17می 2015 به یاد پسر

17می 2015 به یاد پسر

اگر بخواهم درباره‌ی هوموفوبیا و مبارزه بنویسم حرف‌هایم تکراری می‌شود. از صفحه «در باب هوموفوبیا» تا پست 17می 2010، 2011، 2012، 2013 و 2014 حرف‌ها تقریبا همان است که گفتم. ما هنوز با توان انسجام بدون اعتماد به نفس چشم به تکثرگرایی رئیس‌های رئیس‌بازی‌طلب و خودنماهای فرافکن اندوخته‌ایم و با شاید 30درصد بازده در حال پیشرفتیم. برای من که انتقاد را به نقد ترجیح می‌دهم، تا یکی باشد که نقش انتقادگر را بازی کند، این 30درصد پیشرفت امیدبخش نیست بلکه 70درصد انرژی خفته و خفه شده مهم است.

البته 17می امسال تفاوت خوبی داشت، ما شاهد تولید و ترجمه‌ی منابع بسیار فرهنگی برای آگاهی بودیم. از صفحه‌ی رادیو زمانه تا سردبیری سایت خودنویس به دست آرشام پارسی و انتشار مطالب و پوستر از طرف ایگل‌هرک و ایرکو خوراک خوبی برای مبارزه‌ی همه‌ی ما ایجاد شد که اگر چه امیدبخش است اما هرگز کافی نیست و باید بیشتر تلاش کرد.

اما بهترین کاری که در این بین دیدم هنرنمایی دو جوان ِ ال‌جی‌بی‌تی‌کیوآی ایرانی بود که داستان ایضا گونه‌ای از زندگی یک فرد همجنسگرای ایرانی رو به تصویر کشیدند. سادگی در داستان گویی و پوشش بخش‌هایی از زندگی هر فرد همجنسگرا در این روایت از ام‌جی با قلم زیبای ماخ، جذابیت ویژه‌ای به کار داده بود. فارخ از اشکال مفهومی از دیدم درباره مفهوم هویت و گرایش جنسی، بهترین و زیباترین تولید فرهنگی که به مناسبت این روز تولید شد، همین فیلم می‌دانم. فیلم «بچه هایی به نام ایضاً» نمونه‌ای از پتانسیل بزرگ جامعه ماست که اگر در آرامش، امنیت و رفاه نسبی باشند، تولیدات و اثرات پایدار و ماندگاری خواهند داشت. صمیمانه آرزو می‌کنم باز هم از این دو هنرمند و هنرمندان مستعد دیگری که می‌توانند توان ِ خود را بالفعل کنند، شاهد چنین تولیدات فرهنگی باشیم.

همین طور می‌خواهم در اینجا یادی کنم. در این چند روز مدام یاد وبلاگ پسر بودم که به ما یادآوری می‌کرد 17می نزدیک است. امسال وقتی یک تولید  یا ترجمه‌ی فارسی-ایرانی بیرون می‌آمد، مدام یاد وبلاگ پسر می‌افتادم و این گفتمان که 17می نزدیک است، چه فکری در سر دارید. بدون شک نقشی که وبلاگ مستقل و آگاه ِ پسر بازی کرد تا سال‌ها در کنش جامعه‌ی ما نمایان است، حتی اگر یاداش از یادمان برود/رفته‌باشد.

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

راستی‌آزمایی خبر و یا گذاره‌ای یک کار مهم است، البته گاهی موضوعی از دست می‌رود مثل پست‌ چند ماه پیش‌ام برای همیاری ایگل‌هرک که گذاره‌ی غلطی درباره «دادگاه و دادگاه کشی آرشام پارسی و ساقی قهرمان» از دست‌ام در رفته بود.

