دلتنگی از سر ِ یک قدر

دلتنگی از سر ِ یک قدر

این که گفتی «تو دوست خوبی برای ما بودی» یک تو فرهنگ غربی دروغ بود. با کلاه شرعی ِ فرهنگ ِ ایرانی میشه تعارف، می‌دونم. من هیچ وقت هیچ معرفتی برای شما به خرج ندادم، البته اجازه‌اش رو هم بهم ندادین. این رو نوشتم چون می‌خوام بگم دلم براتون تنگ شده. اگر هم بهتون نمیگم و دارم تو وبلاگم پست میکنم، دلیل دارم.

امروز داشتم به روز مصاحبه‌ام فکر می‌کردم. افسرده‌ترین دوران ِ زندگیم بود. همه منو تنها گذاشته بودند، همه یعنی هر کسی که از قدیم همراهم بود. از اون «مادری با کاریزمای از دست رفته» تا کسی که زیر قولش زد و ضمن فرافکنی و نسبت دادن عملش به من، بدترین اتهامی که توی زندگیم می‌تونستم بشنوم رو بهم نسبت داد.

باری، پست برای شماست، داشتم میگفتم یاد ِ روزی افتادم که یک راست از پلیس برگشتم خونه شما و وقتی گفتید می‌فهمم، اشک شدم. چقدر شیرین بود تو اون سختی و رنج که کنارم بودید. هرچقدر دوست خوبی براتون نبودم، هرچقدر دوست ندارم دوست تحمیلی کسی ویژه‌تر شما باشم ولی قدر دان اون روزها که کنارم بودید هستم.

آخ اون روزها که چقدر چای ِ میخک‌ها گرم بود، مثل اجاق یک خونه.

مادر ِ سعید زینالی، شرمنده‌ام

مادر ِ سعید زینالی، شرمنده‌ام

دارم به عکس مادر سعید زینالی نگاه می‌کنم که در کنار نسرین ستوده پرسیده: «سعید ِ من کجاست؟». 15 سال از ربایش سعید زینالی گذشته و این مادر تنهای تنها منتظر یک خبر از او بوده، در دولت خاتمی، احمدی‌نژاد و حالا روحانی که در اون زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بوده و حالا رئیس اون شده. امیر اعتمادی بزرگ در صفحه فیسبوکش برای توضیح این عکس نوشته: «حسن روحانی، رییس کنونی جمهوری اسلامی، در زمان قیام دانشجویی ۱۸ تیر ۱۳۷۸، رییس “شورای عالی امنیت ملی” بود. او از قضا دستور سرکوب و برخورد “شدید” و “قاطع” با معترضان را خودش صادر کرد و به عنوان سخنران راهپیمایی حکومتی ۲۳ تیر ۱۳۷۸، آن‌ها را “آّشوب‌گر” و “فرصت‌طلب” خواند که حتی «خیلی پست‌تر و حقیرتر از آن هستند» که بشود به آن‌ها لقب “برانداز” داد. (متن کامل سخنرانی روحانی: http://ow.ly/Ic0lY)». پیش‌تر صحبت شده سعید زینالی در زندان به شهادت رسیده. به هر حال او شهید شده که نظام درباره او اطلاع‌ رسانی نکرده و این‌قدر بی‌وجوده که یک مادر رو از روح فرزندش گرفته و حتی جسم او رو برای مرثیه خوانی‌ تحویل نمیده.

تمام این‌ها در این روزها و شرایط بد روحیم به من حس شرمندگی میده، این که من نتونستم در مقابل مادر سعید کاری انجام بدم. خیلی خوشحالم یکی این عکس رو گرفته و یک نفر دیگه کنار مادر سعید ایستاده. خوشحالم مادران ستمدیده از نظام جمهوری اسلامی کنار همدیگه هستند اما خیلی برای خودم متاسفم که کاری برای مادر سعید نکردم. امیدوارم فعالین سیاسی-مدنی در ایران بتوانند جبران بی‌عرضگی کسی مثل من رو کنن.

