دلتنگی از سر ِ یک قدر

این که گفتی «تو دوست خوبی برای ما بودی» یک تو فرهنگ غربی دروغ بود. با کلاه شرعی ِ فرهنگ ِ ایرانی میشه تعارف، می‌دونم. من هیچ وقت هیچ معرفتی برای شما به خرج ندادم، البته اجازه‌اش رو هم بهم ندادین. این رو نوشتم چون می‌خوام بگم دلم براتون تنگ شده. اگر هم بهتون نمیگم و دارم تو وبلاگم پست میکنم، دلیل دارم.

امروز داشتم به روز مصاحبه‌ام فکر می‌کردم. افسرده‌ترین دوران ِ زندگیم بود. همه منو تنها گذاشته بودند، همه یعنی هر کسی که از قدیم همراهم بود. از اون «مادری با کاریزمای از دست رفته» تا کسی که زیر قولش زد و ضمن فرافکنی و نسبت دادن عملش به من، بدترین اتهامی که توی زندگیم می‌تونستم بشنوم رو بهم نسبت داد.

باری، پست برای شماست، داشتم میگفتم یاد ِ روزی افتادم که یک راست از پلیس برگشتم خونه شما و وقتی گفتید می‌فهمم، اشک شدم. چقدر شیرین بود تو اون سختی و رنج که کنارم بودید. هرچقدر دوست خوبی براتون نبودم، هرچقدر دوست ندارم دوست تحمیلی کسی ویژه‌تر شما باشم ولی قدر دان اون روزها که کنارم بودید هستم.

آخ اون روزها که چقدر چای ِ میخک‌ها گرم بود، مثل اجاق یک خونه.

در آستانه 26سالگی؛ چی فکر میکردم، چی شد!

نای نوشتن ندارم. البته اونقدر عادت به نوشتن دارم که می تونم هر لحظه و یا هر خاطره‌ای رو به راحتی یاداشت کنم. حالا هم دوست دارم درباره 26سالگی‌ام بنویسم اما اونقدر خسته‌ام که نمی‌تونم چیزی بگم.

خیلی سخته حرفات رو دلت بمونه و روی زبونت نیاد. اساسا من مقاومتم از بین رفته. در واقع ترکیه منو تو سال اول قوی کرد ولی تو سال دوم شکاند.

جدیدا کتاب شکسته نویسی صلح جو رو خوندم و هی دارم فکر میکنم روی الگوی اون بنویسم یا رویه خودم رو ادامه بده. خیلی قبلا می تونستم رسم الخطم رو شکسته یا رسمی نگه دارم، الان بدتر شده.

بذار دل نوشته بنویسم، خیلی وقته از این کارا نکردم. اساسا از یک دوره‌ای وقتی خودت رو به عنوان یک نویسنده خوب پیدا میکنی، دل‌نوشته نوشتن برات چیپ میشه. ولی من درد و دل کردن تو دفتر یاداشت و وبلاگم رو خیلی دوست دارم.

ببین بزار آب پاکی رو بریزم رو دستتون، من تازه فهمیدم دلم شکسته و هر چه زمان بیشتری میگذره به عمق فاجعه پی میبرم. اون موقع‌ها گرم بودم و متوجه شکستن نمی‌شدم اما الان اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست.

شانس بزرگ زندگیم خانواده‌ام هستند که مثل کوه پشتم ایستادن و ازم حمایت میکنند. دقیقا چیزی که هستم رو پذیرفتند، دوستم دارند و روحیاتم رو شدیدا درک میکنند، این نعمت بزرگیه. اما بدشانسی بزرگم ادامه‌ی احساس به کسی که لیاقتش رو نداشت بود. پسر خوبی بودها ولی نه برای من، تمام تجربه‌هایی که یک انسان باید برای دریافت ِ اخلاق درست میکرد رو با من کرد. در واقع با شکستن دل من می فهمید چطور دل نشکونه. اصلا شکستن دل من شرطی شده بود. تقصیر منم بود که این اجازه رو بهش دادم. بعد از اون اجازه سو استفاده به کسی ندادم و هرچه از اخلاق می فهمیدم رو نشر میدادم. برای همین اساسا آدم‌ها دربارم اشتباه فکر میکنند، بعد میرن تجربه میکنند و بعدش دوباره بهم بر میگردند. که البته بعضیا روی برگشتن ندارن!

