لب های آرامش

لب های آرامش

دوست داشتم بهش کمک کنم. احساس می کردم خیلی تنهاست و غصه داره. تونستم ای.دی یاهوش رو بگیرم و شروع کردیم به چت کردن. مثل همیشه ام، مثل همه، زود بهم اعتماد کرد و داستان زندگیش رو گفت اما هنوز بهم نگفته بود ام.اسِ پیشرفته داره. توی یک اتاق گیر کرده بود که زندگی رو براش سخت کرده بود. تونستیم از اتاق بیاییم بیرون. بهش علاقه مند شده بودم. بعد از یک هفته گفت: دوست دارم.
همیشه من دوست می داشتم، همیشه من عاشق می شدم، همیشه من جلو می رفتم و این اولین باری بود که کسی واقعا من رو دوست می داشت. نخواستم همه چیز شتاب زده باشه، پس جواب دادم: «منم دوستت دارم داداش گلم». اما اون فکر کرد من با تمام ادعای سنسورهای احساسم حرفش رو نفهمیدم. 
خواست بره برای همیشه و گفتم فهمیدم و منم بهش علاقه مند شدم. گفت بلاگم رو حذف می کنم، کرد. منم گفتم بلاگم رو حذف می کنم، کردم. مثل ههمیشم بهش فهموندم دوسش دارم و نگهش داشتم. از طریق دوستش بهم گفت: ام.اس پیشرفته دارم. هنوز کامنت خصوصیش رو یادمه. جواب دادم برگرد، من تا آخرش باهات هستم. برگرد تا با معجزه عشق خوب بشی و با هم باشیم. اومد یاهو و توضیح داد: الان لرزش دارم. بعد اندام هام فلج میشن. از پاهام شروع میشه و به قلبم میرسه و تموم میشم. گفتم بزار پرستارت باشم. بزار ازت مواظبت کنم. گفتم بزار آروم تو بغلم بری. بهش تصویر مرگ دادم، یه تصویر شیرین همراه آرامش. گفتم من و تو، توی ویلای شمال، روی تخت و توی بغل من. در حالی که فلج شدی. من از لبات بوسه می گیرم و تو چشمات رو می بندی و میری. قبول نکرد. حتی تلفنش رو بهم نداد.
هیچ وقت صبحی که از تلفن عمومی زنگ زد رو فراموش نمی کنم. هنوز صدای رد شدن ماشین ها رو یادمه. می گفتم الو…، الو…، اما حرف نزد، نزد تا این که چند روز پیش بی صداش رفت. بهم گفت دیگه برات نه آف می گزارم و نه کامنت. اما فهمیدم بلاگ زده. از عنوانش مشخص بود. مردی در انتظار، در انتظار مرگ و به انتظارش پایان داد. من طعم لب های ندیده اش رو می چشم و به مهرشاد نگاه می کنم که از من بیشتر ناراحته.
مهرشاد…
هیچی…، بازم خواستم الکی صدات کنم.
و باز هم لبخند بزن مرد

و باز هم لبخند بزن مرد

باهوشی… خیلی هم! تو منو خوب می شناسی و بخاطر این هم تونستی تشخیص بدی. خواستم برات کامنت بدم اما باید برای کل پست هات کامنت می گذاشتم. پست هایی که بعد خیلی وقت شرشر قطره ها رو سیل داد روی گونه هام. برای تو باید آپ کرد. وقتی خوندم: “من هنوز می خواهم زنده باشم” دنیارو بهم دادی. برات آرزوی آرامش دارم، همیشه. حالا مسئولیت گرفتم، پیمان وفاداری با بهترینی دارم. اما جلوی اون به تو میگم. حتی اگه اون – که هرگز – بخاطر این کار با من کات کنه، حاضرم تصویر آخری که برات گفتم رو باهم بسازیم. اما حالا حالا ها نه! بیشتر باش تا دلم شاد باشه.
تو را با چشمان خیسم تصویر می کنم
آن هنگام که نور آبی پخش صورتت شده
و تو در آرامشی
تا سحر نور زرد خود را
بر تمام پیکرت هدیه کند

