوع مورد بحث تاثیر نمی گذارد، خودروی شما را از خط کشی های اطراف جاده مباحثه خارج می کند. چنین مجادله هایی، چه راست چه دروغ، در علم نقد بعنوان یک مباحثه، «مغلطه» یا «Sophisme» نامیده میشود، به معنی «جدلی با ظاهری فریبنده بمنظور منحرف کردن فرد». در ساختار آکادمیک نقد، زیرپا گذاشتن احترام طرف مقابل هم، حتی بدون درنظر گرفتن اخلاقیات، یقینا نوعی مغلطه بحساب می آید. همچنین برچسب بی احترامی زدن بر هر سخنی که بر تابیده نمی شود هم در همین دسته ناهنجاری های نقد قرار می گیرد. مرز احترام و بی احترامی را اخلاق مشخص می کند.

«اخلاق»4 در فلسفه مبحثی دیرینه و بسیار چالش برانگیز بوده و همچنان می باشد. فیلسوفان زیادی در طول تاریخ در این باره به بحث پرداخته اند. برخی معتقدند «اخلاق» در یک عمل، بر اساس نیت انجامش سنجیده می شود، برخی سنجش های علمی برای آن تعریف می کنند، برخی نظریه های هندو، میزان شادی که خلق می شود را معیار اخلاق و بد اخلاقی تعریف کرده اند، برخی نظریه های دیگر میزان مشارکت آن در هارمونی و نظم جامعه را؛ اما مشخصا در این نوشتار مجال پرداختن به آنها نیست. قصد من در اینجا نه تعریف یک معیار برای اخلاق است، به هر کدام از نظریه های فوق، یا حتی نظریه ای دیگر که معتقد باشیم، یقینا بایستی به میزانی برای تعریف اخلاق پایبند باشیم، که مسلما برای نقد هم کاربرد خواهد داشت. بنابراین معیارهای نظریه ای که اخلاق را برای ما تعریف می کند، حتی اگر نظریه پردازش خودمان باشیم، بایستی جلوی بداخلاقی هایمان را در مباحثه بگیرد؛ که شاید بهترین وسیله سنجشش هم «وجدان خودمان» باشد. مرز احترام و بی احترامی را هم همان معیارها برایمان تعریف می کند. اما اگر بتوان یک معیار مشترک در میان تمام این نظریات یافت، آن «راستگویی» خواهد بود، پس پافشاری بر نظر خویش، وقتی در درون حس می کنیم که نقد طرف مقابل صحیح و منطقیست، یک بداخلاقیست، چراکه برخلاف راستگوییست. باز هم متاسفانه چنین بداخلاقی بوفور در مباحثات جامعه ما قابل رویت است. جامعه ای رو به انحطاط می رود که در آن ضد ارزش ها، ارزش می شوند؛ جامعه ای که در مباحثاتش راستگویی جمله «من در اینجا نظر تو را می پذیرم» به ضد ارزش «کم آوردن» بدل می گردد، یقینا نیاز به «خودبازنگری» دارد.

بعنوان خاتمه، نقد هم می تواند برنامه تلویزیونی در خصوص بحث نقاط ضعف و قوت یک فیلم سینمایی باشد، هم مقاله ای نوشتاری در به چالش کشیدن برنامه های اقتصادی یک سیاستمدار، و هم گفتگوی دوستانه جمعی از دوستان در خصوص عکسی در فیس بوک؛ که همه اینها مباحثه است، یک پدیده علمی مانند قانون جاذبه که ضوابط خاص خودش را دارد. تخطی از این شرایط در مباحثه، «ناهنجاری» و «بداخلاقی» نامیده می شود؛ ناهنجاری ها و بداخلاقی هایی که متاسفانه نه فقط در کل جامعه ما دیده می شود، که حتی در بین جامعه اقلیتی مانند دگرباشان که در شرایط دشوار امروز به اتحاد نیاز دارند هم دیده می شود، و بنظر می رسد چنان به سرعت روند «استفاده مکرر تا عادی شدن» را طی می کنند که در حال تبدیل شدن به «هنجار» هستند. آیا وقت آن نرسیده که ما هم بیاموزیم در مراحل ثبت نام برای عضویت در یک سایت، گزینه «من این قوانین را مطالعه کردم و قبول دارم» نه برای اذیت کردن من و شما، بصورت پیش فرض انتخاب نشده است؛ که برای این است که پیش از وارد شدن در پدیده ای، شرایطش را مطالعه کنیم و قوانین حرکت مهره هایش را بیاموزیم؟

