گی بودن و پناهنده شدن (قسمت دوم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت دوم)

صفحه‌های خبری اصلاح‌طلبان را به روز می‌کردم، می‌دانستم خاتمی نمی‌آید و منتظر تصمیم هاشمی بودم. در دلم طوفانی بود اما به خاطر دل‌تنگی شدیدی که داشتم. همه در میدان فاطمی جمع شده بودند، مقابل وزارت کشور اما دلم از انقلاب گذشته بود، می‌خواستم در نزدیکی فرصت، جایی نزدیک ِ نزدیک به قریب باشم. انگار کسی چیزی گفته باشد، پس به سرعت سوار بی‌آرتی‌ شدم و از خانه دختردایی راه افتادم. پیام دادم که می‌خواهم ببینمت‌ات و پاسخ داد: «دیگه فرصت نمی‌شه، شبه آخره و می‌خوام با خانواده باشم». چند بار پیام را خواندم، از خودم پرسیدم شب ِ آخر؟ و پیام دادم: «داری میری؟»

از چهار سال پیش تا همان موقع، فقط می‌خواستم کنارش باشم تا خیالم راحت باشد که سالم است، زنده است و از همه مهم‌تر شاد است، این قرار را همان شبی با خودم گذاشتم که برایش اتفاقی افتاد و من یک روز تمام گریه کردم، همان شب که فهمیدم عاشق‌اش شدم. غرور خودم را داشتم اما ایثار خودم را می‌کردم، با قوائد و چهارچوبی که درک‌اش از اطراف بر نمی‌آمد و با اتهام‌هایی که به خودشان وارد بود مرا قضاوت می‌کردند.

توضیح داد ایمیل داده بود اما به او گفته بودم در این روزهای امنیتی به تهران آمده‌ام و نمی‌توانم ایمیل‌ام را چک کنم. بالاخره قراری تنظیم کردیم تا بعد از پنج ماه ببینم‌اش، با ریش‌هایی که قرار گذاشته بودم تا وقت دیدن‌اش آن‌ها را نتراشم. حالا در روز آخر به راهنمایی ندای دلم دیدار آخر نصیبم شده بود. چرخیدیم و بعد به خانه‌شان رفتم، با خانواده‌اش شام خوردیم اما نمی‌توانستم همراه‌اش به فرودگاه بروم، بروم که رفتن‌اش را ببینم؟

صبح روز بعد در خیابان ولیعصر، سر کوچه‌ی رشت، به سمت پارکینگ کاوه قدم زدم و با تماس تلفنی از دوستم در شیراز خواستم تفالی به حافظ بزند و پاسخ گرفتم، به دنبال دل‌ات برو.

با خودم گفتم نه خواب، نه خوراک درست از امنیت، نه آرامش و نه قرار از رفتن جان، چرا بمانم؟ تصمیم گرفتم با انتخابات سرنوشت‌ساز بهار92 دین آخرم را به کشورم بدهم و بعد بروم تا هم امان داشته باشم و هم هوای یار.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت اول)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت اول)

در خانه نشسته بودم که درب خانه را محکم زدند، مادرم در حالی که می‌گفت «چه خبره، کیه؟»، در را باز کرد و سه مرد فربه با فشار به در، مادرم را به عقب پرتاب کردند. من به سرعت به ته اتاق دویدم و از پنجره خودم را به حیاط همسایه پشتی انداختم، در خانه همسایه را باز کردم و در حالی که فرار می‌کردم، یک لحظه پشت سرم را نگاه انداختم و فیروزآبادی، نقدی و یک نفر دیگر که فکر می‌کردم طائب باشد را دیدم که دنبالم می‌کردند.

سینه‌ام محکم می‌کوبید، چشمانم را باز کردم و نور خورشید از پنجره‌ی اتاق چشمم را زد، عضلاتم را شل کردم و آب دهنم را در خشکی و تشنگی شدیدی که حس می‌کردم قورت دادم، بعد نفس عمیق کشیدم. مانند دو ماه پیش، این چهارمین بار بود، دقیقا در ظهری که تا صبح‌اش پای سیستم نیمسوزام ثمره‌ی ایده‌ها و آرزوهای یک نسل تنها مانده را کنار هم می‌چیدم. تکرار کابوس روزی که پس از بامداد در دقیقه‌ی نود، بازهم زنگ خطر را برایم به صدا در آورد. تمام روز دوباره راه فرار، هارد و کیس سیستم و تمام موارد امنیتی را چک می‌کردم و به تنهایی‌ام، این که همه رفتند یا کار نمی‌کنند و آن یکی که یاور همدیگر بودیم و می‌رود و تنها می‌مانم تا شاید طعمه‌ی قلاب ِ فعالین سیاسی که در مساله‌ی حقوقی-اجتماعی حقوق بشر، ما را قربانی کنند، تا با فشار حقوق بشری سعی به براندازی داشته باشند به قیمت زندگی ما، فکر می‌کردم. با بینش سیاسی فعالیت حقوقی-اجتماعی با ابزار رسانه‌ای می‌کردم که هر لحظه امکان فروپاشی و قربانی شدنم می‌رفت. باید برای نجات، بین کنار خانواده ماندن و در خطر گذاشتن آن‌ها یا رفتن، در به دری، دل‌تنگی اما آسوده بودن همه‌مان، انتخاب می‌کردم. باید با معشوقه نازنینم، کشوم، میهنم، ایران ِ محبوبم وداع می‌کردم و تن به آن‌چه «فرار نکبت‌بار پناهندگی» می‌خواندم، می‌دادم.

