این یک داستان ضعیف است (5)

این یک داستان ضعیف است (5)

آکیسمت تا پدرش را دید، پتو را روی خودش و متی انداخت. پدرش متوجه تمام ماجرا شد و فقط در را بست. آنها نگران و مضطرب لباس‌هایشان را پوشیدند. آکیسمت از متی خواست تا از در پشتی برود اما او نگران آکیسمت بود و خواست گوشه‌ای از اتاق پنهان شود. آکیسمت از اتاقش خارج شد. پدرش در آشبسخانه با گرمای لیوان چایی که در دستش بود بازی می‌کرد. آکیسمت با صدای لرزانش گفت: «پدر…». اما پدرش حرفش را قطع کرد و گفت: «خیلی قبل از اینها شک کرده بودم. همون موقع درباره همجنسگرایی تحقیق کردم و حالا اطلاعات زیادی دارم». بعد ادامه داد: «متاسفم در اتاقت رو بدون اجازه باز کردم، فکر می‌کردم خوابی و می‌خواستم چراغ قوه‌ات را از کشوی میزت بردارم». آکیسمت بغض‌اش ترکید و به سوی پدرش رفت تا او را در آغوش بگیرد. متی نیز از اتاق بیرون آمد و در حالی به سوی پدر آکیسمت می‌دوید که او را صدا میکرد: «آقا جووووون».

آکیسمت و متی رفت و آمدهای خود را بیشتر کردند و پدر آکیسمت از آنها حمایت می‌کرد. همه چیز درست پیش می‌رفت تا این که در هفته‌ی هفتم، روز دوم، دکتر علی با آکیسمت تماس گرفت. 

پیوست به پست: فیسبوک شایان shayan

 

خارج از پست: فردا کارگاه داستان باید یه داستان بخونم، یاد آکیسمت افتادم گفتم بیام تمومش کنم :دی

این یک داستان ضعیف است (4)

این یک داستان ضعیف است (4)

آکیسمت سرش را خم کرد تا سقف کوتاه دالان خانه‌ی یاشار ِ دانا به سرش نخورد. او که پشت سر متی سوزاک راه میرفت از ترس دستش را گرفته بود تا در تاریکیه دالان ِ پرپیچ ِ خانه‌ی ِ یاشار ِ دانا به سلامت بگذرد. نور حیاط اول چشم آکیسمت و متی سوزاک را زد، آنها صد متر حیاط اول را رد کردند و به بیرونی خانه‌ درسیدند. یک پسرک لاغر و نوجوان به استقبال آنها آمد و تا اندرونی آنها را همراهی کرد. یاشار دانا در خنکای بهار زیر کرسی خاموش نشسته بود. متی ماجرا را برای یاشار توضیح داد. یاشار دانا دستی به سیبیلش کشید و گفت: «این مایع ِ بده بد بوده که خارج شده». آکیسمت و متی سوزاک با هم گفتند «مایع ِ بده بده؟». یاشار دانا ادامه داد «مایع بده بده زمانی در فرد زخیره میشود که آن فرد بدون احساس برای یک لذت بدهد. اما وقتی عاشق میشود و می‌خواهد به عشقش پایبند باشد آن مایع آرام آرام از وجودش خارج میشود تا فرد پاک شود». از پلک پایین آکیسمت آب بالا آمد و روی گونه‌اش جاری شد. متی سرش را به سمت سر آکیسمت خم کرد و آکیسمت نیز به سمت سر متی آمد تا به هم تکیه دادند. بعد یاشار ِ دانا ادامه داد: «باید هفت هفته باهم عشقبازی کنید تا به طور کامل آن مایع خارج شود».

آکیسمت و متی سوزاک پنج هفته باهم عشق بازی کردند. در این مدت اثراتی که روی آلت متی وجود داشت آرام آرام محو میشد. آنها یک بار دیگر به دیدار یاشار ِ دانا رفتند و او گفت آن اثرات خشکه‌ی بکن بکن است که آن گوشه خشک شده. آکیسمت و متی با هم گفتند «خشکه‌ی بکن بکن؟» یاشار دانا ادامه داد «خشکه‌ی بکن بکن وقتی به وجو می‌آید که آن فرد بدون احساس و برای یک لذت بکند. اما وقتی با کسی که مایع بده بده در اوست بخوابد آنها همدیگر را پاک می‌کنند» متی ابرو هایش در هم رفت و پرسید «اگر با غیر از این باشند چه؟» یاشار دانا گفت «آن فردی که مایع ِ بده بده دارد یا خشکه‌ی بکن بکن آن فرد دیگر را که از روز اول به دنبال عشق میگشته آنچنان آلوده میکند که فرد عاشق پیشه دیگر نمی‌تواند باکسی برای همیشه باشد».