پانویسها

1: با واژه «Critic» به معنی «منتقد» اشتباه نشود

2: «Enlightment»

3: «“Age of Enlightenment

4: «Ethic»

پیوست دوم به پست: 

تفاوت و تحمل؛ تا کجا باید رفت؟

دفتر مقالات (شماره پنجم، اردیبهشت و خرداد92)
ژوبین رها
شاید یکی از جالب‌ترین چیزها در ذات بشر تفاوت‌های فراوانی باشد که در همه عناصر دنیا به چشم میخورد، اما در عین حال برای اعصار طولانی و حتی در همین عصر حاضر تبدیل به چالش بزرگی برای بشریت شده تا آنجا که گاهی بنظر میرسد پاسخی ذاتی در نهاد بشر برای مقابله وجود ندارد؛ اما یقینا تحمل پاسخ ذاتی و حلقه فراموش شده، یا به فراموشی رانده شده این تقابل همیشگی‌ست، تحملی که در ذات بشر موجود است اما مانند تمام استعدادهای ذاتی بشر نیاز به پرورش دارد تا به موقع مورد استفاده قرار بگیرد. در اینجا بنا نیست که با دیدی فلسفی به این موضوع پرداخته شود و یا شعارگونه تکیه بر مسند معلم زده شود؛ نگارنده نیک آگاه است که بحث در این باره بسیار تکراری‌ست و شاید کمی شعاری بنظر برسد، اما حقیقتا نمی‌داند سرّ کار در کجاست که گرچه همه ما تک‌تک جملات این بحث را از برمی‌خوانیم، اما در پای عمل فراموش می‌کنیم. بهرحال نوشتن از آنچه تکراری‌ست کاری‌ست بسیار دشوار و نگارنده همه اینها را می‌داند اما باز هم می‌نویسد، باشدکه تلنگری باشد.
تفاوت از آن‌دسته پدیده‌های ملموسی‌ست که نیاز به تعریف ندارد، همه ما بنوعی، هر روز، هر لحظه، هر کجا هستیم و به هر چه که بنگریم تفاوت را احساس می‌کنیم. بنظر می‌رسد واکنش غیر ارادی انسان در مواجه با تفاوت، تا پیش از آنکه عقل فرصت تحلیل داشته باشد، به مقابله برخواستن با آن عنصری‌ست که در پیش فرض‌های ذهنی‌مان به گونه دیگری ثبت شده است. حال اینکه این پیش فرض‌ها از کجا آمده و آیا درست است یا غلط در این واکنش غیر ارادی ابتدایی که عقل نقشی در بروز آن بازی نمی‌کند اصلا درجه‌ای از اهمیت ندارد. اینکه انسان چرا بدینگونه واکنش‌های اولیه بروز می‌دهد، در حالیکه بیشتر از هر پدیده‌ی دیگری در طول عمرش با تفاوت روبرو شده، همان نکته مبهم و جالبی‌ست که در ابتدا اشاره کردم. شاید علم برای این عمل پاسخی داشته باشد اما به هرحال اصل صحبت در این مقاله نکته دیگری‌ست؛ واکنش غیر ارادی اولیه، هر چه که باشد، تهی از ورود عقلانیت است؛ بحث اینجاست که چرا گاهی در ادامه برخورد یا یک پدیده یا عقیده متفاوت، هر چه که باشد، بر دنباله‌روی از همان واکنش غیر ارادی ابتدایی‌مان اصرار می‌ورزیم؟ و اینکه چگونه می‌توان چنین واکنشی را به واکنشی ناشی از تحلیلی عقلانی تبدیل کرد؟
بنظر می‌رسد پیش فرض‌های ذهن انسان در مراحل ابتدایی، بیشتر از آنکه از سنجش هر پدیده‌ای با معیار عقل و علم و منطق بوجود آمده باشد، از آن‌چیزی شکل گرفته که در ابتدا با آن مواجه گشته و یا بیشتر با آن در تماس بوده و چنین امری باعث شده تا آن واکنش غیر ارادی ابتدایی در بیشتر موارد بر منطق استوار نباشد. مثال‌هایی در تاریخ بشریت چون مواجه او با انسان‌های سیاه‌پوست و یا چپ‌دست همراه با اعمال خشونت، مجازات و برده‌داری، نمونه بارزی از این واکنش‌ها هستند که متاسفانه مدتی در طول تاریخ هم ادامه یافتند. اما واکنش‌های بعدی در مقابل پدیده‌ها و یا عقاید متفاوت را نمی توان غیر ارادی توصیف کرد، صحبت اینجاست که چرا باید واکنش‌های بعدی ما در مقابل پدیده‌ها و عقاید متفاوت ادامه آن واکنش غیر ارادی باشد که عقل در آن نقشی ندارد؟ امروز همجنسگرایی نیز بعنوان پدیده‌ای متفاوت دچار ادامه همان واکنش‌های غیرارادی ابتدایی از سوی جامعه است؛ در حالیکه قاعدتا با تاکید علم روانشناسی بر غیر ارادی بودن تغییر گرایش جنسی و غیر قابل درمان بودن همجنسگرایی، واکنش‌هایی نظیر مجازات‌های مختلف برای این عمل و یا نگرش منفی به این افراد، که ناشی از همان ذات بشر در مواجهه با پدیده‌های متفاوت است، چندان منطقی بنظر نمی‌رسد؛ حال حقوق دیگری چون برابری ازدواج و یا حق حضانت فرزند مسسائل اجتماعی دیگری‌ست. اما متاسفانه در سطح جامعه ما، نگرش شدیدا منفی، در سطح دوستان، تخریب شخصیت و تحقیر و تمسخر و در سطح خانواده طرد کردن و نگاه تحقیر‌آمیز، جدا از واکنش‌های خشونت‌آمیزی که از سوی هر سه دسته به اضافه دولت صورت میگیرد، غالب واکنش‌هایی هستند که اکثرا ناشی از این مساله است که نحوه برخورد با متفاوت را تنها در اصرار غالبا غیرمنطقی بر ادامه همان واکنش غیرارادی ابتدایی می‌بینیم که میتواند برگرفته از عقاید ایدئولوژیک ما، چه منطقی و چه غیرمنطقی، چه به عنوان فردی دینی و چه غیر دینی باشد.
موضوع دیگر نحوه واکنش ما به عقاید متفاوت افراد دیگر است، نگارنده این بحث را در درون جامعه اقلیت جنسی ایرانی نیز وارد می‌داند. در اینکه جامعه امروز ما درگیر بحران‌های اجتماعی متفاوتی‌ست و این بحران‌ها بر رفتار‌های فردی هر فرد از این جامعه تاثیر منفی دارد شکی نیست، اما گاه می‌توان تغییر را از خود آغاز کرد. واکنش‌هایی که امروز در مقابل عقاید و رفتارهای متفاوت از آنهای خودمان می‌بینیم را نمی‌توان آنچنان عقلانی و بر مبنای منطق توصیف کرد و بیشتر ادامه همان واکنش‌های غیرارادی ابتدایی‌ست. متاسفانه بیشتر از اینکه راه کنار آمدن با تفاوت‌های یکدیگر را آموخته باشیم، راه‌هایی چون پاک کردن یا فراموش کردن صورت مساله، واکنش‌های حذفی و حتی گاه رفتارهای خشونت آمیز را بکار می‌بریم. بیشتر از اینکه بحث‌ها در سطح جامعه به نتیجه منتهی شود، خیلی سریع به جدل، تخریب شخصیتی، پاک کردن صورت مساله با فرستادن صلوات و یا فراموشی مساله با روبوسی و خوش و بش و گاها به رفتارهای تند و حتی خشونت‌آمیز ختم می‌شود. چنین امری متاسفانه در جامعه اقلیت جنسی‌مان هم بعنوان جزئی از همان جامعه بزرگ‌تر دیده می‌شود.
آنچه که در میان این واکنش‌ها گم شده و زندگی اجتماعی و حتی گاه فردی را بر ما دشوار و گاها غیرممکن ساخته، واژه‌ای ساده در بیان و دشوار در عمل، یعنی همان «تحمل» است. درک تفاوت‌ها با تحمل حاصل می‌شود. شاید اگر می‌دانستیم که تحمل به چه صورت‌هایی می‌تواند بروز یابد، دشواری‌اش در عمل کاسته می‌شد. یقینا در بروز واکنش به پدیده‌هایی چون همجنسگرایی در سطح جامعه و بخصوص خانواده که موضوع بسیار حساس برای جامعه ماست، عوامل دیگری