و روزهای سخت تصمیم از نیمه‌اردیبهشت سخت‌تر شد، جایی که یار و همراه‌ام در روزی که دل‌تنگ‌اش شدم، رفت… .

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

تماشا در تبعید (2): باشگاه مصرف کنندکان دالاس

از همان ابتدای فیلم «باشگاه مصرف کنندگان دالاس» شما رونالد وودروف (رون) دیکسون را معتاد به آمیزش جنسی، گرد و مواد می‌بینید. او بدون هیچ ملاحظه‌ای در هر گوشه‌ای نیازهای جنسی خود را رها می‌کند و چیزی مثل رابطه مراقبت شده یا انتخاب شریک جنسی سالم برای او اهمیت ندارد. پس تکلیف‌مان با شخصیت تا حدودی روش است. فیلم به سرعت وارد موقعیت می‌شود زیرا درباره فیلم و رونالد وودروف اگر ندانیم، حدس که می‌زنیم، او ایدز دارد و قرار است بمیرد اما چطور؟ وظیفه‌ی فیلم ساز است که موضوعات کلیشه‌ای مانند عشق، ایثار، مقاومت، همدلی، جاه‌طلبی، کلاه‌برداری و… را طوری پرداخت کند تا بیننده نگوید شبیه آن یا این فیلم است. به نظرم «ژان مارک ولی» به خوبی توانسته به شکل خلاقانه‌ای زندگی آقای دیکسون را برای ما روایت کند.

نکته قابل توجه برای من به عنوان یک وبلاگ‌نویس ِ همجنس‌گرا، پرداخت به مساله همجنس‌گرایی‌ست. همان طور که می‌دانید این بیماری در دوران کشف خود به عنوان «بیماری مربوط به همجنس‌گرایان» شناخته می‌شد. رونالد وودروف با جنس مخالف رابطه داشته اما این بیماری را گرفته. مانند آمریکایی‌های جنوبی افکار ضدهمجنس‌گرایی و همجنس‌گراستیزی داشته پس پذیرش و رو به رو شدن با خود و دیگر بیماران برای او سخت خواهد بود. چالش درونی پذیرش بیماری، چالش بیرونی پذیرش بیماران کوییر، چالش درمان و چالش تجارت از راه بیماری به اندازه‌ی کافی برای بیننده می‌تواند جذاب و دوست‌داشتنی باشد تا روی صندلی سینما بنشیند. رونالد ِ بد دهن و معتاد به خاطر سرسختی و ادامه دادن، شخصیت جذابی می‌شود تا مخاطب زندگی او را از این فیلم در گونه‌ی دارم و زندگی‌نامه‌ای دنبال کند.

فیلم‌نامه خوب، تنها یک دلیل برای تماشای این فیلم و راضی بودن از پرداخت بها برای دیدن آن است. بازی بسیار خوب «متیو مک‌کانهی» در نقش رون، گاو چرون مبتلا به ایدز و «جرد لتو» به عنوان یک تراجنسی مبتلا در جذاب کردن این فیلم تاثیرگذار است. هر دو برای بهترین بازیگر نقش اول و مکمل مرد برنده جایزه اسکار شدند که این پنجمین بار در هشتاد و هفت دوره برگزاری جایزه اسکار بوده. یکی از بهترین قسمت‌های بازی جرد لتو جایی‌ست که او با کمترین اجراگری‌های جنسی‌اش به دفتر کار پدر می‌رود تا از او کمک بگیرد. بازی ضعیف ِ پدر ریموند، او را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد و ریموند نشان می‌دهد چقدر می‌تواند یک کوییر باورپذیر برای کوییرها باشد.

ژان مارک ولی در آن سکانس که وظیفه تدوین‌گر را نیز بر عهده داشته سعی میکند با کات‌های کمتر به شات‌های پدر ریموند این ضعف کارگردانی‌اش را بپوشاند اما این دلیلی برای ضعیف بودن کارگردانی آقای ولی نیست. در سکانس جاده‌ای نخستین سفر رون به مکزیک، او در جایی ماشین خود را کنار میزند و دست به اسلحه می‌برد. دکوپاژ مناسب مانند دوربین روی دست، حتی در ماشین و استفاده کمتر این کارگردان از کارمانت، این صحنه را برای بیننده باورپذیر و دراماتیک کرده. اینسرت، اور شولدر و کلوزآپ ِ استثنا که با کارمانت گرفته شده و تدوین خوب ِ همین کارگردان و نعره گاو گونه‌ی متیو در نقش ِ رون ِ مبتلا، با قطع ناگهانی به تصویر چاه نفتی که روی خط افق در غروب فعال است، از نظر من یکی از بهترین سکانس‌های این فیلم با هنر کارگردانی و تدوین ژان باید شمرده شود.

