بازخوانی (1): یادی از دوران یاهو

بازخوانی (1): یادی از دوران یاهو

شش-هفت سال پیش نه خبری از تلگرام بود، نه واتس‌اپ. اون زمان اکثر ایرانیان فعال در اینترنت حداقل یک آی‌دی یاهو داشتن و از اتاق‌های گپ یاهو دوست و یا حتی شریک جنسی و یا عاطفی پیدا می‌کردن. یک مجموعه روم هم پاتوق ما گی‌های ایرانی بود به نام ال‌جی‌بی که هفت چت روم داشت. یک دکمه سبز رنگ هم در پنجره هر چت روم بود که یک بار روش فشار دادم و فهمیدم می‌تونم صدام رو به اعضای گروه برسونم.

یک دوره‌ای خیلی روی تاک ال‌جی‌بی‌وان حرف میزدم. تنها هم نبودم و کاربرهایی با نام قاشق، چنگال، لوسیفر، یا دوست های خوبم سالی، خانم رسولی، سینا، یوسف و… هم بودند. گاهی افرادی که به هر دلیلی نمی‌تونستند به اصطلاح رو تاک بیان، به ماها پیام می‌دادند تا صداشون رو به گوش افرادی که می‌شنون برسونیم. یک شب هم بحث جالبی درباره پارک دانشجو -یکی از پاتوق‌های قدیمی جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییرهای ایران- طرح شد. اون موقع که کمی بای‌فوبیا داشتم و ضدتاپ‌ها بودم، حرف‌هایی زدم که همون موقع، یعنی تیر ِ 1389 -شایانِ نه سال پیش- توی یک پست نوشتم.

امروز شبکه‌های اجتماعی جای اتاق چت یاهو رو تا جایی گرفتن اما فراگیری که چت روم‌های یاهو داشت هرگز با اجتماع چند کاربر در گروه‌های فیسبوکی یا کامنت در پست‌های اینستاگرام قابل مقایسه نیست. البته در این بین وبسایت‌های دوست‌یابی وجود داشت که امروز جای خودشون رو به برنامه‌های دوست/سکس یابی دادن. این تفاوت بسیاری با اتاق گپ یا گپ زدن با یک کاربر که اطلاعات رو باید از او پرسید داره.

شش سال پیش تو مجله اقلیت مطلبی برای چت روم‌های یاهو نوشتم تا خاطره اون به شکل سند بایگانی بشه. بنظرم انتشار این طور مطالب به شکل جمعی در قالبی که به سند تبدیل بشه -نشریه کاغذی یا با فرمت پی‌دی‌اف- خیلی اهمیت داره. اگه در آینده یکی بخواد درباره امروز پژوهش کنه و ما مرده باشیم، سند باقی می‌مونه و به جای ما حرف میزنه. اما یک مساله‌ای هم هست که نمی‌دونم باهاش چی‌کار کنم. این که ورژن قدیمی‌ام و نوشته‌های سال‌های پیش‌ام گاه با نگاه و تعاریف امروزم زاویه دارن.

برای مثال این متنی که به پست پیوست دادم یک ورژن قدیمیم هست. امروز به بار معنایی واژه‌ها آگاه‌تر شدم و درباره قضاوت فرد یا قضاوت عمل به یک جمع بندی رسیدم. این متنی که برای چت روم‌های یاهو نوشتم دارای کلمات با بار قضاوتی و در جاهایی قضاوت افرادی بخاطر شیوه‌ی ویژه زندگی‌شون هست. در پست‌هام هم می‌تونید تفاوت دیدگاه شایان 1388 رو با شایان 1398 مقایسه کنید. ایده‌ها و تفکرات پایه‌ام همون‌ها هستند: راست‌گویی، مهربانی، همگرایی و افتادگی اما تعریف‌ام از اون‌ها فرق کرده. راستگویی نسبی‌تر شده اما مهربانی بر پایه قضاوت نکردن قرار گرفته. تعریفم از همگرایی با رویکرد یک‌جا کردن گروه‌ها به همزیستی گروه‌های کوچک تغییر کرده. معنی افتادگی هم امروز با فرهنگ کانادایی بیشتر سازگار هست: خاکی بودن نه نوکر و چاکر شدن.

در طول زمان افراد زیادی تغییر کردن.مثلا جلال آل‌احمد، روشنفکر و داستان نویس جریان‌ساز از نجف به حزب توده رفت اما بعد از اون تا پای جان ملی‌گرا شد. نمونه مشهور دیگه، که با سرعت زیاد دگردیسی داشت، محسن مخملباف هست. البته که روشنفکر تاثیرگذار یا یک فیلمساز پیشرو نیستم اما در اندازه‌ی یک وبلاگ‌نویس با تفکر نقادانه تغییراتی داشتم. این تغییرات رو دگردیسی نمی‌دونم چون همون‌طور که گفتم اصول اخلاقی‌ام تنها تغییر جزئی داشته و تفکر سیاسی‌ام برابری و آزادی باقی مانده اما به شیوه‌ی اصلاح‌طلبی دیگه اعتقادی ندارم.

فکر نمی‌کنم شایانی که در آستانه سی سالگی‌ست تغییر دیگه‌ای بکنه؛ پس می‌خوام مطالبم رو بازخوانی کنم و با شرح تازه بازنشر بدم. البته نمی‌تونم برای بالای 400 پست یا بیشتر از 40 مقاله این کار رو بکنم اما تعدادی از اون‌ها لازم هست که تغییر کنه. مثلا مطلبم درباره روم‌های یاهو یک واژه داره که اگر امروز برگردم اصلا از اون استفاده نمی‌کنم. «زنای با محارم» واژه‌ای مذهبی‌ست که بار قضاوتی بسیاری داره. درباره این کلمه با بازنشر مقاله پورنوگرافی بیشتر توضیح میدم.

یا تو پاراگراف یکی مونده به آخر هم افرادی که به دنبال رابطه جنسی آزاد هستند رو قضاوت می‌کنم و عمل اون‌ها رو نابجا می‌خونم. استدلالی که میارم هم خیلی خنده‌دار هست. در این مورد یک پست جداگانه منتشر می‌کنم. در کل ده مقاله و یا مصاحبه منتشر شده در مجله اقلیت شناسایی کردم که رفته رفته با توضیح یا ویرایش منتشر می‌کنم. اینجا یک مقاله که اشاره کردم به پست پیوست دادم و پیوست دومی مصاحبه با سالی، از کاربرای روم ال‌جی‌بی‌وان هست.

پیوست به پست یکم: برگی از تاریخ؛ اتاق‌ها را بستند

پرونده ویژه: مرثیه‌ای برای یاهو شماره سوم (دی و بهمن91)
 
 

بدون شک تا به امروز محبوب ترین، مهمترین و معروف ترین سیستم پیام رسان در ایران یاهوست. این اهمیت و معروف بودن تا آنجاست که بسیاری پس از شنیدن کلمه «چت» فقط محیط چت یاهو را تصور می‌کنند و یا این که به جز یاهو هیچ جای دیگری را برای گفتگو و چت کردن امتحان نکرده‌اند. پیشینه این موتور جستجو، استمرار فعالیت‌ها و امکانات مختلف این گروه اینترنتی سبب شده تا در ایران با گسترش اینترنت، استفاده از سرویس‌های یاهو بخصوص سرویس چت، معروف و محبوب شود.
اما گروه یاهو در گذشته نشان داده قاتل سرویس‌های محبوب و مهم خود است. آنها چند سال پیش با بستن یاهو360درجه شوک بزرگی به هواداران خود و این سرویس محبوب وارد کردند. شاید در همان زمان با گسترش شبکه‌های اجتماعی، بخش بزرگی از کاربران خود را از دست دادند. همان طور که می‌دانید به تازگی نیز در تصمیمی بحث برانگیز، سرویس‌های اتاق گفتگو معروف به چت‌روم‌های خود را حذف کرده‌اند. در باره این تصمیم و دلایل آن در مصاحبه کاوه اهورایی با یکی از کارکنان یاهو بیشتر می‌خوانید اما آنچیزی که بیشتر تامل برانگیز است، تاثیر این حذف و قطع بر روی اقلیت‌های جنسی ایرانی است.

چت‌روم‌های یاهو و اقلیت‌های ایرانی
گسترش اینترنت در ایران با اتصال روش دایال‌آپ[1] که سرعت بسیار پایینی داشت صورت گرفت. اگرچه باید زمان زیادی برای بالا آمدن صفحه‌های وب و دریافت اطلاعات هزینه می‌شد اما با کمترین تاخیر پیام‌های طرفین گفتگو به هم میرسید. از طرف دیگر فضای گفتگو و خواست امیال جوانان به دلیل محدودیت‌های مختلف در دل آنها می‌ماند و چت کردن در فضای نسبتا امن مجازی یکی از بهترین راه‌های بیان حداقلی خواست‌های آنها بود. از این رو چت روم‌های یاهو، این سرویس پیام رسان را در محبوبیت و کاربرد فراوان در بین ایرانیان تبدیل کرد. ابتدا اتاق‌های گفتگو توسط کاربران ایجاد می‌شد. یکی از معروف‌ترین چت‌روم‌های دوران به اصطلاح ادمینی، «تهران گی روم» بود. اما بعدها این شرکت اینترنتی تصمیم گرفت با دسته بندی خاص روم‌هایش نظم و ترتیبی به آن بدهد و روم‌های خود را بدون مدیر در دسترس همگان قرار بدهد. بیشتر ایرانیان در روم‌های گروه آسیا که در پوشه‌ی رجینال[2] قرار داشت می‌رفتند. در آنجا اگرچه گروه‌ی از همجنسگرایان کنار دگرجنسگرایان حضور داشتند اما روم مختص به آنها جای دیگری بود. در بخش دیگر یک روم به نام Gay, Lesbian and Bisexual LGB وجود داشت. در دسته‌ی آسیا این روم، هفت اتاق گفتگو موجود بود که با افزایش کاربران این هفت روم تا یازده و حتی سیزده اتاق گفتگو افزایش پیدا می‌کرد. مهمترین روم، اولین آن معروف به ال‌جی‌بی‌وان[3] بود. آنجا افراد زیادی به وسیله‌ی امکان صحبت کردن (Talk) با هم گفتگو می‌کردند. البته بعدها به دلیل ترفندهای هک و مخرب اینترنتی مشکلات زیادی برای روی «تاک» آمدن به وجود آمد اما این امکان فرصت شنیده شدن صدای دگرباشان را به یکدیگر می‌داد. یک رادیو آزاد با کاربرانی تمام اقلیت که بدون سانسور از روزگاران خویش می‌گفتند. درواقع دکمه‌ی سبز رنگ تاک فرصتی برای شنیده شدن صدای گروهی از همجنسگرایان بود که هیچ رسانه‌ی صوتی در دست نداشتند.

در جستجوی خوشبختی
پیشنهاد به همجنس برای برقراری ارتباط در جامعه هزینه‌های بسیاری دارد. ترس از واکنش منفی، احتمال گرفتاری‌های قانونی، رسوایی و افشای شخصی ترین روابط و… تنها برخی از این مشکلات است. اما نشستن پشت یک سیستم در حالی که کسی آن کاربر را نمی‌بیند و یا از او دور است و تنها منبع دسترسی به او آی‌دی[4] است که به راحتی ایجاد و یا از بین میرود، حاشیه امنی برای بیان خواسته‌های کاربران ایرانی یاهو به خصوص دگرباشان جنسی به وجود آورده بود. در روم‌های یاهو افراد بر اساس تایپ[5] خود به دنبال رابطه‌ای می‌گشتند که در واقعیت هرگز نمی‌توانستند به دنبالش باشند. آنها پیش شرط‌هایی همچون وفاداری، استقلال، اخلاق مداری، دوری از نگاه صرفا جنسی و… را ملاک های اخلاقی و فرم‌های ظاهری مانند قد، وزن، رنگ پوست، مو، چشم و… را برای نزدیک کردن ظاهر یار آینده خود به تصویر درون ِ فانتزی‌های ذهنشان بیان می‌کردند و به دنبال شروع رابطه بودند. بسیاری از افراد به خصوص نسل جوان از این راه به روابط عاطفی حتی محکمی رسیدند. افرادی که اگرچه کسی از زندگی آنها خبر ندارد اما سال‌هاست کنارهم زندگی مشترک براساس عشق و علاقه را شروع کرده‌اند و ادامه می‌دهند. به عبارت دیگر یاهو تبدل به میعادگاه عاشقان و افراد عاطفی تبدیل شده بود که وصال کاربران دگرباش ایرانی خود را فراهم می‌کرد و حالا خلا آن، این میعادگاه یا به نوعی پاتوق را از آنها گرفته.