غیر از کمبود تحمل هم نقش‌های بسیار زیادی بازی می‌کنند، اما در اینجا جای پرداختن به آنها نیست. اینجا صحبت بر این است که در مقابل هر پدیده متفاوتی، می‌توان بر واکنش‌های غیرارادی غالبا غیرمنطقی ابتدایی غلبه کرد، معیار عقل و علم و منطق را لحاظ کرد، تفاوت‌ها را درک کرد، شناخت، متفاوت بود و در عین حال درکنار هم زندگی کرد. تحمل این نیست که حتما خود را تسلیم پدیده یا عقیده متفاوت کنیم، می‌توان نظر خود را داشت، بر نظر خود پایبند هم بود، اما به متفاوت هم حق ابراز عقیده و ابراز وجود داد و مهمتر اینکه به متفاوت هم حق حیات داد. می‌شود قانع نشد و بحث را به جدل تبدیل نکرد، می‌شود قانع نشد اما خشونت بکار نبرد، می‌شود قانع نشد اما متفاوت را تخریب شخصیتی نکرد، می‌توان قانع نشد اما بیان کرد که نیاز به مطالعه بیشتر دارد، می‌توان قانع نشد ولی جدل را با صلوات ماست‌مالی نکرد، می‌شود قانع نشد اما به متفاوت حق زندگی داد، حق زندگی در کنار هم، می‌شود قانع نشد اما با متفاوت دوست باقی ماند، می‌شود قانع نشد اما به نظر متفاوت احترام گذاشت؛ و گاهی هم باید قانع شد. احترام هم این نیست که پیاپی در صحبت‌های‌مان بیان شود، اما به معتقدان به نظر یا پدیده متفاوت بصورت کلی و نه بطور اخص با اشاره به مخاطب، توهین نمود. به نظر نگارنده آنچه که باعث می‌شود تا واکنش‌های غیرارادی غالبا تند اولیه بر رفتارهای ما در مواجهه به متفاوت غالب شود، آستانه تحملی‌ست که بسیار پایین است. گرچه سکوت در مقابل متفاوت هم از آن طرف بوم افتادن است، اما راه درست کنار آمدن با پدیده‌ها و عقاید متفاوت، جنجال و درگیری و خشونت و تندی هم نیست. باید بیاموزیم که در عین پایبندی به نظر خودمان چگونه در کنار مخالف همزیستی مسالمت‌آمیز داشته باشیم. در درجه اول مهم این است که حقوق متفاوت را به رسمیت بشناسیم، سپس از دیدگاه منطق، نظر خود و مخالف را در کفه ترازو قرار دهیم. متاسفانه مشکل در همان قسمت اول است، که گاه حتی در بحث‌های کوچک درونی، چون جامعه اقلیت‌های جنسی، حقوق یکدیگر را به رسمیت نمی‌شناسیم، تفاوت هایمان را غلط می‌پنداریم و اصرار داریم همه را با خود هم نظر کنیم.
به عنوان نتیجه‌گیری باید بگویم که چه بپذیریم و چه نپذیریم، تفاوت جزئی جداناپذیر از ذات این دنیا و تمام عناصرش می‌باشد و نمی‌توان هر آنچه که با پیش فرض‌های ذهنی ما، فارغ از اینکه معلول چه علتی‌ست، متفاوت باشد، لزوما بد و اشتباه پنداشت. بر واکنش‌های غیرارادی خود کنترل داشته باشیم، از واکنش‌های احساسی حذر کنیم تا به خودمان قدرت بروز واکنشی حاصل تحلیلی عقلانی و منطبق بر منطق را بدهیم. آنچه که می‌تواند ما را در رسیدن به این نقطه کمک کند، بالا بردن آستانه تحمل و تغییر نگاه به تحمل است، تحمل را شکست تعبیر نکنیم، منطق را بپذیریم، تفاوت‌ها درک کنیم، در کنار تفاوت‌ها و متفاوت‌ها به دوستی زندگی کنیم و حقوق آنها را به رسمیت بشناسیم. بپذیریم تفاوت‌ها در عقیده و رفتار و گرایش بسیار است، بپذیریم همه را نباید نسخه‌ی دوم خودمان کنیم، تفاوت‌ها را درک کنیم و در کنار هم با احترام زندگی کنیم.

