قصه دوم: به خاطر «نه» نگفتن

قصه دوم: به خاطر «نه» نگفتن

این پست مربوط به قصه دوم پادکست «قصه‌های هویت درون» است که از طریق رادیو رنگین کمان در روز دوشنبه 16 آذر 1394 پخش شده است. این برنامه را می‌توانید از طریق ساندکلود گوش کنید.

رادیو رنگین کمان هر دوشنبه و جمعه ساعت 08:30 شب به وقت ایران روی موج کوتاه  41 متر فرکانس 7575 و یا ۱۹ متر فرکانس ۱۵۶۰ پخش می‌شود. همین طور از طریق ماهواره هاتبرد، به فرکانس 12597 عمودی، یعنی کانال  رادیو جهانی هر روز 10:30 صبح و یا 11 شب به وقت تهران، می‌تونید شنونده باشید. اگر به هیچ کدوم از این‌ها دسترسی ندارید، از طریق سایت رادیو رنگین کمان و یا اپیلکشن اندروید و آی‌او‌اس روی تلفن همراه، می‌تونید رادیو رو دریافت کنید.کانال رادیو رنگین کمان در تلگرام نیز یک راه دیگر برای دریافت و شنیدن است.

در هفته‌ای که گذشت، دهم آذر برابر با اول دسامبر، روز جهانی ایدز بود.

به خاطر… «نه» نگفتن

جای صدای ماشین‌ها، هم‌همه‌ی گنگی تو سرم بود، خطی ِ اومد جلوم و چیزی گفت، پرسیدم: «جانم؟» گفت: «دکتر معین؟». پرسیدم: «مرکز بهداشت والفرج رو بلدین؟». سرش رو به نشونه بله گفتن تکون داد و گفت: «برو اون پژو بژه بشین».

توی نت نشونی مطمئنی پیدا نکردم، می تونستم بیمارستان امام برم یا مرکز بهداشتی که نزدیک منزل‌مان بود اما ترجیح دادم بیام جایی دور…، اونقدر دور که نه آشنایی باشه و نه دوستی.

با انگشت نشون داد که کدوم طرفه و به سمت مرکز بهداشت حرکت کردم. با خودم درباره اون روز فکر کردم، خودم رو سرزنش میکردم که چرا برای بار دوم گذاشتم این اتفاق بیافته؟ خودم رو سرزنش میکردم که چرا اونقدر قوی نبودم؟ شاید به خاطر این که مدت زیادی سکس نکردم. خوب دوست ندارم با هر کسی بخوابم، برای خودم، تنم، ارزش قائل‌ام، اما ظاهرا این ارزش فشاری بهم اورد که مقاومت‌ام در برابر «بله» به زندگی مطمئن، شکست.

از نگهبانی نشونی کلینیک مشاوره بیماری های رفتاری رو خواستم. طوری سرش رو بالا پایین کرد که انگار فهمیده، به قول خودشون، رفتار پر خطر کردم. به سمت اشاره دستش رفتم و با دری رو برو شدم که حفاظ داشت، همه پنجره‌هاش حفاظ داشت، جایی مثل صرافی، طوری که آدم میفهمه، اینجا جایی هست که ممکنه هرکسی جوش بیاره و هر کسی هم نمی تونه جلوش رو بگیره، چون میترسه مبتلا بشه.

پشت این دلهره‌ها،ته دلم خوشحال بودم که دوست خوبی مثل سهیل دارم. مرکز مشاوره بیماریهای رفتاری  رو اون بهم معرفی کرد. می‌گفت این کلینیک میتونه به کسایی که در خطر یا مبتلا به ایدز یا هپاتیت شدن، کمک کنه. شاید اگر نمی‌ترسیدم و زودتر بهش میگفتم، توی اون هفتاد و دو ساعتی که از سکس‌ام گذشته بود، میرفتم و الان داروهای پی‌ایی‌پی رو می‌گرفتم تا از خطر ابتلا دور بمونم. اما قبل از اون باید شایدهای دیگه‌ای هم بگم. بجاش خوشحال بودم که سهیل بهم گفت، شجاع باشم و برم با واقعیت روبرو بشم. بهم گفت اگر زود تشخیص داده بشه، می تونم زندگی کنم، دیگه ایدز مثل قبل نیست.

