شش بند ِ بامدادی

شش بند ِ بامدادی

یک

تن‌ات گوهری نایاب بود برایم، چه برداشت کردی از این ذهن؟
دو

اگر برداشتی بد، دور از ذهن‌ام، از گفته‌ام کردی، شاید بهتر است حساسیت‌ات را با تنهاییت، تنها بگذارم.

سه
پیراهن قرمزی دیدم به تن پسری که با ریش کم‌اش منتظر بود اما همزبان و همدل نبود.

چهار

آنقدر خط زیر قصه‌هایم کشیدم که خط کشیدن، اگر سخت، اما آموخته‌ام.

پنج

آمدم برای یک جمله و بعد بروم اما این همه بیشتر از گناه نکرده‌ام بود.

شش

با غم‌هایت درد کشیدم و با شادی‌ات شوق داشتم. زمان، فکر، علاقه، هر چه بود برای تو گذاشتم. اگر برداشت تو از این‌ها به آن رسید که گفتی، شاید بهتر است بگویم بدرود.

گوش به فرمانم ای بالاتر از خستگی، ذهن، دل

گوش به فرمانم ای بالاتر از خستگی، ذهن، دل

پلک‌هایم تاب ِ بالا ماندن ندارند اما چشمانم میل به تماشا. ذهنم دستور خوابیدن می‌دهد اما قلبم فرمان بیرون رفتن و به هوایش نزدیک‌تر شدن. چاره‌ی من ِ در به راه عاشقیت افتاده چیست؟ خیال چشمان مهربانش که با مهربانی و مدارا با من کنار می‌آید؟ یا که خیال صدای لذت که شوق خوشی‌اش دیوانه‌ام می‌کند. 

دیشب که کشاندم‌اش به تاریکی، دور از چشم دیوها، از او ضمانت شوق در لحظه‌ای گرفتم که شبم را با خیال شادی‌اش صبح کنم اما قلبم گرفت. قلبم گرفته بود که سر بلند کردم و به چشمانش نگاه کردم، صورت‌اش را نوازش کردم و از نوازش‌اش سیر نمی‌شدم. سیر نشدم اما چه چاره؟ زمان و سهم و حق‌ام، کوتاه به ماندن در اتاقی بود که باید زوتر از آن خارج می‌شدیم. خارج شدیم اما وقتی فهمیدم که از ساختمان خارج شدیم. آنجا با خودم گفتم: 《دیوانه‌ام کرده》. دیوانه‌ام کرده بود از مهر و چشم و صدای کیف‌اش. 

نیمه شب است. دل فشار می‌آورد برو در نزدیکی‌اش شاید آرام بگیرم اما ذهن توان ارسال پیغام را به تن ندارد. دل به دل‌نوشتی راضی شده اما شرطی دارد: اگر خبر کرد که به قلعه چوبی می‌روم، باید پر بکشیم. 

مگر می‌شود پروانه شعله شمع را ببیند و پر نکشد؟ 

اما صدایی می‌آید: 《چه ساده‌ای》. پاسخ‌اش می‌دهم 《به قد لحظه‌ای شوق‌اش که شورانگیز شادی‌ام است. چه دارم به پایش بریزم جز این وقت که طلاست اما ارزانی یک لبخنداش》. و به یاد آن خنده‌های تلخ شبانه‌اش می‌افتم. خنده‌هایی که فقط تلاش کردم با نوازش پاسخ‌اش را بدهم. 

