الان (30)

الان (30)

الان ساعت دوازده و چهل دقیقه صبح چهارشنبه به ساعت اقیانوس آرام هست در حالی که ساعت به وقت تهران دوازده و ده دقیقه شب هست. خیلی حس عجیبی‌ه که در طرف مقابل کره به نسبت جغرافیای زادگاهت باشی. اونا وارد روز تازه شدن و دارن می‌خوابن اما من تازه شروع کردم. شب بسیار طولانی داشتم که صرف نوشتن چند پست وبلاگی شد.

حالا که دولت داره بیمه بیکاری در این شرایط سخت بازار کار بخاطر کوید19 میده و نمی‌تونم کار مناسبی پیدا کنم، چه خوبه به کارهایی بپردازم که دوست دارم.  وقتی می‌خوام از علاقه‌مندی‌هام بگم، نوشتن رو به عنوان یک تفریح نام می‌برم. کاری که مدتی می‌شه به شکل مقاله یا داستان انجام ندادم و دلم خواست که مجموع پست‌های داستانی رو منتشر کنم.

برای همین دیشب، داستانی نوشتم که انگیزه‌اش از توییت یک کاربر اومد. از این دست داستان‌ها که از یک رویداد واقعی استفاده می‌کنم اما با تغییر شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها، محتوا و مفهومی رو می‌رسونم که هدف‌مند هست. جدی‌ترین اون‌ها پادکست قصه‌های درون بود که داستان به شکل مکتوب در وبلاگم منتشر می‌شد و در رادیو رنگین‌کمان صدای اون پخش شده. خیلی هم صمیمی بود که دوستش داشتم اما به دلایلی قطع شد.

این دوره از داستان‌گویی مجموعه داستان کوتاه خواهد شد که همگی به موضوعات همجنسگرایی می‌پردازن. پنج داستان با محوریت‌های فرد همجنسگرا با خانواده، جامعه و خویش که در وبلاگم یکجا منتشر خواهد شد. ممکنه بعضی از رویدادها تجربه یا مشاهده شخصیم باشه و بعضی روایت دوستان و یا افرادی که با اون‌ها به جهتی کار کردم. این‌ها رو در هم ریختم طوری که یک رویداد در سه داستان طرح میشه اما متوجه ارتباط بین دو داستان دیگه نمی‌شید. شاید هم دوستی احساس کنه بخشی از یک داستان رو می‌شناسه اما این به معنی واقعی بودن داستان نیست و بر اساس تخیلم داستان تمام خواهد شد.

خلاصه، خیلی هیجان‌زده‌ام برای این و انگار اون کاربر توییتری از خاکستر آتشی بلندم کرد که امروز باید بهتر عمل کنه. در کنترل هیجانم قوی‌ترم و می‌تونم صبر کنم تا داستان‌هام کامل و پخته‌تر بشن. به قول رادیو تلویزیون اینجا به گوش باشید (stay tune) که خبری در راه هست. چه بسا اگر واقعا خوب شد قصه‌های هویت دورن فصل دوم بشه.

قرار شد هذیانِ (نمی‌دونم چندم) بگم.

قرار شد هذیانِ (نمی‌دونم چندم) بگم.

پاراگراف اشتباهی 《دلیلت》 شد. دیگه یک و نیمه و خیلی خسته‌ام. فقط دلم میخواد بدونم تعبیرِ بویِ سوخته عدس پلو چی می‌شه؟

البته که اگر آب اندازه خورده بودم، کابوس نمی‌دیدم.

الان (نمیدونم)

الان (نمیدونم)

دو و هجده دقیقه بامدادِ یک‌شنبه، اولِ مارچِ دوهزار و بیست است و دمای اتاقم ۲۶.۱ درجه سانتی‌گراد. به شکل عجیبی بعد از دو هفته سرد بودنِ خانه، امشب که دمای هوای شهر نیاگارا فالز در استان آنتاریوِ کانادا منفی ۱۴ درجه است، در آسودگی، عریان بر تختم دراز کشیده‌ام و از سکوتِ شبِ سفید لذت می‌برم.