بیش از پیش دوستت دارم
اما دیگر چون برادر
وتو برای پاکی
شاید این دوست داشتنم را،
بیش از پیش بخواهی

بو…س! 
نوشته تلگرافی سینا

نوشته تلگرافی سینا

آی آدما آی آدما
من عاشقم عاشق کسی که حاضر جونش رو هم برای من بده و من هم.حاضره تا آخر عمرم با من بمونه حتی با مشکله بزرگی که دارم من دیگه چی می خوام از این دنیا
آی آدما چشماتونو باز کنین.باز کنین و بفهمین عشق نه به قیافه ست نه به تیپ نه به این اصطلاحات .عشق یعنی دل
دلم به من می گه با کی باشم نه چیزه دیگه
آی آدما بفهمین که زندگی ما پیدا کردن یه جا برای امنیته.برای منو عشقم همون آغوشه که همه آرامش دنیا همه امنیت دنیا رو یه جا داره
این قلب سرخ نه امانتی است و نه دلخوشی! این قلب سرخ هدیه است همیشگی ازطرف کسی که تو را لایق آن میداند پس آن را با تمام وجودت از من بپذیر!

پی نوشت:معذرت بدون اجازه تو اینجا نوشتم شایانم و اینکه عشقم هرگز از تب وتاب نمیوفته

[این مطلب را سینا نوشته بود]
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
شایان
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388 ساعت 2:15 PM
عزیزم! سینا جان! همیشه تو قلب من هستی. کاش من به آغوشت برسم٬ کاش.تو همیشه می تونی اینجا بنویسی. چه خوبه این بلاگ فعلا یکی از خونه های ماست.
http://homosexual.blogsky.com/
درجواب:

–>
فرشاد صبا
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388 ساعت 6:58 PM
سلاممن مجددا هک شدم آدرس جدیدم
http://pesare-t.blogfa.com/
درجواب:

–>
علیرضا
سه شنبه 22 دی ماه سال 1388 ساعت 7:44 PM
فقط مهمون زیاد میاد خونتون !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/
درجواب:

–>
سعید وفا
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 01:51 AM
سلام شایان کامننت رو توی بلاگ هرمزد خوندم و از اون جایی که باش حا کردم آمدم اینجا بت سر بزنم و حالت رو بپرسم .خوب باشی دوست من
http://sarzamine-afarinesh.blogfa.com/
درجواب:

–>
خرمگس
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 05:43 AM
راستش خیلی معذرت می خوامولی من از این متن به این رسیدم کهرابطه ای بین شما نیستو اگه هم قراره باشه خیلی ببخشید اینو می گمولی دوام ندارهمن از این سیاه بینی خیلی خیلی معذرت می خوام در حالیکه اینجا متن شادی رو دارم می خونمهم از تو معذرت می خوام هم از دوست عزیزت امیدوارم عقیده من اشتباه باشه ولیبه هر حال هر تعبیری بر مبنای سوتفاهمی هست و این که تعبیر من ممکنه کاملا اشتباه باشه تقریبا نزدیک به 100 در 100 هست
http://www.khanghah.wordpress.com/
درجواب:

–>
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 07:47 AM
به به به یه عشق پاک و گرمسینا و شایان عزیز براتون آرزوی بهترینها رو دارمآقا شایان هوای این سینای عاشق رو داشته باشا !!!!تو این دوره زمونه عاشق کمه

درجواب:

–>
حاج پسر
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 07:48 AM
به به به یه عشق پاک و گرمسینا و شایان عزیز براتون آرزوی بهترینها رو دارمآقا شایان هوای این سینای عاشق رو داشته باشا !!!!تو این دوره زمونه عاشق کمه
http://www.4bahman87.persianblog.ir/
درجواب:

–>
حاج پسر
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 07:49 AM
راستی تشریف بیار و تو نظرسنجی که گذاشتم شرکت کن
http://www.4bahman87.persianblog.ir/
درجواب:

–>
حاج پسر
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 11:07 AM
سلام دوست منخوبی ؟ممنونم از اینکه همیشه به وبلاگ من سر میزنی . یه نظرسنجی خیلی سازنده و مفصل گذاشتم ، دوست دارم بیای و نظر بدی منتظرتم [گل]
http://www.4bahman87.persianblog.ir/
درجواب:

–>
مهرشاد
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 9:23 PM
سلامامیدوارم عشقتون همیشگی باشه و هیچ کس و هیچ چیز اونو ازتون بگیره که مطمئنم عشق پاک شما جاودانه ست…
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
رضا
جمعه 25 دی ماه سال 1388 ساعت 11:34 AM
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانیدیک نفر (من)دارم از تنهایی می سپارم جانبه فریادم می رسید یا نهتو را من چشم در راهم

درجواب:

–>
رضا
جمعه 25 دی ماه سال 1388 ساعت 11:36 AM
اینم ایمیلمgh1347sh@yahoo.com

درجواب:

–>
مهرشاد
جمعه 25 دی ماه سال 1388 ساعت 11:23 PM
سلام شایان و سینای عزیزکتابم تموم شد!! بیاید ببینید . منتظرمااا
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
مهرداد
یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 ساعت 00:36 AM
تو این دورو زمونه نباید فریاد سر داد چون بدتر میزنن پس کله ادم که بلند نشه
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/
درجواب:

–>
مهرشاد
یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 ساعت 11:26 PM
شایان جان پس کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
hamlet
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:17 AM
شایان کجایی؟.. پسر کجایی؟

درجواب:

–>
حوا
یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388 ساعت 11:02 PM
شاید غیر عادی باشه که یه دختر بیاد و اینجا نظر بدهاما برام جالب بود من٬ شایان٬ متولد ماه مهر٬ در ایران٬ همجنسگرا زاده شدم و خواهم مرد. هویت شایان تنها در نت و برای دوستان هم حس است. هویت من خلاف آنچه که هست٬ در جامعه در حال زندگی است و موفق است. من نه شاخ دارم و نه دم٬ تنها برخلاف تصور سنتی غلط٬ حسی متفاوت دارم.

درجواب:

–>
مهرشاد
یکشنبه 18 بهمن ماه سال 1388 ساعت 00:06 AM
شایاااااااااااااااااااااااانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن کجایییی؟؟؟می شه بگی؟؟؟؟؟؟؟دلمون تنگ شده واست
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
رضا
دوشنبه 3 اسفند ماه سال 1388 ساعت 8:34 PM
شایان جان معذرت درسته عزیز
http://khoosheh3.blogfa.com/
درجواب:

–>

تلگرافی برای همه (۱)

تلگرافی برای همه (۱)

بخش بزرگ و اعظم عاشقی٬ لاوترکوندنشه که بعضی‌ها با بی اعتمادی تمام اونو خرکردن تشخیص می‌دن. وقتی پی‌ام داد: «تو عشق من٬ همیشه خوشگلی» واقعا حسی بهم دست داد که تاحالا نداشتم. وقتی احساس حقیقی داشته باشی٬ تمام عاشقانه‌هات مثل یک نیزه می‌شند که توی قلب معشوق می‌روند.
سینا٬ سینای من٬ زندگانی من٬ کاش اجازه می‌دادی با تو بمانم. کاش این ابزار مجازی که ماوریت خودش را به بهترین شکل انجام داده٬ جایش را به واقعیت می‌داد و در آغوش تو آرام می‌گرفتم.

پی‌نوشت: از این به بعد٬ گاهی احساساتم رو به شکل زنده در پست‌های تلگرافی برای همه٬ با شما به اشتراک می‌گذارم.

