گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

پژمان و حسن، رفقای هفت ساله‌ام در ایوان خانه‌ی یک دوست مشترک، با آبجو و ماءالشعیر انار هوفنبرگ که دوست داشتم، ضیافت خداحافظی برگزار کردند. روز قبل تلفنی تهیه کرده بودم تا در دوران پناهندگی بدون لبتاب، کمی خودم را به آن سرگرم کنم، با آن عکس گرفتیم و خاطره را ثبت کردیم. درباره‌ی رفتن‌ام کسی از بین دوستان همسرشت چیزی نمی‌دانست مگر سامان و یک زوج خوشبخت، پرهاما و همسر عزیزاش. آن‌ها نیز چند روز قبل‌تر در جمشیدیه برایم یک ضیافت خداحافظی برگزار کردند. جمع‌های کوچکی از بهترین‌هایی که دوستشان داشتم و همیشه دل‌تنگ آن‌ها می‌شوم.

شام در کنار خانواده، همه جمع بودند، حتی برادرم که هفت سال با او رابطه خوبی نداشتم. فقط او نمی‌دانست که من همجنسگرا هستم. خانواده گفته بودند به دروغ می‌گوید همجنسگراست تا به کشوری دیگر برود. او هم به شوخی فرصتی پیدا کرد و گفت: «کاشکی من هم بگم گی‌ام و برم»، بعد خندید، اما من به سرعت گفتم: «همچین دروغی هم نیست». قهقه در گلویش خشکید، دهانش تا بنا گوش باز مانده بود، سرش را به طرف اعضای خانواده برگرداند و به آن‌ها نگاه کرد، سکوت کرده بودند. بعد گفت: «خوب…، هر طور که هستی فقط مراقب خودت باش».

حسن و پژمان که ظهر از آن‌ها خدافظی کرده بودم دوباره آمدند، باز همدیگر را با چشمان خیس بغل کردیم. بعد کوله‌ام را بستم و تاکسی خبر کردم. مادرم را بغل کردم، گریه نکردم. خواهرانم و برادرم را بغل کردم، گریه نکردم. گریه می‌کردند، اشک می‌ریختند اما محکم ایستادم و دلداری دادم. سوار شدم، تاکسی حرکت کرد، دست تکان دادم، دست تکان دادم برای خانواده‌ای که پسرهمجنسگرایشان را پذیرفته بودند و برای زندگی بهتر و آسودگی‌اش، او را راهی کردند. دست تکان دادم برای لحظه‌ی آخری که معلوم نبود دیدار تازه چه زمانی و کجا باشد. وقتی دور شدیم، بغض، انفجار اشک‌هایم شد.

گیت، بار، چکین، گیت، صف ِ دلار مبادله‌ای و دوباره گیت. پسرک تپل سپاهی که قصد داشت بعد از عبور من از قاب حساس به فلز بگردد، محکم دو دست‌اش را به تنم زد و گفت: «چطوری؟». یک لحظه نگران شدم اما خوم را آسوده نشان دادم: «نوکرم، تو چطوری؟». نمی‌دانستم تا کجا و کی باید نگران باشم. وسایلم را برداشتم و کمربندم را سفت بستم. صندلی‌ام را پیدا کردم و لب پنجره نشتم تا از آب و خاک میهنم در آسمان وداع کنم. تصمیمی بود که گرفته بودم، پس به صندلی‌ام تکیه دادم و در دلم با خدا و میهنم راز و نیاز کردم.

