دوربینم را دزد محمد برد

چنار رو بالا میکشم و به سوژه‌های اجتماعی در گذر نگاه می‌کنم. خیلی وقته دلم دوریینم رو می‌خواد. آ اس آ ی ِ چهارصد ِ سیاه و سفید رو بذارم توش و فرم‌هامو قاب کنم. هیچ وقت عکاس لنداسکیپی نبودم. بعد برم یه لابراتور متل انجمن و یه طوری اسیدا رو بریزم توش تا سیاه…

شادم٬ به وقت یک ترانه

lحمدبخوان برایم تا با چرخشی ناگهانی دستانت را در دستانم بچرخانم. بخوان تا تو را بچرخانم. به‌چرخ تا چرخ گردون را بچرخانم. بخوان تا بخوانمت.شانه‌ات را بالا بیانداز٬ همچون من. کمرت را آرام نگذار٬ همچون من. در صورتت اشوه گری کن٬ همچون من. با من٬ بر من٬ در من بخوان. برایم کمی ترانه بخوان تا…

وقتی وبلاگ در عاشقی نقش ایفا می کند

بعد از ۹ماه دیدمش. ۵ماهی که تنها با خاطره‌اش گذشت٬ خیلی سخت بود. با وجود اینکه بی.اف داشتم٬ اما تمام فکرم محمد بود. فقط یک ساعت با هم بودیم و تنها دست دادیم و رو بوسی کردیم. تونسته بودم عشقم رو به محمد تحمیل کنم اما بعد به دلایلی خودش خواست کات کنیم. دلایل کاملا…