هزیان بامدادی

هزیان بامدادی

نمی‌شه تو شبکه‌های اجتماعی و وبلاگت بنویسی من راضی نیستم دل کسی رو بشکونم و هر روز دل ِ کسی که دوستت داره رو به شکل‌ها مختلف بشکونی.

فیلم دنی کالینز رو دیدم و میخواستم پست بذارم درباره تغییر مسیر تو زندگی با یک تلنگر ولی قبلش رفتم فیسبوکم رو ببندم که آخرین لحظه دیدم دوستم منو به یک گروه افزوده با نام «فیلم چی ببینیم». دیگه مرحله آخر رو اکثبت نکردم و مثل یک نامه درباره همین فیلم پست نوشم.

داشتم خواب می دیدم…، داشتم خواب میمیدم ولی تا همین الان فکر میکردم یادمه! مهم نیست، از خواب پریدم چون دختری تو خیابون بعد از یک برخورد ماشین با چیزی جیغ کشید. با لب ِ تشنه و تپش ِ قلب رفتم دم پنجره دیدم دور ِ یک سگ چندتا نوجون جمع شدند و دارن نوازشش میکنند.

بهت پیام دادم که بگم امشب مهتاب از پنجره ی معروف ِ اتاقم روی تخت میتابه و من دوست دارم روی این تخت امشب با تو عشق بازی کنم. پیامت دیر رسید، من بعد از دو هفته توی اون اتاق و روی اون تخت خوابیدم. حالا هم که پیام دادم تو پای تلویزیون خوابت برده بود، ترجیح دادم چیزی نگم و کلا نمیگم، بعید میدونم اینجا بیای و بخونی.

هم خونم اتاق بزرگه که توش بودم رو برداشته بود و قرار بود چهار ماه با من همخونه بمونه اما زد زیر حرفش و حتی شجاعت پذیرش زیر حرفش زدن رو هم نداشت، یک جوری بود و یک جوری شد که دو هفته بعد از رفتنش دلم نمی خواست روی اون تخت بخوابم، با این که اتاق رو تمیز کرده بودم و رو تختی ها رو شسته بودم.

امشب بعد از مدت ها با این که مثانم درد میکرد اما روی اون تخت به آرومی ِ مهتابی که روی تخت تابیده بود خوابیدم و با جیغ ِ وحشت آلود ِ دختر نوجوانی که ترسیده بود از خواب پریدم. چند شب اتفاق هایی می افته و به راحتی از خواب میگرم و تپش قلب میگیرم. هر شب هم چند لیتر عرق میکنم از گرما.

دنی کالینز درباره یک تلنگره، این که مسیر زندگیت رو به سمت گه بودن و شدن پیش ببری یا این که به قله برسی. البته اون به قله ای رسید ولی خوب اون قله ی گوه بود. چیزی که خودش نبود، استعدادش نبود، چیزی بود که ازش میخواستن. دیدی دوست داری یک کاری بکنی ولی مجبورت میکنند کار ِ دیگه ای بکنی؟ من خیلی روش حساسم ولی توی ترکیه مجبور شدم خیلی کارهای دیگه ای جای کاری که دوست داشتم بکنم.

چند روز پیش…، یادم نمیاد چی میخواستم بگم، تو این فاصله رفتم آب بخورم گشنمم بود کمی کالباس هم خوردم. میدونم تشنه میکنه اونم تو ساعت سه ولی خوب الان دوباره میرم آب میخورم. آها یادم افتاد، اینو مینویسم بعد زر زرمو تموم میکنم.

