دردم این بود که از یار خودی گل خوردم

دردم این بود که از یار خودی گل خوردم

می‌دونید بیشتر ِ غصه‌ام چیه؟ این که یکی خوش قلب، مهربون، خیرخواه و با دل دریایی باشه اما دربارش نه فقط اطرافایان، بلکه دوستان داوری نادرست یا پیش‌داوری داشته باشن، نیت‌خوانی کنند و بدتر نیت‌خوانی نادرست کنند.

یه رفیقی دارم که خیلی مهربون و خوبه، گله واقعا اما رفیقاش، یا اونایی که فکر میکرده رفیقشن باهاش بد کردن، اونی‌ام که دوسش داشت باهاش بد کرد، یه تیم شدن این پسر خوش قلب و مهربون و مبادی آداب رو بزنند زمین. اونا شاید هزاری کار و نقشه تو ذهن و قلب کدرشون باشه، از بی‌وجدانی به رنگین‌کمون پشت کرده باشن اما نمی‌دونند همین که جواب مهربونی رو با این پلید و پلشتی‌ها دادن خودش آدمو اذیت می‌کنه. مساله این‌جاست که ما از یار خودی گل می‌خوریم و این خیلی دردش بیشتره. کاشکی یک شوت ِ خوشگل، چیپ ِ هوشمندانه یا ضربه ایستگاهی استادانه، کاشکی یک برنامه تیمی، حتی بازی انگلیسی، سانتر از کنار و یک ضربه سر تور دروازه رو پاره کنه اما یار خودی گل نزنه.

پی‌نوشت: امروز یکی از دوستان رو اون ور خیابون دیدم، رفتم سمتش چون دلم براش تنگ شده بود، پارتنرش منو آن‌فرند کرده، می‌بینم ذهنیت بیمار گونه‌ای نسبت بهم داره، از روی عادت آن‌فرندی فیسبوک رو باهاش رو به رو کردم تا رک حرفاشو بزنه و دروغی در کار نباشه و رابطه سالم باشه اما متاسفانه به دروغ گفت فقط 4نفر باهام فرند هستند که فقط خانواده‌ام هستند. دروغش رو الان از روی لایک‌های پست‌های فیسبوک و دوست‌های مشترک در اوردم. ای کاش یه خورده باهام رو راست بود تا پارتنرش که یکی از با مرام و رفیق‌ترین آدم‌های روزگاره رو باهاش می‌تونستم دوست بمونم. این شد که کلا دلم گرفت رفتم سراغ این شعر مهدی موسی:

خواستم داد شوم… گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو… من بودم!

حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت

بعد هر س..ک…س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر… وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ… شب ِ دار زدن…

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنـم… دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را

در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما  کـــه  کردیم  دعا  تا  کــــه  چـــه  با  ما  کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

بشنوید

در آستانه

در آستانه

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و 

                                                                         اگر بی گاه

به در کوفتن‌ات پاسخی نمی آید.

کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه ای نیک پرداخته توانی بود
آن جا

تا آراستگی را

             پیش از درآمدن 

                          در خود نظری کنی

هرچند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی ی مهمانان؛

که آنجا

       تورا

           کسی به انتظار نیست.

که آنجا
جنبش شاید،
اما جنبنده ای در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف

نه عفریتان آتشین گاو سر

نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش

نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی.

تنها تو

      آنجا موجودیت مطلقی،

موجودیت محض،

چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت

حضور قاطع اعجاز است.

گذارت از آستانه ی ناگزیر

فرو چکیدن قطره ی قطرانی ست در نامتناهی ظلمات:

“دریغا 

      ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی

                                                         در کار در کار در کار

                                                                                       می بود!”

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید

چون هرَّستِ آوار دریغ

می شنیدی:

“کاش کی کاش کی کاش کی

                                         داوری داوری داوری

                                                          در کار در کار در کار…”

اما داوری انسوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان.

و خاطره ات تا جاودانِ جاویدان در تکرار ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!

