الان (19)

الان (19)

الان دارم جانی کش گوش میدم. فرشید عزیزم از دوستان توییتریم فیلم «i walk the line» رو بهم معرفی کرد و من از دنیای کانتری با جانی کش آشنا شدم. خیلی متاسفم که تا حالا با جانی کش و ترانه‌های ضد سرمایه‌داری‌یش آشنا نبودم. بدون شک همه‌ی ترانه‌های جانی رو تایید نمی‌کنم اما واقعا از صدای زخمتش که زیر درد خشن شده و موزیک ِ قشنگش خوشم میاد. جانی به عشق ِ «جون» از دام اعتیاد به آسمون کانتری و ترانه برمیگرده و دوباره ستاره درخشانی میشه.

تا پنج دقیقه دیگه ساعت چهار ِ چهارشنبه میشه و من به‌ یک‌باره از موقعیت بدی به موقعیت خوبی دارم پرش میکنم و این خیلی خوبه که یک انرژی مثبتی هست و من اسمش رو یاری خداوند می‌ذارم. انرژی مثبتی که باعث می‌شه کارها خودشون جلو برن، مخصوصا گره‌هایی که منجی می‌خواد به شکل استفاده از فرصت‌ها حل میشه.  یعنی فرصتی از جایی که انتظارش رو ندارم به وجود میاد که من از اون ظرفیت‌ها استفاده میکنم و چالش‌ها رو با موفقیت پشت سر میذارم. از مهارت حل‌مساله خودم خیلی خوشم میاد و این باعث شده تا حتی به خیلی‌ها کمک کنم، طوری که فقط درد و دل آدم‌ها رو گوش ندادم بلکه در احترام و ادب و از این‌ها مهمتر بدون القای درست بودن راه‌حل‌ام پیشنهادهایی دادم که عموما گره‌گشا بوده.

در اولین فرصت باید یک پست ویژه‌ برای فیلم «i walk the line» بذارم، دارم بهش فکر میکنم که چطور یک نفر می‌تونه اول عاشق یک دختر نوجون بشه اما بعدا طوری عاشق دختری بشه که اول زندگیش بهم بریزه و بعد با حمایت اون فرد خودش رو جمع کنه و زندگی تازه رو بسازه. این‌که عشق اول فقط یک خاطره است یا انسان تنها یک بار عاشق میشه، مساله اینه.

پیوست به پست: از دقیقه 18:18 اجرای جانی کش در زندان

 

خارج از پست: این مجموعه پست‌های تماشا در تبعید رو با قدرت از فردا شب شروع میکنم.

الان (17)

الان (17)

درست همین الان ساعت چهل و یک دقیقه‌ی بامداد شنبه، چهارم اکتبر هست. چند روزیه پستی آپ نکردم، با خودم گفتم یک پست بذارم و بنویسم سرما خوردم، تنم درد می‌کنه، نفسم سخت میاد، دماغم آویزونه، گلوم خارش و درد داره و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم. همین الان هم‌خونم از در اومد و نسکافه اورد تا با هم که سرما خوردیم، بزنیم. درست همین لحظه دمکه‌ی کتری برقی سبز رنگ ِ…، [کمی مکث]. درست همین الان دکمه‌ی کتری برقی بالا اومد. بذار مسعود قهوه رو درست کنه، من بالاخره یک پست آپ کنم.

فکر می‌کنم زندگی ما حاصل ِ لحظه‌هایی‌ست که به و از دست می‌دهیم. لذت خوردن یک نسکافه داغ کنار یک دوست تو سرمای ِ ملایم پاییز، وقتی سرما خوردی یکی از اون لحظه‌هاست.

پیوست به پست:

 

خارج از پست: یک اعتراف دارم و باید به وقتش بیان کنم.

الان (16)

الان (16)