برایم مهم است که اگر فرد یا مجموعه‌ای اشتباهی کرد؛ نخست اشتباه را گردن یکی از همیاران خود نیندازد و دوم این‌که به شکل رسمی اشتباه را ویرایش کند. کاری که من به بهانه‌ی فرصت نداشتن برای نوشتن پست درباره‌ی آن گذاره نادرست نکردم. هدف‌ام نوشتن یک پست کامل و پاسخ قاطع بود اما اصل موضوع و کار درست واکنش سریع به اشتباه‌ست تا اعتبار از دست نرود. صورت بیرونی چنین عملی شاید توجیح برای صحت گذاشتن به دروغ نوشته شده است که در این صورت حق را باید به انتقادگر داد. این را من با 25 سال عمر و 5 سال وبلاگ نویسی متوجه شدم ولی از روز اول درباره تقصیر و حمایت از تیم‌ام کاملا حواس جمع بودم.

قضیه از این قرار است که شبکه‌ی خودخوانده‌ی 6رنگ اقدام به برگذاری جایزه‌ی کپک سال در روز ضدهمجنسگراهراسی کرده. فارغ از مساله برگزاری و ایده آن‌، آقای نیک‌آهنگ کوثر سردبیر سایت خودنویس را به عنوان یکی از کاندیداها انتخاب کردند اما بعدا متوجه شدند دلیل این انتخاب یک اشتباه بزرگ بوده. شرح ماجرا را در این پیوند بخوانید.

مساله‌‌ام بیشتر از هر چیزی تنها گذاشتن آن‌چه «همکار عزیز» خواندن است. خارج از برخورد درون «شبکه‌ای» آن‌ها که نمی‌دانم چیست، شش رنگ که خواستار هویت جمعی‌ست، تقصیر را متوجه‌ی آن‌چه «همکار عزیز» خوانده می‌داند. اشاره‌ی این چنین از نظرم به معنی خالی کردن پشت همکار عزیز و فرار از مسئولیت سنگین چنین اشتباهی‌ست. این شبکه‌ی «لزبین‌ها و تراجنسیتی‌ها» عملا با طرح کردن اشتباه از طرف یک همکار، سطح کاری و هویت جمعی خودشان را زیر سوال بردند. به ویژه که در سایت رسمی شبکه‌ی 6رنگ هنوز به شکل رسمی این موضوع انعکاس نیافته و شش رنگی‌ها رسما معذرت و اعلام اشتباه نکردند.

گمان می‌کنم اگر یک نفر در تیمی اشتباه کرد، همه‌ی اعضا اشتباه کردند و اگر کل تیم به موفقیت رسید، همه در آن سهیم‌اند پس نقش این بود یا گناه آن یک امر ناپسند است. این چنین برخورد کردن نه از مرام و معرفت و زاویه دید ِ چپ درست است و نه از چارت سازمانی و زاویه‌ی راستی‌ها.

نیک‌آهنگ کوثر نوشته «از شادی‌های شش رنگ باید پرسید که آیا نباید جایزه کپک برتر تحقیق رسانه‌ای را به محققانی برجسته بدهند که چنین کشفی برای‌شان کرده‌اند؟». به نظر می‌رسد با این جمله کپک در نظر گرفته شده برای نیک‌آهنگ به آن‌چه «شادی‌ها» نامبرده‌ چسبیده شده.

در پایان می‌خواهم به عنوان یک وبلاگ‌نویس مستقل همجنسگرا به خاطر تلاش‌های سایت خودنویس در جهت دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی از ایشان و تیم حرفه‌ای و متعهد خودنویس تشکر کنم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

پژمان و حسن، رفقای هفت ساله‌ام در ایوان خانه‌ی یک دوست مشترک، با آبجو و ماءالشعیر انار هوفنبرگ که دوست داشتم، ضیافت خداحافظی برگزار کردند. روز قبل تلفنی تهیه کرده بودم تا در دوران پناهندگی بدون لبتاب، کمی خودم را به آن سرگرم کنم، با آن عکس گرفتیم و خاطره را ثبت کردیم. درباره‌ی رفتن‌ام کسی از بین دوستان همسرشت چیزی نمی‌دانست مگر سامان و یک زوج خوشبخت، پرهاما و همسر عزیزاش. آن‌ها نیز چند روز قبل‌تر در جمشیدیه برایم یک ضیافت خداحافظی برگزار کردند. جمع‌های کوچکی از بهترین‌هایی که دوستشان داشتم و همیشه دل‌تنگ آن‌ها می‌شوم.