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می کاری ،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند ،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید .
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،اما خنده ات را که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید .
عشق من ، خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست 
بخند ، زیرا خنده تو برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در کنار دریا موج کف آلوده اش را باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب بر روز ،
 بر ماه ،بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ،
 هوا را ،روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم … 


پابلو نرودا

تمام این شعر که سه واژه اش را هنوز بیشتر نسروده ام ، قبل از این نسروده ام، می خواهد بگوید که:

هوا برای زندگی کافی نیست… و نور نیز لازم…

و این می رساند که اگر رسانا باشد شعر، آنکه می سراید می تواند مرده باشد و می تواند کور…

و این می رساند، که آنکه می رساند، عاشق است، که کور می تواند باشد و مرده…

پس هوا را از او بگیر، خنده ات را نه

پس هوا را از او بگیر، گریه ات را نه

که موی گندیده ی به چشم نا مده ات هم، مازاد مصرف من است…

من همان هشتاد برگ برجسته ی یک خطم، و تو زیبا نفس نا سلامتّ منی

اصلا تو خورشیدی…  از این شعر تکراری تر هم ممکن است؟! 

اصلا تو شراره ای… نه! همان خورشیدی که پشت ابر نمانده ای و نمی مانی و نخواهی ماندو نمانی خواه...

سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم اگر تو بخواهی…

و تو..آآآآآی تو!‌  نا سلامت کرده مرا و سلامت می کنم من…

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه

هوا را، فضا را ، از من بگیر…غذا را و فضا و  قضا را از من بگیر… حض ها را از من بگیر…خنده ات را نه!

نور را از من بگیر، شعله ات را نه…

وفا را از من بگیر، گریه ات را نه…

حالا لختم و پختم از دستت دیگر…مرده ام فکر کنم…

…اما ، خنده ات را نه…

بعید است زنده باشم، مرده ام…

سعید است دستی که پاره می کند گرده ام…

سعید است..امامی است…سعید امامی است!! من قتل های اخیر زنجیره ای تو ام…!

من هم جیره ای تو ، که جیره را، شیره را از من بگیر…باغ پر خنده ات را نه…

کشته اند مرا لبانت و دندانانت ، همه ی آن رسته ها بر جانت، که… خنده ات را نه!

کشته اندم و جسدم در جایی پنهان است…

 توئی که می شناسمت، ای آینه بردار…ای سردار آینه …ای نظر می کنی بر آینه… چون نظر کردی بر آینه،جسدم بر تو پنهان است…لاله روئیده است بر کفنم…

کشته اندم و زیر لاله ی گوشت انداخته اند… لاله ی گوشت ، همان هاله ی لاله ی گوشت که ابتدا آغاز تمام جهان بود…

جهان را از من بگیر…امان را، خزان را، بادِ وزان را…

ای بادِ وزنده از برج، پرتابم کن که بیفتد این شاعر ِتمام ِاین شعر ها را سروده

که بیفتد مرد مرده ی زیر لاله بوده..

سی ها سال، چهل ها سال می گذرد ، که آن زیر پنهان است این شاعر

هوا را از او بگیر… هوای وزنده… بادِ وزنده را از من، که خودمم هم او، که شعرِ تکراری می سرایم…

من کلیشه ام، هشتاد برگ ِ برجسته ی یک خط ، دو خط و ده ها خط هم که بسرایم،  آزاد نمی شود عشقم…

عشق یعنی مغز بیست هزار تخمه ی آفتابگردان را میان قوطی کبریت ریختن…

عشق یعنی از یکدگر آویختن، وقتی تمام جهان در راه است و… وِل است … رهاست…

رها را از من بگیر، خنده ات را نه

خطا را از من بگیر، گریه ات را نه

 محسن نامجو

دو شبانه ۲

دو شبانه ۲

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم

تنهایی غم‌انگیزاش را در می‌یابم.

اندوهش غروبی دل‌گیر است

در غربت و تنهایی.

از دفتر شعر آیدا، درخت خنجر و خاطره

***

و چشمانت با من گفتند

که فردا روز دیگری‌ست –

آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است!

و اینک مهر تو:

نبرد افزاری

تا با تقدیر

خیش پنجه در پنجه کنم

از آیدا در آئینه

از دست رفت

از دست رفت

هر تجربه‌ای درسی دارد. این که چقدر از تجربه آموخته‌ایم به هوش و هوشیاری ماست. اما آگاهی نیز درد می‌آورد. درد این روزهایم تجربه‌ای درس آموز است که بسیار آموختم اما فرصتی را از دست دادم. 