یک دردهایی هست که آدم نمی‌تونه به هر کسی بگه. یادمه آخرین دفعه که برای یکی از صمیم‌ترین و نزدیک‌ترین دوستام درباره یک موضوع حساس، حداقل برای خودم، درد و دل کردم، طرف با برخورد خیلی زننده‌ای جواب اعتمادم رو داد.
من غصه دیگران رو می‌خورم، دیگرانی که برام عزیز هستند. وقتی یک عزیزی بر اساس حماقت خودش کار اشتباهی می‌کنه یا در وضعیت بدی قرار می‌گیره، یک نفر دیگه ممکنه با شنیدن این موضوع با بی‌ملاحظه‌گی درباره اون فرد قضاوت بکنه و از جملات بدی استفاده کنه. چطور توضیح بدم که روشن‌تر بشه؟ تصور کنید دایی آدم یک اشتباهی تو زندگیش می‌کنه و تو ناراحت اون هستی، بعد برای یک دوستی تعریف می‌کنی اما اون دوست به جای هم‌دردی و یا حتی…، حتی سکوت در مقابل اون، حرف زشت با بار منفی درباره داییت میگه. بعد می‌بینی وقتی بهترین دوستت که از نظر تو و تمام اطرافیان ِ خودت و خودش آدم بافرهنگ و با شخصیتی شناخته میشه این طوری قضاوت می‌کنه و درباره عزیزانت از این ادبیات استفاده می‌کنه، وای به حال دیگران. این‌جوری اصلا دیگه درباره اشتباه کسایی که دوست‌شون داری صحبت نمی‌کنی.
الان دوست دارم کسی تو زندگیم باشه تا از رنجی که می‌برم براش تعریف کنم، از این که غصه چندتا از عزیزانم رو می‌خورم. کسی که قضاوت نکنه، توهین نکنه، فقط گوش بده. یک آدم درست که به حرف من گوش بده نبوده و نیست. مجبورم بازم دستم رو به قلم‌ام بگیرم و کاغذ سفید رو سیاه ِ دردم کنم. نوشتن…، نوشتن…، هرچقدر هم بد باشه و بلد نباشم اما این کار بهم آرامش میده، حتی راه‌حل میده، مثل همین الان. الان که این‌ها رو نوشتم هم آروم شدم و هم این‌که یادم افتاد کافیه از دردام به دفترام بگم، دفتر ِ دردام.

پیوست به پست: 

درد
هر روز با من بیدار می‌شود
با من مسواک می‌زند
لباس می‌پوشد
موهایش را شانه می‌کشد
و از خانه بیرون می‌آید

درد
هر روز
با من
به میله‌ی اتوبوس می‌آویزد
از خیابان رد می‌شود
نگاهش را از پنجره‌ها می‌دزدد
و خود را روی صندلی پهن می‌کند

درد
هر روز
با من
خسته می‌شود
وسایلش را توی کیف می‌ریزد
و پشت میز کافه‌ای می‌خزد
تا سیگاری آتش بزند
و چای بنوشد

درد
هر شب
کلید می‌اندازد
و به خانه‌ی من می‌آید
تا شام بخورد
برهنه شود
و با من بخوابد

درد
نام دیگر من نیست؛
همزاد من نیست؛
درد،
من است.

قیصر امین پور

خارج از پست: همین طور که من، آدم‌های اطراف هم چیزهایی ممکنه در طول مسیر زندگی بگن و یا کارهایی بکنند که تو ذهن آدم بمونه اما تا زمانی که ازشون متنفر نشدی یادت نیاد.

الان (15)

الان (15)

زیر ِ صدای ارکستر ترک ِ شبکه تی‌آر‌تی موزیک که از پنجره خونم بهم می‌رسه، با خشم این لحظه رو ثبت می‌کنم. نشستم پست‌های فیسبوکم رو از حالت پاپلیک به حالت فرند تغییر بدم، کار سخت و زمان بری هست اما این موجب شد با چند پست در سخت‌ترین برهه زندگیم رو به رو بشم. این پست‌ها با گفتگویی که مربوط به اون رویدادها می‌شد رو وقتی کنار هم قرار دادم دیدم چیزی تغییر نکرده. همین الان از خشمم دارم توی وبلاگم این‌ها رو می‌نویسم و تنها جایی که اهمیت نمی‌دم دوست و دشمن، غریبه و آشنا، همسایه و همکار دارن می‌خونند یا نه، تاثیری روشون میذاره یا نه، دقیقا همین وبلاگم هست. شاید توی توییتر خیلی خیلی کم رعایت کنم، توی فیسبوک کلا حواسم باشه اما هویت دورن اگر تابلوی رک‌گویی، صداقت و بدون سانسور و مصلحت حرف زدن‌ام نباشه باید تمام ایدلوژی‌های اخلاقیم رو کنار بذارم.

دفتر یاداشتی دارم که یک سرش کسی دو گرامر زبان یادم داده و سر دیگه‌اش بنده خدایی دو تای دیگه گفته،  تو این دو هفته گرامرها رو خودم از یک مرجع خوندم و امروز این دفتر یاداشت رو رفرش کردم. حالا صفحات سفید این دفتر یاداشت آماده است تا نکات گرامری رو برای مرور روزانه و یادآوری نکات مهم پر کنم. به نظر میرسه زندگی ما آدم‌ها در دوره‌های ضعف و قدرت طی میشه، یک زمانی ممکنه تنها باشیم و قوی، یک زمانی ممکنه کسی تو زندگی‌مون باشه اما ضعیف باشیم. من از اون دسته‌ام که در تنهایی خیلی خیلی قوی‌‌تر از زمانی می‌شم که کسی رو دارم.

