الان (27)

احساس میکنم دارم بازیافت میشم. این روزها خیلی تلخه، شاید با این مثال بتونم توضیح بدم. تصور کنید توی یک کاروان‌سرا منتظرید تا با قافله‌ی دوم ادامه‌ی مسیر رو برید. یک سری از دوستان شما به مقصد رسیدند، یک گروه دیگه در حال رسیدن‌اند و جلوی چشم شما افرادی که خیلی بعدتر از شما حرکت کردند با قافله‌های دیگه راه می‌افتند. بعد کسی به شما مدام میگه تو الان نرو، الان وقتش نیست، صبر کن، بشین توی حجره‌ات و منتظر بمون. ازش می‌پرسی کی؟ چرا باید منتظر بمونم؟ چرا من؟ کاری کردم؟ اتفاقی افتاده؟ و هیچ جوابی نمی‌ده. من الان توی همچین حالتی هستم. کسایی که دو ماه قبل از من یا همزمان باهام اومدن الان رفتند و افرادی که همزمان بام یا دو ماه بعد از من اومدن در حال رفتن‌اند، یعنی تا یک ماه دیگه اونا هم می‌رن، فقط من موندم. مدام با خودم میگم چرا من؟ چرا برای من اتفاق افتاده؟ بعد از گوشه و کنار قضاوت‌های نادرست، خباثت‌های عقده‌دار و حسادت‌های کنترل نشده‌ای سمت‌ام پرتاپ میشه. آدم ِ رک و معترضی مثل من خیلی قوی‌تر از این‌هاست که نتونه این همه رو تحمل کنه اما تحمل سنگین‌ترین وزنه در طولانی‌ترین مدت وقتی که زمان این طولانی بودن هم مشخص نیست خیلی سخته. تصور کنید می دونید یک بار رو در مسیر دو کیلومتری باید حمل کنید، تو یک کیلومتری میگی «نصف راه رو رفتم، تحمل کن، می‌رسی» اما الان نمی‌دونم کجای راه هستم. می‌شه دلداری داد گفت از این پروسه‌ی پناهندگی شیش ماه مونده، ممکنه چهار ماهه هم بپری اما من چهار ماه در پروسه‌ای موندم که سایرین یک ماه منتظر موندن و هر روز که می‌گذره بدون توضیح از مرجعی که من رو منتظر گذاشته باید متظر بمونم. تازه معلوم نیست در مراحل بعدی گیر بکنم یا نه؟ اما یک چیز این وسط برای من حداقل ثابت شده، در این مرحله نامه‌های ساقی قهرمان، واسطه‌ی بین من و یو‌ان‌اچ‌سی‌آر، تاکید می‌کنم در این مرحله، جواب نمی‌ده و ارزشی نداره. چرا؟ نمی‌دونم.

این که میگم در این مرحله چون در چند مورد نامه‌های ایشون بسیار گره‌گشا بوده و خونده شده، ایشون به من فرمودند برای تاخیر در کشوری‌ام نامه زده اما برخلاف گذشته این نامه‌ها تا همین امروز تاثیری نداشته، چرا؟ نمی‌دونم، ولم کنید، این‌قدر سوال بی‌جواب هست که این توش گمه.

احساس می‌کنم دارم بازیافت می‌شم. چند روز پیش، 29آپریل، چهار ماه من تموم شد و الان تو ماه ِ پنجم‌ام. بهم ریختم، با این‌که شب قبلش کنسرت محسن نامجو بودم و شوق داشتم پستی برای کنسرتی که رفتم بنویسم اما اینقدر بهم ریختم که سخت می‌تونستم خودم رو جمع کنم. توانم کاملا تحلیل رفته و کارم روی سرم تلنبار شده. رئیس‌هام متواضعانه و بزرگ‌منشانه شرایط روحیم رو درک می‌کنند و بعد از گذشت این همه مدت و بی‌اثری نامه‌های ساقی دست به دامن رئیسم شدم تا از نفوذش استفاده کنه. از اینجا به بعد امیدوارترم و همین طور کمی آروم‌تر شدم. چون فکر میکنم این فرایند ممکنه نه ماه طول بکشه و از حالا برای رفتن در ژانویه 2016 برنامه ریزی کردم. این روشی بود که وقتی جواب مصاحبه اصلیم طول کشید، در ماه سوم یا چهارم با رفتن به یک کارخونه و کارگری خودم رو آماده‌ی موندن تا می 2015 کردم و حالا باید بازم کشش بدم. ته دلم یک حرف سیاه هست که اگر سپتامبر بازم مجبور شدی خودت رو مثلا برای می 2016 آماده کنی چی؟

سعی میکنم افکار منفی رو از خودم دور کنم و کمی بیشتر تفریح کنم، خوش بگذرونم و تنها نمونم. ارتباط‌هام که با قدرتم قطع کرده بودم رو دوباره تقویت کردم و با این مسکن ِ دیدن دوستان مجبورم این دوره رو طی کنم.