جستجوی جنسی، ارضا جنسی
این تنها خواسته کاربران روم‌های یاهو به خصوص روم‌های اقلیتی نبود. نوع دیگری از نگاه به زندگی اقلیتی که بر اساس میزان گرایش به همجنس در دوجنسگرایان یا افرادی که رابطه جنسی آزاد[6] را دوست داشتند باعث می‌شد تا افرادی برای ارضا جنسی خود به دنبال گزینه مورد نظر بگردند. این گروه از افراد برای برقراری رابطه با توجه به امکانات خود در فراهم آوردن شرایط برقراری رابطه جنسی اقدام میکردند. دیگر ملاک‌های اخلاقی در این شرایط حاکم نبود بلکه شرط داشتن محلی امن برای ارتباط جنسی و یا داشتن مشخصات ظاهری که عموما تاکید بیشتری بر اندام جنسی داشت، اولویت رابطه می‌شد. به نوعی اتاق‌های گفتگوی یاهو درکنار جستجوی گروهی برای داشتن یک رابطه ایده‌آل، به جایی برای رسیدن به نیازهای جنسی گروه دیگری نیز تبدیل شده بود. بسیاری از کاربران وقتی فشار جنسی زیادی تحمل می‌کردند و مدت زمان زیادی از تنهایی خود را پشت سر می‌گذاشتند، به دنبال رابطه جنسی می‌رفتند و آن را جستجو می‌کردند. از سوی دیگر افرادی که صرفا دنبال رابطه جنسی بودند، گاهی متوجه احساس خود می‌شدند و در بین گروه‌های به اصطلاح عاشق پیشه، به دنبال رابطه می‌گشتند. از آنجایی که هیچ کدام از آنها شیوه‌ی مطبوع از زندگی را دنبال نمی‌کردند و گاه به دلیل فشارهای احساسی و یا جنسی و گاه به دلیل تجربه‌ی شیوه‌ی دیگری از زندگی، در این تجربه‌ها شکست می‌خوردند و خاطرات بدی برای خود و طرف مقابل می‌ساختند.

اتاق‌های مجازی، رابطه‌های مجازی
گاهی شرایط کاربران را به ارضا شدن‌های آنلاین در غیاب کاربر واقعی سوق می‌داد. شرایطی مانند عدم پذیرش خود به عنوان یک اقلیت جنسی، دگرباش‌هراسی درونی، ترس از رابطه جنسی و… باعث میشد تا گروهی از کاربران هرگز از لاک مجازی خود بیرون نیایند و برای خالی شدن از فشارهای ناگزیر از این غریزه‌ی انسانی به دنبال گفتگوی جنسی[7] بروند. اینها تنها دلیل گفتگوی جنسی نبود و برخی برای محک زدن جنسی طرف مقابل و ارزیابی جدی‌تر او دست به گفتگوی جنسی می‌زدند. چت‌های جنسی و رد و بدل کردن تصاویر آنلاین معروف به سی تو سی[8] آنقدر جذابیت دارد که بزرگترین بنگاه‌های پورنوگرافی را به ورشکستی سوق می‌دهد. ارتباط دو طرفه بین دو کاربر یاهو که تصاویر آنلاین خود را به اشتراک گذاشته‌اند باعث تحریک بیشر افراد می‌شد. همچنین این کار به جسارت جنسی و تلاش افراد برای برقراری رابطه جنسی کمک می‌کرد. اما بیرون نیامدن فرد از آن لاک مجازی در مواقعی مشکل ساز می‌شد.
گروهی از دگرباشان به دلایل مختلف مانند نارضایتی از ظاهر خود یا اختلاف سنی بین خود و تایپ مورد نظرشان و… که همگی از عدم اعتماد به نفس افراد برای جستجو کردن فرد بود باعث میشد تا افراد در یک حریم مجازی به معرفی چهره‌ای ایده‌آل اقدام کند و قصد دلربایی برای فردی را داشته باشد. با عکس‌های جعلی فردی را وابسته خود می‌ساخت و در نهایت کار به جایی می‌رسید که یا باید رهایش می‌کرد و یا باید واقعیت را به طرفش می‌گفت. به طور کلی این گروه از افراد از چنین رابطه‌ای نیز لذت می‌بردند. آنها زندگی خود را دور تر از واقعیت رسیدن به رابطه ایده‌آل خود می‌دیدند و از این زندگی عاطفی در فضای مجازی لذت می‌بردند در حالی که فرد وابسته در آن سوی ارتباط اینترنتی در آتش دوری و عشق مجازی می‌سوخت.

خطرات و مخاطرات
فقط کاربران به اصطلاح سرکاری از دردسرهای روم نبود. از آنجایی که هیچ مدیری برای روم وجود نداشت خواسته‌ها از قالب موضوع روم یعنی اقلیت‌های جنسی فراتر می‌رفت و همین باعث آزار و اذیت برخی از کاربران می‌شد. ال‌جی‌بی تبدیل به یک قطعه از بهشت آزاد و آرمانی دگرباشان شده بود که دیدن هر فرد همجنسگرا‌هراس و یا حتی منحرف از نظر خود، باعث گرفتن این رویای نزدیک به واقعیت می‌شد. تبلیغ برای رفتارهای ساد و مازیخیست و زنای با محارم در قالب روم‌های ال‌جی‌بی برای برخی از دگرباشان ناراحت کننده بود. آن دسته از افراد معترض عقیده داشتند با دوری از چنین رفتارهای جنسی که منحرف می‌پنداشتند، می‌توانستند در بین نسل جوان به معرفی خود و گرایش خود برای پذیرش اقدام کنند.
از جمله رفتارهایی که همجنسگرایان نسبت به آن بسیار حساس بوده‌اند، سوء استفاده جنسی از کودکان بوده. حساسیت آنها نسبت به افرادی که به اصطلاح بچه‌باز[9] می‌نامند به دلیل نگاه سنتی‌های جامعه به مردان همجنسگرای فاعل با این برچسب انحرافی است. به دلیل گسترش اینترنت و آگاهی‌های فناوری همراه با حس کنجکاوی نوجوانان برای کشف هویت، شخصیت و احساسات عاطفی و جنسی خود، آنها خیلی زود به روم‌های ال‌جی‌بی می‌رسیدند و ممکن بود در تور افراد به اصطلاح بچه‌باز بافتند. دگرباش نوجوانی که از چنین رفتاری آسیب می‌دید در آینده دچار اختلالات شدیدتری از آن خاطره‌ی بد زندگی می‌گردید.
سو استفاده‌های عاطفی تنها بخشی از این مخاطرات بود. افراد ساده‌ای ممکن بود در دام گروه‌های مخرب اقتصادی بافتند که با فریب قصد بهربرداری مالی خود بودند. به طور کلی فضای مجازی به دلیل ندانستن مشخصات واقعی افراد و مهمتر از آن سخت بودن توضیح چگونگی و دلایل ارتباط برای یک دگرباش، شرایط دشواری برای اعتماد را به وجود می‌آورد.

زندگی بدون یاهو
یاهو به دگرباشان ایرانی کمک می‌کرد تا برای رسیدن به آرزوهای خود امیدوار باشند و اگر به آنها نمی‌رسند اما حداقل به آن نزدیک بشوند. افراد زیادی در یاهو خودشان را شناختند و یا برای پیداکردن احساسات خود راهنمایی شدند. افرادی که در یاهو از این گوشه و کنار درباره گرایش و هویت جنسی خود اطلاعاتی می‌شنیدند و به جستجوی آن می‌رفتند. یاهو به درستی یک چالشگر بزرگ در دنیای مجازی ایرانیان به خصوص اقلیتی‌ها بود. یاهو فروکاستن را محیا می‌کرد. آنجایی که فرد در تنهایی و یا دلتنگی از رابطه گذشته بدون امید به پنجره‌ی روم پناه می‌برد و آخر سر هم می‌دانست کسی یا چیزی جز تنهایی نصیبش نمی‌شود. یک مسکن کوتاه مدت که دگرباش رنجور و خسته‌ را آرام می‌کرد.
یاهو دوستان جدید اینترنتی را به یکدیگر معرفی می‌کرد که ساعت‌ها باهم گفتگو می‌کردند و شاید به همدیگر علاقه‌مند می‌شدند. یاهو فقط آدمها را به یکدیگر وابسته نمی‌کرد بلکه آنها را به خودش وابسته می‌کرد. آنها را برای حسی که نمی‌توانستند در جامعه آن را بیان کنند به آغوش می‌کشید و در درون جامعه مجازی خود به گوش همه‌گان می‌رساند. پیام‌رسان یاهو برای دگرباشان جنسی ایرانی تبدیل به پیام‌رسانی اجتماعی و فریادی خاموش بود. زیرآبی[10] رفتن‌های کاربران برای رسیدن به آرامش بود. آنها اگر حتی رفتار اجتماعی و همگرایی در صحنه عمومی روم داشتند اما به امید یک رویا و برای تحقق یک فانتزی به زیر آب می‌رفتند.
افرادی کمی هستند که با فضای مجازی و اینترنت آشنایی داردند اما تصمیم گرفته‌اند در واقعیت به دنبال نیازهای عاطفی و جنسی خود باشد. برخی از این افراد پیش از این در چنین فضاهایی بوده‌اند و با گروهی از هم نوعان خود یک یا چند گروه دوستی[11] تشکیل داده‌اند. افراد جدیدی به این گروه می‌پیوندند که به واسطه‌ی فضای مجازی به آنها مربوط می‌شوند. یاهو در شکل گیری این گروه‌ها نقش بزرگی را ایفا کرده. چت و اتاق‌های چت، بسیاری از این افراد را دور هم جمع کرده تا زندگی بهتری برای خود و گاهی با شروع فعالیتی داوطلبانه، برای دیگران فراهم آورند. نبودن اتاق‌های گفتگو خلا بزرگی برای همه‌ی کسانی است که روزگار خود را در آن می‌گذراندند اما حتما این یک خاطره برای نسل بعد از ماست. کسانی که اکنون نوجوانند و دسترسی آنها به سیستم‌های پیام رسان مشابه مانند نیمبازو بیلوکس به قدرت و شهرت یاهو نیست و اتاق‌های ادمینی این سرویس‌ها فضای خاصی نسبت به روم‌های یاهو ایجاد می‌کند.
با گسترش شبکه‌های اجتماعی و میل بسیار ایرانیان برای عضویت در این شبکه‌ها، دگرباشان جنسی نیز در این شبکه‌های مجازی به دنبال روزمرگی و حتی آرمان‌های بلندی می‌گردند که روزگاری در یاهو آنها را شکل داده‌اند. نمونه‌هایی از گروه‌های جنسی در فیسبوک و صفحه‌هایی با عناوین گفتگوی جنسی باعث کسترش نارضایتی‌ها از سوی قشر اخلاق‌مدار اقلیتی و تشدید فشارها و اتهامات افراد همجنسگراهراس می‌شود. اما هیچ راهی در این دوران برای کنترل چنین رفتارهای نا بجا وجود ندارد. نابجا از این منظور که شبکه‌های اجتماعی چون فیسبوک برای پیداکردن دوستان است و سایت‌های جنسی و دوست‌یابی جایی بجا برای آن است.
به هرحال اتاق‌های گفتگو یاهو بخش بزرگی از تاریخ دگرباشان جنسی ایرانی بود که با تصمیم مدیران یاهو به تاریخ پیوست. شاید مدیران یاهو هرگز به چنین تاثیری فکر نمی‌کردند. شاید آنها هرگز فکر نمی‌کردند نسل جدید اقلیت‌های جنسی ایرانی به دلیل نبودن چنین فضای مشهور و مهمی رو به شبکه‌های خرد و پراکنده شدن می‌روند. دوری که شاید باعث دوری چند نسل دگرباش در آینده بشود.

