Homesick or Life Is Not Fair

Homesick or Life Is Not Fair

I am far away from my hometown for about more than five and half years; That did not come from my choice. Nightmares came nights and the nights after even though I used to act carefully such as writing by my nick name or asking about people that I was going to meet them. thus, I forced to leave my family, friends and my love: my country, Iran. The day I decided to left my country was sad, fearful and hopeful as well.

It was sad while I left my family. When they need I to play as a son and or a brother role for them, I am not there. I remember a day my sister talk about issues that I could fix it, but I hang up because I could not stop crying. It was unhappy when I need them as well. For example, I was sick and I could not ate for two day, but I knew I can eat if my mother bring a sup. I could image these sad days coming, so I got down, and I scared of it.

Cheapest way what I could find a safe place to call new home was been refugee in second country, so it was fearful because my future in Turkey as a refugee and third country, which I was not allow to choice it, was dark. Turkey is a Islamic country even by secular reign the people and government there are believing to Islamic verdicts. there is several report of homophobia at Turkey. Also as a migrant is hard to survive myself while I could not talk in those countries languages. That was a afraid movement what I done it with all my hope to have future.

Left my country to make my life at a peace and free land was the positive side of my refugee time. Picture of coming out in school, at work and even front of strangers have been sweet part of this piece of chocolate on my life. I might see the colour more than taste cause people remember pictures more than taste, but how about take a piece of quite at my hometown? is that fair for finding a safe place I was force to left my love: my Iran?

In North America, Thanksgiving traditional is have being with family as Christmas Eve, and in Iran Yalda Night has same traditional as well. these days was coming Continuous. In Canada, Thanksgiving was October 9th and In US was November 23rd. Yalda Night was December 21st, and Christmas Eve same as every years. After the US Thanks giving I got a worst infection that I never passed sickness like that. as I mention it, I could not ate any food and even drink. I start crying like a baby and wants my mother. I start asking from that day until Yalda Night: why I can not to go at my hometown for just visit my family? On the Christmas Eve got worse and I keep asking while I watching beautiful moments of soldier who back home after while and crying. A similar: love country, but a big different: fight outside of country for inside.

از این یک سال و هشت ماهی که رفت

از این یک سال و هشت ماهی که رفت

یک هفته از سال 2018 گذشته و این پست رو درحالی می‌نویسم که اهداف 2018 رو به سه شکل کوتاه، میان و بلند مدت نوشتم. یعنی برنامه ماه اول سال، فصل‌ها و کلیات سال نوشته شده که چه می‌خواهم و در چه مسیری باید آنچه می‌خواهم به دست بیارم.

یکی از برنامه‌های امسال‌ام فعالیت بیشتر در وبلاگ و در عرصه کنشگری هست. فکر می‌کنم قبلا در یک پست انگلیسی اشاره کردم: به دلیل فشارهایی که در جریان پناهندگی و دورانی که تحمل کردم، در کانادا تلاش کردم از اخبار جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی و خبرهای سیاسی اجتماعی ایران فاصله بگیرم و کنشگری نداشته باشم. هنوز اونقدر از نظر روحی خودم رو آماده برگشتن و دوباره کار کردن نمی‌بینم اما دوست ندارم اینقدر فاصله ایجاد بشه. به‌هرحال نه بعد از پناه‌جو شدن، بلکه در ایران از این وبلاگ شروع کردم و دستی به آتش بردم؛ پس انتظار بیشتری از خودم دارم. اگرچه، تفاوتی هم با گذشته دارم. این که رابطه کنشگری و منابع مالی رو برای خودم تونستم پیدا و تعریف بکنم که در یک پست جداگانه توضیح میدم.

برنامه‌های دیگه مثل درسی، کاری و مسایل مربوط به شیوه‌ی زندگی هست. برای مثال درس در کجا و چه مسیری پیش بره و برای کار و تغییر اون چه مهارتی باید به چه شکلی اضافه بشه. درباره شیوه‌ی زندگی که پیچیده، به اندازه‌ی خود زندگی هست، برنامه خیلی کلی و بدون دقت نسبت به جزیات نوشته‌ام.

