کدام جمع از « دگرباشان جوان کارگر، دانشجو و بیکار»؟

در هفته‌های اخیر شاهد اعتراضات خیابانی سراسری در بیش از هفتاد شهر کشور بودیم. این اعتراضات که ابتدا با دعوت گروه‌های راست اسلامی ِ مخالف دولت و حمایت رهبران معنوی آن‌ها شکل گرفت، بهانه‌ای برای فریاد قشری شد که صدای آن‌ها به درستی شنیده نشده بود. این بخش از جامعه که مایلم دهک پایین آن‌ها را صدا کنم، مطالبات اقتصادی به حق خود را با آگاهی که در این سال‌ها به دست آوردند، با شعارهای توسعه، اصلاح و یا تغییر سیاسی گره زدند. از بازگشت خاندان پهلوی تا درخواست از خود حکومت برای رها کردن سوریه و تمرکز به مشکلات داخلی، بخشی از  شعارهای معترضان زمستان 96 بود و هست.

عقیده دارم با دیدن این اعتراضات بدون رهبر که با شعارهای متنوع از قشری که پایگاه رای دائمی هیچ یک از جناح‌های حکومتی، راست اسلامی یا اصول‌گرا و چپ اسلامی یا اصلاح‌طلب، نبودند، گروه‌های سیاسی به حاشیه رانده شده و تبعیدی در تلاشی برای پیداکردن پایگاه اجتماعی، در جهت رهبری اجتماعات یا همدلی با ملت فعال‌تر شدند و بخشی از آن‌ها با روش قدیمی تخریب جناح‌های اپوزیسیون، تلاش کردند سهمی برای خود خریداری کنند. نقد و انتقاد خوب است اما تخریب درست نیست.

در اعلام موجودیت و تلاش برای شناساندن و معرفی گروه سیاسی به طور کلی اشکالی نمی‌بینم اما اگر برای این هدف دست به تخریب رقیب فردای روز رقابت آزاد بزنیم یک اشکال است. اگر مجاهدین خلق دست صدام را در جنگ فشار دادند و بدون تغییر رهبری، چرخش ایدلوژیک کردند، مردم در یک انتخابات آزاد به آن‌ها پاسخ خواهند داد؛ اگر خاندان پهلوی مال ملت را به جیب زدند، مردم در یک نظام آزاد اجازه مال اندوزی دوباره به آن‌ها نخواهد داد؛ اگر چپ در زمان جنگ سلاح به دست گرفت و مردم بی‌گناه را به خاک و خون کشیده، ملت اجازه‌ی رهبری به سرکوب‌گران نمی‌دهند؛ اگر اسلام‌گرایان حاکم بخواهند در یک کشور آزاد، انتخابات رقابتی و فرایند قانونی بر اساس قوانین حقوق بشری و بین المللی به صحنه کشورداری برگردند، همین ملت در صورت آزادی رسانه و گفتگوی منطقی می‌توانند از بازگشت به دوران استبداد دینی جلوگیری کنند. این اگرها را بر پاییه تخریب گروه‌های اپوزیسیون از یک‌دیگر بیان کردم که اگر این‌ها نادرست باشد، مردم قاضی خواهند شد و در دادگاه آزاد ِ انتخابات آزاد، رقابتی و قانون‌مند از حرمت گروه‌های تخریب شده دفاع خواهند کرد.

حالا چرا می‌خواهیم تخریب و توهین کنیم، رقیب ِ فردای ِ بهار آزادی را از سنگر مبارزه با هدف مشترک، خارج کنیم و به جای همدلی و همراهی در جهت مقصد مشترک یعنی آزادی و برابری، حق حضور و بیان اعتراض با روش مربوط به ایدلوژی‌شان را از آن‌ها بگیریم؟ آیا به آزادی اعتقاد داریم که این می‌کنیم؟ آیا در آینده تحمل مخالف را داریم که امروز این گونه کنار یک‌دیگر نمی‌ایستیم؟ فردا که پیروز باشیم چه بر سر ایدلوژی و جناح مخالف می‌آوریم؟ بهتر از محمد رضا پهلوی یا روح‌الله خمینی و یا علی خامنه‌ای؟

 در این میان دو بیانیه از جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی دیدم: یکی با امضای «جمعی از دگرباشان جوان کارگر، دانشجو و بیکار» و دیگری از سازمان ایرکو. انتشار بیانیه به خودی خود خوب است و از این که دو گروه احساس مسئولیت کردند و نسبت به آنچه در ایران میگذرد، اعلام نگرانی، همدلی و همراهی داشتند خوشحالم. اگرچه انتقادی به بیانیه جمعی از دگرباشان جوان  کارگر، دانشجو و بیکار دارم.