شام در کنار خانواده، همه جمع بودند، حتی برادرم که هفت سال با او رابطه خوبی نداشتم. فقط او نمی‌دانست که من همجنسگرا هستم. خانواده گفته بودند به دروغ می‌گوید همجنسگراست تا به کشوری دیگر برود. او هم به شوخی فرصتی پیدا کرد و گفت: «کاشکی من هم بگم گی‌ام و برم»، بعد خندید، اما من به سرعت گفتم: «همچین دروغی هم نیست». قهقه در گلویش خشکید، دهانش تا بنا گوش باز مانده بود، سرش را به طرف اعضای خانواده برگرداند و به آن‌ها نگاه کرد، سکوت کرده بودند. بعد گفت: «خوب…، هر طور که هستی فقط مراقب خودت باش».

حسن و پژمان که ظهر از آن‌ها خدافظی کرده بودم دوباره آمدند، باز همدیگر را با چشمان خیس بغل کردیم. بعد کوله‌ام را بستم و تاکسی خبر کردم. مادرم را بغل کردم، گریه نکردم. خواهرانم و برادرم را بغل کردم، گریه نکردم. گریه می‌کردند، اشک می‌ریختند اما محکم ایستادم و دلداری دادم. سوار شدم، تاکسی حرکت کرد، دست تکان دادم، دست تکان دادم برای خانواده‌ای که پسرهمجنسگرایشان را پذیرفته بودند و برای زندگی بهتر و آسودگی‌اش، او را راهی کردند. دست تکان دادم برای لحظه‌ی آخری که معلوم نبود دیدار تازه چه زمانی و کجا باشد. وقتی دور شدیم، بغض، انفجار اشک‌هایم شد.

گیت، بار، چکین، گیت، صف ِ دلار مبادله‌ای و دوباره گیت. پسرک تپل سپاهی که قصد داشت بعد از عبور من از قاب حساس به فلز بگردد، محکم دو دست‌اش را به تنم زد و گفت: «چطوری؟». یک لحظه نگران شدم اما خوم را آسوده نشان دادم: «نوکرم، تو چطوری؟». نمی‌دانستم تا کجا و کی باید نگران باشم. وسایلم را برداشتم و کمربندم را سفت بستم. صندلی‌ام را پیدا کردم و لب پنجره نشتم تا از آب و خاک میهنم در آسمان وداع کنم. تصمیمی بود که گرفته بودم، پس به صندلی‌ام تکیه دادم و در دلم با خدا و میهنم راز و نیاز کردم.

gay and refugee 5

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

روی نقشه‌ی سرویس گوگل شهر دنیزلی را جستجو کردم، نزدیک به دو هزار کیلومتر فاصله من و یاورام و بعد از رفتن، من و خانواده، دوستان و میهنم بود. عکس‌های شهر را دیدم که نشان میداد شهری در حال توسعه است. تمام مدت با یاور در ارتباط بودم و همزمان با کار، درباره روزمره و زندگی ِ ترکی یک پناهنده چت می‌کردیم.

