الان (28)

این روزها درگیر کارهایی‌ام که دور خودم ریختم و یک بخش اون بسیار برام اهمیت داره. قسمتی که برای امروز و فردای زندگیم مهمه. خوشبختانه امروز بخشی از اون  به پایان رسید اما در حال توسعه‌اش هستم. به همین دلیل فرصت زیادی برای به روزرسانی وبلاگم نداشتم.

این هفته ایمیلی از یک فعال‌های ال‌جی‌بی‌تی‌کیو در مذمتم دریافت کردم و دقیقا فردای اون روز یک فعال دیگه در تماس تلفنی منو «سرمایه» جامعه اقلیت‌های جنسی و جنسیتی خوند. نه اون مذمت گویی بر من اثر گذاره و نه این تشویق که از راه خودم خارج بشم. می‌دونم تا درصد زیادی رک‌ام، راستگوام و هر جایی یک مسئله نادرست ببینم، تذکر میدم. ممکنه در این بین اشتباه کنم اما تلاشم این بوده که درصد خطا رو کاهش بدم. هر چه زمان بیشتری گذشته، بیشتر یاد گرفتم طوری که امروز بعد از ربع قرن زندگی با یک هویت محکم جای خوبی ایستادم. وبلاگ نویس ِ همجنسگرا؛ اما نه فقط وبلاگ‌نویس بلکه وبلاگ نویس ِ منتقد که پبیشتر از انتقاد، صدای اعتراضی داره.

این هویت به معنی نمایندگی گروه یا قشر ویژه‌ای نیست، اگرچه خوشحال میشم صدای بخش‌های بیشتری از جامعه‌ام رو توی یک همچین تریبونی فریاد بزنم. وابسطه به هیچ گروه و سازمانی نیستم، اگرچه اگر گروه و سازمان درست‌کاری ازم درباره بهتر شدن کاری بپرسه، نظرم رو بهش میگم. فقط کار خودم رو می‌کنم و به کارم ادامه میدم. این وسط اگر کسی نقدی بکنه با گوش باز بهش توجه می‌کنم و در پاسخ به اون نمیگم «تو نمی‌فهمی»، کاری که اون فعال ال‌جی‌بی‌تی‌کیو ایرانی با من کرد، وقتی ازش درباره به خطر انداختن امنیت دستگیرشدگان کرمانشاه انتقاد کردم، انتقادی که با داوری افراد صالح، درست بود ولی متاسفانه اون فرد در پایان بهم گفت: «تو نمی‌فهمی».

سال پیش با یکی از عزیزان فعال که به تازگی از عضویت در یک سازمان استعفا داده بود گفتگو میکردم و پرسیدم چرا کنار رفته و او دلیل پرسشم رو پرسید که توضیح دادم: می‌خواهم روند نادرستی که در آن سازمان وجود دارد تغییر کند. الان آن امید را از دست دادم و فکر میکنم باید در راستای امید و اعتماد به نفس به تمامی افراد توان‌مندی که در سلطه‌ی یک عده پروپاگاندا کار ِ تمامیت‌خواه، سرکوب شدند، گام بردارم.

پی‌نوشت: این آخرین پست از مجموعه پست‌های (الان) بود. دوره لحظه نویسی در این عمری که از ما رفت، رفت.

الان (27)