اگر با این اشاره کوتاه از این که قلم بیانیه به نظرم ضعیف است بگذرم، مساله پیشنهاد نظام تکثرگرا این جمع را به یک اقلیت جنسی و جنسیتی که در با یک شیوه‌ی مملکت‌داری کمتر شناخته شده در میان ملت اعلام موجودیت کرده، به یک جمع بسیار کوچک خودش را تقلیل داده. در متن آمده: «سکولاریسم و پلورالیسم از آرمان‌های ماست و در نخست حکومت شورایی از پیشنهادات ماست، هستند دوستان دگرباش آشکاری که به عنوان افراد شناخته شده سکولار و معتقد به پلورالیسم می‌‌توانند به این شورای سراسری بپیوندند».

از طرف دیگر نمی‌دانم در میان آنها کارمندی نبوده یا با توجه به انتشار بیانیه و عطر چپ آن، از قشر کارمند فاکتر گرفته‌اند اما می‌دانم برزگران به همراه کارگران نماد چپ هستند. سخت می‌شود توجیه برای از قلم انداختن برزگر پیدا کرد. از جمعی که داعیه تکثرگرایی یا آن طور که خودشان اشاره کردند، پلورالیسم دارند، بیشتر از این‌ها انتظار می‌رود. اگر جای آن‌ها بودم، امضای جمعی از اقشار مختلف جوانان ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایران را به عنوان شناسنامه و امضا انتخاب می‌کردم. عنوانی فراگیر که می‌تواند به تکثرگرایی کمک و افراد بیشتری را زیر چتر خود جمع کند.

دو روز بعد از انتشار بیانیه جمع ِ جوان ِ کارگر، دانشجو و بیکار، بیانیه ایرکو منتشر شده. به نظرم بیانیه‌ی بجا و درستی‌ست که با یکی دو اشکال کوچک، می‌شود به عنوان یک نمونه‌ی مسئول و یک دست آن را قلمداد کرد. آن‌ها در بندی نوشته‌اند: «با پیگیری دورادور رویدادهای شهرهای ایران، ایرکو نه تنها لبریز سوال است، بلکه با نگرانی تمام تحولات ایران را دنبال می‌کند». این مسئولیت پذیری که در مقابل اعتراضات زمستان 96 نشان دادند جای تشویق دارد و امیدوارم آن‌ها در مقابل صفحه گزارش مالی در سایت‌شان نیز مسئول باشند و به زودی پس از گزارش مالی سال 2013، شاهد گزارش‌های مالی سال‌های پس از آن نیز باشیم.

در پایان آرزو می‌کنم همه‌ی ما گروه‌ها، اقشار و جمعیت‌های مدافع و یا کنشگر در حوزه‌ی ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی نسبت به زمانه هوشیار باشیم و یک دل و درستکار مطالبه‌ی سنتی ِ ملی‌مان یعنی آزادی و برابری را به بدست بیاوریم.

از این یک سال و هشت ماهی که رفت

یک هفته از سال 2018 گذشته و این پست رو درحالی می‌نویسم که اهداف 2018 رو به سه شکل کوتاه، میان و بلند مدت نوشتم. یعنی برنامه ماه اول سال، فصل‌ها و کلیات سال نوشته شده که چه می‌خواهم و در چه مسیری باید آنچه می‌خواهم به دست بیارم.

یکی از برنامه‌های امسال‌ام فعالیت بیشتر در وبلاگ و در عرصه کنشگری هست. فکر می‌کنم قبلا در یک پست انگلیسی اشاره کردم: به دلیل فشارهایی که در جریان پناهندگی و دورانی که تحمل کردم، در کانادا تلاش کردم از اخبار جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی و خبرهای سیاسی اجتماعی ایران فاصله بگیرم و کنشگری نداشته باشم. هنوز اونقدر از نظر روحی خودم رو آماده برگشتن و دوباره کار کردن نمی‌بینم اما دوست ندارم اینقدر فاصله ایجاد بشه. به‌هرحال نه بعد از پناه‌جو شدن، بلکه در ایران از این وبلاگ شروع کردم و دستی به آتش بردم؛ پس انتظار بیشتری از خودم دارم. اگرچه، تفاوتی هم با گذشته دارم. این که رابطه کنشگری و منابع مالی رو برای خودم تونستم پیدا و تعریف بکنم که در یک پست جداگانه توضیح میدم.