چند روز پیش یکی از دوستام پستی تو فیسبوکش گذاشته بود اگر ده سال برگردید عقب چیکار میکنید، کمی فکر کردم و نوشتم: «ده سال پیش 15سالگیم بود و شخصیتم شکل گرفت، الان که فکر میکنم میبینم اتفاقی این طوری شدم. برای این که خیلی راحت تر و عادی تر میبودم هیچ وقت ستاد دکتر میعن نمیرفتم، اولین رای ام رو نمی دادم، وارد فعالیت های سایسی-مدنی نمیشدم و به جای حجب و حیا زودتر و بیشتر سکس میکردم و از همه مهمتر، هیچ وقت عاشق نمیشدم.» بعد که کامنت رو دوباره خوندم فهمیدم من اصلا از زندگیم راضی نیستم و اون تلنگره رو خوردم که من اصلا راضی نیستم وسط معرکه ی یک مشت فزول، پشت هم انداز، متظاهر، اختلال شخصیتی، دوقطبی و مانیک گیر کردم و هر روز باید با افکار پاراشون کلنجار برم و فحش بخورم تو دلسوزی و زندگی خودم معطل ِ این جماعت ِ ناشکر بشه. همین الان من خودم به تنهایی توان هایی دارم که یک مجموعه می تونه داشته باشه اما مدت هاست وقتی می خوام کاری رو شروع کنم بعد دوباره یاد ِ ناسپاسی، فحاشی، پشت هم اندازی، فزولی و رفتارهای زشتشون می افتم، خبر بد برای این دسته اینه که خیلی سخته ساکت بشینم و این خبر بد برای منم هست که نمی تونم زندگیم رو مال ِ خودم کنم.

فکر میکنم چیزی که میخواستم غیر مستقیم بگم رو بازم رک گفتم، کلیه ام درد میکنه نشستم نمی دونم کی می خواد خوب بشه لعنتی، برم بخوام و فکر کنم تغییر بزرگ رو شروع کنم یا نه؟

پی نوشت: بدون ادیت پست میکنم، امیدوارم غلط تایپی و املایی نداشته باشم، ببخشید.

دردم این بود که از یار خودی گل خوردم

دردم این بود که از یار خودی گل خوردم

می‌دونید بیشتر ِ غصه‌ام چیه؟ این که یکی خوش قلب، مهربون، خیرخواه و با دل دریایی باشه اما دربارش نه فقط اطرافایان، بلکه دوستان داوری نادرست یا پیش‌داوری داشته باشن، نیت‌خوانی کنند و بدتر نیت‌خوانی نادرست کنند.

یه رفیقی دارم که خیلی مهربون و خوبه، گله واقعا اما رفیقاش، یا اونایی که فکر میکرده رفیقشن باهاش بد کردن، اونی‌ام که دوسش داشت باهاش بد کرد، یه تیم شدن این پسر خوش قلب و مهربون و مبادی آداب رو بزنند زمین. اونا شاید هزاری کار و نقشه تو ذهن و قلب کدرشون باشه، از بی‌وجدانی به رنگین‌کمون پشت کرده باشن اما نمی‌دونند همین که جواب مهربونی رو با این پلید و پلشتی‌ها دادن خودش آدمو اذیت می‌کنه. مساله این‌جاست که ما از یار خودی گل می‌خوریم و این خیلی دردش بیشتره. کاشکی یک شوت ِ خوشگل، چیپ ِ هوشمندانه یا ضربه ایستگاهی استادانه، کاشکی یک برنامه تیمی، حتی بازی انگلیسی، سانتر از کنار و یک ضربه سر تور دروازه رو پاره کنه اما یار خودی گل نزنه.

پی‌نوشت: امروز یکی از دوستان رو اون ور خیابون دیدم، رفتم سمتش چون دلم براش تنگ شده بود، پارتنرش منو آن‌فرند کرده، می‌بینم ذهنیت بیمار گونه‌ای نسبت بهم داره، از روی عادت آن‌فرندی فیسبوک رو باهاش رو به رو کردم تا رک حرفاشو بزنه و دروغی در کار نباشه و رابطه سالم باشه اما متاسفانه به دروغ گفت فقط 4نفر باهام فرند هستند که فقط خانواده‌ام هستند. دروغش رو الان از روی لایک‌های پست‌های فیسبوک و دوست‌های مشترک در اوردم. ای کاش یه خورده باهام رو راست بود تا پارتنرش که یکی از با مرام و رفیق‌ترین آدم‌های روزگاره رو باهاش می‌تونستم دوست بمونم. این شد که کلا دلم گرفت رفتم سراغ این شعر مهدی موسی:

خواستم داد شوم… گرچه لبم دوخته است

خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم

خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم

کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید

آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم

وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا

بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم

شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه

ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو… من بودم!

حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود

یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم

دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند

باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم

رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!

راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت

بعد هر س..ک…س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه

بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود

حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود

«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید

اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود

خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بــــودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو

خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته

رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر… وسط ِ «تا به ابد»

تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد

دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من

شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی

«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت

مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم

پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند

«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!

تلــــــخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما

شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ… شب ِ دار زدن…

شب ِ  تا  صبـــح ،  کنـــــار تلفن  زار  زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم

لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی

شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام

شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی

«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!

پاره شد پیرهنـم… دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!

مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد

مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را

در شب یخزده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی

دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم

کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی

فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت

فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم

«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند

ما  کـــه  کردیم  دعا  تا  کــــه  چـــه  با  ما  کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید

بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد

«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست

اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست

«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!

خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود

می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ

بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!

به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز

به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!

به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها

به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

بشنوید

الان (28)

الان (28)

این روزها درگیر کارهایی‌ام که دور خودم ریختم و یک بخش اون بسیار برام اهمیت داره. قسمتی که برای امروز و فردای زندگیم مهمه. خوشبختانه امروز بخشی از اون  به پایان رسید اما در حال توسعه‌اش هستم. به همین دلیل فرصت زیادی برای به روزرسانی وبلاگم نداشتم.

این هفته ایمیلی از یک فعال‌های ال‌جی‌بی‌تی‌کیو در مذمتم دریافت کردم و دقیقا فردای اون روز یک فعال دیگه در تماس تلفنی منو «سرمایه» جامعه اقلیت‌های جنسی و جنسیتی خوند. نه اون مذمت گویی بر من اثر گذاره و نه این تشویق که از راه خودم خارج بشم. می‌دونم تا درصد زیادی رک‌ام، راستگوام و هر جایی یک مسئله نادرست ببینم، تذکر میدم. ممکنه در این بین اشتباه کنم اما تلاشم این بوده که درصد خطا رو کاهش بدم. هر چه زمان بیشتری گذشته، بیشتر یاد گرفتم طوری که امروز بعد از ربع قرن زندگی با یک هویت محکم جای خوبی ایستادم. وبلاگ نویس ِ همجنسگرا؛ اما نه فقط وبلاگ‌نویس بلکه وبلاگ نویس ِ منتقد که پبیشتر از انتقاد، صدای اعتراضی داره.

این هویت به معنی نمایندگی گروه یا قشر ویژه‌ای نیست، اگرچه خوشحال میشم صدای بخش‌های بیشتری از جامعه‌ام رو توی یک همچین تریبونی فریاد بزنم. وابسطه به هیچ گروه و سازمانی نیستم، اگرچه اگر گروه و سازمان درست‌کاری ازم درباره بهتر شدن کاری بپرسه، نظرم رو بهش میگم. فقط کار خودم رو می‌کنم و به کارم ادامه میدم. این وسط اگر کسی نقدی بکنه با گوش باز بهش توجه می‌کنم و در پاسخ به اون نمیگم «تو نمی‌فهمی»، کاری که اون فعال ال‌جی‌بی‌تی‌کیو ایرانی با من کرد، وقتی ازش درباره به خطر انداختن امنیت دستگیرشدگان کرمانشاه انتقاد کردم، انتقادی که با داوری افراد صالح، درست بود ولی متاسفانه اون فرد در پایان بهم گفت: «تو نمی‌فهمی».

سال پیش با یکی از عزیزان فعال که به تازگی از عضویت در یک سازمان استعفا داده بود گفتگو میکردم و پرسیدم چرا کنار رفته و او دلیل پرسشم رو پرسید که توضیح دادم: می‌خواهم روند نادرستی که در آن سازمان وجود دارد تغییر کند. الان آن امید را از دست دادم و فکر میکنم باید در راستای امید و اعتماد به نفس به تمامی افراد توان‌مندی که در سلطه‌ی یک عده پروپاگاندا کار ِ تمامیت‌خواه، سرکوب شدند، گام بردارم.

پی‌نوشت: این آخرین پست از مجموعه پست‌های (الان) بود. دوره لحظه نویسی در این عمری که از ما رفت، رفت.