از تفاوت قیمت‌های می‌گفتیم که شاید کفش ارزان‌تر از ایران باشد و قرار شد آن‌جا خرید کنم اما به این نتیجه رسیدیم که هزینه‌ کردن پول تبدیل شده برای لباس در دوران پناهندگی کار اشتباهی‌ست. برای تهیه وسایل خانه دو راه داشتیم، یا منزل مبله اجاره کنیم و یا از دسته دوم فروشی‌ها خریداری کنیم، چیزی نزدیک به هزار لیر برای یک خانه‌ی یک خوابه. او در زیرزمینی یک‌خوابه و مبله با قیمت مناسبی اسکان یافته بود. طبقات تاثیر چندانی در قیمت خانه‌های ترکیه ندارد اما زیرزمین کمی ارزان‌تر است. دنیزلی شهری مرطوب است و زیرزمین‌ها رطوبت بیشتری دارند. قرار شد ما در اتاق باشیم و هم‌خانه‌ی او در حال روی کاناپه‌ای که تهیه کرده بودند. هزینه‌ی قبوض خانه بر عهده صاحب خانه بود اما منزل او کمتر از قیمت اجاره ارزش داشت. درواقع در چنین خانه‌هایی بهای انرژی زمستان که گران تر است را در تابستان می‌دهید.

هزینه‌ها در ترکیه، اعتماد و رعایت دانگ مساله‌ای مهم است. یک پیش‌فرض که آن روزها نداشتم و در گفتگو با یکی از دوستان بعدها مورد توجه‌ام قرار گرفت این بود که: یک فرد پناهنده از خانواده و دوستان خوداش گذشته و برای ساختن زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد. این جمله نه به سیاهی که در مفهوم‌اش دارد اما اگر برداشت خاکستری از آن کنیم و تعمیم کلی به همه‌ی افراد پناهجو یا پناهنده ندهیم، افق دید مناسبی برای جلوگیری از سو استفاده در دوره‌ی پناهندگی به ما می‌دهد. به یاورام درباره مسایل مالی ایمان داشتم و هرگز گمان نمی‌کردم حتی یک درصد، کروشی از مالم کم شود. این بزرگ‌ترین آسودگی خاطری بود که نصیب هر کسی نمی‌شود و داشتن یاوری این چنین برای یک پناهنده، شاید موهبت الهی باشد، البته برای من موهبت ِ عشق بود.

قرار شد به جای چمدان با کوله‌ای بیایم، او وسایل‌اش کامل بود و بسیاری از چیزها مانند خوراکی‌ و حتی وسایلی مثل سشوار را به شکلی تهیه کرده بود. با یک کوله آمدن دو امکان را به من می‌داد، اول این‌که سبک سفر می‌کردم و در طول روزی که برای درخواست ثبت‌نام در یو‌ان‌اچ‌سی‌آر از طریق دفتر آسام باید اقدام می‌نمودم، آسودگی داشتم. دوم مساله‌ی امنیتی بود که هیچ تصوری از واقعیت درباره آن نداشتیم. بلیط رفت و برگشت تهیه کردم و با یک کوله که وسایل یک سفر یک ماهه در آن بود، سعی کردم توجه‌ها را از خودم دور کنم. امیدوار بودم نظام روی من حساسیتی نداشته باشد و پیش از هر آسیبی به خودام، خانواده و جامعه‌ام، از کشور بیرون بیایم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

روحانی نقش هاشمی را برعهده گرفته بود و اصلاح‌طلبان مجبور شدند قافیه را به هاشمی‌چی‌ها و به قول خاتمی، روحانی ِ متکبر تحویل دهند. 22خرداد با اکراه انگشت در استامپ زدم و بعد به دوستانم گفتم، احساس می‌کنم در مدفوع خامنه‌ای انگشت زدم و آن طور که خوداش خواهش کرد، اگر ایران را دوست دارید رای بدهید، برای نجات کشور به او کمک کردم تا گشایشی ایجاد کند.