رفتم داخل و گفتم سه هفته پیش سکس محافظت نشده داشتم، بعد منو مشاوره کردن، نگفتم با همجنسم بودم اما طوری توضیح دادم که مطمئن بشن اگر طرفم مبتلا بوده، احتمال گرفتار شدن منم زیاده. مشاور بهم توضیح داد این بیماری سیستم ایمنی بدن رو، اونقدر کم میکنه تا از بین بره، پس اونقدر مریض میشی تا دیگه جونی برات نمونه اما اگر زود تشخیص داده بشه، مقاومت بدن رو در سطح قابل قبولی نگه میدارن.

سوزن رو از رگم بیرون کشید و پنبه روی اون موند. پنبه رو برداشتم و به خونی که آروم داشت بالا می اومد نگاه کردم. می تونست همه این‌ها با یک کاندوم اتفاق نیافته. اون روز با خودم گفتم شاید کاندوم نداشته باشه اما روم نشد برم و از داروخونه یک بسته بگیرم. همیشه طرفای دیگه داشتن، اما باید خیلی راحت میرفتم و حتی با یک بسته کاندوم کلاسیک که به قول خودشون برای مقاربط دردناک هست، لوبریکانت هم میگرفتم.

همه این ها گذشت و حالا دیگه جواب آزمایش توی دستام بود. سهیل کنارم نشسته بود و بهم دوباره یادآوری کرد، میشه ادامه داد و با مراقبت و دارو زندگی کرد اما این جمله معروف ِ «پیشگری بهتر از درمان است»، از ذهنم می‌گذشت. شعار بود اما شعاری نبود. یعنی…، شعاری بود که حقیقت بود و هم واقعیت. وقتی داشتم جواب آزمایش رو می خوندم، به اون لحظه‌ای فکر میکردم که به خاطر کاندم نتونستم قید سکس رو بزنم، نتونستم به اون پسر خوش هیکل و زیبا، «نه» بگم.

 

 

 

قصه نخست: ملاقات در پارک دانشجو

قصه نخست: ملاقات در پارک دانشجو

این پست مربوط به قصه نخست پادکست «قصه‌های هویت درون» است که از طریق رادیو رنگین کمان در روز دوشنبه دوم آذر 1394 پخش شده است. این برنامه را می‌توانید از طریق ساندکلودگوش کنید.

رادیو رنگین کمان هر دوشنبه و جمعه ساعت 08:30 شب به وقت ایران روی موج کوتاه  41 متر فرکانس 7575 و یا ۱۹ متر فرکانس ۱۵۶۰ پخش می‌شود. همین طور از طریق ماهواره هاتبرد، به فرکانس 12597 عمودی، یعنی کانال  رادیو جهانی هر روز 10:30 صبح و یا 11 شب به وقت تهران، می‌تونید شنونده باشید. اگر به هیچ کدوم از این‌ها دسترسی ندارید، از طریق سایت رادیو رنگین کمان و یا اپیلکشن اندروید و آی‌او‌اس روی تلفن همراه، می‌تونید رادیو رو دریافت کنید.کانال رادیو رنگین کمان در تلگرام نیز یک راه دیگر برای دریافت و شنیدن است.

این هفته در شبکه‌های اجتماعی، ویدیویی دست به دست می‌شود که آزار و اذیت یک ترنس رو در غرب کشور نشون میداد. همین طور در هفته‌ای که گذشت، 29 آبان، روز گرامی‌داشت ِ قربانیان ترنس بود.

ملاقات در پارک دانشجو…

از اتوبوس که پیاده شدم، احساس کردم غریبی این شهر داره قلبم رو تند تر میزنه. سارا بهم گفته بود با مترو برم، ایستگاه ِ ولی‌عصر پیاده بشم اما توی مترو مونده بودم، چهاراه ولی‌عصر یا میدون ولی‌عصر؟ از مردی که کنارم بود پرسیدم: «ببخشید، برای این که برم پارک دانشجو، کدوم ایستگاه باید پیاده شم؟». تسبیه دونه درشتش رو یک دور چرخوند و سر تا پام رو برانداز کرد و بعد از کنارم رفت. دختر دانشجویی که سمت دیگه‌ام ایستاده بود، بهم گفت: «چهارراه ولی‌عصر».

آدم‌ها توی واگن چسبیده بودن بهم. چندتا ایستگاه بعد که آدم ها خارج و وارد شدن، پسری پشت سرم اومد، بعد حس کردم دستش رو روی باسنم گذاشته. پیشونیم داشت خیس میشد، سرم رو پایین انداختم، نمی دونستم باید هوار بکشم و فحشش بدم یا بزارم بی سر و صدا دست مالیم کنه. می دونستم اگه سر و صدا کنم، منو مقصر می دونن و ممکنه برام دردسر بشه اما این طوری هم که نمیشد هر غلطی خواست بکنه. سعی کردم جا بجا بشم.