پیوست به پست: تصویر مادر سعید زینالی در کنار نسرین ستوده10922696_10155167548935611_130638640118519395_nپی‌نوشت: نفسم در نمیاد / جمعه‌ها سر نمیاد.

مرتضای ملتی که پسندیده‌ی حکومت و اپوزیسیون نبود

مرتضای ملتی که پسندیده‌ی حکومت و اپوزیسیون نبود

واقعا خشمگینم از دست افرادی که به مردم حق سوگواری نمی‌دن و چون خودشون پاشایی رو نمی‌شناختند و در تعجب از عشق ملت به این آوازه‌خوان هستند با کلیشه‌ی «مرده‌پرستی» و «بت‌سازی» سعی دارند بگویند مردم ما «چیزی را که ما نمی‌فهمیم اشتباه فهمیده‌اند» و ما بیشتر می‌فهمیم. اگر ایرانیان عموما هموفوب یا مردسلار هستند، اگر در هر چیزی اظهارنظر می‌کنند یا در مقابل ظلمی که بهشون میشه بیشتر از اقدام اعتراضی، غر می‌زنند و چند مشکل دیگر دارند اما مردم‌اند و طرفدار می‌شوند. نمی‌فهمم چه زمانی این به اصطلاح کنشگران و روشن‌فکران[!] می‌فهمند مردم طرفدار می‌شوند و طرفدار حق شادی و سوگواری دارد. همین طور حکومت که هنوز نگاه امنیتی خود را به مردم از دست نداده و با اعتماد به نفس پایین‌اش لگد به شمع تجمع کنندگان میزند هم باید بداند نمی‌تواند عشق را در هر اشکالی به کنترل خود در بیاورد. عشق هوادار به هنرمند نیز یکی از آن‌هاست.

پیوست به پست: برخورد امنیتی پلیس با تجمع‌کنندگان مراسم‌های خودجوش یادبود مرتضی از سوی مردم

خارج از پست:با توجه به تعیین نکردن فاصله زمانی در لحظه‌ی چهارده، فعلا گزارشات لحظه چهاردهم رو هر دو هفته یک بار توی وبلاگم می‌نویسم.

غم‌اش در نهان خانه‌ی دل نشیند

غم‌اش در نهان خانه‌ی دل نشیند

بچه که بودم توی تلویزیون یک دسته ساز می‌دیدم که بعضی وقت‌ها تو کادر می‌اومد، بعدا فهمیدم دو تاره. می‌دیدم پیری دستش رو کنار گوشش می‌ذاشت و با یک لهجه خاصی ترانه می‌خوند، بعدا فهمیدم اون لباس و لهجه برای شمال شرق کشورمه. وقتی کمی بزرگتر شدم، شاید هشت ساله، خواهرم شروع به یادگیری سه تار کرد. من فکر می‌کردم اون دسته‌ی سه تار بوده اما دوباره که توی تلویزیون اون پیرمرد رو دیدم فهمیدم اون دسته‌ی دو تار هست و این ساز در اون نواحی مثل کمانچه در مناطق من می‌مونه. بازم که بزرگتر شدم متوجه شدم اون پیرمرد اسمش غلام‌علی پورعطایی‌ست. دیروز غلام‌علی پورعطایی فوت کرد اما یادگاری‌های بزرگی برای ما به جا گذاشت. مثل یادگاری که ما از قمر، بدیعی، مرضیه، هایده و… داریم. چقدر خوبه حسرت نشنیدن صدای عارف در برابر بزرگ‌هایی مثل پورعطایی در دل‌مون نموند.

پورعطایی یک نماد بزرگ و ویژه از موسیقی نواحی‎ست و بزرگان بسیاری در این بخش فعالیت داشتند که من اون‌ها رو نمی‌شناسم اما از استاد پورعطایی ممنونم که با نوایی، از من چرا رنجیده‌ای و اجراهای بسیار زیبایی که داشته کسی مثل من رو با موسیقی نواحی ایران آشنا کرده.

پیوست به پست: تک نوازی از من چرا رنجیده‌ای در دقیقه‌ی 1:30

خارج از پست: خیلی دوست دارم فرصت بشه و یک پست برای کوبانی بنویسم.