این آخرین کنشم برای مملکت در خاک میهن عزیزم بود و باید آماده‌ی رفتن می‌شدم. باید می‌دانستم چه چیزی با خودم ببرم و اصلا کجا می‌روم. ارتباط‌ام با یاور در طول مدتی که درگیر کمپین روحانی-عارف بودم مثل قبل شده بود، مثل زمانی که هفته‌ای سه روز یا من خانه‌ی آن‌ها بودم یا او منزل ما بود. اسکایپ، جی‌تاک و فیسبوک در آن شرایط که کار مشترک‌مان را به دلیل شرایط امنیتی یک ماه عقب انداخته بودیم، بسیار فعال بود. او به من اطلاعات می‌داد که باید خودم را به آسام معرفی کنم بعد بر اساس قانون به من اجازه زندگی در یک شهر ویژه را می‌دهند. هر هفته باید در آن شهر امضا بزنم و اگر می‌خواهم به شهر دیگری سفر کنم، باید «ایزین» بگیرم.

او در دنیزلی بود اما درباره شهرهای دیگر مانند اسکیشهیر که زیبا، دانشجویی اما سرد مانند آنکاراست -چیزی شبیه تبریز خودمان- و کایسری که شاید سردتر از آنکارا و اسکیشهیر اما مذهبی‌تر، صحبت کردیم. دنیزلی شهری بود که  دانشگاه بزرگی داشت پس فضای شهر، مانند هر جای دیگر خاورمیانه تحت تاثیر دانشجویان غیربومی، کمی آزادتر بود. هوای دنیزلی معتدل و چیزی نزدیک به قزوین یا کرج بود اما کمی شرجی، شاید در حد لاهیجان. بهترین شهر نبود چون مثلا در یالوا که نزدیک استانبول است، امکانات بسیاری ایجاد می‌شود. این که در استانبول بزرگ و زیبا بتوانی کار کنی و هر دو هفته یک بار برای امضا رفت و آمد داشته باشی. اگر چه این روزها می‌شنوم برای تعدادی، شهر استانبول را تعیین کرده‌اند.

در دوره‌ای که پناهنده شدم، تغییر شهر بسیار سخت بود اما اگر این اتفاق نمی‌افتاد می‌توانستند با «ایزین» هر دو هفته یک بار به شهر تعیین شده، برای امضا بیایید و دوباره با ایزین تازه به شهری که دوست داشتند برگردد. بعد از آپریل 2014 که قانون اتباع خارجی مصوب آپریل 2013 اجرایی شد، اجازه‌ی امضای دوهفته‌ای و رفت و آمد بین شهری سخت‌گیرانه‌تر شد طوری که عملا کمتر کسی چنین اجازه‌ای پیدا کرد.

با این که تعریف اسکیشهیر را شنیده بودم و از این شهر خوشم آمده بود اما انتخاب‌ام خانه‌ی یاور بود، جایی که گمان می‌کردم به آرامش می‌رسم. فقط مانده بود قبل از رفتن بدانم چه چیزی و یا حداقل چه مقدار پول با خودم ببرم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت دوم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت دوم)

صفحه‌های خبری اصلاح‌طلبان را به روز می‌کردم، می‌دانستم خاتمی نمی‌آید و منتظر تصمیم هاشمی بودم. در دلم طوفانی بود اما به خاطر دل‌تنگی شدیدی که داشتم. همه در میدان فاطمی جمع شده بودند، مقابل وزارت کشور اما دلم از انقلاب گذشته بود، می‌خواستم در نزدیکی فرصت، جایی نزدیک ِ نزدیک به قریب باشم. انگار کسی چیزی گفته باشد، پس به سرعت سوار بی‌آرتی‌ شدم و از خانه دختردایی راه افتادم. پیام دادم که می‌خواهم ببینمت‌ات و پاسخ داد: «دیگه فرصت نمی‌شه، شبه آخره و می‌خوام با خانواده باشم». چند بار پیام را خواندم، از خودم پرسیدم شب ِ آخر؟ و پیام دادم: «داری میری؟»

از چهار سال پیش تا همان موقع، فقط می‌خواستم کنارش باشم تا خیالم راحت باشد که سالم است، زنده است و از همه مهم‌تر شاد است، این قرار را همان شبی با خودم گذاشتم که برایش اتفاقی افتاد و من یک روز تمام گریه کردم، همان شب که فهمیدم عاشق‌اش شدم. غرور خودم را داشتم اما ایثار خودم را می‌کردم، با قوائد و چهارچوبی که درک‌اش از اطراف بر نمی‌آمد و با اتهام‌هایی که به خودشان وارد بود مرا قضاوت می‌کردند.