الان (27)

الان (27)

احساس میکنم دارم بازیافت میشم. این روزها خیلی تلخه، شاید با این مثال بتونم توضیح بدم. تصور کنید توی یک کاروان‌سرا منتظرید تا با قافله‌ی دوم ادامه‌ی مسیر رو برید. یک سری از دوستان شما به مقصد رسیدند، یک گروه دیگه در حال رسیدن‌اند و جلوی چشم شما افرادی که خیلی بعدتر از شما حرکت کردند با قافله‌های دیگه راه می‌افتند. بعد کسی به شما مدام میگه تو الان نرو، الان وقتش نیست، صبر کن، بشین توی حجره‌ات و منتظر بمون. ازش می‌پرسی کی؟ چرا باید منتظر بمونم؟ چرا من؟ کاری کردم؟ اتفاقی افتاده؟ و هیچ جوابی نمی‌ده. من الان توی همچین حالتی هستم. کسایی که دو ماه قبل از من یا همزمان باهام اومدن الان رفتند و افرادی که همزمان بام یا دو ماه بعد از من اومدن در حال رفتن‌اند، یعنی تا یک ماه دیگه اونا هم می‌رن، فقط من موندم. مدام با خودم میگم چرا من؟ چرا برای من اتفاق افتاده؟ بعد از گوشه و کنار قضاوت‌های نادرست، خباثت‌های عقده‌دار و حسادت‌های کنترل نشده‌ای سمت‌ام پرتاپ میشه. آدم ِ رک و معترضی مثل من خیلی قوی‌تر از این‌هاست که نتونه این همه رو تحمل کنه اما تحمل سنگین‌ترین وزنه در طولانی‌ترین مدت وقتی که زمان این طولانی بودن هم مشخص نیست خیلی سخته. تصور کنید می دونید یک بار رو در مسیر دو کیلومتری باید حمل کنید، تو یک کیلومتری میگی «نصف راه رو رفتم، تحمل کن، می‌رسی» اما الان نمی‌دونم کجای راه هستم. می‌شه دلداری داد گفت از این پروسه‌ی پناهندگی شیش ماه مونده، ممکنه چهار ماهه هم بپری اما من چهار ماه در پروسه‌ای موندم که سایرین یک ماه منتظر موندن و هر روز که می‌گذره بدون توضیح از مرجعی که من رو منتظر گذاشته باید متظر بمونم. تازه معلوم نیست در مراحل بعدی گیر بکنم یا نه؟ اما یک چیز این وسط برای من حداقل ثابت شده، در این مرحله نامه‌های ساقی قهرمان، واسطه‌ی بین من و یو‌ان‌اچ‌سی‌آر، تاکید می‌کنم در این مرحله، جواب نمی‌ده و ارزشی نداره. چرا؟ نمی‌دونم.

این که میگم در این مرحله چون در چند مورد نامه‌های ایشون بسیار گره‌گشا بوده و خونده شده، ایشون به من فرمودند برای تاخیر در کشوری‌ام نامه زده اما برخلاف گذشته این نامه‌ها تا همین امروز تاثیری نداشته، چرا؟ نمی‌دونم، ولم کنید، این‌قدر سوال بی‌جواب هست که این توش گمه.

احساس می‌کنم دارم بازیافت می‌شم. چند روز پیش، 29آپریل، چهار ماه من تموم شد و الان تو ماه ِ پنجم‌ام. بهم ریختم، با این‌که شب قبلش کنسرت محسن نامجو بودم و شوق داشتم پستی برای کنسرتی که رفتم بنویسم اما اینقدر بهم ریختم که سخت می‌تونستم خودم رو جمع کنم. توانم کاملا تحلیل رفته و کارم روی سرم تلنبار شده. رئیس‌هام متواضعانه و بزرگ‌منشانه شرایط روحیم رو درک می‌کنند و بعد از گذشت این همه مدت و بی‌اثری نامه‌های ساقی دست به دامن رئیسم شدم تا از نفوذش استفاده کنه. از اینجا به بعد امیدوارترم و همین طور کمی آروم‌تر شدم. چون فکر میکنم این فرایند ممکنه نه ماه طول بکشه و از حالا برای رفتن در ژانویه 2016 برنامه ریزی کردم. این روشی بود که وقتی جواب مصاحبه اصلیم طول کشید، در ماه سوم یا چهارم با رفتن به یک کارخونه و کارگری خودم رو آماده‌ی موندن تا می 2015 کردم و حالا باید بازم کشش بدم. ته دلم یک حرف سیاه هست که اگر سپتامبر بازم مجبور شدی خودت رو مثلا برای می 2016 آماده کنی چی؟

سعی میکنم افکار منفی رو از خودم دور کنم و کمی بیشتر تفریح کنم، خوش بگذرونم و تنها نمونم. ارتباط‌هام که با قدرتم قطع کرده بودم رو دوباره تقویت کردم و با این مسکن ِ دیدن دوستان مجبورم این دوره رو طی کنم.