gay and refugee 5

کامینگ اوت

گفت: «حالت خوبه؟ اوضاع چطوره؟» گفتم «خوبم، چطور؟» توضیح داد که بلاگ منو خونده و میدونه من کات کردم. می گفت کار احمقانه ای نکنی. یه وقت خود کشی نکنی و… زدم زیر خنده که: من آدم منطق هستم و… می گفت: بلاخره ماها [استریت ها] توی خودمون تجربه داریم و اینطور موقعیت ها رو درک می کنیم… .
زمستان سال پیش بود. رفتم تو اتاقش و گفتم: سه شنبه وقت داری؟ دلیلش رو خواست. گفتم دکتر اعصاب می خوام برم. ترسید و اسم دکتر رو خواست. خواهرم پزشکه، خیلی از دکتر ها رو می شناسه. گفتم دکتر فریدون مهرابی. رنگش پرید و با تعجب نگاهم کرد.  بالاخره مهرابی پدر سکس ایرانه. پرسید برای چی؟ در اتاق که جفت بود رو بستم و نشستم روبه روش. شروع کردم به توضیح دادن درباره گرایشات جنسی و رسیدم به همجنسگرایی یا همون هوموسکشوال. همه چیز رو می دونست. براش توضیح دادم که من همجنسگرام. ناراحت بود. توضیح دادم می خوام معاف بشم و باید باهم بریم دکتر. درکم کرد و پزشک بودنش خیلی کمک کرد. بعدا بهم گفت یک شب گریه کرده که: «چرا داداش من؟» با دکتر مهرابی که حرف زد، آروم شد. بهش گفت: «خانم دکتر باید دو چیز رو فراموش نکنید. یک: کسی در این اتفاق مقصر نیست و دو: هیچ کس نمی تونه اون رو تغیر بده.»
خوشحال بودم از این که قبلا براش کامینگ اوت کردم. بعد بهم گفت: «آره…، قرمه سبزی های آرش هم خوشمزه است.» اشارش به پستی بود که توش اینو نوشته بودم. آخه یه روز آرش اومد خونمون و خواهرم هم بی حجاب اومد جلوش. بعدا شاکی شدم که چرا این کارو کردی. گفت: «بابا اون که گی هست. چیزی نمی شه!!!» گفتم نه، اصلا گی نیست. ناراحت شد. تازه فکر می کرد اون مهرشاد بوده! اومد تو گفت: به به، چه خوشگلی، باریکلا، باریکلا!!!
حالا خوب میدونه وقتی می رم پیش داداش آرش، یعنی فرندشیپم. کلا خیلی بهم نزدیک شده. بلاگ منو می خونه و کامنت ها رو و البته پست قبلی اولین بار کامنت داد. خوب این معافی یه خیر به ما داد و اون هم کامینگ اوت بود.
خواهر عزیزم، می دونم که این پست رو می خونی. دوستت دارم و خوشحالم من و ما همجنسگرایان و البته همه اقلیت های جنسی رو درک می کنی و می پذیری. از این که منو حمایت معنوی می کنی، ممنونم. 
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو… 
بوسه های من به مهرشاد به سین رسید اما برای تو خواهرم… هرگز بوسه من سین نخواهد داشت.

سورپریز چهارم

قبل این که اینو بخونی پست قبلیم رو بخون که 2ساعت پیش نوشتمش.
رفتم توی وبلاگ هرمزد تا کامنت بزارم دیدم از ریکی مارتین نوشته و بعد یک لینک داده بود. من لینک رو کلیک کردم اما ادامه مطلب رو خوندم و خواستم کامنت بزارم که صدای موزیک متوجه ام کرد.
کلیپ Livin’ la Vida Loca (زندگی دیوانه وار) توی لینک داشت پخش می شد. بعد از 6-7 سال با این ترانه حال کردم. این شد سورپریز سوم. داشتم می کامندیدم که دیدم کامنت ها مشکوکه. اصلا خود پست مشکوکه که ریکی جی تشریف داشته باشند. آخه خود ریکی هم مشکوکه! برگشتم تیتر لینک رو خوندم و سورپریز چهارم:

Ricky Martin: I Am a Fortunate Homosexual Man

وقتی بیشتر خوندم فهمیدم: ریکی مارتین ( Ricky Martin )ستاره پاپ لاتین، دوشنبه 29 مارس 2010 اعلام کرد که همجنسگراست. وی در وبلاگ خود که خاطراتش را در آن می نویسد ، چنین نوشت :
من افتخار می کنم که بگویم ، یک همجنسگرای خوشبخت هستم. این در حالیست که در سال 2008 و در یک شوی تلویزیونی هنگامیکه “ باربارا والترز “ در مورد همجنسگرا بودن ریکی از او سوال کرد ، او از جواب دادن به این سوال خودداری نمود. ریکی مارتین 38 ساله ، در سال 2008 اعلام کرد که دو فرزند پسر دارد ولی تاکنون از مادر آنها و نحوه تولدشان سخنی چندانی نگفته بود !
اما چرا این همه مدت سکوت ؟!
ریکی مارتین علت مخفی نگاه داشتن این موضوع را احترام به توصیه مشاورانش و جلوگیری از لطمه و زیان به بازار کارش اعلام نمود. در مورد همجنسگرا بودن ریکی مارتین شک و تردیدهای زیادی بود اما او خود بالاخره سکوت را در اینباره شکست و اعلام کرد که همجنسگراست .

پنجشنبه 19 فروردین ماه سال 1389
کامنت های این مطلب در بلاگ اسکای:
مهرشاد
جمعه 20 فروردین ماه سال 1389 ساعت 12:09 PM
وایییییی چقدر خوشحالم که دوباره اومدیخیلییی دلم واست تنگ شده بود…مرسی که بهم سر زدیراجع به ریکی مارتین هم باید بگم چقدر شهامت داشته که با وجود این همه طرفدار اینا رو گفته…واقعا جای احسنت داره
http://hayat-khalvat.blogfa.com/
درجواب:

–>