توضیح داد ایمیل داده بود اما به او گفته بودم در این روزهای امنیتی به تهران آمده‌ام و نمی‌توانم ایمیل‌ام را چک کنم. بالاخره قراری تنظیم کردیم تا بعد از پنج ماه ببینم‌اش، با ریش‌هایی که قرار گذاشته بودم تا وقت دیدن‌اش آن‌ها را نتراشم. حالا در روز آخر به راهنمایی ندای دلم دیدار آخر نصیبم شده بود. چرخیدیم و بعد به خانه‌شان رفتم، با خانواده‌اش شام خوردیم اما نمی‌توانستم همراه‌اش به فرودگاه بروم، بروم که رفتن‌اش را ببینم؟

صبح روز بعد در خیابان ولیعصر، سر کوچه‌ی رشت، به سمت پارکینگ کاوه قدم زدم و با تماس تلفنی از دوستم در شیراز خواستم تفالی به حافظ بزند و پاسخ گرفتم، به دنبال دل‌ات برو.

با خودم گفتم نه خواب، نه خوراک درست از امنیت، نه آرامش و نه قرار از رفتن جان، چرا بمانم؟ تصمیم گرفتم با انتخابات سرنوشت‌ساز بهار92 دین آخرم را به کشورم بدهم و بعد بروم تا هم امان داشته باشم و هم هوای یار.

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

از همان ابتدای فیلم «باشگاه مصرف کنندگان دالاس» شما رونالد وودروف (رون) دیکسون را معتاد به آمیزش جنسی، گرد و مواد می‌بینید. او بدون هیچ ملاحظه‌ای در هر گوشه‌ای نیازهای جنسی خود را رها می‌کند و چیزی مثل رابطه مراقبت شده یا انتخاب شریک جنسی سالم برای او اهمیت ندارد. پس تکلیف‌مان با شخصیت تا حدودی روش است. فیلم به سرعت وارد موقعیت می‌شود زیرا درباره فیلم و رونالد وودروف اگر ندانیم، حدس که می‌زنیم، او ایدز دارد و قرار است بمیرد اما چطور؟ وظیفه‌ی فیلم ساز است که موضوعات کلیشه‌ای مانند عشق، ایثار، مقاومت، همدلی، جاه‌طلبی، کلاه‌برداری و… را طوری پرداخت کند تا بیننده نگوید شبیه آن یا این فیلم است. به نظرم «ژان مارک ولی» به خوبی توانسته به شکل خلاقانه‌ای زندگی آقای دیکسون را برای ما روایت کند.

نکته قابل توجه برای من به عنوان یک وبلاگ‌نویس ِ همجنس‌گرا، پرداخت به مساله همجنس‌گرایی‌ست. همان طور که می‌دانید این بیماری در دوران کشف خود به عنوان «بیماری مربوط به همجنس‌گرایان» شناخته می‌شد. رونالد وودروف با جنس مخالف رابطه داشته اما این بیماری را گرفته. مانند آمریکایی‌های جنوبی افکار ضدهمجنس‌گرایی و همجنس‌گراستیزی داشته پس پذیرش و رو به رو شدن با خود و دیگر بیماران برای او سخت خواهد بود. چالش درونی پذیرش بیماری، چالش بیرونی پذیرش بیماران کوییر، چالش درمان و چالش تجارت از راه بیماری به اندازه‌ی کافی برای بیننده می‌تواند جذاب و دوست‌داشتنی باشد تا روی صندلی سینما بنشیند. رونالد ِ بد دهن و معتاد به خاطر سرسختی و ادامه دادن، شخصیت جذابی می‌شود تا مخاطب زندگی او را از این فیلم در گونه‌ی دارم و زندگی‌نامه‌ای دنبال کند.