این برنامه نویسی مربوط به امسال یا سال‌های اخیر نیست. نمونه‌های اون رو می‌تونید توی آرشیو ماه‌های ژانویه ِ سال‌های قبل پیدا کنید. توی اون پست‌ها البته بیشتر از ارزیابی برنامه و هدف‌گذاری که در سال قبل داشتم نوشتم. این که چقدر تونستم موفق باشم و چقدر برای موفقیت تلاش کردم؛ دو حقیقت مهم درباره زندگی که چطور می‌تونیم موفق باشیم و نتیجه‌ی اون، بخشی از احساس خوشبختی‌ست.

از زمان ورودم به کانادا، پست فارسی درباره زندگی کانادایی‌ام کم داشتم و شرح وضعیت به شکلی که رسم وبلاگ‌نویسی‌ام در این هشت سال بوده، ننوشتم. دوست دارم اینجا به جای یک سال، به یک سال و هشت ماهی که در این سرزمین رفت اشاره کنم. اون‌هایی که این بخش از وبلاگ‌نویسی‌ام رو دوست دارند، احتمالا این پست طولانی رو تا آخر بخونند.

از ابتدای ورودام با مساله مسکن روبرو بودم. اگر چه کار عموما هم ردیف با مسکن، دغدغه مهم دیگه‌ای برای یک تازه وارد هست اما اونقدر دغدغه‌ام نبود؛ چون یک پروژه در دست داشتم. بعد از گذشت سه هفته تونستم یک اتاق در یک آپارتمان بسیار خوب با قیمت عالی و شرایط مناسب پیدا کنم. تجربه‌ای که در این مورد داشتم این بود که هیچ فردی به جز خود آدم نمی‌تونه منزلی پیدا بکنه. به این معنی که روی کمک‌های دوستان یا سازمان حمایت کننده‌ی دولتی در ابتدای ورود نمی‌شود حساب باز کرد. حتی بخش مسکن سازمان‌های غیر دولتی یاری دهنده هم چیزی در حد گرفتن آمار و بالا بردن تعداد موکلین برای تهیه بودجه سال آینده به نظرم رسید.

این اقامت بسیار کوتاه بود و بعد از چند ماه به دلیل تفاوت فرهنگی و عدم درک مقابل از زندگی شرقی ِ من ِ شبه سنتی (Old Fashion) با زندگی غربی ِ آن زوج همجنسگرای ِ نیمه مدرن، در نهایت تصمیم به رفتن شد که این بار با پیشنهاد به موقع یک زوج ِ همسرشت و هموطن، در یک محیط آرام و امن زندگی می‌کنم. اگرچه به زودی بعد از یک سال و نیم تصمیم به پایان دوران هم‌خانه بودن گرفتیم. این یعنی دوباره مساله شدن ِ مساله‌ی همیشه مساله‌ی ِ مسکن.