مرگی که متاثرام کرد

مرگی که متاثرام کرد

نمی‌تونم خودم رو درک کنم. در صفحه اول سایت بی‌بی‌سی فارسی کلی خبر بد هست ولی خبر درگذشت رابین ویلیامز واقعا ناراحتم می‌کنه. این همه آدم بی‌گناه کشته میشن اما خبر بازیگری که دوست‌اش دارم منو متاثر میکنه. به مردن بی‌گناهان عادت کردم یا خاموشی ستاره‌ها تاثیرگذارتر است؟

پیوست به پست: خبر درگذشت رابین ویلیامز 

خارج از پست: همین الان دارم ترانه بی‌بی‌بی‌بی‌سی جان شاهین که تازه منتشر شده رو گوش میدم.

با کامنتی که برات گذاشتم ارضا نشدم، فکر کنم باید یک پست بزارم. خیلی وقته وبلاگت رو نخوندم ولی سعی میکنم تو همون فضایی که قدیما می‌خوندم برات بنویسم

با کامنتی که برات گذاشتم ارضا نشدم، فکر کنم باید یک پست بزارم. خیلی وقته وبلاگت رو نخوندم ولی سعی میکنم تو همون فضایی که قدیما می‌خوندم برات بنویسم

پست «احساس مسئولیت» رو خوندم و بعد کامنت‌ها رو و دیدم من برات فیلمنامه جنگ آب‌ها رو تعریف کردم و تو نتونستی نظرت رو پشت تلفن بهم بگی. وقتی یادم افتاد چطور بهت اعتماد داشتم و روت حساب می‌کردم از خودم بدم اومد که چطور چند وقته نه پیامی بهت دادم و نه صدایی ازت شنیدم. این دلخوری‌ها و رفتارها شاید پیش بیاد اما خوب نیست. نمی‌خوام بهش فکر کنم فقط می‌خوام بگم وقتی چند وقت پیش پست «من مخالف سر سخت پست با عنوان بلند هستم. اصلا چه معنی میده آدم به جای عنوان، اخبار یا یک پست رو بزاره تو عنوان پستش؟ ها؟! جلوه بلاگ ما بلاگری ها که عنوان پست رو هم تو لینک هامون می گزاریم خراب می کنه. اصلا کار کار این وردپرسی هاست. این ورد پرسی های برنامه ریزی کردند تا بلاگ ما رو بزنن زمین اما آن ها بدانند ما دست چوبی آن ها که در حریر مامی شده رو شناختیم» می‌خوندم و باز یاد اون روزها می‌افتادم.

نمی‌دونم، اون روزها که همدیگه رو میدیدم سیگار می‌کشیدم یا نه، باهم سیگار کشیدیم یا نه ولی الان کنار این چایی که داره لب پنجره سرد میشه یه سیگار میکشم و به پسر پمپ بنزینی و سوزاکی و تلفن‌هامون فکر می‌کنم. مخصوصا اون تلفنی که بهت گفتم می‌خوام خودم رو بکشم. شاید…، شاید…، شاید اگر نمی‌گفتی برو قدم بزن و برو از خونه بیرون و به دوستات زنگ بزن این کارو می‌کردم، چه می‌موندم چه نمی‌موندم، مهم نیست ولی ازت ممنونم برای این که بودی و ازت معذرت می‌خوام که ناراحتت کردم، تو و نارک هم همین طور. روح ماه پسرت رو ببوس و ازش بخواه به جای من روح ماه‌ت رو ببوسه.

بوووووووووووووووووووووووو…

س

نه پیوست به پست دارد و نه خارج از پست. این پست یک استثنا هم نبود، فقط یک دلتنگی بود.

ای کاش بتونم علی نباشم

ای کاش بتونم علی نباشم

اولین بار توی سینما دیدمش، همون وقعی که اکران شد. بعد سی‌دی‌ش رو از مغازه خریدم و چندبار دیگه نگاش کردم اما هیچ وقت این‌طوری که امشب به علی اشاره کردی ندیده بودم‌ش. خواستم دوباره ببینمش تا ببینم کجای فیلم مینا میگه: «می‌خوام آزاد باشم». پیداش نکردم ولی یک جایی بود که میگه: «می‌خوام برم» و این رفتن براش معنی آزادی میده، وقتی داره از دوست نداشتن و تغییر حرف میزنه.

