تصور کن دراز کشیده‌ام و در خاطرات می‌غلطم و مچ ِپاهایم روی دسته مبل است و تکون میدم و دوباره پال مال ِ آبی می‌کشم. پست تقدیم به مهدی که نمی‌خواد منو ببینه!

تصور کن دراز کشیده‌ام و در خاطرات می‌غلطم و مچ ِپاهایم روی دسته مبل است و تکون میدم و دوباره پال مال ِ آبی می‌کشم. پست تقدیم به مهدی که نمی‌خواد منو ببینه!

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
(بدرستیکه من از دوری تو دنیا را قیامت می بینم )

دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )

هر چند کازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه
(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )

#حافظ

با صدای محسن نامجو بشنوید

پی‌نوشت:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی

 

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

تا کی کند سیاهی چندین درازدستی

 

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی

 

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی‌نشستی

 

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

#حافظ

و بالاخره آرامش به مبارکی ِ «Beauty On the Run»

و بالاخره آرامش به مبارکی ِ «Beauty On the Run»

بروید ای حریفان بکشید یار ما را
به من آورید آخر صنم گریزپا را
به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را

مولوی

با صدای مهسا وحدت گوش کنید.

پی‌نوشت: در انتظارام‌ی یا در مشت‌ام‌ به انتظار گذاشته‌ام‌ات؟ کمی که مکث کردی یادت باشد، لج، خانه‌ی کنش را واکنش می‌کند و زمان را به آنی که قدرت کنترل را دارد می‌فروشد. می‌فروشد که شاید زمان ِ کنش ِ فرد کنترل کننده تا وقت ِ روبراه شدن‌اش بگذرد. آه…، به راستی من استاد تربیت لجوجانم.

حیلت رها کن

حیلت رها کن

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی
چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را
کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی
تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولوی

با آواز دولتمند خال‌اُف بشنوید

در آستانه

در آستانه

باید استاد و فرود آمد

بر آستان دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و 

                                                                         اگر بی گاه

به در کوفتن‌ات پاسخی نمی آید.

کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه ای نیک پرداخته توانی بود
آن جا

تا آراستگی را

             پیش از درآمدن 

                          در خود نظری کنی

هرچند که غلغله ی آن سوی در زاده ی توهم توست نه انبوهی ی مهمانان؛

که آنجا

       تورا

           کسی به انتظار نیست.

که آنجا
جنبش شاید،
اما جنبنده ای در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسان کافورینه به کف

نه عفریتان آتشین گاو سر

نه شیطان بهتان خورده با کلاه بوقی منگوله دارش

نه ملغمه ی بی قانون مطلق های متنافی.

تنها تو

      آنجا موجودیت مطلقی،

موجودیت محض،

چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت

حضور قاطع اعجاز است.

گذارت از آستانه ی ناگزیر

فرو چکیدن قطره ی قطرانی ست در نامتناهی ظلمات:

“دریغا 

      ای کاش ای کاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی

                                                         در کار در کار در کار

                                                                                       می بود!”

شاید اگرت توان شنفتن بود

پژواک آواز فرو چکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید

چون هرَّستِ آوار دریغ

می شنیدی:

“کاش کی کاش کی کاش کی

                                         داوری داوری داوری

                                                          در کار در کار در کار…”

اما داوری انسوی در نشسته است، بی ردای شوم قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان.

و خاطره ات تا جاودانِ جاویدان در تکرار ادوار داوری خواهد شد.

بدرود!

بدرود! ( چنین گوید بامداد شاعر: )

رقصان میگذرم از آستانه ی اجبار

شادمانه و شاکر.

از بیرون به درون آمده ام:

از منظر

         به نظّاره به ناظر

نه به هیأت گیاهی، نه به هیأت پروانه ای، نه به هیأت سنگی، نه به هیأت اقیانوسی،

من به هیأتِ ” ما ” زاده شدم

                             به هیأت پرشکوه انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین کمانِ پروانه بنشینم

غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم

تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم

که کارستانی از این دست

از توان درخت و پرنده و صخره و آب شار 

                                                بیرون است.

انسان زاده شدنِ تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توان اندُه گین و شادمان شدن

توان خندیدن به وسعت دل؛ توان گریستن از سُویدای جان

توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناکِ فروتنی

توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهایی

                                       تنهایی

                                                   تنهایی

تنهاییِ عریان.

انسان

دشواریِ وظیفه است.

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر کامل و هر پَگاه دیگر

هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را

رخصتِ زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم

دست و دهان بسته گذشتیم

و منظر جهان را

                 تنها

                    از رخنه ی تنگ چشمی یِ حصار شرارت دیدیم و

اکنون

آن در کوتاه بی کوبه در برابر و

آنک اشارت دربان منتظر!

دالان تنگی را که در نوشته ام

به وداع

           فرا پشت می نگرم:

فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامداد خسته)

شاملو

پی‌نوشت: حلقه بر در می‌زنیم ما که فی‌نفسه همچون حلقه بر دریم: گوش کنید.

متن سکوت من

متن سکوت من

دلم قلمرو جغرافياى ويرانى است
هواى ناحيه ما هميشه بارانى است

دلم ميان دو درياى سرخ مانده سياه
هميشه برزخ دل تنگه پريشانى است

مهار عقده آتشفشان خاموشم
گدازه هاى دلم دردهاى پنهانى است

صفات بغض مرا فرصت بروز دهيد
درون سينه من انفجار زندانى است

تو فيض يك اقيانوس آب آرامى
سخاوتى، كه دلم خواهشى بيابانى است!

قیصر امین پور

کاش دوباره دلقک بشم

کاش دوباره دلقک بشم

حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شبم دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره

عذابم ميده اين جاي خالي، زجرم ميده اين خاطرات و
فکرم بي تو داغون و خسته اس، کاش بره از يادم اون صدات و
عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده، عذابم ميده

منم و اين جاي خالي که بي تو هيچ وقت پر نميشه
منم و اين عکس کهنه که از گريه ام دل خور نميشه
منم و اين حال و روزي که بي تو تعريفي نداره
منم و اين جسم تو خالي که بي تو هي کم مياره

تا خوابت و مي بينم مي گم شايد وقتش رسيده…
بي خوابي مي شينه توي چشمام مهلت نمي ده
نه، دوباره نيستي تو شعرام حرفي واسه گفتن نداره
دوباره نيستي و بغض گلوم و مي گيره باز کم ميارم
حالا که اميد بودن تو در کنارم داره مي ميره
منم و گريه ممتد نصف شب و دوباره دلم مي گيره
حالا که نيستي و بغض گلوم و گرفته چه جوري بشکنمش
بيا و ببين دقيقه هايي که نيستي
اونقده دلگيره، که داره از غصه مي ميره

ترانه عذاب
محسن یگانه
با تشکر از سکه