سه شنبه 15 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
سینا
سه شنبه 15 دی ماه سال 1388 ساعت 1:51 PM
همیشه عشق من باقی خواهی مونداین کاش گفتن ها حرف منم هست اما…دوست دارم عاشقتم

درجواب:

–>
علیرضا
سه شنبه 15 دی ماه سال 1388 ساعت 11:27 PM
خیلی خوبه ! آقا سینا هم که هست و با هم میشین زوج موفق !فقط نمیدونم چرا اینقد غمگینی؟بیشتر وبلاگ سیاهتو خوندم ولی چیزی نفهمیدم !فعلا لینکت میکنم تا بقیه عبرت بگیرن تا بعد با اجازه !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/
درجواب:

–>
مهرداد
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388 ساعت 00:07 AM
قشنگه و غمگین
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/
درجواب:

–>

برای تو

برای تو

سلام خدا بازم منم
باز امدم در خونت
بگم یه نگاهم به من بکنی
اومدم اصلا برات یه قصه بگم که فکر کنم همشو خودت ساختی
خدایا می گن وقتی درد می دی خودتم درمون می دی
بگذریم از درد من که دچارشمو با هاش کنار اومدم اونم به سختی
اما یه جور درد دیگه بهم دادی این درد از درد آمپولی که شایان ازش می ترسه بیشتره
من نمی دونم چرا باید اینجا باشم؟ چرا باید اینطوری باشم؟صد تا چرا تو مغزمه همشم بی جوابه
سختی و ناراحتی زیاد کشیدم
اما این بار عاشق شدم عاشق واقعی به قوله خودش 2 طرفه.
حس خوبی بود.اون بود که من باهاش راحت بودم رک ساده و پر انرژی
اولین برخوردمون یادمه با هم یه بحث داشتیم.من غلط املایی گرفتم و اونم گفت تو انتقاد پذیر نیستی وکلی حرفایه دیگه که واقعا برام جالب بود وآخرشم من عذر خواهی کردم
بهم کمک کرد بفهمم حسی که دارم اصلا چیز پیچیده ایی نیست.بعد از اون همه روانشناس … یه نفر راحت بهم گفت این یه حس تغییر پذیر نیست از بین هم نمی ره
چقدر جلو خودمو گرفتم که بهش نگم دوستش دارم اما نتونستم
نمی خواستم قاطی زندگی من بشه.
بعد این همه حرف اومدم بگم از عمر ناچیزم کم کنیو و به عمر اون اضافه
چیزی نمی خوام از این زندگی فقط همین
بنده کمترین تو سینا
پی نوشت:داداشم عزیزم! هر کاری که می کنم می خوام برا هر 2مون مشکلی پیش نیاد می دونم ناراحتی اما این کاره درسته
[این مطلب را سینا نوشته بود]
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
شایان
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 12:01 PM
سینا٬ سینا٬ سینای نازنینم! من می خواهم از عمرم کم بشه تا به عمر تو اضافه بشه. اگه نباشی نمی خوام دنیا باشه و اگه اون روزی که که قرار به رفتن شد٬ من جای تو برم. کاش درد تو پیوند بود. حتی قلب٬ یک اهدا کننده اینجا هست. سینا٬ سینای من. زاده مهر٬ مهربان بی پناهم. دوستت دارم٬ دوستت دارم٬ دوستت دارم.

درجواب:

–>
مهرشاد
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 12:12 PM
سلامدر حیاط خلوت دلم منتظر حضور شما و همه همجنسگراها هستم.در ضمن در خصوص تبادل لینک اگه موافق بودی خبر کن.منتظرماا
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
مهرشاد
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 3:32 PM
احساست شبیه احساس خیلی از ماهاست. احساسی که باعث می شه ماها چیزی رو بپذیریم که شاید دوست نداشته باشیم. درد دل زیبایی بود.
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>
علیرضا
چهارشنبه 9 دی ماه سال 1388 ساعت 10:57 PM
آخی چه عشقولانه !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/
درجواب:

–>
مانی آذری
پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388 ساعت 6:30 PM
سلام شیان جان ممنون از زحمتی که کشیده بودی و قدم رنجه کرده بودی به کلبه نیم بوسه ای من اومده بودی امیدوارم همیشه موفق باشی
http://pesarjoon.blogfa.com/
درجواب:

–>
مانی آذری
پنجشنبه 10 دی ماه سال 1388 ساعت 6:31 PM
اوه اوه اوه !!!!!منظورم همون شایان بود واقعا معذرت میخوام

درجواب:

–>
خرمگس
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 00:09 AM
همین که آدم حرف می زنه حالا چه منطقی و چه غیر منطقی خوبهبازم حرف بزن
http://www.khanghah.wordpress.com/
درجواب:

–>
سام
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 00:49 AM
قربونت برم اینکه من کامنت نمیدم نشونه این نیست که نمیخونم بلاگت رواتفاقا میخونم و یکی از بلاگایی که مجدانه دنبال میکنم بلاگ توئهفکر میکنم گفته بودم بهتفکر میکنم حسامون به هم نزدیکهدرکت میکنم بیشتر اوقاتدرمورد تنبلیم تو کامنت دادن یه جورایی بهت حق میدم باید یه تغییری به خودم بدمبازم مرسیعزیزمقربونت برم
http://pesaretanha2.blogspot.com/
درجواب:

–>
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 6:40 PM
نه مثل اینکه بدجور درگیر شدی. من منتظر ادامه مبحث عشق شناسیت بودم ولی حالا ظاهرن باید یه کم از احساسات زمختمو خرجت کنم. یه کم اغراق امیز بود ولی خوب بود. راستش کمی شبیه مناجات مجنون در خانه کعبه برای لیلی بود.نه؟ به هر حال هر وقت غلیان احساساتت کمتر شد کمی مطالب تحلیلی هم بنویس. از تحلیلهات خوشم میاد. عشق پایداری داشته باشی.

درجواب:فرشاد جون! این مطلب سینا بود. عشق من!
فرشاد
شنبه 12 دی ماه سال 1388 ساعت 6:42 PM
کامنت بالایی مال من بود. یادم رفت اسممو بنویسم
http://www.eslamshahrg.blogfa.com/
درجواب:

–>
احسان امو
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 2:47 PM
سلام مرسی که اومدی …
http://www.aceboy.blogfa.com/
درجواب:

–>
احسان امو
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 3:39 PM
آپم خوشحال میشم بیای …

لبخند بزن مرد

لبخند بزن مرد

رودخونه ها…٬ رودخونه ها…٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم…٬ ماهی بشمدلم میخواد اونجا برم که همه دنیا آب باشهتا نرسه دستی به مندلم میخواد دور و برم هزار تا گردآب باشه…٬ هزار تا گردآب باشهرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم…٬ ماهی بشممن دیگه سرنوشتمو به دست فردا نمیدملحظه به لحظه دلمو به آرزوها نمیدممیخوام غبار تنمو پاک کنم…٬ پاک کنم…خاطره های خاکیمو خاک کنم…٬ خاک کنم…٬قصه دل کندنمو موجای دریا میدونن…٬ موجای دریا میدوننشکستن بغض منو فقط حبابا میدونن…٬ فقط حبابا میدوننرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم٬ ماهی بشمرودخونه ها٬ رودخونه ها٬ منم میخوام راهی بشمبرم به دریا برسم٬ ماهی بشم٬ ماهی بشم
ترانه محمدعلی بهمنی
با صدای رامش دانلود کنید
با صدای رامش گـوش کنید
پی‌نوشت۱: صادق نوجکی (آهنگ‌ساز)٬ رامش و محمدعلی بهمنی٬ ممنون که با یک کار ماندگار در لحضه گوش دادن به این ترانه من رو آروم می‌کنید.
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
نظر خواهی برای این پست غیر فعال بود و دوستان بعضی از نظرات شان را در کامنت دونی پست قبل (وقتی وبلاگ…) قرار دادند.
وقتی وبلاگ در عاشقی نقش ایفا می کند