آکیسمت و متی پنج هفته و چهار شب باهم عشق بازی کردند تا این که در روز پنجم پدر آکیسمت در حال عشق بازی در اتاق او را باز کرد.

 

پیوس به پست: 

537084_509883115741112_647887177_n

خارج از پست: ندارد

 

این یک داستان ضعیف است (3)

این یک داستان ضعیف است (3)

آکیسمت که نگرانی شدیدی پیدا کرده بود، حوله را به دور خود پیچاند و به دکتر علی زنگ زد. دکتر علی که سال پنجم پزشکی عمومی از دانشگاه ِ آزاد ِ واحد ِ فسا بود به خاطر یک سال مرخصی در تهران یک کوچه پایین تر از خانه‌ی آکیسمت زندگی می‌کرد. دکتر علی بعد از شنیدن ماجرا از زبان آکیسمت به او گفت به خانه‌اش بیایید تا معاینه‌اش کند. آکیسمت که میدانست دکتر علی در کف اوست، حاظر به دادن «پا» به او نشد.

یعد آکیسمت در خود خلوت گوزید و با خود گفت: من عاشق متی سوزاک هستم. به عشق او پایبندم. اگر تا آخرم عمرم از من مایع لزج سیاه رنگ خارج شود باز به او پایبند می‌مانم. دوباره به حمام برگشت و خود را شست. دیگر از او مایع لزج ِ سیاه رنگ خارج نشد. چند ساعت بعد متی سوزاک که از خواب بیدار شده بود با آکیسمت تماس گرفت و از دلتنگی خود برای او گفت. آکیسمت نیز خیلی عاشقانه و بدون اشاره به ماجرا با او صحبت کرد. قرار شد شب اینبار متی سوزاک آرام و بی صدا از در ِ پشتی ِ اتاق ِ آکیسمت بیاید تا دوباره عشق بازی کنند.

آن شب نیز هر دوی آنها در آغوش همدیگر عشق بازی کردند. صبح متی رفت و آکیسمت دوباره به حمام رفت تا دوش بگیرد. این بار از پشت آکیسمت هیچ چیز خارج نشد. یک هفته گذشت و همه‌ی هفت روز هفته را آکیسمت و متی در آغوش هم به عشق بازی گذراندند. تا این که در شب هفتم دوباره مایع سیاه رنگ ِ لزج از آکیسمت خارج شد. متی متوجه گردید و آکیسمت ماجرا را توضیح داد. متی از آکیسمت خواست تا فردا عصر به دیدن یاشار ِ دانا بروند.

خارج از پست: پیوست به پست ندارد

این یک داستان ضعیف است (2)

این یک داستان ضعیف است (2)

آکیسمت که نمی‌خواست چهره خود را در بین دوستان فرهیخته‌اش خراب کند مخفیانه با متی سوزاک تماس گرفت. او ابتدا یک شناسه‌ی جدید در سرویس گپ یا همان چت بیلوکس ایجاد کرد و درست همان ساعت همیشگی به اتاق گفتگو یا همان چت روم متی سوزاک رفت. متی یکی از ادمین‌های آن اتاق گفتگو بود. او به سرعت با متی ارتباط گرفت و دوربین را برای متی روشن کرد تا بدنش را ببیند. متی که بسیار تحریک شده بود از آکیسمت خواست تا اگر میتواند صدای خود را به گوش او برساند تا لذت جنسی مجازی‌اش بیشتر شود. اما آکیسمت در این لحظه با یک پیشنهاد زیرکانه از متی سوزاک خواست تا به نزدیکی خانه‌ی آنها بیاید و با او پشت بوته‌های پارک محله‌شان رابطه‌ای از جنس لمس و گرما داشته باشد.