سارا بهم گفته بود، همه ترنس‌های تهران اونجا جمع میشن، یعنی بهش گفته بودن. می‌گفت الی، اونجا یکی رو پیدا کرده بود که بهش جا داده بوده، پیر مرد مهربونی بوده که الی هم باهاش می‌خوابیده. اونم بعدا یک کاری پیدا می‌کنه و با یکی از بچه‌های گی، خونه می‌گیره.

سرم رو که برگردوندم، پارک رو دیدم. به حوض وسط پارک که رسیدم، همه جور آدمی دیدم اما روی بعضی از نیمکت ها مردهایی نشسته بودن که از لحظه ورودم به پارک، منو زیر نظر داشتن، زیر چشمی نه…، بهم زلزده بودن. احساس کردم با پیشونیم، کف ِ دستمم داره خیس میشه. دو کف ِ دستم رو به مالیدم و نفس عمیقی کشیدم و روی یکی از نیمکت ها که خالی بود، نشستم. کمی نگذشت که یکی مثل خودم اومد با خنده گفت: «چطوری» و کنارم نشست. شال ِ صورتی کم عرضی روی موهاش انداخته بود و رژ همرنگ با شال و مانتوش به لبش می درخشید. با تعجب پرسیدم: «میشناسمت؟». گفت: «تو هم از شهرستان اومدی؟» اومدم جوابش رو بدم اما ادامه داد: «فکر کنم بار اولته. مشقاتم اوردی» بعد زد زیر خنده. شالم رو از لبه جلوش، روی ماهم کشیدم و پرسیدم: «اینجا همین طوری با هم دوست میشن؟».

این شال رو سارا بهم داد، منم فقط خونشون می پوشیدم. بهش گفتم «دوست دارم با همین شال برم تو خیابون، برم خرید، حتی جلو پسردایی‌هام دوست دارم همین شال زرده رو بزنم». وقتی از خونه بیرون زدم مانتوی کرمش رو بهم داد و با همین شال از خونشون رفتم سمت ترمینال و برای تهران بلیط گرفتم.

شالم رو از لبه جلوش، روی موهام کشیدم و پرسیدم: «اینجا همین طوری با هم دوست میشن؟». گفت: «من با همه این طوری دوست میشم.» بعد پرسید: «بابا ننت میدونن اومدی؟». منم پرسیدم: «تو الی میشناسی؟». پرسید: «کدوم الی؟».

سایه یک مردی روی صورتش افتاد. سرم رو بالا کردم و دیدم مرد قد بلندی با تیشرت طوسی و شلوار جین جلوم ایستاده. گفت: «چطورید دخترا». این اولین باری بود که یک مرد منو دختر صدا میکرد. بهش گفت: «دیلاق چی میخوای». اون مرد با خنده گفت: «شما ها رو»، بعد اینقدر بلند که چند نفری نگاهشون رو برگردوندن. از پشت سر یک پلیس به سمتمون اومد. به مرده گفت: «مامورا». مرد سر برگردوند و بعد تن چرخوند و دور شد. با نگرانی پرسیدم: «ما رو میگیرن؟». گفت: «اگه تابلو بازی در نیاری…، نچ». بعد با خنده گفت: «واسه شروع برو زیر پل کالج، اوتو بزن» و بهم چشمک زد، پرسیدم: «اوتو؟». گفت «برو لب خیابون، سوارت میکنن، همه جوره دور دور میکنی». خندید و بلند شد و دور شد. پلیسه که بعد رفتن اون مرد، راهشو کج کرده بود، از دور بهم نگاه میکرد، چندتا پیر مردم هم خیلی شیک پوش بودن بهم نگاه میکردن. پاشدم تا از پارک خارج بشم.

متوجه نشدم از کدوم طرف در بیرون اومدم. خیابونش کوچیکتر بود، تاریک تر هم بود. کمی شروع کردم به قدم زدن که ماشینی کنارم ایستاد. یک پسر حدودا 27-8 ساله با ته ریش پشت فرمون بود. گفت: «برسونمت». ازش پرسیدم: «ببخشید، پل کالج کدوم سمته؟». پسره نگاهی بهم کردن و با طعنه گفت: «می خوای بری زیرش؟». چارشونه بود و پیرهن چهارخونه پوشیده بود. سیگار رو به لبش گرفت و با پکی که زد، لپ‌های صورت ِ استخونیش چال افتاد. بعد با یه صدای مهربون بهم گفت: «بیا بالا دیگه!».