پیوست سوم به پست: 

خاطر آزرد‌ه‌مان را کجای این د‌ل بنهیم؟

دفتر مقالات (شماره ششم، تیر و مرداد 92)
 
من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حد‌یست که آهسته د‌عا نتوان کرد
از درون تا بیرون جامعه دگرباشان، غالبا بر این عقیده‌اند که این جامعه احساساتی غلیظ‌تر و طبعی لطیف‌تر دارند. دلیلش هر چه که باشد، از تحمل رنج حاصل از تناقضات درونی ابتدایی و متفاوت بودن از سایرین گرفته، تا تفاوت فیزیولوژیکی احتمالی، حقیقتا بنظر می‌رسد که این صفت آنقدرها هم بی‌حساب به جامعه ما نمی‌چسبد. اگر این حقیقت را بپذیریم که چیره شدن احساسات در اکثر افراد و در غالب مواقع برابر است با بروز رفتارهای غیرعقلایی، بنابراین حاصل این احساسات غلیظ‌تر، بروز بیشتر واکنش‌هایی‌ست که چنان منطقی بنظر نمی‌رسد و می‌تواند در آینده حداقل پیامدهای منفی چون پشیمانی به همراه داشته باشد. از میان این واکنش‌ها، آنچه که بسیار در میان جامعه دگرباش ایرانی و بخصوص در پروژه‌های گروهی ما به چشم می‌خورد، زودرنجی ماست، آنهم تا حدی که بقول حافظ گاه آهسته هم دعا نتوان کرد.
هر فردی می‌تواند از اتفاقات، کنش‌ها، واکنش‌ها، صحبت‌ها و حتی اشارات اشخاص پیرامونی‌اش آزرده‌خاطر شود و اینکه او از چه رفتاری ناراحت خواهد شد و از چه رفتاری نه به بسیاری از عوامل، از جمله شخصیت فرد، موقعیتی که در آن اتفاق روی می‌دهد و حال و هوای فرد در آن لحظه بستگی دارد. زودرنجی به شرایطی گفته می‌شود که فرد در برابر کنش‌های غیرمنطقی و حتی گاه منطقیِ مخاطببینش، خاطرش آزرده می‌شود، آن را تاب نمی‌آورد و احساس ناراحتی می‌کند. زودرنجی در چارچوب آسیب‌شناسی شخصیت قرار می‌گیرد و به‌عنوان آسیبی اجتماعی بایستی بررسی شود. در بروز این ناهنجاری، عواملی چون وراثت، بی‌توجهی و بی‌احترامی نسبت به واقعیت‌های فرهنگی و اجتماعی افراد و فقر فرهنگی و رکود فکری نقش دارد. برخورداری از احساساتی غلیظ‌تر می‌تواند باعث بروز واکنش‌های غیر منطقی بیشتر شود که در نتیجه سدی در مقابل برداشت صحیح، منطقی و متناسب در برابر واقعیت‌های فرهنگی و اجتماعی فرد مقابل ما، که معلول کنش های او هستند، باشد. گذشته از عامل وراثت و فقر فرهنگی و رکود فکری که می‌تواند در میان تمام اقشار حاضر باشد، عامل طبع لطیف‌تر، به عقیده نگارنده  عامل اصلی در بروز زودرنجی در میان جامعه دگرباش جنسی ایرانیست که متاسفانه اپیدمی‌وار، خوره جان اکثر فعالیت‌های گروهی با اهداف خیرخواهانه کمک به احقاق حقوقمان شده است.
رفتارهای نسنجیده، که بدلیل شباهت عامل بروز آن، یعنی دخالت احساسات بیش از حد در اخذ تصمیم در امری مهم و حرفه‌ای، به واکنش‌های دوران کودکی چون قهرکردن‌ها و ناز کردن‌ها به‌دلایل ساده و کم‌اهمیتی از نظر بزرگسالان بعنوان نمادی از منطق، به واکنش‌های کودکانه تعبیر می‌شوند؛ چنان در حرکت‌ها و فعالیت‌های کوییری فضای جامعه ما زیاد شده که حرکتی را بدون آن نمی‌توان متصور بود. نمونه واکنش‌هایی چون ترک کردن گروه، یا حتی تهدید به ترک گروه، قهر از فضای گروه بدلیل کنار نیامدن