1. Dial Up
2. regional
3. LGB1
4. ID یا شناسه کاربری، نشان دهنده نام کاربری از یک حساب کاربری مثل یاهو است.
5. اطلاحی است از استایل یا فرم دلخواه بدن و مشخصات ظاهری یک شخص برای برقراری رابطه.
6. Free Sex یا رابطه جنسی آزاد به نوعی از رابطه جنسی می‌گویند که دو طرف بدون احساس و علاقه صرفا برای ارضا امیال جنسی خود رابطه جنسی برقرار می‌کنند و ممکن است پس از این رابطه دوباره هرگز همدیگر را نبینند.
7. Sex Chat یا گفتگوی جنسی نوعی از چت کردن بود که طرف‌های گفتگو درباره خاطرات جنسی و یا علاقه‌مندی‌های جنسی خود را بیان می‌کردند.
8. C2C مخفف کلمه‌ی Cam2cam است. کاربران Cameraهای آنلاین خود (دوربین) را روشن می‌کردند و به صورت برابر از خود و بدنشان تصاویر نشان می‌دادند.
9. Pedophil یا بچه باز فردی است که با فریب افراد نابالغ از آنها سو استفاده جنسی می‌کند.
10. در اصطلاح کاربران یاهو به افرادی که در فضای عمومی روم ساکت و یا غیر فعال می‌شند، اصطلاح زیر آب رفتن می‌گفتند که فرد در حال چت شخصی با یک کاربر است.
11. در اصطلاح مرسوم بین اقلیت‌های جنسی، گروه دوستی خود را لایف می‌نامند. منظور از لایف (Life) همان Life stayle به معنی شیوه‌ی زندگی است. درواقع این اصطلاح نشان دهنده‌ی شیوه زندگی گروهی است که مانند یکدیگر زندگی می‌کنند.

پیوست دوم به پست: فرزند ال‌جی‌بی‌وان

گفتگوی با سالی، یکی از کاربران چت روم یاهو

به خاطر علاقه اش به سالوادور دالی، اسم مستعار سالی رو انتخاب کرده. 22سالشه و تهران زندگی می کنه. دوازده ساله بوده که با برادرش به روم میره و یک سال بعد اولین تجربه‌ی خودش رو در اتاق‌های گفتگوی یاهو داشته. او از جمله کسانی بود که روی تاک روم ال‌جی‌بی وان صحبت می‌کرد. افرادی که روی تاک می‌رفتند یک خانواده تشکیل دادن و سالی فرزند خانم رسولی شده بود! توضیحات بیشتر رو در مصاحبه با سالی بخونید.

یادته اولین روم که رفتی اسمش چی بود؟

هوم، آره. داداشم اولین بار منو برد توی روم. اون موقع آی دی نداشتم. شاید وقتی 12سالم بود. رفتیم تو یک روم هایی که یوزر ها خودشون باز می کردن. اسمش دقیقا یادم نیست ولی توش تهران داشت.

اولین رومی که خودت تنهایی رفتی چی؟

اولین رومی که خودم تنهایی رفتم یکی از همین روم ها بود. اون موقع زیاد اطلاعات نداشتم اولا. نزدیک 13سالم بود. فکر می کردم هموسکشوالیتی یک حس موازی با زندگیه که قراره با همسرم که جنس مخالفه داشته باشم. برای همین نمی دونستم که می تونه رومی برای این منظور باشه. رفتم تو یکی از روم هایی که به اسم تهران بود. اول تا یک مدت نشستم و نگاه کردم.

یعنی اولین روم ویژه همجنسگرایان رو بعد از شناختن خودت رفتی؟

اولین رومی که مختص به اقلیت های جنسی باشه حدودا 15سالم بود که پسر خالم به من معرفی کرد. همون ال جی بی وان خودمون.

اون موقع خودتو شناخته بودی؟ یا ال جی بی وان توی این مسیر به تو کمک کرد که بشناسی؟

آره، حسمو کامل درک کرده بودم. یعنی می دونستم من این رو دارم. و قرار نیست کنده بشه. اما اون تبلیغ هایی که از طرف همه ی رسانه‌هایی که باهاش رو به رویی برای دگرجنس گرایی بود همش. من همیشه به این موضوع فکر می کردم که وقتی بزرگ شدم چی میشه؟ مجبورم ازدواج کنم؟ مجبورم حسم رو قایم کنم؟ ولی اون موقع فهمیده بودم که هویتم این طوریه. کششی ندارم نسبت به جنس مخالف. ولی از این که در آینده مجبورم کنند که عوض بشم می ترسیدم.

قسمت دوم سوالت رو یک جور دیگه جواب میدم تا نتیجه بخش‌تر باشه. من دو سال فقط به صورت صامت توی روم بودم. و برای همین توی این دو سال روم به خودی خود روی فضای ذهنیم تاثیر نذاشت. ولی خوب کسایی بود که باهاشون آشنا می‌شدم و چیزهایی یاد می‌گرفتم. روم بیشترین کمک رو بهم وقتی کرد که 17سالم بود. اون دوران خیلی بهم بد می‌گذشت. یک بار اتفاقی صدای روم رو روشن کردم و باورت نمیشه چقدر هیجان زده شدم. روم کمکی به این که خودمو بشناسم نکرد، بعد اون هم ولی کمک بزرگی بود. چون واقعا به هم نوعانی که مثل خودم بودم نیاز داشتم که بتونم باهاشون صحبت کنم. اونجا فکر می‌کردم که یک جای امن هست که هیچ کسی به من آسیبی نمی‌رسونه.

برگردیم به 13سالگی. گفتی تنهایی روم های قدیمی یاهو می رفتی که ادمین ها ایجاد می کردن و هنوز اون شکل رو به خودش نگرفته بود. اونجا با کیا ارتباط می گرفتی؟ دنبال چی بودی؟

اونجا هم دنبال خواسته‌های جنسیم بودم، خواسته‌های جنسی نه صرفا رابطه جنسی، دوستی هم بود، ولی می‌خواستم با پسر ارتباط داشته باشم. اولین پسری هم که باهاش ارتباط داشتم از توی همون روم پیدا کردم. دنبال چیزهایی بودم که یک هوموسکشوال هست. ولی معمولا اولین کسایی که باهاشون بودم بایسکشوال بودن. اون موقع هنوز نفهمیده بودم رابطه جنسی یا عاطفی یا هرچیز دیگه‌ای رو بدون حاشیه و به آسونی داشته باشم. برای همین اون موقع به دنبال کسایی به نام «گی» نبودم. دنبال کسایی بودم که بتونه با پسرها هم باشه.

اون زمان خودت رو نشناخته بودی. یعنی بعد از شناخت خودت و اومدن توی روم ال جی بی وان فقط دنبال افراد گی بودی؟

اون موقع هویتم رو شناخته بودم ولی به طبیعی بودن هویتم پی نبرده بودم. دوست هم نداشتم تغییرش بدم و احساس بدی نداشتم. فقط فکر می‌کردم این حسم منحصر به خودم و شاید افراد خیلی کمی هست.

ولی خوب بعد از این که برای اولین بار ال‌جی‌بی اومدم، کلا دنبال گرایش خاصی نبودم. حال نمیده زیاد لیبل بزنی، برا فقط مهم بود طرفم بفهمه من پسرم. تا وقتی که اینو می‌فهمید من پسرم و می‌تونست با یک پسر رفتار کنه برام فرقی نداشت چه گرایشی داره. ضاتا ما آدم ها گرایش 100درصد نداریم. مرز بندی این موضوع منو اذیت می‌کنه.

خوب تو صدای روم رو اتفاقی باز کردی. از اون لحظه بگو، چی شنیدی، چه حسی داشتی؟

بعد از 2سال که میشه 15-17سالگیم، صدای روم رو اتفاقی باز کردم و اولین صدایی که شنیدم، صدای مامان رسولی بود. بعد صدای چندتا از بچه ها رو شنیدم که باهم خیلی خوب بودن. همش می خندیدن و من حسی که در اون لحظه داشتم دقیقا مثل این بود که وارد کشوری شدم که توش همجنسگرایی آزاده و همه کسایی که دور و برم‌اند همجنسگرا هستند و آزادن و دارن از خودشون و حسشون و روزگارشون میگن. اون لحظه اونقدر توی بدنم آدرنالین ترشح شد که لرز گرفتم.

دوست نداشتی همون لحظه بری روی تاک و حرف بزنی؟

همین کار رو کردم. با این که داشتم از هیجان به خودم می پیچیدم و خیلی خجالت میکشیدم و تو فضای خیلی عجیب و حس عجیبی بودم به طور تاک رو میگرفتم و چند کلمه صحبت میکردم. همین توی دقیقه های اول بود که رسولی منو به عنوان بچه اش پذیرفت.

جو روم بین افرادی که روی تاک می اومدن و صحبت می کردن با افرادی که فقط توی رم تایپ می کردن یکی بود؟ منظورم کسایی که بیشتر به دنبال رابطه های خودشون بودند.

نه به هیچ عنوان فکرش رو هم نکن. من دو سال تو فضای تایپ و خواسته های خودم بودم. هیچ وقت این حسی که گفتم رو نداشتم. به نظرم چون اون روابط فامیلی الکی که بینمون به وجود اومده بود، همه‌ی حرف‌ها، توهم‌ها، و همه‌ی چیزهایی که می‌گفتیم یک حس خیلی خوب به همه‌ی ما می‌داد. حس پذیرفته شدن. کسی نمی‌ترسید که حسش برای کسی عجیب باشه. حتی خیلی‌ها چند نوع شخصیت داشتن. شاید حتی داشتن شخصیت پنهان درونشون رو اینطوری به شوخی و خنده ارضا می‌کردند. رابطه مثل رابطه‌ی جمعیت‌های دوستی بود ولی توی تایپ هر کسی دنبال کار خودش بود.

البته من بهترین دوستامو توی همین روم پیدا کردم. دوستانی که بیرون از اینترنت هم باهاشون رابطه داشتم و دارم و واقعا دوسشون دارم.

تو خواسته های خودت مثل رابطه یا ارتباط جنسی رو روی تاک مطرح می کردی؟

مطرح می‌کردم ولی شاید توی رتبه‌ی سوم یا چهارم بود روی تاک. چون همه مون دوست داشتیم تو خلسیه حضور تو اون فضای توهمی از این که پذیرفته شدیم، از این که قدرت داریم، ارضا میشدیم.

از خانواده ای که تشکیل شده بود بگو. چطور این خانواده شکل گرفت؟

یک کم بیشتر می‌گم شاید از بنیاد تشکیل این خانواده و بعد از خودش. چه لزومی داشت خانواده تشکیل بشه؟ چون 99درصد کسایی که اونجا بودیم، افرادی بودیم که از طرف خانواده هامون پذیرفته شده بودیم ولی به شرطه این که هیچ وقت نمی‌فهمیدن ما چی هستیم. شاید این موضوع این نیاز رو ایجاد کرده بود که ما خانواده و فامیل ایجاد کنیم. برای این که ما نزدیکانی داریم که خیلی ما رو قبول دارند و واقعا هم لذت بخش بود. وقتی اولین بار رفتم اونجا تا حدی روابط ایجاد شده بود و من هم که وارد شدم بچه‌ی کوچیک خانواده هستم.

یادمه یک شجره نامه از خانواده ال جی بی وان تهیه شد. این خانواده چقدر بزرگ بود؟ الان که روم بسته شده هنوز با هم در ارتباط هستند؟

شجره‌نامه‌ی اسچیزوفرنیک رو هم من نوشته بودم ولی خوب بر اساس آدم‌های واقعی با شخصیت های توهمی. تو راس روم مموش به عنوان مادربزرگ همه بود و بعد به ترتیب می‌اومد پایین. خانم قاشوق، خاله‌ها و بعد هم خاله زاده‌ها. من با بعضی هاشون هم هنوز رابطه دارم. حتی رابطه بیرون اینترنت. قبلا هم گفتم چندتا دوست خوب هم از بین بچه ها بینمون بودن.