وقتی وبلاگ در عاشقی نقش ایفا می کند

بعد از ۹ماه دیدمش. ۵ماهی که تنها با خاطره‌اش گذشت٬ خیلی سخت بود. با وجود اینکه بی.اف داشتم٬ اما تمام فکرم محمد بود. فقط یک ساعت با هم بودیم و تنها دست دادیم و رو بوسی کردیم. تونسته بودم عشقم رو به محمد تحمیل کنم اما بعد به دلایلی خودش خواست کات کنیم. دلایل کاملا منطقی بود و من‌هم پذیرفتم. شاید یک ماه نشد که رضا وارد زندگی‌ام شد. بعد از چند روز به او علاقه مند شدم. تمام آن پست های سردرگمی و پرسش‌های عشق از آنجا آمد. آیا منطق و عشق باهم جمع می‌شوند؟ با توجه به محدودیت‌های همجنسگرایان که نمی‌توانند در خیابان حتی به هم‌حس خود ابراز علاقه کنند، آیا یاهو ویا شبکه‌های اجتماعی مجازی می‌تواند ابزاری برای پیدا کردن عشق باشد؟ با توجه به اینکه رضا تمام فاکتورهای یک زندگی با دوام و ویژگی هایی که من دوست دارم را دارد، آیا من عاشق او هستم یا به او وابسته شدم؟ یا اصلا آیا برای پارتنری با وفا٬ عشق لازم است؟ لاو پارتنر یا همسر همجنسگرا چیست و کیست؟ آیا لازم است تا مانند استریت‌ها برای تکراری نشدن، کارهایی کرد؟ بزرگ کردن هر بچه‌ای از طرف ما مهر مادری را هم از او سلب می‌کند. راه‌کار چیست؟ آیا اصلا می‌شود عاشق کسی شد که فاکتور های تو را ندارد؟ مگر نه اینکه اگر دو زوج نتوانند از نظر جنسی یک دیگر را ارضاء کنند٬ رابطه شان از بین می‌رود؟ نمی رود؟
رضا بی.اف گرفت و آوار گونه بابک خبرش را بر سرم ریخت. با این وجود به رضا گرم تر شدم و اگرچه با منطقم پذیرفت. اما بلافاصله یکی دیگر در زندگی‌ام آمد. هرگز به چشم یک ترای و یا علاقه مندی به او نگاه نکردم. اما بدون آنکه بدانم چرا، قلبم برایش تندتر می‌زد. بی آنکه بفهمم چرا٬ دلشوره٬ دلتنگی٬ بی‌قراری٬ آشفگی نسبت با او داشتم. تا این که چند روز بعد وقتی به رضا کم احساس شده بودم، گفت: «دوست دارم» و فهمیدم احساس گرم او به من منتقل شده. من به وجود سنسورهای احساسی ایمان دارم. همیشه مثال شاخک‌های یک سوسک را می‌زنم. ادامه دادم «منم دوست دارم داداشی». احساس می‌کردم خیلی زود است برای این حرف‌ها اما بعد خواست به دلایلی -که می‌دانستم- همه چیز را تمام کند. گفت: «من وبلاگم را حذف کردم و دیگه نمیام یاهو تا با تو بچتم». پس گفتم «عاشقتم». جا خورد اما کوتاه نیامد و ادامه داد: «من وبلاگم رو حذف کردم و دیگه یاهو نمیام» پس ادامه دادم: «منم الان وبلاگم رو حذف کردم». با وجود اینکه برایم مهم بود اما حذفش کرده بودم. چیزهایی گفتم در یک دندگی مخصوص خودم، با یک دندگی شبیه من جوابم می‌داد. به او یادآور شدم «هرگز رابطه ما یک طرفه شکل نگرفته تا یک طرفه از بین برود». بحث ها کردیم، قول ها دادیم و سوگند ها خوردیم. پس خواست من وبلاگم را دوباره بسازم و شرط گرفتم تا او هم باشد. ما با منطق عاشق هم شدیم. او اولین کسیست که عاشق من شده.
از بابت کامنت ها معذرت می خواهم و لینک‌ها را به مرور اضافه می کنم. اما نمی‌نویسم تا بنویسد. باز هم معذرت، چاره ای جز حذف نداشتم.
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
فرشاد
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 4:15 PM
خیلی جالبه. واقعن جالبه.من یه بار احساس کردم احساس خاصی به یکی دارم. اگه هر روز که چه عرض کنم هر چند ساعت یه بار براش آف نمزاشتم روزم شب نمیشد. خوب الان حتا نمیدونم کجای این دنیای خاکی داره زندگی میکنه.نمیدونم چرا هر وقت مطالب از این دست میخونم بی اختیار یاد آخرین جمله های داستان برباد رفته می افتم. اسکارلت که سالها فکر میکرد عاشق اشلیه و در همین مدت از رت بتلر متنفر بود. اون هیچ وقت به اشلی نرسید چون اشلی با یکی دیگه ازدواج کرده بود. عوصش مجبور شد با رت ازدواج کنه. اون مدتها همسر رت باتلر بود اما در دل عاشق اشلی بود. و رت هم از این قضیه خبر داشت و همیشه تلاش میکرد عشق اسکارلت رو به سمت خودش بکشونه و همیشه هم ناموفق.تا اینکه آخر داستان همسر اشلی میمیره و اسکارلت متوجه میشه که حالا هیچ مانعی برای رسیدن به اشلی وجود نداره اما…من عاشق همین یه لحظه ام. اسکارلت توی چالش درونی با خودش میفهمه حالا که همه چیز جور شده هیچ احساسی به اشلی نداره و در عوض تو این مدت عاشق رت باتلر شده بود. اون مدتها بود که عاشق رت شده بود اما فکر میکرد که اشلی رو دوست داره.عشق مغوله پیچیده ایه و هرکس تجربه شخصی خودش رو از اون داره. من هر ازگاهی وبلاگت سر میزدم تا ادامه مطلبت رو بخونم اما تو به روز نمیکردی و امروز وقتی فهمیدم چه خبره کلی برام جالب بود و عجیب…امیدوارم این بار عشق بهتری رو تجربه کنی و ابته پایدارتر و واقعی تر.
http://www.eslamshahrg.blogfa.com/