این رو که گفتم بذار اینم بنویسم. به نظر من انسان همیشه تنهاست و اگر تنهایی رو درک نکنیم، با مسکن ِ حیوان خانگی، یک فرد ویژه برای رابطه‌ی عاطفی یا گروه دوستان سعی میکنیم احساس آرامش و خوشبختی کنیم. من بدون این‌ها با پذیرش تنهایی و به خاطر خود ِ خودم که در نظر وجدانم شرمنده نیستم، احساس خوشبختی و آرامش میکنم اما این روزها سرنوشتم و مسیر موفقیتم دست یک گروه افتاده که هیچ کنترلی روی اون‌ها ندارم. این منو آزار داده و روزگارم رو سیاه کرده. هیچ چاره‌ای جز تحمل اون هم ندارم.

پیوست به پست: چقدر این ترانه امروز بعد از یک هفته بی‌قراری آروم کرد، ویژه‌تر اونجایی که بولدش کردم.

طلوع

وﻗﺘﻲ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮓ ﻣﻲﺷﻢ و ﻫـﻤـﺮاه ﺗـﻨـﻬﺎﻳـﻲ ﻣﻴـﺮم
داغ دﻟـﻢ ﺗﺎزه ﻣﻴﺸﻪ

زﻣﺰﻣﻪﻫﺎی ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ، وسوسه‌های ﻣﻮﻧﺪم
ﺑﺎ ﺗﻮﻫﻢ اﻧﺪازه ﻣﻴﺸﻪ

ﻗـﺪ ﻫﺰارﺗـﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه، ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ آواز ﻣﻲﺧﻮﻧﻢ
دارم ﺑﺎ ﻛﻲ ﺣﺮف می‌زﻧﻢ؟ نمی‌دوﻧـﻢ، نمی‌دوﻧـﻢ
اﻳﻦ روزا دﻧﻴﺎ واﺳﻪ ﻣﻦ از ﺧﻮﻧﻤﻮن ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺗﺮه
ﻛـﺎش می‌ﺗـﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨـﻮﻧﻢ ﻗـﺪ ﻫـﺰارﺗﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮕﻲ داره رﻓﻴـﻖ ﺗﻨﻬﺎﻳـﻴﻢ ﻣﻴﺸﻪ
ﻛﻮﭼﻪﻫﺎ ﻧﺎرﻓﻴﻖ ﺷﺪن
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ هی ﻣﻲﺧﻮام ﺷﺐ و روز ﺑـﻪ ﻫـﻢ دﻳـﮕـﻪ دروغ ﺑـﮕـﻦ
ﺳـﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﻫـﻢ دﻗﻴـﻖ ﺷـﺪن
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ترانه‌ی #پدرام از آلبوم #هوای‌خونه با آواز و آهنگ#سیاوش‌قمیشی و اجرای بی‌نظیر #محسن‌نامجو
اجرای سیاوش: https://www.youtube.com/watch?v=5uRy4K3-TZw
اجرای نامجو: https://www.youtube.com/watch?v=9gGz2jKVRy0

پی‌نوشت: نکنه امروز که یک‌شنبه بود دل‌تنگم شدی که دل‌تنگت شدم؟

الان (24)

دوش گرفته‌ای تر و تمیز لمیده بر کاناپه چسبیده به رادیاتور خاموش‌ام. الان از استریم سوندکلودام موسیقی توی گوشم گذاشتم و دارم صبح جمعه‌ای خوش رو پشت‌ سر می‌ذارم. این روزا یه خورده ندونم کاری یک نفر رو سخت می‌گیرم اما باید بگذرم و طوری شل بگیرم که باز مسیر آب ِ گل‌آلود از زیر رود مانعی برای حرکت رقصان ِ برگ پاییزی نشه.

دیروز یک زن ِ متقاضی نیاز مالی که حالا اسمش رو متکدی می‌ذارن یا گدا، من نمی‌دونم اما آمده بود درب منزل بنده و تقاضای کمک کرد. نمی‌خواستم متوجه بشه من خارجی‌ام پس بهش با سر فهموندم که ندارم. البته سر و وضع من گویای نداشتن هست، پلیور چهارساله پاره، تی‌شرت یعقه آش و لاشی که زیرش پوشیده بودم و شلوارک ِ رنگ و رو رفته. راستی امروز بازم به شلواری فکر کردم که باد ن/ب‌بردش؟! بی‌خیال، زمان برای من روشن کرده،  اینجا هم روشن می‌کنه.