این رو که گفتم بذار اینم بنویسم. به نظر من انسان همیشه تنهاست و اگر تنهایی رو درک نکنیم، با مسکن ِ حیوان خانگی، یک فرد ویژه برای رابطه‌ی عاطفی یا گروه دوستان سعی میکنیم احساس آرامش و خوشبختی کنیم. من بدون این‌ها با پذیرش تنهایی و به خاطر خود ِ خودم که در نظر وجدانم شرمنده نیستم، احساس خوشبختی و آرامش میکنم اما این روزها سرنوشتم و مسیر موفقیتم دست یک گروه افتاده که هیچ کنترلی روی اون‌ها ندارم. این منو آزار داده و روزگارم رو سیاه کرده. هیچ چاره‌ای جز تحمل اون هم ندارم.

پیوست به پست: چقدر این ترانه امروز بعد از یک هفته بی‌قراری آروم کرد، ویژه‌تر اونجایی که بولدش کردم.

طلوع

وﻗﺘﻲ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮓ ﻣﻲﺷﻢ و ﻫـﻤـﺮاه ﺗـﻨـﻬﺎﻳـﻲ ﻣﻴـﺮم
داغ دﻟـﻢ ﺗﺎزه ﻣﻴﺸﻪ

زﻣﺰﻣﻪﻫﺎی ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ، وسوسه‌های ﻣﻮﻧﺪم
ﺑﺎ ﺗﻮﻫﻢ اﻧﺪازه ﻣﻴﺸﻪ

ﻗـﺪ ﻫﺰارﺗـﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه، ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ آواز ﻣﻲﺧﻮﻧﻢ
دارم ﺑﺎ ﻛﻲ ﺣﺮف می‌زﻧﻢ؟ نمی‌دوﻧـﻢ، نمی‌دوﻧـﻢ
اﻳﻦ روزا دﻧﻴﺎ واﺳﻪ ﻣﻦ از ﺧﻮﻧﻤﻮن ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺗﺮه
ﻛـﺎش می‌ﺗـﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨـﻮﻧﻢ ﻗـﺪ ﻫـﺰارﺗﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮕﻲ داره رﻓﻴـﻖ ﺗﻨﻬﺎﻳـﻴﻢ ﻣﻴﺸﻪ
ﻛﻮﭼﻪﻫﺎ ﻧﺎرﻓﻴﻖ ﺷﺪن
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ هی ﻣﻲﺧﻮام ﺷﺐ و روز ﺑـﻪ ﻫـﻢ دﻳـﮕـﻪ دروغ ﺑـﮕـﻦ
ﺳـﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﻫـﻢ دﻗﻴـﻖ ﺷـﺪن
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ترانه‌ی #پدرام از آلبوم #هوای‌خونه با آواز و آهنگ#سیاوش‌قمیشی و اجرای بی‌نظیر #محسن‌نامجو
اجرای سیاوش: https://www.youtube.com/watch?v=5uRy4K3-TZw
اجرای نامجو: https://www.youtube.com/watch?v=9gGz2jKVRy0

پی‌نوشت: نکنه امروز که یک‌شنبه بود دل‌تنگم شدی که دل‌تنگت شدم؟

الان (26)

الان (26)

بهم نمیاد، چون با هیجان حرف میزنم، بلند می‌خندم، می‌تونم خیلی سریع حرف بزنم و کلمات رو به راحتی به زبون بیارم، بهم نمیاد، بهم نمیاد آدمی باشم که زود عصبانی نشه، ولی خیلی راحت عصبانی نمی‌شم. سال پیش وقتی موتور یک دوست ناپدید شده بود و یک نفر که همه جا و همیشه خودش رو مسئول و دلسوز معرفی می‌کرد، به شکل مشکوکی با بی‌تفاوتی از کنار این موضوع گذشت و سماجت کردم که به من گفت: «به تو مربوط نیست، تو دخالت نکن». دقیقا شک‌ام رو بیشتر کرد، صدام رو بالابردم و داد زدم: «حالا که این طوره، الان با پلیس میام اونجا». یک سال بعد یعنی دو هفته‌ی پیش دوباره صدام بالا رفت، وقتی یک نفر برای اولین بار در زندگیم من رو به سو استفاده مالی متهم کرد و مدام مغلطه می‌کرد. یادم نمیاد چی‌بهش گفتم اما درجا بعد از فریادم بهش گفتم من مدت‌هاست داد نزدم و این طوری عصبانی نشدم.