هنوز در ماشین رو نبسته بودم که راه افتاد. پرسیدم: «اسمت چیه؟» در حالی که داشت مسیج میزد جواب داد «جواد»، بعد پرسید: «تا حالا با کسی بود». لبخندی رو لبم اومد و سرم رو پایین انداختم. زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و جووون کشداری کشید و گفت: «جیگر منی تو». داشتم فکر میکردم اگه آدم خوبی باشه، چقدر خوب میشه باهاش بمونم که نیش ترمز زد. دو نفر از داخل مغازای به سمت ماشین اومدن و عقب نشستند. فهمیدم رفیقاشو با مسیج خبر کرده. تا اومدم به خودم بیام، راه افتاده بودم. گفتم: «چه خبر؟». گفت: «قراره حال کنیم دیگه». سرش رو برگردوند عقب و به رفیقاش با خنده گفت: «تا حالا نداده». پیچید تو بزر راه و با سرعت ماشین قلب منم تندتر میزد. احساس کردم همه چیز تغییر کرده، صورت پسره شبیه گرگی شده که خون از دندوناش میچکه. فریاد کشیدم: بزن کنار… بز کنار…، رفیقش از پشت، دستش رو به تنم کشید و خودش بعد از زدن تو دنده پنجم دستش رو به رونم کشید. دستاشون رو پس زدو جیغ کشیدم و فحش دادم، بعد در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

قصه‌های هویت درون: درباب هوموفوبیا

قصه‌های هویت درون: درباب هوموفوبیا

این پست مربوط به پیش‌برنامه پادکست «قصه‌های هویت درون» است که از طریق رادیو رنگین کمان در روز دوشنبه 25 آبان 1394 پخش شده است. این برنامه را می‌توانید از طریق ساندکلود گوش کنید.

رادیو رنگین کمان هر دوشنبه و جمعه ساعت 08:30 شب به وقت ایران روی موج کوتاه  41 متر فرکانس 7575 و یا ۱۹ متر فرکانس ۱۵۶۰ پخش می‌شود. همین طور از طریق ماهواره هاتبرد، به فرکانس 12597 عمودی، یعنی کانال  رادیو جهانی هر روز 10:30 صبح و یا 11 شب به وقت تهران، می‌تونید شنونده باشید. اگر به هیچ کدوم از این‌ها دسترسی ندارید، از طریق سایت رادیو رنگین کمان و یا اپیلکشن اندروید و آی‌او‌اس روی تلفن همراه، می‌تونید رادیو رو دریافت کنید. کانال رادیو رنگین کمان در تلگرام نیز یک راه دیگر برای دریافت و شنیدن است.

در این برنامه ابتدا توضیح می‌دهم چرا قصه‌های هویت درون را درست کرده‌ام. این که بعد از شنیدن صدای مخاطبان برنامه و گستردگی رادیو رنگین کمان، دوست داشتم صدای خودم و بخشی از جامعه رنگین کمانی را در قصه‌هایی به گوش خودمان به معنی ما جامعه رنگین و البته افراد غیر رنگین کمانی برسانم.

برای شروع مطلب صفحه درباب هوموفوبیا را خواندم که می‌توانید از نوار بالای صفحه نیز به متن این برنامه رادیویی دسترسی پیدا کنید.

زبان رک و بی‌پرده یکی از روش‌های کنشگری‌ست که کمتر فعالین همجنسگرا یا دوجنسگرا یا ترنس و شاید کوییر نیز از آن استفاده کردند. در صفحه «درباب هوموفوبیا» مانند اکثر پست‌هایم، رک و بی‌پرده، افراد همجنسگراهراس/ستیز را به چالش کشیدم و حالا آن را روی موج کوتاه و ماهواره هاتبرد، از طریق رادیو رنگین کمان، بازنشر کردم. لطفا شنونده باشید.