بدرود! ( چنین گوید بامداد شاعر: )

رقصان میگذرم از آستانه ی اجبار

شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمده ام:

از منظر

         به نظّاره به ناظر

نه به هیأت گیاهی، نه به هیأت پروانه ای، نه به هیأت سنگی، نه به هیأت اقیانوسی،

من به هیأتِ ” ما ” زاده شدم

                             به هیأت پرشکوه انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین کمانِ پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آب شار 

                                                بیرون است.

انسان زاده شدنِ تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توان اندُه گین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل؛ توان گریستن از سُویدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی

توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

                                       تنهایی

                                                   تنهایی

تنهاییِ عریان.

انسان

دشواریِ وظیفه است.

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر کامل و هر پَگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را

رخصتِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم

دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را

                 تنها

                    از رخنه ی تنگ چشمی یِ حصار شرارت دیدیم و

اکنون

آن در کوتاه بی کوبه در برابر و

آنک اشارت دربان منتظر!

دالان تنگی را که در نوشته ام

به وداع

           فرا پشت می نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامداد خسته)

شاملو

پی‌نوشت: حلقه بر در می‌زنیم ما که فی‌نفسه همچون حلقه بر دریم: گوش کنید.

مرخصی

مرخصی

1. اِو!
2. ورک!
3. باز اسکان!
4. جامعه مریض!
5. پک زدن دیشب به سیگار!
6. روابط اجتماعی!
7. قی کردن صبح گاهی!
8. روده‌ی تحریک پذیر!
.
.
.

درک تو از همه‌ی این‌ها نیاز به شناختی داره که بدون اون به فکر نادرست می‌افتی.

زندگی بیرونی یا روزمرگی نوشتن از لحظه و روز نوشت تا خاطره نویسی در یک فضای مسموم، به ویژه وقتی در اون فضا آدمای خاطراتت تحت تاثیر مسموم میشن و دید اهریمنی پیدا میکنند، کار اشتباهی هست.

سکوت هم روحیه من نیست اما روان من وقتی به نوعی هر روز به مرگ فکر میکنه و مدت‌هاست آزوی اولش مرگه اگرچه توان مقابله با حسودهای ِ تفرقه افکن ِ رشد نکرده رو داره بهتره کمی مرخص بشه تا که تعطیل نشه.

17می 2015 به یاد پسر

17می 2015 به یاد پسر

اگر بخواهم درباره‌ی هوموفوبیا و مبارزه بنویسم حرف‌هایم تکراری می‌شود. از صفحه «در باب هوموفوبیا» تا پست 17می 2010، 2011، 2012، 2013 و 2014 حرف‌ها تقریبا همان است که گفتم. ما هنوز با توان انسجام بدون اعتماد به نفس چشم به تکثرگرایی رئیس‌های رئیس‌بازی‌طلب و خودنماهای فرافکن اندوخته‌ایم و با شاید 30درصد بازده در حال پیشرفتیم. برای من که انتقاد را به نقد ترجیح می‌دهم، تا یکی باشد که نقش انتقادگر را بازی کند، این 30درصد پیشرفت امیدبخش نیست بلکه 70درصد انرژی خفته و خفه شده مهم است.

البته 17می امسال تفاوت خوبی داشت، ما شاهد تولید و ترجمه‌ی منابع بسیار فرهنگی برای آگاهی بودیم. از صفحه‌ی رادیو زمانه تا سردبیری سایت خودنویس به دست آرشام پارسی و انتشار مطالب و پوستر از طرف ایگل‌هرک و ایرکو خوراک خوبی برای مبارزه‌ی همه‌ی ما ایجاد شد که اگر چه امیدبخش است اما هرگز کافی نیست و باید بیشتر تلاش کرد.