دلیل اصلی نوشتنِ این پست امتحان کردنِ اپِ گوشیِ هوشمند برای وردپرس بعد از مدت‌هاست. این که آیا نقطه به چپ می‌رود یا راست؟ البته که در مجموعه پست‌های الان به راحتی می‌شود از لحظه نوشت و با تو گفت و به مقصود خود رسید. نکته‌ای هم برداشت کردم. از کسره بسیار استفاده می‌کنم در حالی که سال‌ها پیش بسیار بسیار مخالف‌اش بودم. بسیاری که قرار نبود باشم.

در شهری زندگی می‌کنم که قرار نبود باشم. برای درس خواندن در رشته تهیه‌کنندگی رادیو، تلویزیون و فیلم آمدم اما این کالج و این رشته با روحیه‌ام سازگار نیست. سخت‌ترین کار رها ‌کردن و تغییر جهت در این سن و با این همه دقت در تصمیم‌گیری‌ست اما شجاع‌تر از این حرف‌ها هستم. عقب نشینی می‌کنم و از این درس و این کالج به زودی انصراف میدهم.

بازگشت به تورنتو انتخابی سخت‌تر است. به دلیل افزایش اجاره بها و نزدیک شدن آن به گران‌ترین شهرِ کشور، ونکور، دشوار است و عقلانی نیست برگردم. دوستانی دارم اما هر سه سالی جا گذاشته‌ام‌شان و دوستیِ تازه ساخته‌ام. اگرچه نود و هشت تنها‌ترین سالِ زندگی‌ام بود و قوی‌ترین شایان را ساخت.

هزار و سیصد و نود و هشت سالِ سیل و بیماری، اعتراض و خون، اشتباه و موشک بود. برای من سال فارغ التحصیلی از کالجی که دوستش داشتم و ورود به کالجی دیگر در یک دهات بود. در آنجا با نژادپرستی روبرو شدم، در کلاس استاد رهبریِ قلدری با من را به عهده گرفت و از برخوردِ نوجوانانِ سفیدِ دهات‌های منطقه نیاگارا آسیب روحی دیدم. به استخدامِ شرکت‌های سرمایه‌داری درآمدم و از رقابتِ ناسالمِ همکارانم برای مدیر شدن دلگیر شدم. بسیاری امید از دست دادم و بسیار دلخور شدم.

سال نود و هشت در حالی آغاز شد که یک عضوِ جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانیِ تورنتو مرا با رفتار قلدرانه آزار داد. منظورم بولی (bully) کردن است. قلدری گونه‌های مختلفی دارد و لزوما با خشونت فیزیکی همراه نیست. آن فرد و انگیزه‌های او مساله‌ام نیست، سکوتِ افراد حاظر در جمع و اجازه دادن به آن فرد و پس از او رفیقِ ضدزن‌اش برای توهین و بولی دنباله‌دار مساله‌ام بود. تنها گذاشتن یک عضو جامعه و بعد با خودم قصه خودکشیِ میلاد مو را مرور می‌کردم. جماعتی که یک انسان هرچه متفاوت، قوی یا ضعیف، را درک نکردند و بعد سر گور او گریستند و برای جنازه‌اش آستین بالازدند. از خودم پرسیدم کدام یک از این‌ها حاظر است وقت خود را برای افراد آسیب‌پذیر بگذارد؟ دو هفته پیش از آن، فردی که قلدری کرده بود در یک جلسه برای سلامت و تندرستی درباره خشونت سخنرانی کرده بود. باز فرد مساله نیست، جمع دغدغه است.

باری، امسال توییتر فارسی پر از رنگین‌کمان شد و جامعه‌ی ما مانند روزگارِ بلاگری، مینی بلاگرهایی دید که حضورشان دل گرمی دیگر همسرشت‌هاست. این امید و شادی در دلم جوانه زد که با هر کم و کاستی، بیم و دلیری، روزگارِ بهتری در راه‌ست. درست است سازمان فرد افترا زن بین‌المللی شد و گروهی خود کنشگر خوانده خفقان گرفتند و سازمان ایرکو منحل شد و گروهی جایگزین نیامد، اما بنظر تا ۱۴۰۰ اتفاقات بهتری رقم خواهد خورد که درد بیشماری برای زایمان‌شان تحمل خواهیم کرد.