در کانادا لازم است دکتر خانوادگی داشته باشیم که به پیشنهاد یکی از دوستان، برای ثبت‌نام، به کلینیکی رفتم که برنامه‌های متنوع‌ای برای بهداشت جنسی، سلامت روان و مسایل جنسی و جنسیتی جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر دارند. همزمان با ماه دوم اقامت‌ام در آمریکای شمالی، به عنوان شهروند دائم کانادا، فردی به نام عمر متین در کلوب شبانه همجنسگرایان به نام پالس در شهر اورلاندوی کشور همسایه در آمریکای شمالی، 49 نفر از همسرشت‌هایم رو به خاک و خون کشید. در روز اول فقط گریه می‌کردم به حال خودم که بعد از این همه سال و این همه سختی بالاخره به آمریکای شمالی رسیدم اما در اینجا یک فارسی زبان احساس امنیت رو از من گرفته. هفته‌ی قبل از اون هم، پسر نوجوان همسایه در حالی که زوج‌های همخانه‌ام در بالکن سیگار می‌کشیدند، به اون‌ها با تیله حمله کرده بود. به فاصله یک هفته از شیشه‌‌ی شکست‌ی بالکن با تیله تا عملایت تروریسی در پالس، حال روحی‌ام در ظاهر آنچه شد که در درون بود. با کلینیک تماس گرفتم و خواستم به من یک مشارو معرفی کنند اما فرایند ثبت‌نام به دلیل بروکراسی سنگین کانادا اجازه نمی‌داد. هرچند، با تشویق یک مرکز فعال برای جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر تورنتو به نام «The 519» با یک ممدکار اجتماعی صحبت کردم. زبان انگلیسی‌ام در حدی بود که مسایل روزمره را پیش ببرم اما هرچه در دل داشتم با خشمی که روز دوم از جامعه مسلمانان در آمریکای شمالی به دست آورده بودم، با همان زبانم خالی کردم. از سر تکون دادن‌های اون ممدکار متوجه شدم که خیلی متوجه‌ام نمی‌شه ولی در آخر ازم پرسید: حالا میخوای چکار کنی؟ اون حرف منو به جلو هل داد و خیلی چیزها که می‌دونستم یادم اومد. گفتم تلاش میکنم از این غم با خوردن سبزیجات تازه، دوری از شنیدن اخبار تلخ و ورزش کردن برای تکثیر سروتونین تلاش کنم. ادامه دادم در اولین گام، همین الان میرم و باشگاه ورزشی ثبت نام میکنم.

به نظرم در تورنتو به عنوان شهری که همین الان در دمای منفی 30 درجه‌ی سانتی‌گراد است، باشگاه ورزشی یا کلاس رقص بسیار مهم هست. تحرک مهمترین عامل شادابی‌ست اما در زمستان سخت این سرزمین سرد، سخت میشه اون رو ساخت. ابتدا که در باشگاه ثبت نام کردم وزنم از الان که اینجا نشستم کمتر بود. در دوره‌ای وزن و شکل بدنم تغییر مثبت کرد اما در همان دوران هم هدف از رفتن به باشگاه تناسب اندام، تحرک و تولید سرتونین برای شادابی بود. بعد از گذشت یک سال هدف ِ تناسب اندام هم اضافه شد اما به دلیل رفتن سر کار تمام وقت، بسیار سخت بود. ضمن این که کارم در یک اسنک و بار هست که در پایان شیفت‌ام می‌تونم میگساری کنم. (لبخند شیطانی)

بعد از اتمام پروژه، اندوخته‌ای که همراهم بود و حقوقی که از پروژه درآوردم رو به اتمام می‌رفت. برنامه‌ام رفتن بر سر یک کاری گرافیکی بود. مساله زبان برای برقراری ارتباط و گرفتن کار یکی از موانع بود. سابقه‌ی کاری‌ام بیشتر پر بود از طراحی‌های فارسی. درواقع هیچ رزومه به سبک کانادایی برای سه سال صفحه‌آرایی نداشتم. کم کاری ِ ممدکار مامور به خدمت دولتی برای پیدا کردن کار باعث شد تا به مراکز خدمات رسانی محلی (Community Center) بروم اما آن‌ها هم به خاطر تازه وارد بودن و کلیشه‌های مهاجران و مهارت صحبت کردنم به انگلیسی، به شکل جدی مایل به کمک نبودند. مساله دوم برای همه‌ی اون‌ها، میل‌ام برای پیدا کردن کار نیمه وقت بود؛ چون تمام وقت برای تقویت مهارت انگلیسی‌ام درس می‌خواندم. در بین رسانه‌های فارسی زبان هم اصلا کار نیمه وقتی وجود نداشت. همزمان با قراردادام با بنیادی که کار می‌کردم، پروژه فارسی آن‌ها تمام شده بود و هیچ پروژه جدیدی هم پیشنهاد نگرفتم. به اجبار باید بر سر یک کار خدماتی در هر حوزه‌ای میرفتم. این مساله با توجه به برنامه و آرزوهایی که قبل از سفر به کانادا داشتم همخوانی نداشت و در فرهنگ کاری‌ام تعریف نشده بود. با این حال مشاورام کمک کرد تا نگاهم به کارکردن تغییر کند و قبول کنم توانایی‌هایم با توجه به ارتباط شدید به مهارت ارتباط (Communication) و زبان انگلیسی، در این دوران امکان بروز ندارد. عقب نشینی سختی بود که منجرب به کار در یک رستوران با کارکنان فارسی زبان شد. کار نیمه وقتم تا تابستان ادامه پیدا کرد که با تمام کردن دوره‌های ای‌اس‌ال به دنبال کار تمام وقت بودم؛ پس دوباره تلاش کردم برنامه قبلی رو دنبال کنم اما مهارت زبان‌ام در صحبت کردن ضعیف مانده بود. همکار یا دوست صمیمی انگلیسی زبان نداشتم؛ با این دلیل کمتر شرایط تمرین داشتم. برعکس علاقه‌ی شدیدم به نوشتن، مهارت نوشتنم بسیار بسیار بهتر شده بود.