آره…، داشتم می‌گفتم…، تا حالا این طور علی رو ندیده بودم. اون شبی که مست ِ مست مسیر خونه‌ی بهروز تا خونم رو می‌رفتم با خودم چند جمله رو زمزمه کردم که تا رسیدم، تو فیسبوکم شیر کردم. تو پست «راه رفتن در مستی» هست: «معرفت ِ عبور از یک گزینه‌ی مناسب». خودت رو نمیگم، شرایطت رو میگم. کلا زیاد آدم‌ها رو به اشتباه میندازم و بعضی وقت‌ها ازش لذت می‌برم. لذت می‌برم چون قضاوت می‌کنند حتی اگر با صدای بلند شعار بدن من قضاوت نمی‌کنم و بهتر می‌شناسمشون. آره…، علی خیلی بامرامه، دل می‌سوزونه ولی ای‌ کاش اول برای خودش دل بسوزنه. نمی‌دونم کی بود بهم می‌گفت آدمایی که به خودشون فکر نمی‌کنند خطرناک‌اند و باید ازشون ترسید. آدم باید اول خودش رو دوست داشته باشه، اول باید برای خودش مهربونی کنه، وقت بذاره. می‌دونی…، یکی از آدم‌های نظام سرمایه که ادای منتقدای نظام‌سرمایه رو در می‌اورد بهم می‌گفت تو برای نظام‌های سرمایه داری سمی. ولی به نظرم نظام سرمایه به علی‌ها نیاز داره. اون‌ها جاه‌طلبی و سو استفاده کنند بعد از روی اخلاق خوب امثال علی ظاهر رو حفظ کنند و برای رفتار نادرست‌شون توجیح بیارن و مغلطه بسازن، تا بوده همین بوده. امروز دوستی می‌گفت فلانی بچه پولداره ولی خیلی با مرامیه، به من یاد داده بود کارها رو انجام بدم منم حواشو داشتم. هر وقت می‌پرسیدند مهندس کجاست می‌گفتم همین الان امضا کرد رفت در حالی که دبی بود. آره…، مهندس می‌رفت دوبی و کار رو می‌سپرد دست کسایی که هنوز کلی طلب از شرکت دارن اما وقتی از فشار کاری زیاد آمپر می‌چسبوندند در ظاهر طرف می‌گرفت. سر کار دو تا پروژه هم همین طور بودم. چند روز مونده به انتخابات تو ستاد یک مساله پیش اومد که بهم بر خورد، منم کوله‌ام رو برداشتم و رفتم. بعد فرداش رئیس ستاد منو برد تو انبار اقلام تا حرف بزنیم، گریه کرد و گفت فلانی الان بیشتر از هر وقت دیگه بهت نیاز داریم، شب هم بندری گرفت رفتیم خونه‌ی یکی از بچه‌های شاخه جوانان بعدشم رسوندنم. اونجا بود که ته استفاده و رفاقت و کار کردن دلی رو فهمیدم، تو 19 سالگی.

مشکل من همینه، از چیزی که می‌دونم و پیشبینی که می‌کنم ضربه می‌خورم. درواقع قدرت پیشبینی بالایی دارم اما کنترل ضعیف‌ام همه چیز رو خراب می‌کنه. چقدر دارم اعتراف می‌کنم…، به هر حال…، ما علی رضوان‌ها که آقای منصوری در پناه تو هم یک جورایی این طوری بود خوراک نظام سرمایه و آدم‌هاش هستیم. هی فنایی بدیم و بفنا بریم. شاید بهتره یک بار، یک جا، یک طور به هم دیگه اعتماد کنیم.

پیوست به پست: موسیقی پایانی فیلم کنعان:

https://soundcloud.com/sepehr-tajpour-2-1/qjqqhemhoces

خارج از پست: 25 مارس 2014 – 5 فروردین 1393