برنامه‌های دیگه مثل درسی، کاری و مسایل مربوط به شیوه‌ی زندگی هست. برای مثال درس در کجا و چه مسیری پیش بره و برای کار و تغییر اون چه مهارتی باید به چه شکلی اضافه بشه. درباره شیوه‌ی زندگی که پیچیده، به اندازه‌ی خود زندگی هست، برنامه خیلی کلی و بدون دقت نسبت به جزیات نوشته‌ام.

این برنامه نویسی مربوط به امسال یا سال‌های اخیر نیست. نمونه‌های اون رو می‌تونید توی آرشیو ماه‌های ژانویه ِ سال‌های قبل پیدا کنید. توی اون پست‌ها البته بیشتر از ارزیابی برنامه و هدف‌گذاری که در سال قبل داشتم نوشتم. این که چقدر تونستم موفق باشم و چقدر برای موفقیت تلاش کردم؛ دو حقیقت مهم درباره زندگی که چطور می‌تونیم موفق باشیم و نتیجه‌ی اون، بخشی از احساس خوشبختی‌ست.

از زمان ورودم به کانادا، پست فارسی درباره زندگی کانادایی‌ام کم داشتم و شرح وضعیت به شکلی که رسم وبلاگ‌نویسی‌ام در این هشت سال بوده، ننوشتم. دوست دارم اینجا به جای یک سال، به یک سال و هشت ماهی که در این سرزمین رفت اشاره کنم. اون‌هایی که این بخش از وبلاگ‌نویسی‌ام رو دوست دارند، احتمالا این پست طولانی رو تا آخر بخونند.

از ابتدای ورودام با مساله مسکن روبرو بودم. اگر چه کار عموما هم ردیف با مسکن، دغدغه مهم دیگه‌ای برای یک تازه وارد هست اما اونقدر دغدغه‌ام نبود؛ چون یک پروژه در دست داشتم. بعد از گذشت سه هفته تونستم یک اتاق در یک آپارتمان بسیار خوب با قیمت عالی و شرایط مناسب پیدا کنم. تجربه‌ای که در این مورد داشتم این بود که هیچ فردی به جز خود آدم نمی‌تونه منزلی پیدا بکنه. به این معنی که روی کمک‌های دوستان یا سازمان حمایت کننده‌ی دولتی در ابتدای ورود نمی‌شود حساب باز کرد. حتی بخش مسکن سازمان‌های غیر دولتی یاری دهنده هم چیزی در حد گرفتن آمار و بالا بردن تعداد موکلین برای تهیه بودجه سال آینده به نظرم رسید.

این اقامت بسیار کوتاه بود و بعد از چند ماه به دلیل تفاوت فرهنگی و عدم درک مقابل از زندگی شرقی ِ من ِ شبه سنتی (Old Fashion) با زندگی غربی ِ آن زوج همجنسگرای ِ نیمه مدرن، در نهایت تصمیم به رفتن شد که این بار با پیشنهاد به موقع یک زوج ِ همسرشت و هموطن، در یک محیط آرام و امن زندگی می‌کنم. اگرچه به زودی بعد از یک سال و نیم تصمیم به پایان دوران هم‌خانه بودن گرفتیم. این یعنی دوباره مساله شدن ِ مساله‌ی همیشه مساله‌ی ِ مسکن.