با یک نفر یا یک کنش که حتی گاه متاسفانه منجر به ایجاد اختلال عمدی در کار گروه یا بخشی از آن می‌شود، بستن وبلاگ و رفتن از فضای وبلاگ نویسی دگرباشی فارسی که سونامی آن و عواملی دیگر در همین چند وقت گذشته به سردی امروزی این فضا انجامیده و حتی گاه واکنش‌های ثانوی چون بستن تهمت به بخشی از گروه آنهم بر اساس تصورات شخصی و شنیده‌های بی‌اعتبار که ناشی از عصبانیت و خروج منطق در نتیجه غلیان همان احساسات زیاد و شکسته شدن طبع نازک فرد است، چند پاره شدن‌های حاصل از آن و بسیاری دیگر ناهنجاری‌های موجود در جامعه امروز ما که ریشه در همین آسیب شخصیتی زودرنجی دارند، چنان زیاد شده که برای هر کسی که کوچکترین تماسی با این فضا و جامعه داشته باشد کاملا ملموس است. بنظر می‌رسد که بسیاری از این ناهنجاری‌ها را در آینده با یک بازنگری در کنش‌ها و واکنش‌های خود می‌توان پاک نمود.
نگارنده قصد محکوم کردن احساسات و منفی نگریستن این صفت مثبت را ندارد، آنچه که اینجا و در این برهه حساس بسیار حائز اهمیت است، حفظ همبستگی و پیش بردن فعالیت‌ها در راستای احقاق حقوق است. اگر اهمیت فعالیت‌ها و حرکت‌هایمان را امروز درک کنیم؛ امروز که دنیا به‌شدت درگیر این موضوع است و فشار و خفقان بر گلوی تمام جامعه ما و بخصوص بر جامعه دگرباش جنسی بعنوان اقلیتی که صحبت کردن از آن هم در دین و فرهنگ و ادبیات حکومتی ایران تابویی سترگ است، بسیار شدید است؛ اگر درک کنیم که هر حرکتی می‌تواند انرژی و تمرکز خود را بجای حل اختلافات درونی و قهر و آشتی دادن این و راضی کردن آن به بازگشت به گروه، بر نجات یک نوجوان گرفتار طوفان تناقض درونی گرایش عاطفی و جنسی‌اش با فرهنگ جامعه، خواست پدر و مادر و آموزه های دینی‌اش از چنگال روان‌پریشان و فکر و حتی عمل به خودکشی بگذارد و یا نجات دیگری از مامورین امنیتی و نجات آن دیگری از چنگال خانواده و هزاران مشکل دیگر؛ آن وقت ضرورت بازنگری در آسیب‌های شخصیتی‌مان که بر فعالیت‌های گروهی ما بسیار تاثیر می‌گذارد و کنار گذاشتن زودرنجی که حقیقتا جز پشیمانی در آینده نتیجه‌ای دیگری برایمان در برندارد را بهتر درمی‌یابیم.
درد زودرنجی از آنجا نشات می‌گیرد که همواره توقع مثبتی از افکار و کنش‌ها و واکنش‌های طرف مقابل داریم، در حالیکه بخصوص در جامعه ما که دچار فقر فرهنگیست، این اتفاق همواره نمی‌افتد. در نتیجه انتظار داریم فرد مقابل همواره به واقعیات ما احترام بگذارد که این مهم با توجه به گستردگی افکار و عقاید همواره امکان‌پذیر نیست. در نتیجه، چه در مواقعی که منطق را به طرف مقابل می‌دهیم و چه در مواقعی که منطق طرف ماست، راه مقابله با زودرنجی و واکنش‌های ثانوی حاصل از آن، مدارای بیشتر و بیشتر و تلاش برای اصلاح به مرور زمان است. با تمام این تفاسیر، درمان زودرنجی در دستان خود ماست که رفتارهای خود را نگاهی بیندازیم و برای کنترل احساساتی که در ما، بنظر می‌رسد میل بیشتری به در دست گرفتن فرمان دارند راه حلی منطقی بیابیم و صبرمان را در برابر کنش‌های منطقی و غیرمنطقی افراد مقابل بیشتر کنیم.