البته به جز این خاله‌ها یک عمو هم داشتم (خنده)

بله عمو شایان(خنده)! روم های یاهو باز بودن و ادمین خاصی نداشت. افراد دگرجنسگرا و یا هوموفوب هم توی روم می اومدن. اونا چه تاثیری روی روم میزاشتن؟ واکنش ها چطور بود؟

ما چندتا دوست خوب هم از دگرجنسگراها داشتیم. دختر و پسر، ولی این وسط کسایی بودن که به هر دلیلی حال نمی‌کردن با ما و می اومدن بد و بیراه میگفتن و سعی میکردن فضا رو متشنج کننند و میشد. این جور موقع ها روم بهم می‌ریخت و دعوا می‌شد چون حس امنیت یک هو از بین میرفت.

کسی رو میشناسی که احساسات هوموفوب داشت اما با حرف زدن توی روم این حسش از بین رفته باشه و حامی همجنسگرایان شده باشه؟

نه، چون اصولا کسایی می‌اومدن که نیومده بودن چیزی بفهمند صرفا میخواستند اذیت کنند. چه همجنسگرا و چه غیر همجنسگرایان، دنبال جایی بودن که بتونند اذیت کنند. چون روم ما به نظرم آروم ترین روم ایرانی یاهو بود. نه بوتری بود نه هکری نه کسی تاک کشی می‌کرد، واقعا همه اومده بودن صحبت کنند. برای همین اذیت کردن راحت تر بود.

روزی که متوجه شدی یاهو قصد داره روم های خودش رو ببنده چه حسی پیدا کردی؟

این اواخر حسی که من به روم داشتم این بود که مثل یک خونه مادربزرگ قدیمی بود. همه‌ی آشنا ها ازش رفته بودن. جوش عوض شده بود. بوتر و هکر بهش اضافه شد بود و دیگه کسی هم باهم خوب نبودن. برای همین هم دلم برای قبلناش تنگ بود. واقعا وقتی بسته شد انگار اون خونه قدیمی تخریب شد.

آخرین روز روم‌های یاهو به ال‌جی‌بی‌وان رفتی؟

نه، کلا غصه‌ام گرفته بود و نمی‌خواستم بیشتر بشه.

الان از سرویس های دیگه چت که روم های باز و عمومی دارن استفاده می کنی؟ دنبال یک جایگزین نبودی؟

چرا دنبال یک جایگزین امن بودم. چون این اواخر دیگه روم بیشتر از بچه ها پر از اسپم و بوتر بود.

اگر در پایان حرفی داری بگو؟

روم وقتی توی زندگی من اومد که واقعا بهش نیاز داشتم. شاید یک جواب کاذب به نیازم بود. ولی هر چی بود تو اون شرایط یک آرام‌بخش خوبی بود. واقعا خوشحال میشدم که همون فضا ادامه پیدا می‌کرد بدون اسپم و مزاحم ولی فضاش و بسترش بد شد و از دست رفت.

گزارش و تحلیل محکومیت آرشام پارسی: مشاهدات‌ام از هفت روزِ دادگاه (1

گزارش و تحلیل محکومیت آرشام پارسی: مشاهدات‌ام از هفت روزِ دادگاه (1

در روزهای ابتدایی سال 2018 دادگاهی در تورنتوی کانادا برگزار شد که نه تنها جامعه رنگین کمانی ما را تحت تاثیر قرار داد بلکه به مساله و موضوع مهمی در کنشگری ضد رژیم و حقوق زنان ایران تبدیل شد. این دادگاه با شکایت شادی امین از آرشام پارسی به اتهام راه اندازی یک وب سایت افترا افکن تشکیل شده بود. نزدیک به پنج ماه بعد در بهار 2018 دادگاه حکم به دست داشتن آرشام پارسی در انتشار مطالب در وب‌سایت افترایی داد (بند 152 حکم قاضی). به نام و نشان این وب‌سایت اشاره نخواهم کرد چرا که عقیده دارم هر پیوندی، یاری به افتراهای ایشان است. مطالب مورد اشاره و مهم در پیوندهای قانونی مانند حکم قاضی قابل دست‌رسی‌ست.

در آن زمان ساکن تورنتو بودم و امکان حضور در این دادگاه را داشتم. قرار بر این بود که دادگاه از صبح دوشنبه، هشتم ژانویه تا جمعه، دوازدهم ماه برقرار باشد اما با طرح مسایل بی‌ربط دو روز دیگر ادامه یافت. زمان دادگاه از هشت صبح تا  حدود پنج بعد از ظهر بود و در مجموع بدون در نظر گرفتن وقت استراحت و نهار، نزدیک به چهل و پنج تا پنجاه ساعت طول کشید. از موضوع، زمان و مکان دادگاه با دعوت شادی امین به حضور در این دادگاه علنی اطلاع یافتم. تا پیش از آن او را از نزدیک ندیده بودم و تنها در دو موضوع حقوق بشری مرتبط با افراد دیگر با او گفتگوی مفصل اسکایپی داشتم. در آن زمان به عنوان پناهنده در ترکیه حضور داشتم و او مرا به عنوان وبلاگ نویس و یا کنشگر مستقل همجنسگرا می‌شناخت. برای موضوع اولی، من با او تماس گرفتم و مساله امنیتی-حقوق بشری دوم ارتباطی لازم در آن زمان برای نجات فردی در خطر بود. اما در ترکیه به اصرار یک دوست عزیز و گرانقدر تن به ملاقات به آرشام پارسی داده بودم. 

یک کافه‌ای در مجموعه خرید معروف شهر محل اسکان‌ام – فروم چاملیک در شهر دنیزلی – محل ملاقات سه نفره‌ی ما بود. تنها چیزی که از آن ملاقات به یاد دارم تلاش آرشام پارسی در پاسخ به پرسش‌های جدی‌ام درباره گذشته او و سازمان ایرکو بود. تمامی آن مسایل در دادگاه توسط یکی از شاهدان مطرح شد و امکان بررسی دقیق و قانونی و پژوهشی به کنشگران و تاریخ نگاران کنشگری رنگین کمانی را می‌دهد. نیاز سلیمی از طرف وکیل شادی امین درباره این مسائل کامل توضیح داد که در صورت‌جلسه این دادگاه قابل دسترس است. ظاهرا گروهی نسبت به دسترسی و انتشار آن تلاش کردند. برای پیوند به این متن، تا کنون لینک قابل اعتمادی نیافتم و مسئولیت بارگذاری چنین فایلی را نیز نمی‌پذیرم.

مسائل فنی مربوط به وب‌سایت و میزبانی وب (web hosting) از عمده‌ترین مسائل مطرح شده در دادگاه بود. در این زمینه شاهدی از طرف وکیل شادی امین، آقای کُری وانلس، معرفی شده بود. به طور کلی آقای وانلس چهار شاهد را معرفی کرد که در ابتدا یک کارشناس برای شهادت درباره چگونگی ارتباط فنی این وبسایت با شخص آرشام پارسی به جایگاه شهود رفت. در طرف مقابل ظاهرا قرار بود وکیل آرشام پارسی یک شاهد متخصص در حوزه وب و فضای مجازی به جایگاه بفرستند که از این امر منصرف شدند. شاهد دوم و سوم از طرف کُری وانلس خانم مینو همیلی و نیاز سلیمی بودند و شاهد چهارم شادی امین. تنها شاهدی که وکیل آرشام پارسی به جایگاه فرستاد خود آرشام پارسی بود. این اولین و تنها حضورم‌ام در یک دادگاه کانادا و به طور کلی یک دادگاه بود که خدا را شکر در جایگاه حضار رقم خورد.

مطالبی که در دادگاه بیان می‌شد متعجب‌ام نمی‌کرد چرا که پیش از آن بیش از نیمی از آن را می‌دانستم اما شکل روند بررسی در دادگاه و نوع برخورد آرشام و وکیل‌اش برایم موضوع تعجب برانگیز بود. از این جهت که به عنوان یک وبلاگ‌نویس مستقل عموما تلاش در اعتدال داشته‌ام و سعی کردم افراد را به خاطر اعمال گذشته‌شان قضاوت، پیش‌داوری و طرد نکنم. آرشام پارسی فردی‌ست که به دلیل اشتباهات گذشته‌اش از سوی وبلاگ‌نویسان همجنسگرای ساکن ایران، در سال‌های 2006 تا 2011 نفی بلد اجتماعی شده بود. رفتارهای او در دادگاه از سوی نیاز سلیمی بازگو شد و من نیز درباره آنها از وبلاگ‌نویسان آن دوره و نیاز سلیمی و ساقی قهرمان تا خود آرشام پارسی شنیده بودم. نتیجه‌گیری‌ام اشتباه یک جوان جویای شهرت بود که دست به اقدام خلاف قانون و اخلاق‌زده و با گیس و ریش ِ سفید از خارج بخشیده و در داخل کشور طرد شده. ایشان در طول زمان تلاشی برای تغییر و اصلاح رفتاراش نشان می‌داد و بابت آن تلاش‌ها دوست نداشتم فرصت اصلاح‌اش گرفته شود.

عقیده دارم افراد در زمان‌های مختلف تغییر می‌کنند و این تغییر در جوانی با سرعت و وسعت بسیاری رقم می‌خورد؛ پس در میان‌سالی تغییرات روند کندی می‌گیرند و از گستردگی آنها نیز کاسته می‌شود. این دادگاه برای بنده از این جهت اهمیت داشت که مانند آزمون نهایی برای آرشام می‌پنداشتم‌اش تا او نشان دهد واقعا تغییر کرده. دست از کارهای خلاف و غیر اخلاقی برداشته و در این ماجرا دست نداشته و جرایم دروغ یا همان افترا را به شادی امین نسبت نداده. از این رو در زمان ورودم به اتاق دادگاه، نخستین فردی که به او سلام کردم، آرشام پارسی بود.

آسانسور ساختمان چهل و پنجم خیابان شپرد غربی در طبقه سوم باز شد و به دنبال شماره اتاق دادگاه بودم که از پشت شیشه‌ی در اتاق دادگاه، چهره آقای پارسی را دیدم. در را که باز کردم ابروهایش از نشان تعجب بالا بود اما سلام دادم و او با لبخند پاسخ داد. در انتهای اتاق دادگاه دو ردیف برای حضار بود که آرشام در گوشه چپ نشسته بود. دو دختر در کنار او نشسته بودند که بعدها فهمیدم از دفتر وکالت ِ وکلای او هستند. در میانه اتاق دو میز کنار هم بودند که جایگاه وکلا، خوانده و خواهان بود. وقتی سرم را به راست چرخاندم، از پشت میز ِ خواهان، فردی با کله‌اش به سوی شکم‌ام حمله کرد. شادی امین سرما خورده بود و نمی‌خواست مرا در آغوش بگیرد؛ پس با کله و خنده و شادی به استقبال‌ام آمد. در ابتدا از این برخورد گرم و دوستانه او جا خوردم اما چند تحلیل در ذهنم آمد که تلاش کردم بدون قضاوت اما با هشیاری بی‌طرف بودنم را حفظ کنم. او حضار در دادگاه را با من آشنا کرد که دو دوست و همکاراش از لندن و دوستان ساکن تورنتو در جمع بودند. ردیف ِ پشتی آرشام پارسی خالی بود اما همان طور که دو فرد از دفتر وکالت در کنارش نشسته بودند، روبروی او دو وکیل‌اش نیز پشت میز خوانده و وکیل قرار داشتند.