این‌ها رو دارم می‌نویسم که بگم الان عصبانی‌ام، خشمگینم، به دیوار مشت زدم، به زمین، چند بار، مشت زدم، در حالی که فیلم بازی تقلید (The Imitation Game) رو تماشا می‌کردم. از اینجا به بعد رو لطفا کسانی بخونند که فیلم رو دیدند، حتما فیلم رو دانلود کنید و بشینید ببینید.

عصبانی شدم چون یک نابغه، یک مرد بزرگ، یک قهرمان در جنگ، به خاطر همجنسگرا بودن، به خاطر تمایلات عاطفی و جنسی به جنس موافق در 41سالگی از رنج ِ دولتی که نجاتش داده بود، جنگ رو براش تموم کرده بود و راه ِ ساخت کامپیوتر رو برای نسل بعدیش یادگار گذاشته بود، خودش را خلاص کرد، از رنج قانونی که یک فرد همجنسگرا رو از زندگی دور کرد.

آلن، آلن عزیزم، به گذشته برگشتن رو دوست ندارم اما این بار آرزو میکنم ماشینی برای گذر در زمان وجود داشت تا به زمان تو بیام و بغلت کنم. دوست دارم بهت بگم ازت ممنونم به خاطر تمام کارهایی که کردی، ممنونم با وجود رنجی که از دنیای نادان اطرافت بردی اما برای مردم و همین دنیا یک یادگاری بزرگ گذاشتی. ممنونم برای بودنت و زندگی که تلخ ِ تلخ بود و من امروز به استناد به زندگی تو می‌تونم بگم نابغه‌های بزرگی مثل تو و چایکوفسکی به دنیا خدمت کردند اما دنیا با اون‌ها بد رفتاری کرد پس اجازه ندیم آلن تورین‌ها و چایکوفسکی‌های زمان ما این رنج رو بکشند.

پیوست به پست: تصویر آلن تورین (Alan Turing)

Dr-Alan-Turing-2956483

پی‌نوشت: هنوز عصبانیتم وجود داره اما بهتره بخوابم تا فردا و زندگی مزخرفی که با یک جدول و چارت احمقانه باید ادامه پیدا بکنه.

الان (25)

الان (25)

الان در ترکیه هفده ژانویه است و من تازه دارم اولین پستم رو در سال جدید میلادی می‌نویسم. این روزها بیشتر از تعهدم کار می‌کنم و احساس می‌کنم بدهکارتر هم می‌شم. البته با روش رک و راست خودم مساله رو حل کردم و دیروز و امروز بعد از مدت‌ها به آسانی گذشت. خونه رو تمیز کردم و برای 120متری تنهایی‌ام برنامه چیدم. هم‌خونه‌هام رفتند، به هر دلیلی، و من چقدر خوشبختم در جایی که دوستش دارم با خودم خلوت کردم. خلوتی که گروه دوستانم میان و میرن یا من رو به چای و شیرینی دعوت می‌کنند. گروه دوستانی که وقتی با اون‌ها هستم موضوع بحث دیگران نیستند، درباره خودمون و دنیای اطراف حرف میزنیم، گروه دوستانی که سالم‌اند.

امشب محمد منو مهمون قلیون کرد، دلم خواست با چای یک ترامیسو بخورم و بنده خدا اونم حساب کرد، بهم خوش گذشت، راستی می‌دونید که من رژیم گرفتم :)) ! دقیقا موضوع اینه که چهارشنبه هم تولد بودم و دوستم تیکه‌ی بزرگ کیک رو برای من گذاشت و در نهایت به دلیلی ویژه خوندن‌ام از اون برش بزرگ‌تر رو بهم داد که با خودم ببرم و صبح توی خونه خوردم.