در کانادا لازم است دکتر خانوادگی داشته باشیم که به پیشنهاد یکی از دوستان، برای ثبت‌نام، به کلینیکی رفتم که برنامه‌های متنوع‌ای برای بهداشت جنسی، سلامت روان و مسایل جنسی و جنسیتی جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر دارند. همزمان با ماه دوم اقامت‌ام در آمریکای شمالی، به عنوان شهروند دائم کانادا، فردی به نام عمر متین در کلوب شبانه همجنسگرایان به نام پالس در شهر اورلاندوی کشور همسایه در آمریکای شمالی، 49 نفر از همسرشت‌هایم رو به خاک و خون کشید. در روز اول فقط گریه می‌کردم به حال خودم که بعد از این همه سال و این همه سختی بالاخره به آمریکای شمالی رسیدم اما در اینجا یک فارسی زبان احساس امنیت رو از من گرفته. هفته‌ی قبل از اون هم، پسر نوجوان همسایه در حالی که زوج‌های همخانه‌ام در بالکن سیگار می‌کشیدند، به اون‌ها با تیله حمله کرده بود. به فاصله یک هفته از شیشه‌‌ی شکست‌ی بالکن با تیله تا عملایت تروریسی در پالس، حال روحی‌ام در ظاهر آنچه شد که در درون بود. با کلینیک تماس گرفتم و خواستم به من یک مشارو معرفی کنند اما فرایند ثبت‌نام به دلیل بروکراسی سنگین کانادا اجازه نمی‌داد. هرچند، با تشویق یک مرکز فعال برای جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر تورنتو به نام «The 519» با یک ممدکار اجتماعی صحبت کردم. زبان انگلیسی‌ام در حدی بود که مسایل روزمره را پیش ببرم اما هرچه در دل داشتم با خشمی که روز دوم از جامعه مسلمانان در آمریکای شمالی به دست آورده بودم، با همان زبانم خالی کردم. از سر تکون دادن‌های اون ممدکار متوجه شدم که خیلی متوجه‌ام نمی‌شه ولی در آخر ازم پرسید: حالا میخوای چکار کنی؟ اون حرف منو به جلو هل داد و خیلی چیزها که می‌دونستم یادم اومد. گفتم تلاش میکنم از این غم با خوردن سبزیجات تازه، دوری از شنیدن اخبار تلخ و ورزش کردن برای تکثیر سروتونین تلاش کنم. ادامه دادم در اولین گام، همین الان میرم و باشگاه ورزشی ثبت نام میکنم.

به نظرم در تورنتو به عنوان شهری که همین الان در دمای منفی 30 درجه‌ی سانتی‌گراد است، باشگاه ورزشی یا کلاس رقص بسیار مهم هست. تحرک مهمترین عامل شادابی‌ست اما در زمستان سخت این سرزمین سرد، سخت میشه اون رو ساخت. ابتدا که در باشگاه ثبت نام کردم وزنم از الان که اینجا نشستم کمتر بود. در دوره‌ای وزن و شکل بدنم تغییر مثبت کرد اما در همان دوران هم هدف از رفتن به باشگاه تناسب اندام، تحرک و تولید سرتونین برای شادابی بود. بعد از گذشت یک سال هدف ِ تناسب اندام هم اضافه شد اما به دلیل رفتن سر کار تمام وقت، بسیار سخت بود. ضمن این که کارم در یک اسنک و بار هست که در پایان شیفت‌ام می‌تونم میگساری کنم. (لبخند شیطانی)

بعد از اتمام پروژه، اندوخته‌ای که همراهم بود و حقوقی که از پروژه درآوردم رو به اتمام می‌رفت. برنامه‌ام رفتن بر سر یک کاری گرافیکی بود. مساله زبان برای برقراری ارتباط و گرفتن کار یکی از موانع بود. سابقه‌ی کاری‌ام بیشتر پر بود از طراحی‌های فارسی. درواقع هیچ رزومه به سبک کانادایی برای سه سال صفحه‌آرایی نداشتم. کم کاری ِ ممدکار مامور به خدمت دولتی برای پیدا کردن کار باعث شد تا به مراکز خدمات رسانی محلی (Community Center) بروم اما آن‌ها هم به خاطر تازه وارد بودن و کلیشه‌های مهاجران و مهارت صحبت کردنم به انگلیسی، به شکل جدی مایل به کمک نبودند. مساله دوم برای همه‌ی اون‌ها، میل‌ام برای پیدا کردن کار نیمه وقت بود؛ چون تمام وقت برای تقویت مهارت انگلیسی‌ام درس می‌خواندم. در بین رسانه‌های فارسی زبان هم اصلا کار نیمه وقتی وجود نداشت. همزمان با قراردادام با بنیادی که کار می‌کردم، پروژه فارسی آن‌ها تمام شده بود و هیچ پروژه جدیدی هم پیشنهاد نگرفتم. به اجبار باید بر سر یک کار خدماتی در هر حوزه‌ای میرفتم. این مساله با توجه به برنامه و آرزوهایی که قبل از سفر به کانادا داشتم همخوانی نداشت و در فرهنگ کاری‌ام تعریف نشده بود. با این حال مشاورام کمک کرد تا نگاهم به کارکردن تغییر کند و قبول کنم توانایی‌هایم با توجه به ارتباط شدید به مهارت ارتباط (Communication) و زبان انگلیسی، در این دوران امکان بروز ندارد. عقب نشینی سختی بود که منجرب به کار در یک رستوران با کارکنان فارسی زبان شد. کار نیمه وقتم تا تابستان ادامه پیدا کرد که با تمام کردن دوره‌های ای‌اس‌ال به دنبال کار تمام وقت بودم؛ پس دوباره تلاش کردم برنامه قبلی رو دنبال کنم اما مهارت زبان‌ام در صحبت کردن ضعیف مانده بود. همکار یا دوست صمیمی انگلیسی زبان نداشتم؛ با این دلیل کمتر شرایط تمرین داشتم. برعکس علاقه‌ی شدیدم به نوشتن، مهارت نوشتنم بسیار بسیار بهتر شده بود.