اما بهترین کاری که در این بین دیدم هنرنمایی دو جوان ِ ال‌جی‌بی‌تی‌کیوآی ایرانی بود که داستان ایضا گونه‌ای از زندگی یک فرد همجنسگرای ایرانی رو به تصویر کشیدند. سادگی در داستان گویی و پوشش بخش‌هایی از زندگی هر فرد همجنسگرا در این روایت از ام‌جی با قلم زیبای ماخ، جذابیت ویژه‌ای به کار داده بود. فارخ از اشکال مفهومی از دیدم درباره مفهوم هویت و گرایش جنسی، بهترین و زیباترین تولید فرهنگی که به مناسبت این روز تولید شد، همین فیلم می‌دانم. فیلم «بچه هایی به نام ایضاً» نمونه‌ای از پتانسیل بزرگ جامعه ماست که اگر در آرامش، امنیت و رفاه نسبی باشند، تولیدات و اثرات پایدار و ماندگاری خواهند داشت. صمیمانه آرزو می‌کنم باز هم از این دو هنرمند و هنرمندان مستعد دیگری که می‌توانند توان ِ خود را بالفعل کنند، شاهد چنین تولیدات فرهنگی باشیم.

همین طور می‌خواهم در اینجا یادی کنم. در این چند روز مدام یاد وبلاگ پسر بودم که به ما یادآوری می‌کرد 17می نزدیک است. امسال وقتی یک تولید  یا ترجمه‌ی فارسی-ایرانی بیرون می‌آمد، مدام یاد وبلاگ پسر می‌افتادم و این گفتمان که 17می نزدیک است، چه فکری در سر دارید. بدون شک نقشی که وبلاگ مستقل و آگاه ِ پسر بازی کرد تا سال‌ها در کنش جامعه‌ی ما نمایان است، حتی اگر یاداش از یادمان برود/رفته‌باشد.

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

راستی‌آزمایی خبر و یا گذاره‌ای یک کار مهم است، البته گاهی موضوعی از دست می‌رود مثل پست‌ چند ماه پیش‌ام برای همیاری ایگل‌هرک که گذاره‌ی غلطی درباره «دادگاه و دادگاه کشی آرشام پارسی و ساقی قهرمان» از دست‌ام در رفته بود.

برایم مهم است که اگر فرد یا مجموعه‌ای اشتباهی کرد؛ نخست اشتباه را گردن یکی از همیاران خود نیندازد و دوم این‌که به شکل رسمی اشتباه را ویرایش کند. کاری که من به بهانه‌ی فرصت نداشتن برای نوشتن پست درباره‌ی آن گذاره نادرست نکردم. هدف‌ام نوشتن یک پست کامل و پاسخ قاطع بود اما اصل موضوع و کار درست واکنش سریع به اشتباه‌ست تا اعتبار از دست نرود. صورت بیرونی چنین عملی شاید توجیح برای صحت گذاشتن به دروغ نوشته شده است که در این صورت حق را باید به انتقادگر داد. این را من با 25 سال عمر و 5 سال وبلاگ نویسی متوجه شدم ولی از روز اول درباره تقصیر و حمایت از تیم‌ام کاملا حواس جمع بودم.

قضیه از این قرار است که شبکه‌ی خودخوانده‌ی 6رنگ اقدام به برگذاری جایزه‌ی کپک سال در روز ضدهمجنسگراهراسی کرده. فارغ از مساله برگزاری و ایده آن‌، آقای نیک‌آهنگ کوثر سردبیر سایت خودنویس را به عنوان یکی از کاندیداها انتخاب کردند اما بعدا متوجه شدند دلیل این انتخاب یک اشتباه بزرگ بوده. شرح ماجرا را در این پیوند بخوانید.

مساله‌‌ام بیشتر از هر چیزی تنها گذاشتن آن‌چه «همکار عزیز» خواندن است. خارج از برخورد درون «شبکه‌ای» آن‌ها که نمی‌دانم چیست، شش رنگ که خواستار هویت جمعی‌ست، تقصیر را متوجه‌ی آن‌چه «همکار عزیز» خوانده می‌داند. اشاره‌ی این چنین از نظرم به معنی خالی کردن پشت همکار عزیز و فرار از مسئولیت سنگین چنین اشتباهی‌ست. این شبکه‌ی «لزبین‌ها و تراجنسیتی‌ها» عملا با طرح کردن اشتباه از طرف یک همکار، سطح کاری و هویت جمعی خودشان را زیر سوال بردند. به ویژه که در سایت رسمی شبکه‌ی 6رنگ هنوز به شکل رسمی این موضوع انعکاس نیافته و شش رنگی‌ها رسما معذرت و اعلام اشتباه نکردند.