خارج از پست: یکی از زیباترین شعرهایی که در این چند روز اخیر شنیدم و از شنیدن‌اش سیر نمی‌شوم:

از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشی، نه ميل سخن داريم

آوار پريشانی‌ست، رو سوی چه بگريزيم؟
هنگامه‌ی حيرانی‌ست، خود را به که بسپاريم؟

تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار «اما»
کوريم و نمی‌بينيم، ورنه همه بيماريم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست
امروز که صف در صف خشکيده و بی‌باريم

دردا که هدر داديم آن ذات گرامی را
تيغيم و نمی‌بريم، ابريم و نمی‌باريم

ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب
گفتند که بيداريد، گفتيم که بيداريم

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته
اميد رهايی نيست، وقتی همه ديواريم

با صدای شاعر گوش کنید:

روز جهانی ایدز/اچ‌آی‌وی و ال‌جی‌بی‌تی‌کیوهای ایرانی

روز جهانی ایدز/اچ‌آی‌وی و ال‌جی‌بی‌تی‌کیوهای ایرانی

یکم دسامبر برابر با دهم آذر از سال 1988 تا به امروز روز جهانی ایدز/‌اچ‌آی‌وی نام گرفته. در چنین روزی تبلیغات برای مبارزه با این ویروس و بیماری شدت می‌گیرد. پیش‌تر در زمانی که هنوز جنبش‌های برابری‌طلب و آزادی‌خواه همجنس‌گرایان رشد نکرده بودند، این بیماری به عنوان سرطان همجنسگرایان یا بیماری مربوط به همجنسگرایان شناخته می‌شد. شاید همجنسگرایان یکی از مهم‌ترین دسته آسیب‌پذیر از گروه‌های اجتماعی در برابر این ویروس و بیماری باشند. آمیزش جنسی پر خطر که انتقال دهنده‌ی آسان ِ خون و ترشحات آلوده به ویروس است، یکی از مهم‌ترین راه‌های انتقال ایدز/اچ‌آی‌وی است.

امسال نیز از سال 2011 با شعار «به صفر رساندن» تلاش‌هایی برای آگاهی بخشی به جامعه ایرانی صورت گرفت و جامعه اقلیت‌های جنسی و جنسیتی ایرانی از سوی فعالان مستقل، همین طور کمیسیون زنان و مردان همجنس‌گرا، ایگل‌هرک، شاهد چنین تلاشی بود. برای مثال از سوی صفحه مستقل «Iranian Gay Rights» یا نمایه شخصی پوریا، از فعالان ال‌جی‌بی‌تی‌کیو ایرانی، مطالب یا اینفو‌گراف‌هایی 1،2،3،4، برای روشن‌گری و ادامه کنشگری مستقل و مسئولانه‌شان منتشر شد.

همین طور ایگل‌هرک در بخش انتشارات خود یک برگه‌ آگاهی‌بخش و مجموعه‌ای از اینفوگراف‌های یوان‌ایدز را به مناسبت این روز جهانی تهیه و ترجمه کرده. در اینفوگراف‌های ترجمه شده‌ی برنامه مشترک ایدز/اچ‌آی‌وی سازمان ملل، یوان‌ایدز(UNAIDS)، به دوازده یا سیزده گروه آسیب پذیر توجه ویژه‌ای شده است. در این برگه شما می‌توانید خلاصه‌ای از دوازده یا سیزده برگه دیگر را ببینید. از جمله سیزده گروه آسیب‌پذیر اجتماعی که مورد برسی جداگانه یوان‌ایدز قرار گرفتند، افراد مبتلا، زنان جوان، زندانیان، مهاجران، معتادان تزریقی، کارگران سکس، همجنس‌گرایان مرد، تراجنسیتی‌ها، زنان باردار و کودکان مبتلا، بی‌خانمان‎‌ها، معلولین و افراد مسن هستند.

سال آینده نیز همین شعار، یعنی «به صفر برسانیم»، شعار محوری از سوی سازمان ملل برای مبارزه در روز ربان قرمز است. اگر گروه‌ها، افراد و سازمان‌های فعال به ویژه در حوزه‌ی اقلیت‌های جنسی و جنسیتی امسال از قافله عقب ماندند و نسبت به این موضوع مهم بی‌تفاوت گذشتند، می‌توانند برای سال آینده برنامه ریزی مناسب بر اساس توانایی‌هایشان انجام دهند. روزی پنج دقیقه در 366 روز سال، 30ساعت و 30دقیقه است، آیا این زمان برای کاری کافی‌ نیست؟

پیوست به پست: توییت من از اینفوگراف پوریا که تا الان (23 ساعت گذشته) بیش از 90ریتوییت و 120فیو گرفته است.

خارج از پست: ندارد.