این دوران همزمان شد با قطع کمک‌های اداره مهاجرت اما دولت استانی آنتاریو حقوق بیکاری به شهروندان استانی می‌دهد. به فکر پیک خوراک با دوچرخه از شرکت اوبر افتادم اما در همان روز اول زمین خوردم و هرچه درآورم خرج آب و غذا برای خودم شد. متوجه شدم آدم این کار نیستم. کار گرافیکی را هم به شکل جدی دنبال نکردم چرا که من تجربی و بدون مدرک این حرفه رو یاد گرفته بودم. در رزومه سبک کانادایی جایی برای توضیح این نیست که در مدرسه سینمایی مبانی هنر را بلد شدم، به خاطر نبودن صفحه‌بند مجبور شدم این نقش را برای یکی از پروژه‌های رسانه‌ای-حقوق بشری بازی کنم و درنهایت با مطالعه، مشاهده و تجربه یاد گرفتم چطور این کار را می‌شود کرد.

در تورنتو با فراوانی شغل روبرو هستیم. از میان کارهایی که می‌توانستم انجام بدهم، به دلیل تجربه شش ماهه‌ام در آن رستوران، برگشتن به آشپزخانه آسان‌ترین راه بود. یک پیشنهاد با درآمد خوب از یک اسنک و بار داشتم. درآنجا از مالک و مدیر گرفته تا نوشیارها و باربک‌ها، همه افراد مهربان و صمیمی هستند که باعث شد به فکر این باشم تا بیشتر در اینجا بمانم. حالا هم با آغاز سال جدید، پایه حقوق تغییر کرده و حقوق‌ام با انعام که یک رسم در آمریکای شمالی‌ست، در حدی‌ست که نسبت به جابجایی مسکن پیش رو دغدغه جدی ندارم.

در سال جدید دوباره تمام وقت درس خواهم خواند که یک کار بسیار سخت همزمان با کارکردن هست. برای تکمیل مهارت و گرفتن مدرک و یا گواهی‌نامه در حوزه‌ی گرافیکی تلاش می‌کنم اما این چیزی نیست که به دنبال اون برای رفتن به دانشگاه هستم. روانشناسی درسی هست که به عنوان علاقه دوم‌ام به دنبال اون هستم. کار کردن در حوزه گرافیکی علاقه چهارم‌ام هست. علاقه اول‌ام سینماست که با حرف‌های مدیرام، اعتماد به نفس ساختن فیلم به دست آوردم و احتمالا در سال 2018 اولین فیلم خودم رو می‌سازم اما به نظرم نمی‌رسه برای این کار به دانشگاه برم. امسال با برگشتن به کنشگری ممکن هست از روانشناسی یعنی علاقه دوم به سمت افسری حقوق بشری ببرم که علاقه سوم‌ام هست تغییر مسیر بدهم. در چند پایشی که شرکت کردم این گزینه اول بود.

HRO Study

پیشنهادات یک وبسایت برای رفتن راه ِ افسر حقوق بشر شدن

 

هرچه باشد و هرچه بشود، زندگی‌ام آسان نبوده و آسان‌تر نمی‌شود که سختی‌های بیشتری در راه است. آنچه از من باقی گذاشته و خواهد ماند، سخت‌کوش‌تر شدن و ایستادن بیشتر برای به دست آوردن آنچه دوست دارم و می‌خواهم است. برای سختی‌ها و چالش‌های بیشتر خودم را آماده کرده‌ام.