گمان می‌کنم اگر یک نفر در تیمی اشتباه کرد، همه‌ی اعضا اشتباه کردند و اگر کل تیم به موفقیت رسید، همه در آن سهیم‌اند پس نقش این بود یا گناه آن یک امر ناپسند است. این چنین برخورد کردن نه از مرام و معرفت و زاویه دید ِ چپ درست است و نه از چارت سازمانی و زاویه‌ی راستی‌ها.

نیک‌آهنگ کوثر نوشته «از شادی‌های شش رنگ باید پرسید که آیا نباید جایزه کپک برتر تحقیق رسانه‌ای را به محققانی برجسته بدهند که چنین کشفی برای‌شان کرده‌اند؟». به نظر می‌رسد با این جمله کپک در نظر گرفته شده برای نیک‌آهنگ به آن‌چه «شادی‌ها» نامبرده‌ چسبیده شده.

در پایان می‌خواهم به عنوان یک وبلاگ‌نویس مستقل همجنسگرا به خاطر تلاش‌های سایت خودنویس در جهت دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی از ایشان و تیم حرفه‌ای و متعهد خودنویس تشکر کنم.

دالکه‌ام

دالکه‌ام

8مارس روز جهانی زن آمد، نوروز و روز مادر ایرانی اینجا بود و حالا روز آمریکایی-کانادایی مادر یعنی دومین یک‌شنبه‌ی ماه می می‌رود. به نظرم تقارن زیبایی‌ست.
او با بیماری قلبی و رنج زانو و مرض‌هایی که کلی دارو برایش می‌خورد تازه وارد دهه ششم‌ از زندگی شده و نمی‌دانم فرصت دیدار تازه داریم یا خیر؟ حتی نمی‌دانم چقدر دیگر باید برای دیدار دوباره صبر کنم؟ تمام این دو ماه و دو روز را پروانه‌وار دوراش بودم.
پیوند عاطفی‌ام با اعضای خانواده محکم است اما با توجه به شرایط‌ام برای آرامش خودم و آن‌ها تصمیم ِ غربت نشیتی به من تحمیل شده و حالا با او دوباره دو ماه و دو روز تمام زندگی کردم.
امشب کمی ترانه‌ی کهن لری گوش دادیم و برایم داستان پشت هر بیت را توضیح می‌داد. خیلی دیر برای خوابیدن رفت، چند روز آخر را با بغض در نزدیک‌ترین جای نزدیک‌ام می‌نشیند.
با دل‌تنگی او کنار آمدم و او با همجنسگرایی‌ام، از من می‌خواهد مراقب خودم باشم و به او هر چقدر اطمینان می‌دهم باز نگرانی‌های مادرانه دارد. به او گفتم دوست دارم با مردی ازدواج کنم و یک فرزند جا مانده از دگرجنس‌گرایان نامسئول را بزرگ‌کنم و او یک لحظه شوق نوه دار شدن از پسراش را در ذهن گذراند.

چرا آلوده‌ی هر مریضی نمیشم؟

چرا آلوده‌ی هر مریضی نمیشم؟

تو رفاقت خیلی حساسم. اگه کوچکترین منفعت‌خواهی یا رفتار ناشایستی از کسی که باهاش رفاقت می‌کنم ببینم، تو همون لحظه همه چیز رو متوقف می‌کنم. منظورم از توقف بریدن و بلاک کردن افراد نیست، -بلاک به معنی محدود کردن فرد در دنیای واقعی و مجازی، همون قهر کردن- بلکه توقف یعنی دیگه برای فرد معرفت نمی‌ذارم. این هم از تعریف رفاقت و رفیق برای خودم میاد که به اصطلاح براشون از جون مایه میذارم. کم رفیق دارم ولی برای رفیقام کم نمی‌ذارم.