–>
روح
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 8:39 PM
سلام بر”بوسه”!این زیباترین راه برای دوام وصلیادم اومد

–>
hairy man
پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388 ساعت 11:18 PM
سلام دیروز که میخواستم وبلاگ شما را باز کنم و دیدم که وبلاگ پاک شده تعجب کردم .ولی امروز که میبینم احساسی جدید در شما شکوفا شده خوشحال هستم.

از جمله نمی نویسم تا بنویسد خوشم امد کلی صداقت در ان شناوره موفق باشید دوست من
http://www.zademehr.blogspot.com/

–>
علیرضا
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 10:47 AM
دانلود کردم ! فکر نمیکردم اینقدر قشنگ باشه !
http://www.persianpesar.persianblog.ir/

–>
علیرضا
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 10:59 AM
اووووه ! این بحث هایی که گفتی هر کدومش یه کتابه !

به هر حال اگه میخوای ادامه بدی که لینکت کنیم !
‌ولی هنوز نفهمیدم کدام بهتر است؟عاشق بشی ؟ یا عاشقت بشن !؟؟؟
http://www.persianpesar.persianblog.ir/

–>
hairy man
سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 9:41 PM
فکر نمی کنی وبلاگت تک بعدی شده؟

–>
مهرداد
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 2:18 PM
شنگ بود مخصوصا اون دانلود
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/

–>
مهرداد
جمعه 11 دی ماه سال 1388 ساعت 2:19 PM
اوه اشتباه املایی ساری (قشنگ بود)

راستی لینکیدمت.
http://tanhaibitosakhte.blogfa.com/