آره…، داشتم می‌گفتم…، وقتی اون زن فهمید نماد و نشانه‌های عامیانه‌ای که بهش نشون دادم به معنی نداشتن یا قصد برای کمک نکردن است ازم معذرت خواهی کرد. وقتی شنیدم می‌گه «کوصوره ِ باکما» که یعنی کوتاهی من رو نادیده بگیر، می‌خواستم اون لحظه آب بشم برم زمین. بعد از این که در همون شوک و شک در رو بستم یادم افتاد کفشام بیرون مونده. اون لحظه در دو گانگی شدیدی بودم که کفشای منو نبره، این که معذرت خواهی کرد، نکنه واقعا نیاز مند بود، خوب بره از نهادهای خدمات اجتماعی دولتی و ان‌جی‌اوهای اجتماعی یا خیریه‌های کاهش آسیب کمک بگیره و کلی استدلال و مغلطه و توجیح و بهانه. خوب می‌دونم این‌ها برای رفع مسئولیت من به عنوان یک شهروند مسئول در جامعه مدنی هست. اگر بحث مدنیت و رفع نیاز اجتماعی رو مد نظر قرار می‌دم پس باید دستش رو بگیرم و ببرم به این طور نهادی. اگر منابع مالی کافی دارم پس می‌تونم برم خونش و براش گوشت و مرغ بگیرم. این طور افراد عموما اگر واقعا نیازمند باشند به سختی تغذیه درستی دارند. نمونه اون خود ِ من که دو ماهه گذشته مرغ نگرفتم چون دلم نمیاد پولم رو بدم به گوشت و مرغ بدم.

این هم از بدبختی‌های من ِ دیگه، موندم شهروند مسئول در نظام سرمایه باشم یا انقلابی و رادیکال ِ چپ کرده یا بدون هویت سیاسی ادامه بدم، یعنی کسی که الان راه خودش رو داره می‌ره ولی نمی‌دونه که درسته یا نه اما ازش خوشحاله.

بی‌خیال، عدس از دیشب رو گازه، برم بزنم به بدن که صبح پیدا شده اما آسمان می‌بارد.

پیوست به پست: تو بارون که رفتی از سیاوش قمیشی

 خارج از پست: چه ترکیب ِ بدی داره این خارج از پست. خوب مگه پی‌نوشت چشه که من از سه سال پیش این طوری پی‌نوشت می‌ذنم. اصلا مگه حتما باید همه‌ی پست‌هام پی‌نوشت داشته باشن؟ شاید این آخریش باشه.

الان (20)

پنج دقیقه از صفر بامداد مونده، پاهام از سرما درد گرفته، پتو می‌کشم روش بعد ادامه میدم.

یه خورده رون‌هام درد گرفته، دیروز ظهر به همت کائوس‌ جی‌ال که یک سازمان حمایت از ال‌جی‌بی‌تی ترک هست فوتبال بازی کردم. نمی دونم چند دقیقه ولی کل زمانی که بازی در جریان بود تو زمین بودم. توی پست «کفشم رو دزد برد» اشاره کردم کتونیم رو از جلوی در ِ خونه بردند، اون یکی کفش که برای دویدن بود رو پوشیدم و حدود 11کلیومتر روز سه شنبه پیاده‌روی کردم اما روی هر دو انگشت کوچیک ِ پام تاول زدم. هفته آخر آگوست هم زانوم یک ضربه خیلی بدی خورد که هنوز بخشی ازش درد میکنه و فکر میکردم نتونم بدوم اما این باور غلط هم از بین رفت. وقتی مهران، وحید و الهه عزیزم میگفتند بیا یار کم داریم مثل مهمونی که ناز میکنه برقصه رفتم و دقیقا دیگه کسی نبود که منو از زمین بکشه بیرون (اسمایلی خنده دندون نشون).