اگر در یک دوره‌ی زمانی رفتار تاسف‌آوری به خاطر وضعیت تاسف‌باری داشته باشیم، ممکنه بعد از این که وضعیت بهتر شد در صدد اصلاح اون بربیاییم. اون وقت ممکنه برای حفظ غرورمون آرامش دیگران رو بهانه کنیم و بابت رفتار تاسف‌آور خودمون اظهار تاسفم کنیم، اما به شکلی که غرور رو نگه داره. من واقعا کشش این دست برخوردها رو ندارم. دوست ندارم کسی بیاد و بعد از تخریبم بگه من می‌خواهم تو آرامش پیدا کنی و بابت این که این وضع پیش آمد، بدون اشاره به مسئولیت سنگین، قابل توجه و مهمی که در به وجود آوردن این خرابی داشته تنها برای رنجی که کشیدم «متاسف» باشه، که من برای خود ِ تاسف‌آورش متاسفم.

پیوست به پست: پنجره‌ی خونم

خارج از پست: این پست رو نیمه شب نوشتم ولی اینقدر حالم بد بود رفتم بخوابم تا حالم بهتره بشه. بعد از یک روز بد صبح که میشه همه چیز ممکنه بهتر بشه اما دیشب چندباری که از خواب پاشدم همش داشتم همون فکرها رو میکردم و صبح هم با درد همین فکرها از خواب پا شدم. شعار جدیدی تو زندگیم می‌گم که سال‌ها بهش عمل کردم: «تکلیف ِ دیکته‌ی جمع نمی‌شوم» و حالا می‌خوام بگم: «آلت ِ آرامش ِ آشوب‌گران نمی‌شوم».

الان (14)

الان (14)

همین الان که دارم اینا رو تایپ می‌کنم شام‌ام رو خوردم و سیگار به دست‌ام. چند ثانیه پیش با خودم فکر کردم 23روز دیگه تولدمه و شوق زیادی در من به وجود اومد. بیست و پنج سالگیم داره می‌رسه و آماده‌ام تا بیست و پنج سال زندگی از دست رفته رو در بیست و پنج سال آینده جبران کنم. با توجه به شرایط‌ام نمی‌تونم برنامه بلند مدتی داشته باشم ولی می تونم تصمیم‌ام رو مثلا برای سیگار عملی کنم. از همین لحظه من دیگه سیگار نمی کشم حتی در مستی، از همین لحظه تا وقتی که در ترکیه هستم حداقل هفته‌ای پنج فیلم می‌بینم. از همین لحظه تا وقتی در ترکیه هستم حداقل هفته‌ای ده ساعت کتاب می‌خونم. از همین لحظه تا وقتی در ترکیه هستم حداقل هفته‌ای 21ساعت زبان انگلیسی می‌خونم. از همین لحظه تا وقتی در ترکیه هستم حداقل هفته‌ای پنج ساعت ورزش می‌کنم. و از امروز تا وقتی در ترکیه هستم تحت عنوان «گزارش تصمیمات ِ لحظه‌ی 14» گزارش مقدار و چگونگی اجرایی شدن تصمیمات این لحظه رو در وبلاگم می‌نویسم.

پیوست به پست: ندارد.

خارج از پست: درباره سکوت کردن باید بیشتر تمرین کنم. آدم‌ها اندازه‌ی افکارشون رشد می‌کنند، من مسئول رشد افراد نیستم.

الان (12)

الان (12)

چهار صبح از بی‌حسی دستم که روش خوابیده بودم بیدار شدم. فکر کنم ساعت 11شب خوابیدم و حالا هم دارم رادیو گوش میدم، منتظر پخش چشم‌انداز بامدادی هستم. دیروز اصلا حس جواب دادن به چندتا ایمیل نداشتم که امروز تونستم بیشتر اون‌ها رو جواب بدم. چند تا از دوستان هم توی فیسبوک مسیج دادن که یکی از اون‌ها نیاز داشت باهاش ارتباط بگیرم و واقعا متاسفم توی این شرایط تنهاش گذاشتم. این روزها نتم قطع و وصل میشه اما همیشه سرعتش بالاست، فکر میکنم از مودم باشه و باید یک متخصص چکش بکنه.
حس بامدادی توی خونه با حس بامدادی سر کار خیلی فرق داره. من عاشق شبم و شب‌کاری رو برای همین دوست داشتم اما دو هفته پیش مشکلم این بود که نمی‌تونستم بخوابم. این هفته روش خوبی رو پیدا کردم و تا 12 یا 1 بیدار می‌موندم بعد می خوابیدم تا پنج و شیش که وقت رفتن سر کار بود. آدم وقتی کاری رو انجام بده خودش رو با اون شرایط تطبیق میده.