متی درست همان چهل و پنج دقیقه‌ی وعده داده را در راه گذراند و به سر ِ کوچه‌ی آکیسمت رسید. وقتی در ِ ماشین ِ متی سوزاک بازشد، نور زرد ِ چراغ سقف روی صورت ِ گندمی ِ آکیسمت طلایی شد و او در شب متی سوزاک درخشید. آنها شب را پشت بوته‌های پارک گذراندند و تا صبح در آغوش هم بودند. صبح آکیسمت قبل از بیدار شدن پدرش از در پشت که فقط مخصوص اتاقش بود به تختش برگشت. پدر آکیسمت که به سر کارش رفت او با متی سوزاک تماس گرفت تا اگر بیدار است بیاید که باهم در تخت آکیسمت دوباره عشق بازی کنند. متی سوزاک از شوق آکیسمت نتنها بیدار بود بلکه به انتظار بیرون آمدن آکیسمت و همراهی او تا مرکز پیش دانشگاهی‌اش مانده بود.

آنها باز هم در آغوش یکدیگر خوابیدند. ظهر با صدای تلفن متی سوزاک بیدار شدند. آکیمست که میترسید پدرش از کار برگردد متی را راهی کرد و خودش رفت دوش بگیرد. اما موقع دوش گرفتن از پشت آکیسمت ماده‌ی لزج سیاه رنگی خارج میشد. او مدام دوش را به قسمت پشتش میگرفت اما باز آن مایع بدون فشار دادن خارج میشد.

پیوست به پست: به تو مدیونم از رضا صادقی

واسه این که از تو دورم، به تو مدیونم
واسه کشتن غرورم، به تو مدیونم
تو که حرمتو شکستی، پای عهدت ننشستی
گرچه بازم تو نیازم، لحظه هامو بد می بازم، به تومدیونم
واسه ی چشای خیسم، به تو مدیونم
این که از غم می نویسم، به تو مدیونم
این که بی جونم و سردم، این که بی روحم و زردم
پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم، به تو مدیونم
به تو مدیونم…، به تو مدیونم…
به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم شکستی حرمت شب و من و ماه

به تو مدیونم کم آوردی و رفتی اول راه
به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم
اگه مثل برج سنگی جلوی چشات می ریزم، به تو مدیونم
به تو مدیونم…، به تو مدیونم…
به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه
به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه
به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه
به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه
به تو مدیونم و دینم رو ادا می کنم، حتما
نشونت می دم چه رنجی داره هر چی کردی با من
واسه این که تو خجالت محبتات نمونم
جونمم می دم و می بینی پای حرفمم می مونم

خارج از پست: خدا وکیلی همین جوری با خاطرات دوستان دگرباش دارم میرم جلو! تا چی پیش بیاد :دی ولی من این داستانو تاجایی که جر بخورم ادامه میدم :پی

این یک داستان ضعیف است (1)

این یک داستان ضعیف است (1)

آکیسمت یک پسر بسیار تنها بود. او هر شب با جلق زدن میخوابید و هر صبح با جلق زدن بیدار میشد. او گاهی ظهرها در اتاقش وقتی تنها بود باز هم جلق میزد. هنگامی که به یاد معشوقه‌اش می‌افتاد فقط به عشقبازی با او فکر میکرد و برای خوابیدن آلتش مجبور میشد بجلقد. معشوقه او متی سوزاک بود. متی از بس بدون کاندوم سکس معقدی کرده بود بالاخره سوزاک گرفته بود و به متی سوزاک معروف شده بود.

آکیسمت برای یکی از دوستانش داستان جلق‌های هرشب و روز خود را تعریف کرد و پس از آن دوستانش مدام به او میگفتند: آکیسمت جلقو…، آکیسمت جلقو… . روزی همه‌ی دانش‌آموزان کلاس پیش ِ یک ِ دبیرستان حضرت امام نقی (ع) به آکیسمت می‌گفتند: آکیسمت جلقو…، آکیسمت جلقو…، که مدیر مدرسه با ناظم و معلم زیست شناسی سر رسیدند و با خند گفتند…، «آکیسمت اینقدر جلق نزن، کور میشی پسرم»! از آنجا به بعد آکیسمت تصمیم گرفت بر ترس خود غلبه کند و با متی سوزاک بخوابد تا دیگر جلقو نباشد.

 

پیوست به پست: lara fabian – je t’aime

 

خارج از پست: وردپرس بهم پیام داده آکیسمت مانع از انتشار 255 هرزنامه شده. منم دوست داشتم با آکیسمت یک داستان بسازم که این شد :دی به نظر شما ادامه بدم؟