احساس میکنم دارم بازیافت میشم. این روزها خیلی تلخه، شاید با این مثال بتونم توضیح بدم. تصور کنید توی یک کاروان‌سرا منتظرید تا با قافله‌ی دوم ادامه‌ی مسیر رو برید. یک سری از دوستان شما به مقصد رسیدند، یک گروه دیگه در حال رسیدن‌اند و جلوی چشم شما افرادی که خیلی بعدتر از شما حرکت کردند با قافله‌های دیگه راه می‌افتند. بعد کسی به شما مدام میگه تو الان نرو، الان وقتش نیست، صبر کن، بشین توی حجره‌ات و منتظر بمون. ازش می‌پرسی کی؟ چرا باید منتظر بمونم؟ چرا من؟ کاری کردم؟ اتفاقی افتاده؟ و هیچ جوابی نمی‌ده. من الان توی همچین حالتی هستم. کسایی که دو ماه قبل از من یا همزمان باهام اومدن الان رفتند و افرادی که همزمان بام یا دو ماه بعد از من اومدن در حال رفتن‌اند، یعنی تا یک ماه دیگه اونا هم می‌رن، فقط من موندم. مدام با خودم میگم چرا من؟ چرا برای من اتفاق افتاده؟ بعد از گوشه و کنار قضاوت‌های نادرست، خباثت‌های عقده‌دار و حسادت‌های کنترل نشده‌ای سمت‌ام پرتاپ میشه. آدم ِ رک و معترضی مثل من خیلی قوی‌تر از این‌هاست که نتونه این همه رو تحمل کنه اما تحمل سنگین‌ترین وزنه در طولانی‌ترین مدت وقتی که زمان این طولانی بودن هم مشخص نیست خیلی سخته. تصور کنید می دونید یک بار رو در مسیر دو کیلومتری باید حمل کنید، تو یک کیلومتری میگی «نصف راه رو رفتم، تحمل کن، می‌رسی» اما الان نمی‌دونم کجای راه هستم. می‌شه دلداری داد گفت از این پروسه‌ی پناهندگی شیش ماه مونده، ممکنه چهار ماهه هم بپری اما من چهار ماه در پروسه‌ای موندم که سایرین یک ماه منتظر موندن و هر روز که می‌گذره بدون توضیح از مرجعی که من رو منتظر گذاشته باید متظر بمونم. تازه معلوم نیست در مراحل بعدی گیر بکنم یا نه؟ اما یک چیز این وسط برای من حداقل ثابت شده، در این مرحله نامه‌های ساقی قهرمان، واسطه‌ی بین من و یو‌ان‌اچ‌سی‌آر، تاکید می‌کنم در این مرحله، جواب نمی‌ده و ارزشی نداره. چرا؟ نمی‌دونم.

این که میگم در این مرحله چون در چند مورد نامه‌های ایشون بسیار گره‌گشا بوده و خونده شده، ایشون به من فرمودند برای تاخیر در کشوری‌ام نامه زده اما برخلاف گذشته این نامه‌ها تا همین امروز تاثیری نداشته، چرا؟ نمی‌دونم، ولم کنید، این‌قدر سوال بی‌جواب هست که این توش گمه.

احساس می‌کنم دارم بازیافت می‌شم. چند روز پیش، 29آپریل، چهار ماه من تموم شد و الان تو ماه ِ پنجم‌ام. بهم ریختم، با این‌که شب قبلش کنسرت محسن نامجو بودم و شوق داشتم پستی برای کنسرتی که رفتم بنویسم اما اینقدر بهم ریختم که سخت می‌تونستم خودم رو جمع کنم. توانم کاملا تحلیل رفته و کارم روی سرم تلنبار شده. رئیس‌هام متواضعانه و بزرگ‌منشانه شرایط روحیم رو درک می‌کنند و بعد از گذشت این همه مدت و بی‌اثری نامه‌های ساقی دست به دامن رئیسم شدم تا از نفوذش استفاده کنه. از اینجا به بعد امیدوارترم و همین طور کمی آروم‌تر شدم. چون فکر میکنم این فرایند ممکنه نه ماه طول بکشه و از حالا برای رفتن در ژانویه 2016 برنامه ریزی کردم. این روشی بود که وقتی جواب مصاحبه اصلیم طول کشید، در ماه سوم یا چهارم با رفتن به یک کارخونه و کارگری خودم رو آماده‌ی موندن تا می 2015 کردم و حالا باید بازم کشش بدم. ته دلم یک حرف سیاه هست که اگر سپتامبر بازم مجبور شدی خودت رو مثلا برای می 2016 آماده کنی چی؟

سعی میکنم افکار منفی رو از خودم دور کنم و کمی بیشتر تفریح کنم، خوش بگذرونم و تنها نمونم. ارتباط‌هام که با قدرتم قطع کرده بودم رو دوباره تقویت کردم و با این مسکن ِ دیدن دوستان مجبورم این دوره رو طی کنم.

این رو که گفتم بذار اینم بنویسم. به نظر من انسان همیشه تنهاست و اگر تنهایی رو درک نکنیم، با مسکن ِ حیوان خانگی، یک فرد ویژه برای رابطه‌ی عاطفی یا گروه دوستان سعی میکنیم احساس آرامش و خوشبختی کنیم. من بدون این‌ها با پذیرش تنهایی و به خاطر خود ِ خودم که در نظر وجدانم شرمنده نیستم، احساس خوشبختی و آرامش میکنم اما این روزها سرنوشتم و مسیر موفقیتم دست یک گروه افتاده که هیچ کنترلی روی اون‌ها ندارم. این منو آزار داده و روزگارم رو سیاه کرده. هیچ چاره‌ای جز تحمل اون هم ندارم.

پیوست به پست: چقدر این ترانه امروز بعد از یک هفته بی‌قراری آروم کرد، ویژه‌تر اونجایی که بولدش کردم.