کلا بعد از سفر استانبول آروم‌تر زندگی می‌کنم، خیلی سخت نمی‌گیرم و شدت رک بودنم رو با کنار گذاشتن مصلحتی که در سال 2014 بهش آلوده شدم، بالا بردم. پارسال برای من سه رو داشت. شیش ماه اول، سه ماه سوم، و پاییزی که رفت. شیش ماه اول خیلی سخت گذشت، خیلی سختی کشیدم، خیلی رنج بردم، مدام یک اتهام ناروا که دلم رو شکونده بود توی این شیش ماه روی زبونم بود. سه ماه بعدش هم بود اما خیلی کمتر شد تا جایی که شاکی به دروغ‌اش اعتراف کرد و قضیه برام تموم شد. البته بدون جبران هتک حرمتی که در انظار دوستان مشترک از من داشته، مهم نیست چون بخشیدم اما فراموش نمی‌کنم. آخر سال هم یک نفر دیگر یک اتهام ناروا زد و منم محکم از زندگیم بیرونش کردم! این یکی دل منو نشکوند چون این بار حواسم بود سرم کلاه نره، و نرفت اما خوشبختانه سرش کلاه نذاشتم.

دیشب فیلم تک‌تیرانداز آمریکایی رو دیدم که توی پست بعدی دربارش می‌نویسم. پدر کریس کایل سر میز نهار به پسرهاش میگه: تو دنیا سه دسته آدم وجود داره، گوسفند، گرگ و سگ گله. توی توضیح‌ش میگه خداوند به بعضی‌ها قدرت اعتراض رو داده، اون‌ها سگ‌های گله هستند که در مقابل گرگ‌ها از گوسفندان حمایت می‌کنند. همین طور فریدون مشیری و اخوان ثالث دو شعر دارند که روی من تاثیر گذاشته و براتون به این پست پیوست می‌کنم. نتیجه من از این روایت کلینت استیود و دو شعری که در پیوست این پست هست اینه که، آدم‌ها اگر گرگ درون خودشون رو کنترل کنند و اجازه دریده شدن خودشون رو نه به گرگ و نه به چوپان بسپارند، بتونند از گوسفندان حمایت کنند، سگ‌های آزادی هستند که تن به خواست چوپان و گرگ نمیدن اما مراقب گوسفندان هم هستند. فکر کنم من یکی از اون سگ‌هام. وفادارم اما نه به گرگ، پاچه می‌گیرم اما نه پاچه‌ی گوسفند، من گلوی گرگ‌ها رو می‌درم.

چقدر الان که ساعت شیش دقیقه بامداد یک‌شنبه هیجدهم ژانویه سال دوهزار و پونزده است، از نوشتن احساس خوبی دارم. دارم تو دلم می‌گم: آخــــــــیش، بعد مدت‌ها نوشتم. باید بیشتر بنویسم، مثل این چهار ماه که نوشتم و البته قرار بود کارهایی بکنم، تو پست بعدی گزارش این چهار ماه رو می‌نویسم. باید یک جوابیه هم بدم و براش باید ایمیل بدم، یک پست هم هفته آینده از ورک‌شاپی که آخر دسامبر رفتم و اجازه نشر اون رو گرفتم می‌نویسم. اون سه بخش داره و باید تو هفته‌ی آینده روش کار کنم.

واقعا خستگی این مدت از تنم رفت، وای خدایا چرا من این‌ قدر ننوشتم، آخـــــــــــــــــیــش.

پیوست یکم به پست: گرگ از فریدون مشیری:

گفت دانایی که گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم، جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته، رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می‌نماید، گرگ هست

وآنکه با گرگش مدارا می‌کند
خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند

در جوانی جان گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یک‌دگر را می‌درند،
گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان هست اینسان دردمند
گرگ‌ها فرمانروایی می‌کنند

وآن ستمکاران که با هم محرم‌اند
گرگ‌هاشان آشنایان هم‌اند

گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟

با صدای شاعر: 

پیوست دوم به پست: سگ‌ها و گرگ‌ها از اخوان ثالث:

1

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه‌ی بیروزن شب
سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برف‌ها، باد
روان بر بالهای باد، باران

درون کلبه‌ی بی‌روزن شب
شب توفانی سرد زمستان

آواز سگ‌ها

زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمناک است

کشد -مانند گرگان- باد، زوزه
ولی ما نیک‌بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق! این دیگر بلایی‌ست
بلی، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم‌هایمان را و ما این
محبت را غنیمت می‌شماریم

2
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه‌ی بی‌روزن شب

شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد -مانند سگها- باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز
حکومت می‌کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه‌ی گرم کنامی
شکاف کوهساری، سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بی‌تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست، دایم
دو دشمن می‌دهد ما را شکنجه

برون: سرما؛ درون: این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه

و اینک سومین دشمن که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین، بی‌رحم، بی‌رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بی خانمان‌هاست

که این خون، خون گرگان گرسنه ست
که این خون، خون فرزندان صحراست

درین سرما، گرسنه، زخم خورده،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد…

با صدای شاعر: 

پی‌نوشت: از این به بعد به جای «خارج از پست» که ترکیبی انگلیسی-عربی‌ست، همون پی‌نوشت خودمون رو می‌نویسم.