این دوران همزمان شد با قطع کمک‌های اداره مهاجرت اما دولت استانی آنتاریو حقوق بیکاری به شهروندان استانی می‌دهد. به فکر پیک خوراک با دوچرخه از شرکت اوبر افتادم اما در همان روز اول زمین خوردم و هرچه درآورم خرج آب و غذا برای خودم شد. متوجه شدم آدم این کار نیستم. کار گرافیکی را هم به شکل جدی دنبال نکردم چرا که من تجربی و بدون مدرک این حرفه رو یاد گرفته بودم. در رزومه سبک کانادایی جایی برای توضیح این نیست که در مدرسه سینمایی مبانی هنر را بلد شدم، به خاطر نبودن صفحه‌بند مجبور شدم این نقش را برای یکی از پروژه‌های رسانه‌ای-حقوق بشری بازی کنم و درنهایت با مطالعه، مشاهده و تجربه یاد گرفتم چطور این کار را می‌شود کرد.

در تورنتو با فراوانی شغل روبرو هستیم. از میان کارهایی که می‌توانستم انجام بدهم، به دلیل تجربه شش ماهه‌ام در آن رستوران، برگشتن به آشپزخانه آسان‌ترین راه بود. یک پیشنهاد با درآمد خوب از یک اسنک و بار داشتم. درآنجا از مالک و مدیر گرفته تا نوشیارها و باربک‌ها، همه افراد مهربان و صمیمی هستند که باعث شد به فکر این باشم تا بیشتر در اینجا بمانم. حالا هم با آغاز سال جدید، پایه حقوق تغییر کرده و حقوق‌ام با انعام که یک رسم در آمریکای شمالی‌ست، در حدی‌ست که نسبت به جابجایی مسکن پیش رو دغدغه جدی ندارم.

در سال جدید دوباره تمام وقت درس خواهم خواند که یک کار بسیار سخت همزمان با کارکردن هست. برای تکمیل مهارت و گرفتن مدرک و یا گواهی‌نامه در حوزه‌ی گرافیکی تلاش می‌کنم اما این چیزی نیست که به دنبال اون برای رفتن به دانشگاه هستم. روانشناسی درسی هست که به عنوان علاقه دوم‌ام به دنبال اون هستم. کار کردن در حوزه گرافیکی علاقه چهارم‌ام هست. علاقه اول‌ام سینماست که با حرف‌های مدیرام، اعتماد به نفس ساختن فیلم به دست آوردم و احتمالا در سال 2018 اولین فیلم خودم رو می‌سازم اما به نظرم نمی‌رسه برای این کار به دانشگاه برم. امسال با برگشتن به کنشگری ممکن هست از روانشناسی یعنی علاقه دوم به سمت افسری حقوق بشری ببرم که علاقه سوم‌ام هست تغییر مسیر بدهم. در چند پایشی که شرکت کردم این گزینه اول بود.