هذیان بامدادی، احتمالا شماره دو

نمی‌دونم دلم می‌خواد به دنیای گی‌ها بر گردم یا وقتی دنیام خالی می‌شه دوباره تو متن‌ها و آدم‌های جامعه‌ام بر می‌گردم؟

باید بخوابم اما ساعت‌هاست دارم تو وبلاگ‌های فارسی و انگلیسی گی میگردم و می‌خونم و چقدر کیِف می‌کنم از خوندنشون.

تلاش کردم جاهای دیگه وبلاگ بزنم اما هفت سال زندگی اینجا خوابیده. دیتایی که مهمان وردپرس شده، زندگی رفته‌ی من هست. چطور می‌تونم این وبلاگ رو رها کنم و برم از اول بنویسم. شاید اصلا به خاطر این‌که یادم رفته کی بودم الان اینم.

الان محافظه کارتر شدم، کمتر کارهای هیجانی می‌کنم، از کنار ظلم با یه جمله -نه فریاد همیشگیم- می‌گذرم، به خودم اهمیت بیشتری میدم تا اطرافیانم و ِاین‌ها ارزش‌های من نبود که برعکس این‌ها ارزش‌هام بوده و باید بگم هست.

چند هفته‌ی پیش با یک پسر ۱۹ ساله کمونیست در استارباکس قرار داشتم. بهش گفتم اینجا خودِ نماد سرمایه‌داری‌ست، چرا اینجا قرار گذاشتی؟ گفت از نوشیدنی باکیفیتشون لذت می‌برم. خندیدم و گفتم تو در دام سرمایه‌داری در حال مصرف‌گرایی بهش انتقاد می‌کنی. براش از بچه‌گی خودم گفتم که تو سن اون فعال انتخاباتی بودم و از کاندیدای اصلاح‌طلب حمایت می‌کردم. براش تعریف کردم چقدر از نماد و نشانه‌هاش دوری می‌کردم و در رفتارم هیچ محافظه کاری نبود. بعد از گذشته و امروز خودم تعجب کردم. تعجب کردم چقدر تغییر کردم ولی هنوز به اون نوع تفکر باور دارم.

می‌دونم که کار نمی‌کنه اما ترمز در کثافت رفتن رو می‌کشه. نقشی که برای سال‌ها بازی کردم تا جامعه خودم به کثافت بیشتری کشیده نشه. چقدر تاثیر داشتم، در مقابل چقدر تلاش کردم، ارزشی نداره. می‌دونم تمام تلاشم رو کردم اونقدر که بهترین سال‌های جونیم براش گذشت.

حالا اینجام، شهروند دائم کشوری آزاد با ارزش‌های حقوق بشری. در حال کار و تحصیل به تنهایی، خودم رو جلو می‌کشم. آهسته اما پیوسته.

از کجا شروع شد؟

آها، تهی بودن من رو به کنش‌گری می‌کشونه یا خواست خودمه؟ چه خوب شد این‌ها رو نوشتم، الان متوجه شدم تو این دنیا بزرگ شدم. با وبلاگ شروع کردم، عاشق شدم، کار کردم، حمله کردم، ضربه خوردم، خندیدم و گریه کردم، گرفتم و دادم. از اول روح ضد استبدادی، دادگری و عدالت‌خواهی داشتم. در سیاست کمپین‌های انتخاباتی و در دنیای گی، هرچه در توانم بود. این ویژگی هنوز در من هست اگرچه زندگی غربی فرصت به نمایش گذاشتنش رو گرفته. دلیل کمرنگ شدنن ضربه‌ها و گریه‌ها و دادن‌ها و همه‌ی ناانسانی‌ها و بی‌انصافی‌هاست.

حالا اما همین طور که مهارت زبان انگلیسیم بهتر میشه دلم می‌خواد بیام و جریان رو تغییر بدم. بنویسم و زیاد بنویسم اما نه از محکومیت به اعدام و یا میزانی که اگر در دبر رفت برای رضای خدا از کوه پرتاب می‌شیم، نه. دلم‌ می‌خواد از روزمرگی‌هایی که گذشت به این‌هایی که روزمرگی‌هاشون خیلی متفاوت هست بگم. خیلی عادی، خیلی ساده، خیلی خودمونی.

بماند که ته دلم میخواد یه مجله بزنم، همون پروژه گی‌نامه که یک مجله زرد هست. برای فشار اوردن به دیگران تا اون‌ها شروع به نوشتن کنند (خنده شیطنت آمیز)، ولی اصلا وقت این طور شیطونی‌ها رو ندارم. اما همین‌جا همه شما را به آرشیوسازی پی‌دی‌اف وصیت میکنم.