در آستانه 26سالگی؛ چی فکر میکردم، چی شد!

نای نوشتن ندارم. البته اونقدر عادت به نوشتن دارم که می تونم هر لحظه و یا هر خاطره‌ای رو به راحتی یاداشت کنم. حالا هم دوست دارم درباره 26سالگی‌ام بنویسم اما اونقدر خسته‌ام که نمی‌تونم چیزی بگم.

خیلی سخته حرفات رو دلت بمونه و روی زبونت نیاد. اساسا من مقاومتم از بین رفته. در واقع ترکیه منو تو سال اول قوی کرد ولی تو سال دوم شکاند.

جدیدا کتاب شکسته نویسی صلح جو رو خوندم و هی دارم فکر میکنم روی الگوی اون بنویسم یا رویه خودم رو ادامه بده. خیلی قبلا می تونستم رسم الخطم رو شکسته یا رسمی نگه دارم، الان بدتر شده.

بذار دل نوشته بنویسم، خیلی وقته از این کارا نکردم. اساسا از یک دوره‌ای وقتی خودت رو به عنوان یک نویسنده خوب پیدا میکنی، دل‌نوشته نوشتن برات چیپ میشه. ولی من درد و دل کردن تو دفتر یاداشت و وبلاگم رو خیلی دوست دارم.

ببین بزار آب پاکی رو بریزم رو دستتون، من تازه فهمیدم دلم شکسته و هر چه زمان بیشتری میگذره به عمق فاجعه پی میبرم. اون موقع‌ها گرم بودم و متوجه شکستن نمی‌شدم اما الان اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست.

شانس بزرگ زندگیم خانواده‌ام هستند که مثل کوه پشتم ایستادن و ازم حمایت میکنند. دقیقا چیزی که هستم رو پذیرفتند، دوستم دارند و روحیاتم رو شدیدا درک میکنند، این نعمت بزرگیه. اما بدشانسی بزرگم ادامه‌ی احساس به کسی که لیاقتش رو نداشت بود. پسر خوبی بودها ولی نه برای من، تمام تجربه‌هایی که یک انسان باید برای دریافت ِ اخلاق درست میکرد رو با من کرد. در واقع با شکستن دل من می فهمید چطور دل نشکونه. اصلا شکستن دل من شرطی شده بود. تقصیر منم بود که این اجازه رو بهش دادم. بعد از اون اجازه سو استفاده به کسی ندادم و هرچه از اخلاق می فهمیدم رو نشر میدادم. برای همین اساسا آدم‌ها دربارم اشتباه فکر میکنند، بعد میرن تجربه میکنند و بعدش دوباره بهم بر میگردند. که البته بعضیا روی برگشتن ندارن!

وای من از اون درد و دل‌هایی کردم که خیلی وقت بود نمی‌کردم! باروم نمیشه، بالاخره یک چیزی گفتم که تو ممنوعه‌هام بود.

خوب بذار از الانم بنویسم. نه همین الان که ساعت ده دقیقه به دوازده هست و صبحش هفت خوابیدم و دوازده به اصرار هم خونم بیدار شدم، نه.

نه از همین الان که چربی قرمه سبزی خوشمزه‌ای که درست کردم رو دلمه، نه.

نه از هوس الانم مثل چند روز گذشته برای دراگ زدن تا از فشار خلاص بشم، نه.

نه از الان که با نوشتن جمله قبلی بغض کردم از فشاری که دارم تحمل میکنم، نه.

نه از همین دقیقا الان که با نوشتن اون جمله فهمیدم چرا مقاومتم زیاده، نه.

می خوام از این الان ِ کلی بگم، روزگارم. همین فشاری که با نوشتن الانم فهمیدم چقدر زیاده و حق دارم بشکنم.

ببین من 23 سال و نه ماه داشتم که اومدم ترکیه.

سخته بنویسم.

پس نویس: مطلبی که خواندید دو هفته پیش در آستانه 26سالگی نوشته شده بود اما به دلیل اعتراف به فشاری که دارم و من را تا آستانه دراگ زدن پیش برده، منتشر نکردم. امروز دیگر مدتی از بیست و شش سالگی ام گذشته و بعد از سه روز یک نخ سیگار کشیدم، روی اعصابم تمرکز کردم و فشار کاری را کمتر کردم و کارهایی که بهم آرامش میدهند را بیشتر کردم. برای همین این یادگار ِ روزهای سخت و طولانی پناهندگی را پست میکنم که تا قبل از مهر 94 چه که نکشیدم و چه بر من نگذشت که حتی بعد از شنیدن دستگیری سکوت کردم و به هیچ کس نگفتم و حتی به جای پیگیری یک هفته بعد به خاطر نفرت از زنی که به دروغ اتهام دروغ به من زده بود، اگرچه به حق اما بی جا پریدم.

2 thoughts on “در آستانه 26سالگی؛ چی فکر میکردم، چی شد!

  1. چه خوب که نوشتی. چه بهتر که منتشرم کردی. و چه از همش بهتر حالت خوبتر از اون روزاست. حالا نه از روزی که اومدی ترکیه ولی خب اگه ایران بودی هم ممکن بود فشار بیشتری متحمل بشی.

    Liked by 1 person

    • فشاری که تحمل میکنم به خاطر خالی بودن دستامه، باید چشمم به زنگ تلفن باشه تا یکی بگه میفرستمت بهشت…، این سخته که همه میرن و تو الکی موندی و خبری هم هیچ نمیشه.
      مرسی ازت :*

      Like

نگاه شما

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s