متاسفانه گاهی در مسیر اشتباه یا به واسطه‌ی یک دوست مشترک با افرادی آشنا می‌شم که از اول فاز اون عزیزان اصلا به من نمی‌خوره. مثلا اگر کسی در حال خوندن این متن باشه و به جای این که ببینه در کلیات «چی می‌گم» دنبال «درباره کی میگم» بره، فازش واقعا به من نمی‌خوره. به این شکل که در جمع و مراوده با چنین افرادی درباره خودم حرف نمی‌زنم، مجبور میشم برای خوابوندن کنجکاوی افراد درباره دیگران حرف بزنم. تو ادبیات مرد سالار بهش میگن خاله زنکی -اگر معادل ضدسکسیزمی دارید بگید منم نشر بدم- و این خط قرمز منه. نه این که من این خلق رو ندارم بلکه اگر با یکی از این افراد مسموم بیافتم، احتمالا آلوده میشم، پس کلا این بیکاران ِ بیمار رو برای پیشگیری از ابتلا از خودم دور نگه می‌دارم، به معنی این که باهاشون رفاقت نمی‌کنم.
یکی دیگه از خلقیاتی که نسبت بهش خیلی حساسم، این که کسی نسبت بهم حسودی کنه. والا من آدمی‌ام که همه چیم بیرونه، بعد طرف همه چیز زندگیش خوبه، از من موفق‌تره در اکثر موارد، خیلی هم مخفی‌کاره، یک جا من یک حرکت قشنگ می‌کنم، عقده میشه در ماتحت‌ش. این فرد بیمار رو هم من از خودم دور نگه میدارم. کلا آدم‌هایی که فکر می‌کنند مرکز دنیا هستند و خودشون همیشه بهترین‌اند و دیگران پست‌تراند، از بدترین حسادت‌ها برای حتی رفیقی که تا آستین دستش رو تو عسل کرده دریغ نمی‌کنند و گازش می‌گیرند. منم قبل از هر آسیب جدی همه چیز رو متوقف می‌کنم.

چرا اینا رو گفتم؟ امروز با یک دوست عزیز، پسر پاک و دوست داشتنی، محسن، قرار داشتم. صمیمیت محسن باعث شد بعد از مدت‌ها کمی با یک نفر درد و دل کنم و مواردی از حسادت عقده دار یادم بیاد، گفتم بنویسم بلکه بیشتر یادم بمونه که تن به دوستی ناسالم ندم، خودم رو آلوده به فضولی در زندگی مردم نکنم و همیشه تنهایی رو به با هر لاشی بودن ترجیح دادم، بازم بدم.

حالا اگر از بین خوانندگان عزیز وبلاگم، کسی هست که داره فکر میکنه درباره کی حرف زدم، یا درباره اطرافیانم قضاوت میکنه، رک بگم، از نظرم اون حال‌بهم‌زن‌ترین آدم روی زمین هست. تو وبلاگم بدون در نظر گرفتن ِ ذهن مریض اون می‌نویسم، شادی، موفقیت و غمم رو توی وبلاگم می‌نویسم و مخفی کاری نمی‌کنم. هرگز برای ذهن ِ بیمار اون که الان یا داره به خودش میگره (خخخخخخ چقدر بدبخته) یا داره فکر میکنه با فلانی‌ام مثلا، قلمم رو نه می‌شکنم و نه حتی می‌چرخونم. حواسم به حساسیت‌ها هست، کمی مراقب هستم، مثلا یادگرفتم که کسی رو در موقعیت قضاوت بین خودم و فرد دیگه‌ای نذارم اما این هیچ وقت برایم مانع نبوده و عموما تلاش کردم خودم باشم.

پی‌نوشت: از تمام عزیزانی که به مجموعه پست‌های «گی بودن و پناهنده شدن» توجه داشتند ممنونم. بهم ریخته‌ام اما سعی می‌کنم به زودی در همین اردیبهشت فصل دوم رو به روز کنم.