وای من از اون درد و دل‌هایی کردم که خیلی وقت بود نمی‌کردم! باروم نمیشه، بالاخره یک چیزی گفتم که تو ممنوعه‌هام بود.

خوب بذار از الانم بنویسم. نه همین الان که ساعت ده دقیقه به دوازده هست و صبحش هفت خوابیدم و دوازده به اصرار هم خونم بیدار شدم، نه.

نه از همین الان که چربی قرمه سبزی خوشمزه‌ای که درست کردم رو دلمه، نه.

نه از هوس الانم مثل چند روز گذشته برای دراگ زدن تا از فشار خلاص بشم، نه.

نه از الان که با نوشتن جمله قبلی بغض کردم از فشاری که دارم تحمل میکنم، نه.

نه از همین دقیقا الان که با نوشتن اون جمله فهمیدم چرا مقاومتم زیاده، نه.

می خوام از این الان ِ کلی بگم، روزگارم. همین فشاری که با نوشتن الانم فهمیدم چقدر زیاده و حق دارم بشکنم.

ببین من 23 سال و نه ماه داشتم که اومدم ترکیه.

سخته بنویسم.

پس نویس: مطلبی که خواندید دو هفته پیش در آستانه 26سالگی نوشته شده بود اما به دلیل اعتراف به فشاری که دارم و من را تا آستانه دراگ زدن پیش برده، منتشر نکردم. امروز دیگر مدتی از بیست و شش سالگی ام گذشته و بعد از سه روز یک نخ سیگار کشیدم، روی اعصابم تمرکز کردم و فشار کاری را کمتر کردم و کارهایی که بهم آرامش میدهند را بیشتر کردم. برای همین این یادگار ِ روزهای سخت و طولانی پناهندگی را پست میکنم که تا قبل از مهر 94 چه که نکشیدم و چه بر من نگذشت که حتی بعد از شنیدن دستگیری سکوت کردم و به هیچ کس نگفتم و حتی به جای پیگیری یک هفته بعد به خاطر نفرت از زنی که به دروغ اتهام دروغ به من زده بود، اگرچه به حق اما بی جا پریدم.

گـُـوسـِـپـَـند

نمی‌دانی که چقدر آن گـُـوســِـپـَـند باهوش بود. صدایش که می‌کردم دنبالم می‌آمد. نازش که میکردم پیشانی‌اش را به تنم می‌مالید. یک بار نزدیک بود شاخش در خشتکم گیر کند و اگر نبود نوار ِ بهداشتی‌ام، شاید الان از مهر او پاره شده بودم. همان روز بود که یک شعر کــُـوس و خونی ِ دیگری نوشتم. آن شعر را به شاه‌دخت دادم تا شاید خود ارضایی کند.

آه…، شاه‌دخت… . این همه سال او را از یاد برده‌ام و یک گوسپند من را به یاد ِ آن گوسفند انداخت.

شاهدخت باعث شده بود تا به سی‌جی‌فویل علاقه‌مند شوم. نیناز که من را به شرکت معرفی کرده بود، از کمالات ِ شاه‌دخت آنقدر گفت که دلم تن ِ تاس‌اش را در انتهای معقدم احساس کرد. آن روز از معقدم آنقدر پست مدرن شدم که فقط داستان ِ کس و خونی گفتم.

باری…، داشتم از گوسپند می‌گفتم، آری…، در این سال‌ها هرچقدر گوسفند آمد و رفت، هیچ کدام آن گوسپند نشد. آخر هم نشد سرش را ببرم تا صبحانه‌ی یک روز کاری شود. بعدها که فهمید «آب طلب نکرده همیشه مراد نیست»، خودش شاخی به در شرکت کشید و رفت.

پی‌نوشت: 

از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند «صبح» تو را با «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

فاضل نظری