همین الان نازنین جاوید داره چشم انداز بامدادی رو اجرا میکنه و پناه فرهاد بهمن داره اخبار رو می‌خونه. عاشق توپق‌های بامدادی‌ام. خبر درباره آتش بس یک روزه واقعا یک طرفه بود، متاسفم. حماس می‌گوید آتش بس دائمی می‌خواهیم نه یکی دو روزه، آمریکا می‌خواهد یک هفته آتش‌بس بشود که بحث و مزاکره درباره ادامه این روند صورت بگیرد، اما بی‌بی‌سی فارسی به درستی به اون اشاره نمی‌کنه.

این روزها زندگی‌ام تحت تاثیر کار ِ سیاهی که در فرار نکبت‌بار ِ پناهندگی می‌کنم قرار گرفته. توی فیسبوکم درباره کار و روزگارم می‌نویسم اما بعضی از دوستان نسبت بهش واکنش نشون دادن. زندگی من قلمم بوده که از لحظه‌هام گفته، لحظه‌های هویت ِ درونم. هویت درون و فیسبوک و شایان ِ میم کسی است که زندگی خودش رو رک و صادقانه و صمیمی به نمایش گذاشته تا زندگی یک همجنسگرای ایرانی دیده بشه، این بخشی از مبارزه با هموفوبیاست، این بخشی از مبارزه‌ی من برای استیفای حقوق اولیه خودم بوده و هست. من به کارم ادامه میدم و آدم‌ها باید به لایف استایل همدیگه احترام بذارند.

پیوست به پست: Saken Ol

خارج از پست: تو آرامش ِ این منطقه‎‌ی طوفان زده‌ای، هرچقدر کم اما بمان!

الان (10)

الان (10)

همین الان، دقیقا همین الان که دارم اینا رو می‌نویسم اصلا حالم خوب نیست. دیشب سر کار نرفتم که یکی از دلایلش خوابیدن تنها 7 ساعت در 48 ساعت گذشته بود. در واقع من دو ساعت خوابیده بودم و با ضعف بدنی و حالت تهوع نمی‌تونستم کار بکنم. اما یک دلیل دیگه هم داشت، ذهنم توان کار کردن نداشت از بس درگیر بود و به خاطر اشتباهی که کرده بودم خسته و ناکارامد بود. من اگر بدنم نکشه اما ذهنم بخواهد، توان ویژه‌ای پیدا میکنم که بدنم نمی‌تونه دنبالش بیاد.

همین الان، دقیقا همین الان که ده و پنجاه و یک دقیقه به وقت ترکیه است یک لیوان چای خوردم روی آب جویی که دیشب خوردم. یک ماه پیش یک آبجو خوردم و دیشب اینو تنها زدم که شاید کمی ذهنم شل بگیره تا بدنم تو خواب آروم بگیره و بعد از خواب بتونم برای جبران اشتباهی که کردم فکری بکنم و تصمیم نهایی بگیرم. مهربانی می‌تواند آلت سو استفاده شود، گاهی بهتر است سریع و خشن تصمیم بگیریم. و من هم تصمیم رو گرفتم و کاری می کنم که به ضرر کسی نیست فقط باید در مقابل شانتاژها مقاومت کنم.

چند ماه پیش هم یکی شروع به شانتاژ کرد و در مقابلش ایستادم اما آدمای اطرافم آدم‌های ظاهر بینی بودند که تحت تاثیر شانتاژ قرار گرفتن، مهم نیست. من خودمم، چه شایان چه متین یا هر اسمی که به هر دلیلی در موقعیت‌های  مختلف معرفی کردم، یک شخصیت و یک وجود دارم که خودم ازش راضی‌ام. اعتراف میکنم تو زمستون خیلی ضعیف بودم و دلیلش مریض شدنم بود. من زمستون زیر دست یک روانی مریض شدم و امروز قوی‌تر از گشته باز به جنگ یک مانیک میرم که این یکی وسواسی‌تر از اون یکی هست و تازه پارانوئیدی شدیدتری هم داره.

پیوست به پست: مانیا یا شیدایی

 

خارج از پست: یه خورده آرامش می‌خوام، همین!