طلوع

وﻗﺘﻲ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮓ ﻣﻲﺷﻢ و ﻫـﻤـﺮاه ﺗـﻨـﻬﺎﻳـﻲ ﻣﻴـﺮم
داغ دﻟـﻢ ﺗﺎزه ﻣﻴﺸﻪ

زﻣﺰﻣﻪﻫﺎی ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ، وسوسه‌های ﻣﻮﻧﺪم
ﺑﺎ ﺗﻮﻫﻢ اﻧﺪازه ﻣﻴﺸﻪ

ﻗـﺪ ﻫﺰارﺗـﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه، ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ آواز ﻣﻲﺧﻮﻧﻢ
دارم ﺑﺎ ﻛﻲ ﺣﺮف می‌زﻧﻢ؟ نمی‌دوﻧـﻢ، نمی‌دوﻧـﻢ
اﻳﻦ روزا دﻧﻴﺎ واﺳﻪ ﻣﻦ از ﺧﻮﻧﻤﻮن ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺗﺮه
ﻛـﺎش می‌ﺗـﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨـﻮﻧﻢ ﻗـﺪ ﻫـﺰارﺗﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮕﻲ داره رﻓﻴـﻖ ﺗﻨﻬﺎﻳـﻴﻢ ﻣﻴﺸﻪ
ﻛﻮﭼﻪﻫﺎ ﻧﺎرﻓﻴﻖ ﺷﺪن
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ هی ﻣﻲﺧﻮام ﺷﺐ و روز ﺑـﻪ ﻫـﻢ دﻳـﮕـﻪ دروغ ﺑـﮕـﻦ
ﺳـﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﻫـﻢ دﻗﻴـﻖ ﺷـﺪن
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ترانه‌ی #پدرام از آلبوم #هوای‌خونه با آواز و آهنگ#سیاوش‌قمیشی و اجرای بی‌نظیر #محسن‌نامجو
اجرای سیاوش: https://www.youtube.com/watch?v=5uRy4K3-TZw
اجرای نامجو: https://www.youtube.com/watch?v=9gGz2jKVRy0

پی‌نوشت: نکنه امروز که یک‌شنبه بود دل‌تنگم شدی که دل‌تنگت شدم؟

مادر ِ سعید زینالی، شرمنده‌ام

دارم به عکس مادر سعید زینالی نگاه می‌کنم که در کنار نسرین ستوده پرسیده: «سعید ِ من کجاست؟». 15 سال از ربایش سعید زینالی گذشته و این مادر تنهای تنها منتظر یک خبر از او بوده، در دولت خاتمی، احمدی‌نژاد و حالا روحانی که در اون زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده و حالا رئیس اون شده. امیر اعتمادی بزرگ در صفحه فیسبوکش برای توضیح این عکس نوشته: «حسن روحانی، رییس کنونی جمهوری اسلامی، در زمان قیام دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، رییس “شورای عالی امنیت ملی” بود. او از قضا دستور سرکوب و برخورد “شدید” و “قاطع” با معترضان را خودش صادر کرد و به عنوان سخنران راهپیمایی حکومتی ۲۳ تیر ۱۳۷۸، آن‌ها را “آّشوب‌گر” و “فرصت‌طلب” خواند که حتی «خیلی پست‌تر و حقیرتر از آن هستند» که بشود به آن‌ها لقب “برانداز” داد. (متن کامل سخنرانی روحانی: http://ow.ly/Ic0lY)». پیش‌تر صحبت شده سعید زینالی در زندان به شهادت رسیده. به هر حال او شهید شده که نظام درباره او اطلاع‌ رسانی نکرده و این‌قدر بی‌وجوده که یک مادر رو از روح فرزندش گرفته و حتی جسم او رو برای مرثیه خوانی‌ تحویل نمیده.

تمام این‌ها در این روزها و شرایط بد روحیم به من حس شرمندگی میده، این که من نتونستم در مقابل مادر سعید کاری انجام بدم. خیلی خوشحالم یکی این عکس رو گرفته و یک نفر دیگه کنار مادر سعید ایستاده. خوشحالم مادران ستمدیده از نظام جمهوری اسلامی کنار همدیگه هستند اما خیلی برای خودم متاسفم که کاری برای مادر سعید نکردم. امیدوارم فعالین سیاسی-مدنی در ایران بتوانند جبران بی‌عرضگی کسی مثل من رو کنن.

پیوست به پست: تصویر مادر سعید زینالی در کنار نسرین ستوده10922696_10155167548935611_130638640118519395_nپی‌نوشت: نفسم در نمیاد / جمعه‌ها سر نمیاد.