راه کدام است؟ بی‌راهه به‌جا می‌رود؟ وقتی درجایش نگویی و یا بی‌جا بگویی، غلط رفته‌ای. رفتن ِغلط بی‌راهه است. 

هر کلامی نشانه است. هر پیشنهادی راه و روشی‌ست. هوشم را چشمانش برده بود، حواسم را شیرین زبانی‌اش. وقتی هیجان را از من می‌گرفت، ترس تجربه قبلی تنم را بیشتر از دلم می‌لرزاند. پس نشد از نشانه‌ها هیجان بسازم.

دوره افتاده‌ام گلی دیگر بجویم، از این در به آن پنجره. در روزنه‌ها نور می‌جویم، اما تاریکی‌ست سهم من.

در تاریکی با همان متکایی که گفتم…، با این که طعمه دیگران می‌شود و فکراش غصه می‌آورد اما لب‌هایش را به یاد می‌آورم که چقدر شیرین بود، آغوش‌اش آرام و تن‌اش حریر دیبا. ای کاش برای آخرین بار دوباره با تن عریان می‌خوابیدیم. خیلی وقت بود با خیال کسی نخوابیدم اما

“ای بخت سراغ من بیا که رخت خواب من با این خیال خامم گرم نمیشه”

علی عظیمی زندگی من را پیش‌درآمد کرده.

پس از باران

پس از باران

یک و چهل دقیقه‌ی ساحل شرقی آمریکاست و نمی‌تونم بخوابم. توضیح این که نمی‌تونم بخوابم یه بالش هست. متکایی که می‌بوسمش و مدام درباره لیاقتم فکر می‌کنم. لیاقت من تنهایی بود از وقتی به دنیا اومدم. معرفت گذاشتم، رفاقت ساختم اما اونی که کوه براش جابجا کردم، روی سرم خرابش کرد‌. رفیق‌های دوران دبیرستان رو هم با اشک و بغل و بوس جا گذاشتم تو ایران. رفیق‌های هم‌حس ترکیه هم قسمت از من جدا کرد برد آمریکا. 

قسمت من، لیاقتم، همش تنهاییه. حتما خیلی گوه‌ام که این زندگیمه. شاید هم بختم بد هست؛ پس بدبختم. اینا رو می‌نویسم تو روزی که با دوچرخه عاریه‌ای رفتم کوفت دادم ملت بخورند. از هشت صبح بیدارم و پاهام درد می‌کنه. باید خوابم بیاد، بخوابم اما دلم درد می‌یاد. توضیح درد دلم همون بالش هست. 

بعد از مدت‌ها به این فکر نکردم از خانواده‌ام تا دشمن‌هام دارن این رو می‌خونند. از دلم نوشتم که خیلی درد داره. شاید این خودزنی آرومم کرد. نگران نباشید، اگر بدبختم اما احمق نیستم. قلم شکستن نهایت خودزنیم هست. متکا رو بغل می‌کنم، با روشی که یاد گرفتم می‌بوسمش شاید از کلم بپره کسی که باید سال‌ها بگردم تا مثلش پیدا کنم. 

“فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه 

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت”

راضی حتی به ده شماره آغوش

راضی حتی به ده شماره آغوش

 چشم‌ات زبانم را گرفته. کم می‌آورم وقتی قرار است پاسخ زبان شیرین تو را بدهم. میلرزم، گر می‌گیرم، سرم سنگین میشود وقتی پاسخی برای انتظارت ندارم. 

اما فکر می‌کنم و دوباره بلند می‌شوم تا نگاهت از من گرفته نشود. چاره می‌جویم تا صدایت دور نشود. پاسخ انتظار دیگری پیدا میکنم که سرم را دوباره روی شانه تو بگذارم، حتی اگر در آستانه‌ی در تا ده شمرده باشم.