فیلم‌نامه خوب، تنها یک دلیل برای تماشای این فیلم و راضی بودن از پرداخت بها برای دیدن آن است. بازی بسیار خوب «متیو مک‌کانهی» در نقش رون، گاو چرون مبتلا به ایدز و «جرد لتو» به عنوان یک تراجنسی مبتلا در جذاب کردن این فیلم تاثیرگذار است. هر دو برای بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد برنده جایزه اسکار شدند که این پنجمین بار در هشتاد و هفت دوره برگزاری جایزه اسکار بوده. یکی از بهترین قسمت‌های بازی جرد لتو جایی‌ست که او با کمترین اجراگری‌های جنسی‌اش به دفتر کار پدر می‌رود تا از او کمک بگیرد. بازی ضعیف ِ پدر ریموند، او را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد و ریموند نشان می‌دهد چقدر می‌تواند یک کوییر باورپذیر برای کوییرها باشد.

ژان مارک ولی در آن سکانس که وظیفه تدوین‌گر را نیز بر عهده داشته سعی میکند با کات‌های کمتر به شات‌های پدر ریموند این ضعف کارگردانی‌اش را بپوشاند اما این دلیلی برای ضعیف بودن کارگردانی آقای ولی نیست. در سکانس جاده‌ای نخستین سفر رون به مکزیک، او در جایی ماشین خود را کنار میزند و دست به اسلحه می‌برد. دکوپاژ مناسب مانند دوربین روی دست، حتی در ماشین و استفاده کمتر این کارگردان از کارمانت، این صحنه را برای بیننده باورپذیر و دراماتیک کرده. اینسرت، اور شولدر و کلوزآپ ِ استثنا که با کارمانت گرفته شده و تدوین خوب ِ همین کارگردان و نعره گاو گونه‌ی متیو در نقش ِ رون ِ مبتلا، با قطع ناگهانی به تصویر چاه نفتی که روی خط افق در غروب فعال است، از نظر من یکی از بهترین سکانس‌های این فیلم با هنر کارگردانی و تدوین ژان باید شمرده شود.

مهم‌ترین نکته از فیلم برای من به عنوان وبلاگ‌نویس ِ همجنسگرا تغییر روحیه ضدهمجنسگرایی و همجنسگراستیزی/هراسی رونالد وودروف به یک فردی که بهترین دوستان خود را افراد همجنس‌گرا می‌بیند است. روند تغییر و دگردیسی شخصیت رون آنقدر به درستی و زیبایی شکل می‌گیرد که شاید بتوان گفت دیدن این فیلم برای هر بیننده‌ی ضدهمجنس‌گرا یا همجنس‌گراستیز/هراس تاثیر مثبت می‌گذارد. از این رو پیشنهاد میکنم برای تغییر فرهنگ، این فیلم برنده‌ی سه اسکار و زیبا را به همراه افراد ضدهمجنس‌گرا و همجنس‌گراستیز/هراس ببینیم.

پیوست به پست: پیش‌پرده‌ی فلیم باشگاه مصرف‌کنندگان دالاس (Dallas Buyers Club)

خارج از پست: از بیست و پنجم سپتامبر تا به امروز این پست با تیتر «تماشا در تبعید (2): » منتظر تکمیل تیتر است. فکر میکنم برای «تنها یک سوال از عشق» این پست به پیش‌نویس‌ها اضافه شد اما در این هفته تنها یک فیلم آن هم «باشگاه مصرف‌ کنندگان دالاس» را دیدم. این فیلم یک ماه در پوشه‌ «منتظر تماشا»ی سیستمم مانده بود و بالاخره در یک روز وقتی دو ساعت می‌خواستم کاری غیر فرهنگی بکنم، با چرخش «زهرایی» به تماشای این فیلم در یک روز پس یا پیش ِ روزجهانی ایدز نشستم.