روز جهانی حقوق بشر و همجنسگرایان ایران

روز جهانی حقوق بشر و همجنسگرایان ایران

تلاش‌های جنبش همجنسگرایان در کشورهای پیشرفته به ویژه آمریکا برای استیفای حقوق انسانی‌شان در نهایت با نظر مثبت بان کی مون، دبیرکل سازمان ملل به کمپین جهانی آزاد و برابر منجرب شد. امروزه جامعه همجنسگرایان در کنار دیگر همحس‌های خود یعنی دوجنسگرایان، میان‌جنسی‌ها، کوییرها و ترنس‌ها، برای بهتر شدن وضعیت حقوق خود، گام‌های بلندی بر می‌دارند.

اگر چه هنوز سالگرد تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر، که منجرب به نام‌گذاری دهم دسامبر به عنوان روز جهانی حقوق بشر شد، به عنوان یک روز مهم در تقویم فعالیت‌های کنشگری ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌آی‌ های ایرانی تبدیل نشده اما گام‌های مؤثری برای شناخت حقوق جهانی به عنوان یک بشر، برداشته شده است. برای مثال، هشت برگه اطلاع رسانی که در ایران به عنوان گزاره برگ ترجمه شده، یکی از این اقدامات است. همین طور انتشار ترجمه فارسی از جزوه آزاد و برابر زاده شده‌ایم نیز یکی دیگر از این اقدامات بوده که سازمان ایگل‌هرک سابق انجام داده. این سازمان در ابتدای پاییز امسال پس از 25سال فعالیت، نام خود را به «اقدام آشکار جهانی» تغییر داد اما این تغییر ِ نام و لوگو نه تنها مانعی برای ادامه کنشگری جهت استیفای حقوق رنگین کمانی‌های ایرانی نشد، بلکه به دلیل گسترش فعالیت‌ها به ویژه  با تمرکز به نهاد حقوق بشر سازمان ملل، باعث توجه عالم‌گیر به نقض حقوق ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌آی ها و تلاش در جهت رفع این تبعیض‌ها شده است. شاید از همین روی بود که این سازمان شعار «حقوق بشر برای افراد ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌آی در هر کجا» را سر لوحه خود قرار داد.

یکی دیگر از کارهای موثر برای حق خواهی رنگین کمانی‌ها، تهیه گزارش از نقض حقوق بشر و برگزاری سمینارهای متعدد از سوی سازمان‌های به ویژه شبکه لزبین‌ها و ترنسجندرهای ایرانی (شش رنگ) است. اقدام آشکار و شش رنگ که در این زمینه پیشتاز هستند، با تهیه گزارش و اطلاع رسانی شفاف سعی کرده‌اند صدای جامعه مخفی ِ همجنسگرایان، دوجنسگرایان، ترنس‌ها، میان‌جنسی و کوییرهای ایرانی باشند.

امیدوارم در سال‌های آینده دیگر سازمان‌های مربوط به ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌آی و حتی حقوق بشری نیز از این نوع روش کنشگری درس بگیرند و با تهیه و ترجمه مدیاهای مرتبط با اهداف سازمان ملل، به شناخت حقوق بشری ِ افراد ال‌جی‌بی‌تی‌کیو‌آی بر اساس معیارهای جامعه جهانی، یاری برسانند.

پیوست به پست: ویدیو تازه منتشر شده از سوی کمپین آزاد و برابر

برای سال هفتم

برای سال هفتم

شش سال یک جور نبود اما استخون بندی مطالبم مثل هم بوده. هنوز ضعف‌هایی توی نوشتن دارم، هنوز لحن‌هایی رو تجربه نکردم، مجموعه پست‌هایی نذاشتم و البته وبلاگ رو در شرایط روز که وابسته به شبکه‌های اجتماعی دیگه است، توسعه چندانی ندادم اما مثل سالی که گذشت، هویتم رو از چیزی که خودم ساختم بازتعریف کردم. هویت ِ «وبلاگ‌نویس ِ همجنسگرا» که از «هویت درون» اومده، وبلاگی که قرار بود بیان‌گر هویت ِ پنهان شده‌ام باشه و ظاهرا هویت ِ پنهان شده‌ام در جامعه ایرانی، اینجا آنچنان معرف‌ام شده که برای معرفی خودم می‌گم: «وبلاگ‌نویس ِ همجنسگرا».