امروز یک عکس دیدم درباره «شیمی در زندگی» که میزان هرمون یا انتقال‌دهنده‌های عصبی رو در بدن انسان نشون میداد. من نمی‌دونم اون عکس درست بود یا نه ولی دوباره مساله شادی و سرتونین رو بهم یادآوری کرد. این که باید تحرک داشته باشم تا سرتونین در بدنم افزایش پیدا بکنه و شاد بمونم. هفته‌ی پیش خیلی غمگین شدم، دلایل مختلفی داشت که دوست ندارم اینجا بنویسم. اما وقتی روز سه‌شنبه بعد از امضا پیاده برگشتم و دیروز چهارشنبه ورزش کردم و امروز زیر بارون قدم زدم روحیه‌ام خیلی خوب شد. امیدوارم اتفاق‌های خوب یکی پشت دیگری بیافته و من رضایت نسبیم رو از زندگی داشته باشم.

تنها موج منفی که امروز بهم خورد چت با دو دوست عزیزی بود که در بهترین شرایط قرار دارند و فقط با ناله‌های بی‌مورد انرژی منفی رو به اطراف اشاعه میدن. جالب اینجاست که با وجود این کارشون بازم اتفاق‌های خوب براشون میافته. برای نمونه یکی از دوستان در ماه ِ چهاردهم پناهندگی امروز جواب ِ کشوریش رو گرفت اما ساعتی قبل از جواب، برای من که در ماه ِ هفدهم هنوز جواب نگرفتم ناله می‌کرد. نمی‌فهمم این دوستان چرا حداقل ناله‌هاشون رو برای من میارن، منم محکم تو پر دو دوست زدم. البته خیلی خوشحالم اون‌ها در شرایط خوبی هستند اما این که شرایط رو سیاه‌نمایی کنند یا بقول قزوینی‌ها بگن چهارتا انگشت داریم واقعا جای تاسف داره.

صدای بارون که می‌خوره به شیشه فضای خونه رو پر کرده، ای‌کاش میتونستم آمبیانس بارون رو ضبط کنم و به این پست پیوند بدم. خدای‌من چقدر بارون قشنگی میاد (اسمایلی لاولی). الان رفتم لب پنجره و دیدم خیابون رو آب گرفته، خیلی عالیه این بارون…، دوست دارم ترانه «تو بارون که رفتی» از سیاوش رو گوش بدم. برم هندس‌فریم رو پیدا کنم که یک و ربع ِ و هم خونم خواب!

آخ آخ…، پیوست میزنم به پست پلی کنید حالشو ببرید. حضرت می‌فرماید:

تو بارون که رفتی…، شبم زیر و رو شد

یه بغض شکسته…، رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل ِ باغچه پژمرد

تمام ِ وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می‌باره

دلم غصه داره، دلم بی‌قراره

نه شب عاشقانه‌ است نه رویا قشنکه

دلم بی‌تو خون ِ، دلم بی‌تو تنگِ

 

هم‌خونم امروز می‌گفت این آهنگ غمه ِ، نذار. ولی من بهش گفتم تفاوت جهان‌بینی‌مون باعث میشه تو غمگین بشی و من آروم. این که من غم گذشته رو نمی‌خورم و از حال ِ غمگینی که عشق بهم داده لذت می‌برم، چون به جز درد هنری نداره عشق، گوش بدید:

یک شب زیر بارون که چشمم به راهِ

میبینم که کوچه پر ِ نور ماهِ

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب ِ ناامیدی

من غم رو دوست ندارم ولی وقتی غم‌فراق باشه قشنگه، وقتی غم‌ ِ غم‌یار باشه قشنگه، این که درد یکی دیگه رو درد خودت می‌بینی بعد می‌گی درد و بلات تو جونم عشقم، کاش من جای تو درد بکشم تو سالم باشی. تمام احساست عاشقانه رو بدون عشق بازی تجربه کردم و بهترین جاش وقتی بود عشق رو درد دیدم و عاشقیت رو درد خریدن.

این خیلی خوبه که آدم بدون لذت جنسی لذت عاشقانه‌ای ببره و فکرش روح ِ یار باشه نه اندامش. به نظرم این که میگه: «ایمان من در هندسه اندام توست» حرف جالبی نیست. ایمان باید در روح ِ یار باشه. و دوباره تاکید می‌کنم عشق معنی معشوق نیست و عاشقیت جدای عشق‌بازی‌ست.

بعله…، خلاصه این‌که شب پر از ترانه‌ است، صدای بارون تو رو به موسیقی پیوند میزنه و بعد سکوت ِ پس از بارش تندی بهت قدرت فکر میده. همین…، خواستم این لحظه رو توی «هویت درون»ام ثبت کنم، عاشقتم وبلاگم‌ام (اسمایلی لاولی).

پیوست به پست: تو بارون که رفتی – سیاوش قمیشی

 

خارج از پست: چقدر خوب شد این پست، معلومه من با تنهاییم حال میکنم.