ای بابا

پست‌های قبلی که با مهرشاد تگ خورده بود ناقص بودن. اگر کسی روی تگ میزد و می‌خوند، خبری از کات نبود و متوجه زمان جدایی و رویدادهای قبلش که در وبلاگ آمده بود نمیشد. تصمیم گرفتم دو پست که اشاره‌ی غیر مستقیم به جدایی داشت رو تگ بزنم. متاسفانه وقتی پست وبلاگ رو ویرایش میکنم توی فید آر‌اس‌اس میاد. بخاطر همین ممکنه الان کسی پیش خودش خیال بد کنه. البته اهمیت چندانی نداره اما می‌تونم با این پست از سو تفاهم برای مهرشاد جلوگیری کنم. این حداقل کاریه که میشه کرد.

این که میگم اهمیت چندانی نداره از بابت زندگی خودم میگم. برای من دهن مردم اهمیت چندانی نداره. توی پست شجاعت هم که ویرایش شده و به روز شده مشخصه. قبلا اصلا اهمیت نداشت اما حالا اهمیت چندانی نداره. کسی که منو از خودم نشناسه همون بهتر که با من دوستی نکنه. آدم دهن بین لیاقت دوستی نداره و بهتره با جماعت عمومردک (فمینستی شده‌ی خاله زنک :دی) رابطه داشته باشه.

پیوست به پست: دوست دارم درباره پست «کمی درد و دل» یک توضیح بدم. اون زمان مثل حالای خیلی‌ها و همون زمانشون، هم! نیاز به یک رابطه داشتم تا مهرشادو جایگذین کنم. برای همین به چند نفر پیشنهاد ترای دادم که هنوز هم از این کار پشیمونم. دوستایی که این پست رو می‌خونید و تجربه‌ی کمی در رابطه و زندگی دارید، لطفا به خاطر تنهایی به هر ریسمانی چنگ نزنید. کمی تحمل کنید تا روزهای خوب برسه. بوووووس!

خارج از پست: تا چند روز آینده خبر مهمی از خودم اعلام می‌کنم. 😉

کمی درد و دل

فشار زیادی رو دارم تحمل می کنم. هم بخاطر مشکلات خانوادگی هم از تنهایی. آدمی هستم که اگه بدنم نکشه اما ذهنم بخواد، بدنم پا به پای ذهنم میاد. بی اف یا عشق و… برای من دل خوشیه. خیلی از دوست های بلاگرم می دونن که توی چه شرایطی هستم و چه مشکل خانوادگی دارم. روز اول به مهرشاد زنگ زدم و گفتم چون تو هستی هیچ غمی ندارم اما حالا که مهرشاد نیست…  .
بحث نبودن مهرشاد نیست، نبودن احساسی هست که دلم رو بهش خوش کنم. نبودن انتظار برای یک اس.ام.اس یا زنک و یا حتی میس-کال که بوسه ام رو به گوشی رونه کنه. حرف من حرف دل تنگی است اما دل تنگی برای احساس و عشق. من همیشه عاشق بودم و عاشق پیشه. باید یکی رو دوست داشته باشم و حالا دارم بخاطرش به آب و آتیش می زنم. شاید سخت ترین لحظات عمرم رو دارم طی می کنم، چون کسی نیست که براش بمیرم.
ای کاش یکی پیدا بشه که منو داداش خودش ندونه.

شجاعت

زندگی یعنی تصمیم، هم! من تصمیمی می گیرم و اگر ادامه آن چیزی نباشد که باید می بود، نبوده. از کسی، چیزی، حرفی، کاری و… نمی ترسم. پس هروقت دلم بخواهد تصمیم می گیرم… و در بلاگ اعلام می کنم، هم! و اگر سرانجام تصمیم به هر علتی را بد بدانم، از آن منصرف می شوم… و در بلاگم اعلام می کنم، هم!
زندگی من، زندگی من است. به این معنی که اگر کسی در زندگی تصمیمی مشابه بگیرد و موفق باشد هیچ ربطی به من ندارد. اگر من در زندگی تصمیمی موفقیت آمیز بگیرم، هیچ ربطی به او ندارد. اگر هر کسی در هر زندگی تصمیمی بگیرد، هیچ ربطی به دیگری ندارد. پس مانند عقل کل ها به تحلیل در زندگی دیگران ننشینیم و زندگی خودمان را بکنیم. زمانی حق به جانب شویم که در تصمیم طرف مورد قضاوت قرار داده، بهترین را گرفته و انجام داده باشیم. شکست خورده حق اظهار نظر عمومی ندارد.
من منم، به سهم خودم در هر جامعه ای حقی دارم. سهم من از زندگی لبخند زدن، شکم سیر، مفید بودن و آزار ندادن موجودات دیگر است. این نظر من است و نظر من است! پس “من، شایان”هر کاری که بخواهم، کرده ام، می کنم، خواهم کرد.
پی نوشت: شخصیت پردازی را کردم. این هفته که می آید نه اما شاید از هفته آینده اش انتشار رمان “طبقه هفتم” هر شنبه در “هویت درون” آغاز شود. چارت فصل ها و بخش ها که تعین شد، نوشتن را آغاز می کنم.