برای این که حرف تکراری نزنم اما حرف‌هام رو یادآوری کنم، پست «برای سال ششم» رو اینجا پیوست میکنم با این توضیح که قرار است به زودی به کانادا بروم. سری پست‌های الان رو به خاطر گذر از لحظه‌ نویسی به خاطره نویسی رو متوقف کردم اما سری پست‌های خاطره‌ای با یک حاشیه روبرو شد و به دلایلی فعلا اون رو از برنامه وبلاگم حذف کردم. الان اولویت وبلاگی‌ام، برنامه «قصه‌های هویت درون» است که از رادیو رنگین کمان پخش میشه. در پست‌های بعدی درباره اون بیشتر توضیح می‌دم.

برای سال ششم

وقتی از کنج اتاقم، به عنوان یک پسر جوان نوزده یا بیست ساله، شروع به وبلاگ‌نویسی با موضوع همجنسگرایی کردم، شاید هرگز چنین روزی رو متصور نبودم. تصور نمی‌کردم که در یک خانه‌ی اجاره‌ای در ترکیه به عنوان پناهنده با یک تاخیر بزرگ در روند پرونده، منتظر رفتن به کشوری باشم که هنوز بعد از 67 روز تعیین نشده.

وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم، چند نقطه می‌بینم. نقطه‌هایی که آشنایی و یا دگردیسی بوده. امروز در ترکیه خـُلق ِ رک و راستگویی‌ام آداب ِ مدارا پذیری پیدا کرده و کنش‌های مسئولانه‌ام مستقل‌تر و البته تنهاتر شده. تنهاتر به این معنی که ترجیح می‌دهم با کمترین افراد کار کنم تا کاری انجام شود. در این بین هویت درون نقش بزرگی‌ داشته، وبلاگی که برای من فراتر از یک وبلاگ بوده. واکنش‌ها و جایگاهی که از این تریبون به دست آوردم، دستاوردی‌ست که هیچ کس نمی‌تواند آن را از من بگیرد. نه با فرافکنی و نه با مغلطه‌های عمومی و نه حتی با غیبت و بدگویی در محافل.

حالا من در ترکیه هستم و هویت درون به ویژه پست‌های سریالی مانند «الان» به من کمک کرده تا درونیات‌ خودم را بیرون بریزم. این‌که بتوانم در محیط امنی مولوگ نویسی کنم و انتشار عمومی دهم، آرام‌ام کرده. وبلاگ از نظر من، تک‌گویی ما از زندگی، سیاست، اجتماع و موضوعات ِ مهم اطراف‌مان است. وبلاگ‌نویسی با پست گذاشتن در فیسبوک فرق دارد. به لحاظ فنی شما یک لینک مستقیم به نوشته‌گاه خود دارید که هر کسی از مجموعه لینک‌ها به خواندن‌تان دعوت می‌شود. به لحاظ محتوا نیز به نظر می‌رسد فرد وبلاگ‌نویس کمتر در جو غالب شبکه‌های اجتماعی دست به صفحه‌کلید می‌برد. مینی بلاگ توییتر، شبکه اجتماعی فیسبوک یا گوگل‌پلاس کارکردهای خودشان را دارند و وبلاگ نیز کار کرد خودش را دارد. به نظر من وبلاگ مرز بین رسانه عمومی و شبکه‌ی اجتماعی‌ست. وبلاگ با قالب آزاد به شما اجازه می‌دهد هویتی بسازید از کنش‌گری اجتماعی، خبرنگاری یا تحلیل‌گری سیاسی تا کاربر تاثیرگذار در جامعه مدنی، شهروند خبرنگار و یا کسی که احساس‌ شخصی‌اش را با انتشار عمومی خالی می‌کند.

کارکرد و نتیجه‌ای که هویت درون به من داده هیچ یک از شبکه‌های اجتماعی حتی مینی بلاگ توییتر نیزبرای من ایجاد نکرده‌اند. هویت درون به من هویت وبلاگ‌نویسی را داده که درباره مسائل مختلف با تمرکز به حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی فعالیت دارد. هویت درون کمک کرد تا در دوره‌ای بتوانم چیزی که هستم و در پستو نگه داشتم با دیگران به اشتراک بگذارم و بفهمم تنها نیستم، در دوره‌ای که کسی نبود خبرنگاری، گزارش و مقاله‌نویسی کند، کمک کرد تا این‌ها باشم و تجربه کنم. در دوره‌ای دیگر کمک کرد تا بحران ِ فراقت از دو معشوق، وطن و فردی که دوست‌اش داشتم را با کمترین آسیب روحی و روانی پشت سر بگذارم و امروز که در یک قالب تازه گویی می‌خواهد همیشه استقلال و کنشگری مستقل را به اطراف‌ام یادآوری کنم.