در مقابل میز خواهان و خوانده یک میز بزرگ با کامپیوتر بود که منشی دادگاه مسئولیت ثبت صورت مذاکرات را بر عهده داشت. در پیشانی اتاق و سطحی بالاتر، جایگاه قاضی بود. او مردی سفید پوست با موی و ریش سپید و قدی بلند و شاید بین 60 تا 65 سال بود. با اجازه او ابتدا آقای کُری وانلس ایستاد تا بیانیه آغازین‌اش را بخواند. بیانیه بسیار حرفه‌ای و شفافی بود که آرشام پارسی را مسئول افترا و از گردانندگان وب‌سایت افترا می‌خواند. پس از او بهروز آموزگار ایستاد تا گفتار آغازین‌اش را بیان کند. آموزگار در حالی که به سمت حضار می‌چرخید، این دادگاه را جذاب و با حضور اهالی رسانه معرفی کرد. تنها کسی که قلم و کاغذ دستش بود من بودم با دفتر یاداشت‌هایی که ماه به ماه از لحظه‌هایی که دارم سیاه می‌شوند. عادتی که از 14 سالگی دارم و مونس تنهایی‌ها و البته گاهی رجوع به خاطرات گذشته‌ام می‌شود. حضار در دادگاه به یکدیگر نگاه می‌کردند و به دنبال اهالی رسانه می‌گشتند اما فردی یافت نمی‌شد. 

همان طور که گفتم، نخستین شاهد از طرف وکیل امین به جایگاه شهود – که در سمت راست اتاق با یک تریبون بود – رفت و به پرسش‌های آقای وانلس درباره دلایل ارتباط این وبسایت با آرشام پارسی توضیح داد و پس از آن وکیل آقای پارسی او را به چالش کشید. خلاصه بحث این بود که میزبانی وب سایت افترایی با سایت‌هایی که آرشام پارسی مسئولیت آن را دارد در ابتدای فعالیت وبسایت افترا زن یکسان بوده. پس از او مینو همیلی به جایگاه شهود رفت و موضوع درباره گفتگوی فیسبوکی پارسی با او بود. مینو همیلی کسی است که پارسی را به دفتر سازمان ملل در امور پناهندگان در ترکیه معرفی می‌کند و راه را برای کنشگری او باز کرده است. او فعال حقوق پناهنده‌هاست و سال‌های برای حقوق افراد پناهنده زحمت کشیده.

پس از انتشار یکی از مقالات افترایی که شادی امین را محکوم به تجاوز می‌کند، مینو همیلی یک مطلب در مجله هفتگی شهروند تورنتو منتشر می‌کند تا از حقوق از دست رفته‌ی شادی امین دفاع کرده باشد. پس از آن آرشام در فیسبوک به او پیام می‌دهد و خلاصه بحث‌اش این است که از شادی امین دفاع نکند چرا که قربانیان تجاوز با آرشام تماس گرفتند و این موضوع را تایید کرده‌اند. بعد خانم همیلی از او می‌پرسد چرا به فرد قربانی کمک نمی‌کند و با توجه به پیشینه‌ی عدالت‌خواه و کنشگری‌اش برای حقوق زنان، به پارسی می‌گوید که در کنار قربانی می‌ایستد در صورتی که ادله داشته باشد اما در پاسخ وی ادعا می‌کند آن فرد به ایران بازگشته.

در آنجا با خودم فکر کردم که آرشام پارسی هزینه برای ترجمه مدارک و وکلایش کرده، در صوت محکومیت باید ۲۵ هزار دلار خسارت بپردازد، آبرویش می‌رود و اعتباری برایش نخواهد ماند؛ پس آیا اگر آن زن به گفته شده قربانی و معصوم را به تورنتو می‌آورد بهتر نبود؟ حتی آنجا فانتزی کردم که از در وارد شود و بگوید من وجود دارم و حاصل خیال‌پردازی نویسنده داستان افترایی نیستم. در این صورت، هزینه‌ای که پارسی برای آن کاراکتر داستان افترایی می‌پرداخت، بسیار بسیار کمتر از هزینه وکلایش و یا دادگاه در صورت باختن می‌شد. ضمن این که از حق مظلوم دفاع می‌کرد و شرایط زندگی بهتری برای یک قربانی تجاوز درست می‌کرد. ما هم می‌دانیم دادگاه‌های آلمان و کانادا عادل است و بر اساس قانون تصمیم میگیرد و مدافع حق و حقیقت است. اگر حق و حقیقت هم دغدغه او نبود، آبرو و جیبش انگزه‌ی دیگری می‌شد مگر آن شخصیت داستانی وجود نداشته باشد.

در ادامه وکلای آرشام بسیار تاکید داشتند تا معنی واژه «تجاوز» را تغییر دهند. بدیهی‌ست که تجاوز گونه‌های مختلفی دارد اما نزد فارسی زبانان ِ ایرانی واژه تجاوز به تنهایی فقط یک معنی می‌دهد: تجاوز به عنف. برای مثال اخیرا این گزارش را از بی‌بی‌سی فارسی دیدم که فیروزه اکبریان از واژه تجاوز به عنوان تجاوز جنسی استفاده می‌کند. بهروز آموزگار از وکلای آرشام پارسی در یک شیوه بسیار نادرست که بیشتر به بازجویی خانم همیلی شبیه بود، تلاش می‌کرد تا معنی واژه تجاوز را به چیزی غیر از این تغییر دهد، مثلا عفونت. از آنجا به بعد بی‌طرفی سخت شد.

به دو دلیل بی‌طرف بودن سخت بود. اول این که وکیل آرشام شیوه غیرانسانی و زشتی را برای برخورد با شاهد انتخاب کرده بود و با تحت فشار قرار دادن، از او بارها یک سوال را از چندین جهت مختلف می‌پرسید. در واقع در آن لحظه شاهد بازجویی بهروز آموزگار از مینو همیلی بودم. دوم این که وکیل آرشام نتوانسته بود کارشناس اینترنت را به چالش بکشد، نتوانست ادعای پارسی از وجود داشتن آن زن را ثابت کند و حالا روی یک واژه که تنها می تواند هزینه‌ی جریمه دادگاه را کاهش دهد تلاش می‌کند. اگرچه همچنان دوست داشتم تا باور نکنم و صبر کنم تا پایان دادگاه.

پس از مینو این نیاز سلیمی بود که باید به جایگاه می‌رفت اما به دلیل بازجویی طولانی بهروز آموزگار از مینو همیلی، او در آن لحظه در دادگاه نبود پس شادی امین به عنوان شاهد به جایگاه رفت و نیاز سلیمی صبح فردای آن روز شهادت خودش را داد و دوباره شادی امین به جایگاه برگشت. نیاز درباره کارهای خلاف او در «سازمان دگرباشان جنسی ایران» به اختصار ایرکو گفت. مثلا آقای پارسی یک شخصیت خیالی به نام هلیا پرند ساخته بوده تا از او حمایت کند. زمانی که این‌ها مشخص می‌شود، شورای دبیران او را کنار می‌گذارد. در واکنش او اسناد را می‌برد و حساب بانکی سازمان ایرکو را به نام خود می‌کند. بعد در یک نشستی با حضور وکلایشان پارسی همه را بر میگرداند و قائله را ختم می می کنند.

بعد خانم امین به جایگاه شهود بازگشت تا در یک دادگاه قانونی، عادلانه و آزاد از حق خود دفاع کند. ابتدا در پاسخ به پرسش‌های وکیل‌اش، فرصت معرفی خود به عنوان کنشگر شناخته شده و شرح آسیب‌های این وبسایت افترایی به کنشگری او و جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی پرداخت. بعد وکیل آرشام پارسی فرصت به چالش کشیدن او را پیدا کرد. بهروز آموزگار افترای ضد مرد و ضد مردان همجنسگراهراس بودن او را به چالش کشید که امین در پاسخ به گزارش‌هایی درباره همجنسگرایان مرد اشاره کرد. در ادامه وکیل مدافع نام و فامیلی کامل یک دانشجوی ایرانی خارج از کشور که کنشگر برابری جنسیتی‌ست را بیان می‌کند که با واکنش حقوق بشری شادی امین روبرو می‌شود. بهروز آموزگار می‌پرسد او چه کسی‌ست؟ شادی امین در پاسخ می‌پرسد آیا او می‌داند که نام‌اش در این دادگاه مطرح می‌شود؟

این فرد را می‌شناسم و چندین بار با او مکالمه تلفنی داشته‌ام. شبِ همان روز به او پیام دادم و او که در تعطیلات زمستانی به ایران برگشته بود، از وجود چنین دادگاهی بی اطلاع بود. برایم نوشت «شایان جان من تمایلی ندارم از اونها چیزی بدونم اصلاً. الان ایران … ژانویه بر می‌گردم …». در پاسخ بهروز آموزگار می‌گوید: نمی‌دانم اگر این شخص واقعی باشد. این نام را در این مواد که اینجا هست، دارم. «I don’t know if she is a real person. I have the name in the material that is here. I don’t know her.»

منظور او از این مواد یا متریال مستندات ارائه شده به دادگاه است. شادی امین در ادامه می‌گوید ما این را تحویل ندادیم چرا که این فرد در ایران زندگی می‌کند. یعنی در مستنداتی که بهروز آموزگار و تیم وکالت او از طرف آرشام پارسی به دادگاه ارائه داده‌اند، نامی‌ست که او، تیم حقوقی و خودِ آرشام پارسی نمی‌دانند یک انسان واقعی‌ست و یا مثل هلیا پرند یک فرد خیالی‌ست. سپس آموزگار رو به قاضی در یک توضیح طولانی می‌گوید که به دستور دادگاه مجبور شده‌ایم این مستندات را منتشر کنیم: «we were under court order to release these documents». البته برای قاضی این اهمیت دارد که موضوعات طرح شده به موضوع اصلی دادگاه و یا شاهد در جایگاه مربوط باشد. او مدادم از بهروز آموزگار می‌پرسد «چطور» این فرد مربوط می‌شود اما بهروز آموزگار نتوانست دلیل متقنی بیاورد. قاضی در واکنش به حرف‌های ضد و نقیض و تلاش او می گوید یک استعمال کلمات مرکب ضد و نقیض (oxymoron) اگر تا حالا شنیدم. «…an oxymoron if ever I heard it.» یعنی در زندگی‌اش تا این مقدار گفتار ضد و نقیض نشنیده بوده است.

پس از آن نوبت به آرشام پارسی رسید تا در جایگاه شهود به همراه تیم وکلایش در دادگاه آزاد، عادل و برابر کشوری توسعه‌یافته و دموکراتیک، که محل سکونت و کار اوست از خودش دفاع کند. ابتدا بهروز آموزگار از او پرسش‌هایی کرد تا مانند خانم امین، آقای پارسی امکان معرفی خود به عنوان کنشگر داشته باشد و در برابر اتهام دست داشتن در وب‌سایت افترایی از خودش دفاع کند. در این دفاعیات آرشام ادعا کرد پسوردی ساده داشته و احتملا هک شده است. همچنین اشاره میکند اعضای هیئت مدیره و سه نفر داوطلب در ایران به سایت دسترسی داشته‌اند و او تنها فردی‌ست که حقوق می‌گیرد.

پس از آن وکیل شادی او را به چالش کشید. وانلس از پارسی درباره استشهادی که به دادگاه ارائه داده پرسش می‌کند و ایشان درستی اطلاعات در آن را بار دیگر تایید می‌کند. بعد از او می‌پرسد نام سه داوطلب که امکان دسترسی داشتند چیست که آرشام با ذکر دلایل امنیتی برای افراد جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر در ایران از ذکر نام این افراد خودداری می‌کند. پارسی در آن استشهاد علت ارائه نکردن نام افراد را مربوط نبودن به موضوع دانسته نه این که در ایران زندگی می‌کنند. این ادعا را پارسی در روز دادگاه پس از واکنش امین به طرح نام آن دانشجوی خارج از کشور مطرح کرد.

آنجا با خودم فکر کردم، اگر او راست بگوید، این نکته مهم است که چرا از ساکنین جمهوری اسلامی سه داوطلب را به خدمت گرفته و تنها به آنها اجازه داده تا از سرورهای داخلی به سایت وارد شوند. در واقع با این کار چنین افرادی را به خطر انداخته بوده است. در ایران فعالیت کردم و با مدیر یک سازمان دفاع از حقوق‌مان در ارتباط مستقیم بودم. در سال ۲۰۱۱ُ، برای ارگان رسمی‌شان ستونی به نام نفس عمیق نوشتم. با وجود ارسال مطلب‌ام در ایمیل رمزگذاری شده، وی‌پی‌ان و استفاده از نام مستعار، هراسان می‌شدم در صورت دستگیری اگر شانسی برای زنده ماندن باشد.