HRO Study
پیشنهادات یک وبسایت برای رفتن راه ِ افسر حقوق بشر شدن

 

هرچه باشد و هرچه بشود، زندگی‌ام آسان نبوده و آسان‌تر نمی‌شود که سختی‌های بیشتری در راه است. آنچه از من باقی گذاشته و خواهد ماند، سخت‌کوش‌تر شدن و ایستادن بیشتر برای به دست آوردن آنچه دوست دارم و می‌خواهم است. برای سختی‌ها و چالش‌های بیشتر خودم را آماده کرده‌ام.

Land of Beauty

Land of Beauty

Good and bad is everywhere, we should find it from inside. It depends to how we see it. I see beauty more than darkness while I came Canada.

I should be great full of all beauty that coast to coast has it and I am. I want be a person who Canada would proud of.

I want to say to myself, here, in our bar with all beauty and beast, that: I’ll be the best for you my new land.

Bubbles of a drunk mind

Bubbles of a drunk mind

It’s sad when I see people be became a not people. I mean, they forgot them humanity. It’s so sad when I think people can make a great world, but they go on opposite of way.

Let me tel you a example then I’ll tell you my point. In my work place which is a snake bar I can order a glass of beer after finish my work. We got more than ten bar attendant. Some of beer has bubbles but from a guy I couldn’t see any bubbles. He still there to fill my glass. One other but all the time give me glass of one fifth of bubbles and a glass of beer. His attitude most the time is not nice or I can’t see nice attitude of him about myself. Bubbles can be a symbol of be kind, nice, and good person. Show respect for people or on the opposite side bad person while it’s too much. 

By the way I twit a picture of a normal bubbles that shows I am another person in world for this guy that I like it. I like be neutral than be a bad or good for people. I want say please don’t look at me. Let I pass beside of you, that’s it.

هذیان بامدادی، احتمالا شماره دو

هذیان بامدادی، احتمالا شماره دو

نمی‌دونم دلم می‌خواد به دنیای گی‌ها بر گردم یا وقتی دنیام خالی می‌شه دوباره تو متن‌ها و آدم‌های جامعه‌ام بر می‌گردم؟

باید بخوابم اما ساعت‌هاست دارم تو وبلاگ‌های فارسی و انگلیسی گی میگردم و می‌خونم و چقدر کیِف می‌کنم از خوندنشون.

تلاش کردم جاهای دیگه وبلاگ بزنم اما هفت سال زندگی اینجا خوابیده. دیتایی که مهمان وردپرس شده، زندگی رفته‌ی من هست. چطور می‌تونم این وبلاگ رو رها کنم و برم از اول بنویسم. شاید اصلا به خاطر این‌که یادم رفته کی بودم الان اینم.

الان محافظه کارتر شدم، کمتر کارهای هیجانی می‌کنم، از کنار ظلم با یه جمله -نه فریاد همیشگیم- می‌گذرم، به خودم اهمیت بیشتری میدم تا اطرافیانم و ِاین‌ها ارزش‌های من نبود که برعکس این‌ها ارزش‌هام بوده و باید بگم هست.

چند هفته‌ی پیش با یک پسر ۱۹ ساله کمونیست در استارباکس قرار داشتم. بهش گفتم اینجا خودِ نماد سرمایه‌داری‌ست، چرا اینجا قرار گذاشتی؟ گفت از نوشیدنی باکیفیتشون لذت می‌برم. خندیدم و گفتم تو در دام سرمایه‌داری در حال مصرف‌گرایی بهش انتقاد می‌کنی. براش از بچه‌گی خودم گفتم که تو سن اون فعال انتخاباتی بودم و از کاندیدای اصلاح‌طلب حمایت می‌کردم. براش تعریف کردم چقدر از نماد و نشانه‌هاش دوری می‌کردم و در رفتارم هیچ محافظه کاری نبود. بعد از گذشته و امروز خودم تعجب کردم. تعجب کردم چقدر تغییر کردم ولی هنوز به اون نوع تفکر باور دارم.