الان (24)

الان (24)

دوش گرفته‌ای تر و تمیز لمیده بر کاناپه چسبیده به رادیاتور خاموش‌ام. الان از استریم سوندکلودام موسیقی توی گوشم گذاشتم و دارم صبح جمعه‌ای خوش رو پشت‌ سر می‌ذارم. این روزا یه خورده ندونم کاری یک نفر رو سخت می‌گیرم اما باید بگذرم و طوری شل بگیرم که باز مسیر آب ِ گل‌آلود از زیر رود مانعی برای حرکت رقصان ِ برگ پاییزی نشه.

دیروز یک زن ِ متقاضی نیاز مالی که حالا اسمش رو متکدی می‌ذارن یا گدا، من نمی‌دونم اما آمده بود درب منزل بنده و تقاضای کمک کرد. نمی‌خواستم متوجه بشه من خارجی‌ام پس بهش با سر فهموندم که ندارم. البته سر و وضع من گویای نداشتن هست، پلیور چهارساله پاره، تی‌شرت یعقه آش و لاشی که زیرش پوشیده بودم و شلوارک ِ رنگ و رو رفته. راستی امروز بازم به شلواری فکر کردم که باد ن/ب‌بردش؟! بی‌خیال، زمان برای من روشن کرده،  اینجا هم روشن می‌کنه.

آره…، داشتم می‌گفتم…، وقتی اون زن فهمید نماد و نشانه‌های عامیانه‌ای که بهش نشون دادم به معنی نداشتن یا قصد برای کمک نکردن است ازم معذرت خواهی کرد. وقتی شنیدم می‌گه «کوصوره ِ باکما» که یعنی کوتاهی من رو نادیده بگیر، می‌خواستم اون لحظه آب بشم برم زمین. بعد از این که در همون شوک و شک در رو بستم یادم افتاد کفشام بیرون مونده. اون لحظه در دو گانگی شدیدی بودم که کفشای منو نبره، این که معذرت خواهی کرد، نکنه واقعا نیاز مند بود، خوب بره از نهادهای خدمات اجتماعی دولتی و ان‌جی‌اوهای اجتماعی یا خیریه‌های کاهش آسیب کمک بگیره و کلی استدلال و مغلطه و توجیح و بهانه. خوب می‌دونم این‌ها برای رفع مسئولیت من به عنوان یک شهروند مسئول در جامعه مدنی هست. اگر بحث مدنیت و رفع نیاز اجتماعی رو مد نظر قرار می‌دم پس باید دستش رو بگیرم و ببرم به این طور نهادی. اگر منابع مالی کافی دارم پس می‌تونم برم خونش و براش گوشت و مرغ بگیرم. این طور افراد عموما اگر واقعا نیازمند باشند به سختی تغذیه درستی دارند. نمونه اون خود ِ من که دو ماهه گذشته مرغ نگرفتم چون دلم نمیاد پولم رو بدم به گوشت و مرغ بدم.

این هم از بدبختی‌های من ِ دیگه، موندم شهروند مسئول در نظام سرمایه باشم یا انقلابی و رادیکال ِ چپ کرده یا بدون هویت سیاسی ادامه بدم، یعنی کسی که الان راه خودش رو داره می‌ره ولی نمی‌دونه که درسته یا نه اما ازش خوشحاله.

بی‌خیال، عدس از دیشب رو گازه، برم بزنم به بدن که صبح پیدا شده اما آسمان می‌بارد.

پیوست به پست: تو بارون که رفتی از سیاوش قمیشی

 خارج از پست: چه ترکیب ِ بدی داره این خارج از پست. خوب مگه پی‌نوشت چشه که من از سه سال پیش این طوری پی‌نوشت می‌ذنم. اصلا مگه حتما باید همه‌ی پست‌هام پی‌نوشت داشته باشن؟ شاید این آخریش باشه.