وکیل امین این نام افراد را برای ابهام زدایی از دست داشتن فرد دیگری در راه اندازی وبسایت طلب می‌کرد. پارسی رو به قاضی میگوید این اطلاعات را می‌توانم به شخص شما بدهم اما قاضی می گوید تاثیری بر روند این دادگاه نخواهد گذاشت. آرشام بعد دوباره به حفظ هویت افراد برای در امان نگه داشتن آنها تاکید میکند اما آقای والنس میگوید شما در مستندات ارائه شده گفتید که این سه شخص هیچ ربطی به موضوع که سایت افترایی‌ست ندارند. آقای پارسی دوباره حرف‌هایش را تکرار می‌کند که قاضی می‌گوید این سوال نیست. پرسش این است که این سه نفر در ایجاد وبسایت دست داشتند؟ پارسی میگوید نمیدانم. قاضی می‌گوید نپرسیدی؟ میگوید پرسیدم و گفتند نه، آنها ارتباطی ندارند. کمی بعدتر وکیل امین، او را به خاطر گفتن اینکه اعضای هیئت مدیره دسترسی به وب سایت را داشتند به چالش می‌کشد. او می‌پرسد چرا پیش از اینکه اینجا بایستی این را نگفتی؟ آرشام می‌گوید خوب خیلی عادیه که اونها دسترسی داشته باشند. بعد وانلس اشاره می‌کند که از ژانویه ۲۰۱۶ نامه زده است تا هر نامی که دسترسی داشته را به او بدهد ولی اقدامی نکرده. دستور قضایی برای این موضوع صادر شده اما اقدامی نشده تا در نهایت در اکتبر که استشهادی فرستاده شده و او ادعا کرده غیر از خودش سه داوطلب دسترسی داشته‌اند. در اینجا آقای پارسی جملات ضد و نقیض بسیاری بیان می‌کند.

با خودم فکر کردم که اگر آرشام پارسی دغدغه امنیت افراد را داشت یکم در استشهاداش می‌نوشت و دوم نام آن دانشجوی ایرانی در خارج از کشور را به دادگاه نمی‌داد. اول این که، دلیل بیان نکردن نام آن سه داوطلب ادعایی‌اش را بی‌ارتباطی با دادگاه نوشته بود. بعد این که، در دادگاه وکیل مدافع‌اش نام و نام خانوادگی کاملِ دانشجوی ایرانی که کنشگر برابری جنسی و جنسیتی نیز هست را به دادگاه نمی‌داد. البته تنها نام نبود. در مدارک مربوط به آن فرد، آرشام مکالمه‌اش را بدون اطلاع آن فرد ضبط کرده بود و متن مکالمه و صدا را ضمیمه مقالاتی درباره شادی امین و برخورد او با این شخص به دادگاه داد. این موضوع هیچ ربطی به وبسایت افترایی نداشت و تنها برای بی‌اعتبار کردن امین می‌توانست کاربردی باشد. در مقابل نام آن سه فرد داوطلب کاملا به دادگاه ربط داشته زیرا هر آنکس که دسترسی به وبلاگ شخصی آرشام و یا سایت سازمان به مدیریت او و یا حساب کاربری میزبانی وب در هاست‌گیتور را داشته، از دست‌اندرکاران سایت افترایی‌ست.

این دسترسی‌ها اثبات دست داشتن در راه‌اندازی وب سایت افترایی‌ست زیرا وب سایت افترایی از زیر مجموعه‌های حساب کاربری‌ست که وبلاگ شخصی آرشام پارسی و سایت سازمان در مدیریت‌اش نیز در این حساب کاربری تاسیس شده‌اند. آرشام در شهادت‌اش جایی می‌گوید با کارت اعتباری خودش حساب هاست‌گیتور را خریداری کرده است. جای دیگری می‌گوید به طور مستقیم خریداری نمی‌کرده و داوطلبی به نام ناصر نشانی وب را خریداری کرده. در درجه اول او اسم کوچک فردی را می‌آورد که در استشهاداش نیاورده و در دادگاه تنها به نگفتن شهرت‌اش برای مسائل امنیتی بسنده می‌کند. در درجه دوم خریدار دامنه سایت را یک ساکن جمهوری اسلامی ایران معرفی میکند.

آرشام پارسی ادعا می‌کند فردی که دسترسی داشته و وبسایت را تاسیس کرده شاید او را هک کرده است. او گفت که رمزهای ساده‌ای برای رمز عبور استفاده می‌کرده مثلا IRQR2014 یا IRQR2015. وانلس می‌پرسد چرا با وجود آگاهی از قدرت سایبری رژیم چنین کاری کرده. او می‌گوید اطلاعات را آفلاین بارگذاری می‌کرده و نگرانی از آنلاین نداشته به طوری که اگر فردی از رژیم در آن زمان رمز عبورش را می‌پرسید با خیال راحت به او می‌داده. بعد وانلس می‌‌پرسد افرادی که فرم پناهندگی را در وبسایت سازمانش پر می‌کنند اطلاعاتشان کجا می‌رود. پارسی نشانی یک میزبانی وب دیگری را می‌دهد که به نظرش امن‌تر است زیرا کمتر ایمیل‌های هشدار حمله از آنها دریافت کرده. او می‌گوید چهار یا پنج باری از هاست‌گیتور ایمیل دریافت کرده بود که درباره حمله به سایت‌اش هشدار داده بودند. بعدتر وانلس می‌پرسد آیا پیامی از هاست‌گیتور مبنی بر هک شدن دریافت کرده که او می‌گوید خیر.

در بخش دیگری وانلس از پارسی می‌پرسد چند فرد با سازمان همکاری می‌کنند و او می‌گوید دونفر حقوق بگیر و هفت عضو هیئت مدیره و نزدیک به ده نفر داوطلب. اما پیشتر گفته بود تنها فرد حقوق بگیر سازمان خود اوست. این مساله را وانلس به او یادآوری می‌کند و پارسی می‌گوید که به تازگی یک فرد نیمه وقت را استخدام کرده‌اند.

بعد از آن وکیل پارسی دوباره می‌توانست از او پرسش کند که بر خلاف وکیل شادی، آموزگار ازاین فرصت استفاده کرد. ابتدا او دوباره نام آن دانشجوی ایرانی کنشگر را پرسید که باز هم با اعتراض وکیل امین روبرو شد اما این بار قاضی با اشاره به پرسش وانلس درباره موضوع مربوطه از پارسی، اجازه طرح مساله را داد. آرشام پارسی مکالمه تلفنی با این فرد داشته که آن را بدون اجازه ضبط کرده بود و همراه متن کامل آن با ترجمه انگلیسی به دادگاه ارایه کرده بود. وکیل‌اش از او خواست بخش‌هایی از آن را بخواند. مسایل بعدی هم مربوط به همان موضوع می‌شد که ارتباط چندانی با وبسایت افترا نداشت.

در بالا ضد و نقیض‌های بسیاری دیده می‌شود که انتظار می‌رفت پرسش‌گری دوباره وکیل پارسی به او کمک کند تا آن‌ها را کاور کند اما هیچ کدام از ضد و نقیض‌های مطرح شده‌اش دوباره پرسش‌گری نشد. قاضی در حکم‌اش چند مورد از این‌ها را گفته و بعد در ادامه بر اساس توازن ادله حکم می‌کند. او دو دلیل می‌آورد که اولی ارائه ندادن مدرکی دال بر چگونگی تاسیس وبسایت افترا در حساب کاربری آرشام پارسی‌ست.

در بخشی که وانلس از پارسی پرسش می‌کرد، پرسید آیا از هاست‌گیتور خواسته است اطلاعات مربوط به ثبت وبسایت در حساب کاربری‌اش را به او بدهند؟  پارسی می‌گوید از او حکم دادگاه خواستند. وکیل یادآوری می‌کند که آن برای زمانی بود که پارسی اطلاعات درباره وبسایت افترا می‌‌خواسته اما حسابی که به نام خود اوست مورد پرسش است. چندین بار پارسی تاکید می‌کند به او اطلاعات نمیدادند و وکیل دوباره می‌پرسید برای حساب شخصی پرسش می‌کند.

در واقع پارسی می‌توانسته اطلاعات ورود را در ماه میلادی می 2015 درخواست کند و او نکرده. هشداری مبنی بر هک شدن دریافت نکرده و هیچ هشداری نیز برای فعالیت غیر معمول نیز دریافت نکرده. یعنی به اصطلاح نوتیفیکشنی برای او نیامده که شما یک وبسایت دیگر ساخته‌اید. نتیجه گیری شخصی‌ام این بود که حتی وب‌سایت را با وی‌پی‌ان ایجاد نکرده بوده تا با یک برگه که نشان می‌دهد آی‌پی او نیست، کل دادگاه را ببرد و اعاده حیثیت هم بکند. قاضی نیز این چنین نتیجه گرفت:

«148) در توازن ادله، من متقاعد شده‌ام که آقای پارسی در ساخت وبسایت و انتشار مقاالت بر روی [نشانی وب‌سایت افترا که حذف کردم]  و برای ایمیل ارسالی [به عفو بین‌الملل] دست داشته است. من با دلایل متعددی که از سوی شاکی در بالا ارائه کرده است به این نتیجه رسیده‌ام. متقاعدکننده ترین دلیل به قرار زیر است. این برای آقای پارسی آسان‌ترین کار می‌بود که از HostGator اطالعاتی را طلب کند که نشان بدهد چه کسی تحت وبسایتی که مالکیت آن با آقای پارسی است و هزینه‌هایش را هم پرداخت کرده بود زیردامنه مربوطه را ساخته است. بجای این کار، وقتی آقای پارسی با مدارکی روبرو شد که نشان میداد وبسایت افترا زیردامنه وبسایت وی بوده است، ادعا کرد که حساب کاربری‌ا‌ش باید هک شده باشد، اما مجددا هیچ تالشی برای درخواست مدرک یا اطالعاتی از HostGator که این ادعا را ثابت کند انجام نداد.

149) به جای این کار، آقای پارسی درخواستی را نشان داد که مربوط به دستور قضایی [order Norwich [بود که خودش هم دانست یا باید می‌دانست که هیچ تاثیری در خارج از انتاریو ندارد. سپس در تالش برای تبرئه کردن خود اطلاعاتی از منابع ناشناس ارائه کرد اما این اطلاعات را به نحوه ارائه کرد که تصدیق آن به صورت مستقل غیرممکن بود.

150) دلیل دوم برای مسئول دانستن آقای پارسی، شیوه ناسالم و عدم صراحت و صداقت وی در هنگام شهادت درباره مقالات تخریبی علیه خانم امین است. من به ذکر یک مثال بسنده میکنم. در مورد مقاله با عنوان ”نامه دریافتی: شما هموفوب و ضد مرد هستید خانم امین“، آقای پارسی شهادت دادند که مقاله در حقیقت درباره تنش میان گروههای مختلف در جامعه الجیبیتی است و به خانم امین حمله نمی‌کند. در حالی تیتر مقاله دقیقا به خانم امین حمله می‌کند.

151) این موضع سپس با دفاع کردن از مقالات متعدد در دفاعیات نهایی تسلیم شده به دادگاه از سوی متهم افترا تشدید می‌شود.»

در این پست بسیار طولانی‌ام، درباره دلیل دوم قاضی چند نمونه دیگر را می‌توانید بیابید اما یک مثال دیگر وجود دارد که به درستی رای قاضی و شناخت آرشام پارسی بسیار کمک می کند.