می‌دونم که کار نمی‌کنه اما ترمز در کثافت رفتن رو می‌کشه. نقشی که برای سال‌ها بازی کردم تا جامعه خودم به کثافت بیشتری کشیده نشه. چقدر تاثیر داشتم، در مقابل چقدر تلاش کردم، ارزشی نداره. می‌دونم تمام تلاشم رو کردم اونقدر که بهترین سال‌های جونیم براش گذشت.

حالا اینجام، شهروند دائم کشوری آزاد با ارزش‌های حقوق بشری. در حال کار و تحصیل به تنهایی، خودم رو جلو می‌کشم. آهسته اما پیوسته.

از کجا شروع شد؟

آها، تهی بودن من رو به کنش‌گری می‌کشونه یا خواست خودمه؟ چه خوب شد این‌ها رو نوشتم، الان متوجه شدم تو این دنیا بزرگ شدم. با وبلاگ شروع کردم، عاشق شدم، کار کردم، حمله کردم، ضربه خوردم، خندیدم و گریه کردم، گرفتم و دادم. از اول روح ضد استبدادی، دادگری و عدالت‌خواهی داشتم. در سیاست کمپین‌های انتخاباتی و در دنیای گی، هرچه در توانم بود. این ویژگی هنوز در من هست اگرچه زندگی غربی فرصت به نمایش گذاشتنش رو گرفته. دلیل کمرنگ شدنن ضربه‌ها و گریه‌ها و دادن‌ها و همه‌ی ناانسانی‌ها و بی‌انصافی‌هاست.

حالا اما همین طور که مهارت زبان انگلیسیم بهتر میشه دلم می‌خواد بیام و جریان رو تغییر بدم. بنویسم و زیاد بنویسم اما نه از محکومیت به اعدام و یا میزانی که اگر در دبر رفت برای رضای خدا از کوه پرتاب می‌شیم، نه. دلم‌ می‌خواد از روزمرگی‌هایی که گذشت به این‌هایی که روزمرگی‌هاشون خیلی متفاوت هست بگم. خیلی عادی، خیلی ساده، خیلی خودمونی.

بماند که ته دلم میخواد یه مجله بزنم، همون پروژه گی‌نامه که یک مجله زرد هست. برای فشار اوردن به دیگران تا اون‌ها شروع به نوشتن کنند (خنده شیطنت آمیز)، ولی اصلا وقت این طور شیطونی‌ها رو ندارم. اما همین‌جا همه شما را به آرشیوسازی پی‌دی‌اف وصیت میکنم.

Nobahari means new spring

Nobahari means new spring

نامجو را با نو بهاری شناختم و دوست داشتم. نو بهاری برای من ترانه نیست، خاطره نیست، گذشته نیست، نوستالژی نیست، که همه این‌ها هست اما فراتر از این‌هاست. نو بهاری برای من نوجوانی‌ست که معصومانه به حماقت جوانی رسید و تکرار نخواهد شد.

Mohsen Namjoo who called Iranian Bob Dylan is an Iranian singer-songwriter. He mixes Iranian folk music in blues and rock. Namjoo is my favorite singer.

Nederland Blazers Ensemble and Mohsen Namjoo had a concert in Nederland; them live show collected in a album named “Voices from the East.” One of these song is super nostalgic for me. “Nobahari” is part of my teenagehood, and I think it’s the best track in this album.

سوختم و نساختی

سوختم و نساختی

یک فردی که حتی توان پرداخت یک وعده در رستورانی متوسط ندارد، چرا باید آغوش رایگان بگیرد؟ یک فردی که حتی هیجان که چیز دیگری‌ست، نمی‌تواند ایجاد کند، چطور می‌تواند عسل از لب‌ها بگیرد؟ یک فردی که تنها فردی بود که گفت مهربان است، چطور محبت را ندیده است؟ 

هزار بار گفتم اما اگر گوش از خشم بسته نبود، لابد بهانه می‌خواست تا فازشکنی بی‌تجربه را دور کند، که حق دارد. اما آتش که خود علاج بود چرا به پا شد؟

یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟
مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
مجذوب تبریزی