در بخش پرسش‌های وانلس از آرشام پارسی، پارسی با شیوه بازی با کلمات در حال دفاع از مطالب است. وانلس میپرسد: از نظر شما این درسته تا یک نفر رو بدون شواهد به پولشویی متهم کنیم و بعد بگیم جواب بده؟ آیا این عادلانه است؟ پارسی میگوید: نه ولی فکر نمی‌کنم اون‌ها ایشان را به پولشویی متهم کرده باشند. وی پس از پریشان گویی و استفاده بی شمار از اصطلاح «می دونی» (you know) ادامه می دهد:  اما ترجمه من می‌تونه پرونده‌های سنگین مالی باشه و این نبود، معنی پولشویی نمی‌ده. اینجاست که وانلس می گوید: واژه‌ی پولشویی (money laundry) استفاده شده. آیا این رو رد می‌کنید؟ پارسی پاسخ می دهد: در فارسی ما این یکی رو نداریم. این در فارسی، اگر به یکی از مقالات اشاره می‌کنی، باور دارم که گفت پرونده‌های سنگین مالی. و وقتی که این رو خوندم، ندیدم که مثل مشکل مالی یا فساد یا پولشویی یا چیزهایی اینجوری باشه. وانلس حرفش را قطع می کند و میگوید: واژه فساد همچنین استفاده شده. پارسی پاسخ میدهد نه، در اینجا دو چیز وجود داره. این وبسایت به فارسی بود و به «[فارسی گفت] سوء پیشینه» اشاره کرده و من اینو فساد ترجمه نمی‌کنم. به سوابق بد ([به انگلیسی] bad record) ترجمه میکنم. سوابق جنایی ([به انگلیسی] criminal record) نبود. به خاطر اینکه در فارسی سوابق جنایی ([به انگلیسی] criminal record) میشه «[به فارسی گفت] پیشینه ی کیفری». در نتیجه «[به فارسی گفت] کیفری» یعنی جنایی ([به انگلیسی] criminal)، اما «[به فارسی گفت] پولشویی» که اونها استفاده کردند من خواهم گفت پیشینه بد ([به انگلیسی ترجمه کرد] bad record). در این لحظه ایرانی های حاضر در جلسه همه تعجب کردند اما تنها قاضی، شاهد و وکلا میتوانستند حرف بزنند. شادی امین کنار وکیل کانادایی‌اش نشسته بود اما او هم اجازه صحبت نداشت. او به وانلس نشانی میدهد و وانلس می پرسد: و واژه «[به فارسی گفت] پولشویی» در فارسی چه معنی میدهد؟ پارسی تعلل و تأملی می کند. وانلس در چشمان او خیره میشود و به فارسی تکرار می‌کند «[به فارسی گفت] پولشویی». آرشام می پرسد: «[به فارسی گفت] پولشویی؟» .وانلس میگوید بله. و آرشام میگوید: میتونه پولشویی ([به انگلیسی گفت] money laundering) باشه.

ساعت‌ها در دادگاه از این کشمکش‌ها و بازی با کلمات و عدم صداقت وجود داشت و امروز فکر میکنم آیا مگر او سوگند یاد نکرد که راست بگوید؟ آیا این جرم نیست؟ چرا باید از مقالات دفاع کند و بار افترایی آنها را با ترجمه نادرست یا گفتن این که واژه در فارسی وجود ندارد، کم کند. از خودم میپرسم چطور افرادی حاضر شدند عضو هیات مدیره سازمان او بشوند و یا افرادی با او همکاری می کنند. و حسرت و ناامیدی از این که آخرین فرصت نشان دادن تغییر را از خودش گرفت.

باری، حکم صادر شد، حقیقت روشن اما واکنش آرشام چه بود؟ او در وبلاگ‌اش اظهار کرد که این حکم به دلیل ارائه نکردن اسامی داوطلبین سازمان صادر شده و این کار را برای حمایت از آنها کرده زیرا در ایران هستند. حال آنکه در دادگاه نام دانشجوی ایرانی کنشگر را آورد و نوار پیاده شده گفتگوی با او را خواند. حال آنکه احتمال هک کردن را مطرح کرد اما شواهدی نداشت. حال آنکه از سرویس میزبانی وب نپرسید در ماه میلادی می 2015 چه فرد و یا افراد وارد شده‌اند و چه کسی وبسایت افترا را از حساب کاربری شخصی او تاسیس کردند.  

اما واکنش کنشگران ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر چه بود؟ چرا آنان که دست به بیانیه خوبی دارند سکوت کردند؟ یا افراد دیگر به نوعی با ادامه همکاری با آرشام به فرد افترا زن کمک کردند. یا آنکه بی‌بی‌سی فارسی او را به عنوان فعال مدنی به تلویزیون آورد. آیا آنها دادگاه کانادا را قبول ندارند و یا گمان می کنند فردی که دیروز به فردی دیگر افترا زده امروز عادل و حکیم و کارشناس است؟ کنشگر مدنی ست؟ کنشگر دیگری نبود بیاید بیانیه سازمان ملل در امور پناهندگی در ترکیه را تشریح کند؟

بنده یک فرد نجات یافته از تروماهای بسیار و شرایط سخت زندگی در ایران به عنوان کنشگر و وبلاگ‌نویس، در ترکیه به عنوان پناهنده و تنها در بلاد غربت با همه مسائل و درگیری های زندگی شخصی‌ام، با تاخیر بسیار اما این را نوشتم. آنان که کارشان این است چرا واکنش مناسب ندادند؟ نتیجه آنکه سازمان راه آهن برای پناهندگان ایرانی به راه آهن برای پناهندگان جهان تبدیل شد. با این شیوه شاید فردا کمپینی افترایی جهانی علیه یک فرد راه بیاندازد. در آنجاست که بی‌بی‌سی فارسی و سی‌بی‌سی باید پاسخ دهد چرا به یک محکوم تریبون و اعتبار بخشیده.

این دادگاه در یک کشور توسعه یافته با دستگاه قضایی برابر برای همه افراد برگزار شد. هر دو طرف حق دفاع با وکیل را داشتند و حتی آرشام دو وکیل و دو دستیار وکیل داشت. قاضی مدارک را با دقت، حوصله و صبر بسیار بررسی کرده و پس از پنج ماه رای داد. تمامی این شواهد نشان می‌دهد دادگاه عادلانه، قانونی و بی‌طرف بود؛ پس چرا این حکم با بی‌توجهی، نادیده گرفتن و سکوت برخی از مدعیان حقوق بشر روبرو شد؟

17می 2015 به یاد پسر

17می 2015 به یاد پسر

اگر بخواهم درباره‌ی هوموفوبیا و مبارزه بنویسم حرف‌هایم تکراری می‌شود. از صفحه «در باب هوموفوبیا» تا پست 17می 2010، 2011، 2012، 2013 و 2014 حرف‌ها تقریبا همان است که گفتم. ما هنوز با توان انسجام بدون اعتماد به نفس چشم به تکثرگرایی رئیس‌های رئیس‌بازی‌طلب و خودنماهای فرافکن اندوخته‌ایم و با شاید 30درصد بازده در حال پیشرفتیم. برای من که انتقاد را به نقد ترجیح می‌دهم، تا یکی باشد که نقش انتقادگر را بازی کند، این 30درصد پیشرفت امیدبخش نیست بلکه 70درصد انرژی خفته و خفه شده مهم است.

البته 17می امسال تفاوت خوبی داشت، ما شاهد تولید و ترجمه‌ی منابع بسیار فرهنگی برای آگاهی بودیم. از صفحه‌ی رادیو زمانه تا سردبیری سایت خودنویس به دست آرشام پارسی و انتشار مطالب و پوستر از طرف ایگل‌هرک و ایرکو خوراک خوبی برای مبارزه‌ی همه‌ی ما ایجاد شد که اگر چه امیدبخش است اما هرگز کافی نیست و باید بیشتر تلاش کرد.

اما بهترین کاری که در این بین دیدم هنرنمایی دو جوان ِ ال‌جی‌بی‌تی‌کیوآی ایرانی بود که داستان ایضا گونه‌ای از زندگی یک فرد همجنسگرای ایرانی رو به تصویر کشیدند. سادگی در داستان گویی و پوشش بخش‌هایی از زندگی هر فرد همجنسگرا در این روایت از ام‌جی با قلم زیبای ماخ، جذابیت ویژه‌ای به کار داده بود. فارخ از اشکال مفهومی از دیدم درباره مفهوم هویت و گرایش جنسی، بهترین و زیباترین تولید فرهنگی که به مناسبت این روز تولید شد، همین فیلم می‌دانم. فیلم «بچه هایی به نام ایضاً» نمونه‌ای از پتانسیل بزرگ جامعه ماست که اگر در آرامش، امنیت و رفاه نسبی باشند، تولیدات و اثرات پایدار و ماندگاری خواهند داشت. صمیمانه آرزو می‌کنم باز هم از این دو هنرمند و هنرمندان مستعد دیگری که می‌توانند توان ِ خود را بالفعل کنند، شاهد چنین تولیدات فرهنگی باشیم.

همین طور می‌خواهم در اینجا یادی کنم. در این چند روز مدام یاد وبلاگ پسر بودم که به ما یادآوری می‌کرد 17می نزدیک است. امسال وقتی یک تولید  یا ترجمه‌ی فارسی-ایرانی بیرون می‌آمد، مدام یاد وبلاگ پسر می‌افتادم و این گفتمان که 17می نزدیک است، چه فکری در سر دارید. بدون شک نقشی که وبلاگ مستقل و آگاه ِ پسر بازی کرد تا سال‌ها در کنش جامعه‌ی ما نمایان است، حتی اگر یاداش از یادمان برود/رفته‌باشد.

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

نیک‌آهنگ کپک را به شادی‌ها چسباند

راستی‌آزمایی خبر و یا گذاره‌ای یک کار مهم است، البته گاهی موضوعی از دست می‌رود مثل پست‌ چند ماه پیش‌ام برای همیاری ایگل‌هرک که گذاره‌ی غلطی درباره «دادگاه و دادگاه کشی آرشام پارسی و ساقی قهرمان» از دست‌ام در رفته بود.

برایم مهم است که اگر فرد یا مجموعه‌ای اشتباهی کرد؛ نخست اشتباه را گردن یکی از همیاران خود نیندازد و دوم این‌که به شکل رسمی اشتباه را ویرایش کند. کاری که من به بهانه‌ی فرصت نداشتن برای نوشتن پست درباره‌ی آن گذاره نادرست نکردم. هدف‌ام نوشتن یک پست کامل و پاسخ قاطع بود اما اصل موضوع و کار درست واکنش سریع به اشتباه‌ست تا اعتبار از دست نرود. صورت بیرونی چنین عملی شاید توجیح برای صحت گذاشتن به دروغ نوشته شده است که در این صورت حق را باید به انتقادگر داد. این را من با 25 سال عمر و 5 سال وبلاگ نویسی متوجه شدم ولی از روز اول درباره تقصیر و حمایت از تیم‌ام کاملا حواس جمع بودم.

قضیه از این قرار است که شبکه‌ی خودخوانده‌ی 6رنگ اقدام به برگذاری جایزه‌ی کپک سال در روز ضدهمجنسگراهراسی کرده. فارغ از مساله برگزاری و ایده آن‌، آقای نیک‌آهنگ کوثر سردبیر سایت خودنویس را به عنوان یکی از کاندیداها انتخاب کردند اما بعدا متوجه شدند دلیل این انتخاب یک اشتباه بزرگ بوده. شرح ماجرا را در این پیوند بخوانید.

مساله‌‌ام بیشتر از هر چیزی تنها گذاشتن آن‌چه «همکار عزیز» خواندن است. خارج از برخورد درون «شبکه‌ای» آن‌ها که نمی‌دانم چیست، شش رنگ که خواستار هویت جمعی‌ست، تقصیر را متوجه‌ی آن‌چه «همکار عزیز» خوانده می‌داند. اشاره‌ی این چنین از نظرم به معنی خالی کردن پشت همکار عزیز و فرار از مسئولیت سنگین چنین اشتباهی‌ست. این شبکه‌ی «لزبین‌ها و تراجنسیتی‌ها» عملا با طرح کردن اشتباه از طرف یک همکار، سطح کاری و هویت جمعی خودشان را زیر سوال بردند. به ویژه که در سایت رسمی شبکه‌ی 6رنگ هنوز به شکل رسمی این موضوع انعکاس نیافته و شش رنگی‌ها رسما معذرت و اعلام اشتباه نکردند.

گمان می‌کنم اگر یک نفر در تیمی اشتباه کرد، همه‌ی اعضا اشتباه کردند و اگر کل تیم به موفقیت رسید، همه در آن سهیم‌اند پس نقش این بود یا گناه آن یک امر ناپسند است. این چنین برخورد کردن نه از مرام و معرفت و زاویه دید ِ چپ درست است و نه از چارت سازمانی و زاویه‌ی راستی‌ها.

نیک‌آهنگ کوثر نوشته «از شادی‌های شش رنگ باید پرسید که آیا نباید جایزه کپک برتر تحقیق رسانه‌ای را به محققانی برجسته بدهند که چنین کشفی برای‌شان کرده‌اند؟». به نظر می‌رسد با این جمله کپک در نظر گرفته شده برای نیک‌آهنگ به آن‌چه «شادی‌ها» نامبرده‌ چسبیده شده.

در پایان می‌خواهم به عنوان یک وبلاگ‌نویس مستقل همجنسگرا به خاطر تلاش‌های سایت خودنویس در جهت دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی و جنسیتی از ایشان و تیم حرفه‌ای و متعهد خودنویس تشکر کنم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

پژمان و حسن، رفقای هفت ساله‌ام در ایوان خانه‌ی یک دوست مشترک، با آبجو و ماءالشعیر انار هوفنبرگ که دوست داشتم، ضیافت خداحافظی برگزار کردند. روز قبل تلفنی تهیه کرده بودم تا در دوران پناهندگی بدون لبتاب، کمی خودم را به آن سرگرم کنم، با آن عکس گرفتیم و خاطره را ثبت کردیم. درباره‌ی رفتن‌ام کسی از بین دوستان همسرشت چیزی نمی‌دانست مگر سامان و یک زوج خوشبخت، پرهاما و همسر عزیزاش. آن‌ها نیز چند روز قبل‌تر در جمشیدیه برایم یک ضیافت خداحافظی برگزار کردند. جمع‌های کوچکی از بهترین‌هایی که دوستشان داشتم و همیشه دل‌تنگ آن‌ها می‌شوم.

شام در کنار خانواده، همه جمع بودند، حتی برادرم که هفت سال با او رابطه خوبی نداشتم. فقط او نمی‌دانست که من همجنسگرا هستم. خانواده گفته بودند به دروغ می‌گوید همجنسگراست تا به کشوری دیگر برود. او هم به شوخی فرصتی پیدا کرد و گفت: «کاشکی من هم بگم گی‌ام و برم»، بعد خندید، اما من به سرعت گفتم: «همچین دروغی هم نیست». قهقه در گلویش خشکید، دهانش تا بنا گوش باز مانده بود، سرش را به طرف اعضای خانواده برگرداند و به آن‌ها نگاه کرد، سکوت کرده بودند. بعد گفت: «خوب…، هر طور که هستی فقط مراقب خودت باش».

حسن و پژمان که ظهر از آن‌ها خدافظی کرده بودم دوباره آمدند، باز همدیگر را با چشمان خیس بغل کردیم. بعد کوله‌ام را بستم و تاکسی خبر کردم. مادرم را بغل کردم، گریه نکردم. خواهرانم و برادرم را بغل کردم، گریه نکردم. گریه می‌کردند، اشک می‌ریختند اما محکم ایستادم و دلداری دادم. سوار شدم، تاکسی حرکت کرد، دست تکان دادم، دست تکان دادم برای خانواده‌ای که پسرهمجنسگرایشان را پذیرفته بودند و برای زندگی بهتر و آسودگی‌اش، او را راهی کردند. دست تکان دادم برای لحظه‌ی آخری که معلوم نبود دیدار تازه چه زمانی و کجا باشد. وقتی دور شدیم، بغض، انفجار اشک‌هایم شد.

گیت، بار، چکین، گیت، صف ِ دلار مبادله‌ای و دوباره گیت. پسرک تپل سپاهی که قصد داشت بعد از عبور من از قاب حساس به فلز بگردد، محکم دو دست‌اش را به تنم زد و گفت: «چطوری؟». یک لحظه نگران شدم اما خوم را آسوده نشان دادم: «نوکرم، تو چطوری؟». نمی‌دانستم تا کجا و کی باید نگران باشم. وسایلم را برداشتم و کمربندم را سفت بستم. صندلی‌ام را پیدا کردم و لب پنجره نشتم تا از آب و خاک میهنم در آسمان وداع کنم. تصمیمی بود که گرفته بودم، پس به صندلی‌ام تکیه دادم و در دلم با خدا و میهنم راز و نیاز کردم.

gay and refugee 5

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

روی نقشه‌ی سرویس گوگل شهر دنیزلی را جستجو کردم، نزدیک به دو هزار کیلومتر فاصله من و یاورام و بعد از رفتن، من و خانواده، دوستان و میهنم بود. عکس‌های شهر را دیدم که نشان میداد شهری در حال توسعه است. تمام مدت با یاور در ارتباط بودم و همزمان با کار، درباره روزمره و زندگی ِ ترکی یک پناهنده چت می‌کردیم.

از تفاوت قیمت‌های می‌گفتیم که شاید کفش ارزان‌تر از ایران باشد و قرار شد آن‌جا خرید کنم اما به این نتیجه رسیدیم که هزینه‌ کردن پول تبدیل شده برای لباس در دوران پناهندگی کار اشتباهی‌ست. برای تهیه وسایل خانه دو راه داشتیم، یا منزل مبله اجاره کنیم و یا از دسته دوم فروشی‌ها خریداری کنیم، چیزی نزدیک به هزار لیر برای یک خانه‌ی یک خوابه. او در زیرزمینی یک‌خوابه و مبله با قیمت مناسبی اسکان یافته بود. طبقات تاثیر چندانی در قیمت خانه‌های ترکیه ندارد اما زیرزمین کمی ارزان‌تر است. دنیزلی شهری مرطوب است و زیرزمین‌ها رطوبت بیشتری دارند. قرار شد ما در اتاق باشیم و هم‌خانه‌ی او در حال روی کاناپه‌ای که تهیه کرده بودند. هزینه‌ی قبوض خانه بر عهده صاحب خانه بود اما منزل او کمتر از قیمت اجاره ارزش داشت. درواقع در چنین خانه‌هایی بهای انرژی زمستان که گران تر است را در تابستان می‌دهید.

هزینه‌ها در ترکیه، اعتماد و رعایت دانگ مساله‌ای مهم است. یک پیش‌فرض که آن روزها نداشتم و در گفتگو با یکی از دوستان بعدها مورد توجه‌ام قرار گرفت این بود که: یک فرد پناهنده از خانواده و دوستان خوداش گذشته و برای ساختن زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد. این جمله نه به سیاهی که در مفهوم‌اش دارد اما اگر برداشت خاکستری از آن کنیم و تعمیم کلی به همه‌ی افراد پناهجو یا پناهنده ندهیم، افق دید مناسبی برای جلوگیری از سو استفاده در دوره‌ی پناهندگی به ما می‌دهد. به یاورام درباره مسایل مالی ایمان داشتم و هرگز گمان نمی‌کردم حتی یک درصد، کروشی از مالم کم شود. این بزرگ‌ترین آسودگی خاطری بود که نصیب هر کسی نمی‌شود و داشتن یاوری این چنین برای یک پناهنده، شاید موهبت الهی باشد، البته برای من موهبت ِ عشق بود.

قرار شد به جای چمدان با کوله‌ای بیایم، او وسایل‌اش کامل بود و بسیاری از چیزها مانند خوراکی‌ و حتی وسایلی مثل سشوار را به شکلی تهیه کرده بود. با یک کوله آمدن دو امکان را به من می‌داد، اول این‌که سبک سفر می‌کردم و در طول روزی که برای درخواست ثبت‌نام در یو‌ان‌اچ‌سی‌آر از طریق دفتر آسام باید اقدام می‌نمودم، آسودگی داشتم. دوم مساله‌ی امنیتی بود که هیچ تصوری از واقعیت درباره آن نداشتیم. بلیط رفت و برگشت تهیه کردم و با یک کوله که وسایل یک سفر یک ماهه در آن بود، سعی کردم توجه‌ها را از خودم دور کنم. امیدوار بودم نظام روی من حساسیتی نداشته باشد و پیش از هر آسیبی به خودام، خانواده و جامعه‌ام، از کشور بیرون بیایم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

روحانی نقش هاشمی را برعهده گرفته بود و اصلاح‌طلبان مجبور شدند قافیه را به هاشمی‌چی‌ها و به قول خاتمی، روحانی ِ متکبر تحویل دهند. 22خرداد با اکراه انگشت در استامپ زدم و بعد به دوستانم گفتم، احساس می‌کنم در مدفوع خامنه‌ای انگشت زدم و آن طور که خوداش خواهش کرد، اگر ایران را دوست دارید رای بدهید، برای نجات کشور به او کمک کردم تا گشایشی ایجاد کند.

این آخرین کنشم برای مملکت در خاک میهن عزیزم بود و باید آماده‌ی رفتن می‌شدم. باید می‌دانستم چه چیزی با خودم ببرم و اصلا کجا می‌روم. ارتباط‌ام با یاور در طول مدتی که درگیر کمپین روحانی-عارف بودم مثل قبل شده بود، مثل زمانی که هفته‌ای سه روز یا من خانه‌ی آن‌ها بودم یا او منزل ما بود. اسکایپ، جی‌تاک و فیسبوک در آن شرایط که کار مشترک‌مان را به دلیل شرایط امنیتی یک ماه عقب انداخته بودیم، بسیار فعال بود. او به من اطلاعات می‌داد که باید خودم را به آسام معرفی کنم بعد بر اساس قانون به من اجازه زندگی در یک شهر ویژه را می‌دهند. هر هفته باید در آن شهر امضا بزنم و اگر می‌خواهم به شهر دیگری سفر کنم، باید «ایزین» بگیرم.

او در دنیزلی بود اما درباره شهرهای دیگر مانند اسکیشهیر که زیبا، دانشجویی اما سرد مانند آنکاراست -چیزی شبیه تبریز خودمان- و کایسری که شاید سردتر از آنکارا و اسکیشهیر اما مذهبی‌تر، صحبت کردیم. دنیزلی شهری بود که  دانشگاه بزرگی داشت پس فضای شهر، مانند هر جای دیگر خاورمیانه تحت تاثیر دانشجویان غیربومی، کمی آزادتر بود. هوای دنیزلی معتدل و چیزی نزدیک به قزوین یا کرج بود اما کمی شرجی، شاید در حد لاهیجان. بهترین شهر نبود چون مثلا در یالوا که نزدیک استانبول است، امکانات بسیاری ایجاد می‌شود. این که در استانبول بزرگ و زیبا بتوانی کار کنی و هر دو هفته یک بار برای امضا رفت و آمد داشته باشی. اگر چه این روزها می‌شنوم برای تعدادی، شهر استانبول را تعیین کرده‌اند.

در دوره‌ای که پناهنده شدم، تغییر شهر بسیار سخت بود اما اگر این اتفاق نمی‌افتاد می‌توانستند با «ایزین» هر دو هفته یک بار به شهر تعیین شده، برای امضا بیایید و دوباره با ایزین تازه به شهری که دوست داشتند برگردد. بعد از آپریل 2014 که قانون اتباع خارجی مصوب آپریل 2013 اجرایی شد، اجازه‌ی امضای دوهفته‌ای و رفت و آمد بین شهری سخت‌گیرانه‌تر شد طوری که عملا کمتر کسی چنین اجازه‌ای پیدا کرد.

با این که تعریف اسکیشهیر را شنیده بودم و از این شهر خوشم آمده بود اما انتخاب‌ام خانه‌ی یاور بود، جایی که گمان می‌کردم به آرامش می‌رسم. فقط مانده بود قبل از رفتن بدانم چه چیزی و یا حداقل چه مقدار پول با خودم ببرم.