مهم‌ترین نکته از فیلم برای من به عنوان وبلاگ‌نویس ِ همجنسگرا تغییر روحیه ضدهمجنسگرایی و همجنسگراستیزی/هراسی رونالد وودروف به یک فردی که بهترین دوستان خود را افراد همجنس‌گرا می‌بیند است. روند تغییر و دگردیسی شخصیت رون آنقدر به درستی و زیبایی شکل می‌گیرد که شاید بتوان گفت دیدن این فیلم برای هر بیننده‌ی ضدهمجنس‌گرا یا همجنس‌گراستیز/هراس تاثیر مثبت می‌گذارد. از این رو پیشنهاد میکنم برای تغییر فرهنگ، این فیلم برنده‌ی سه اسکار و زیبا را به همراه افراد ضدهمجنس‌گرا و همجنس‌گراستیز/هراس ببینیم.

پیوست به پست: پیش‌پرده‌ی فلیم باشگاه مصرف‌کنندگان دالاس (Dallas Buyers Club)

خارج از پست: از بیست و پنجم سپتامبر تا به امروز این پست با تیتر «تماشا در تبعید (2): » منتظر تکمیل تیتر است. فکر میکنم برای «تنها یک سوال از عشق» این پست به پیش‌نویس‌ها اضافه شد اما در این هفته تنها یک فیلم آن هم «باشگاه مصرف‌ کنندگان دالاس» را دیدم. این فیلم یک ماه در پوشه‌ «منتظر تماشا»ی سیستمم مانده بود و بالاخره در یک روز وقتی دو ساعت می‌خواستم کاری غیر فرهنگی بکنم، با چرخش «زهرایی» به تماشای این فیلم در یک روز پس یا پیش ِ روزجهانی ایدز نشستم.

تماشا در تبعید (1): مارک محکوم به تنهایی‌ست

تماشا در تبعید (1): مارک محکوم به تنهایی‌ست

«سقوط آزاد» قصه‌ی تنهایی افراد دوجنس‌گراست، قصه‌ی دوجنس‌گراهراسی جامعه‌ای که ادعای تمدن دارد اما در عمل اعضای جامعه علیه یک کنش‌جنسی واکنش منفی نشان می‌دهند. فیلم «Freier Fall» -به انگلیسی Free Fall- خشونت مردسالاری جامعه‌ای‌ست که از دل یک گروه ضربت ِ پلیس آلمان بیرون می‌آید. مارک در آستانه‌ی پدر شدن و میان‌سالگی توسط کای انگل به سوی ناشناخته‌های خود هدایت می‌شود اما این احساس سرکوب شده و گنگ هزینه‌های بسیاری به بار می‌آورد. کشمکش درونی، کشمکش فرد با فرد، کشمکش فرد با محیط، شخصیت پردازی عالی و فضا سازی مناسب همگی برامده از فیلم‌نامه و کارگردانی خوب استفان لاکانت است. روند آشنایی و پس از آن پذیرفتن کنش جنسی مارک با همجنس آن‌چنان خوب پیش می‌رود که جای نقد کمی برای مهم‌ترین بخش یک فیلم‌نامه، یعنی شخصیت‌پردازی می‌گذارد. فیلم‌نامه‌ی خوب ِ کارستن لارهن و استفان لاکانت روایت درام عشقی‌ست که مثلث یک رایطه دوجنس‌گرایانه است.

البته که هیچ فیلمی بدون نقص نیست و چند نقد می‌توان به این فیلم گرفت. برای مثال در جایی که مارک معشوقه‌ی هم‌جنس خود را رها می‌کند و از سوی دیگر زن‌اش او را تنها می‌گذارد، تاثیر و زندگی کاری مارک پنهان می‌شود. گویی فیلم‌نامه‌نویس با اشاره نکردن به بازخورد رفتارهای همکاران و روند رفتن کای خود را راحت کرده باشد.

از دیگر نقدهایی که می‌شود به این فیلم گرفت، اشاره نکردن به اصطلاح و موضوع دوجنس‌گرایی با بایسکشوالیزم است. این عدم اشاره می‌تواند بیننده‌ی ناآگاه را گمراه کند. شاید فیلم‌نامه‌نویس قصد داشته بدون قضاوت و دفاع روایتگر برشی از داستان یک پدر ِ دوجنسگرا باشد، با این حال به نظر می‌رسد این فیلم می‌تواند به افرادی که از گرایش جنسی به دو جنس آگاه‌اند ولی نسبت به آن، ترس و خشم بی‌دلیلی دارند، کمک کند.

پیوست به پست: بخش‌هایی از فیلم سقوط آزاد  -«Free Fall» به انگلیسی-

خارج از پست: تماشا در تبعید نام سری پست‌هایی‌ست درباره فیلم‌هایی که در فرار ِ نکبت‌بار ِ پناهندگی به تماشا آن‌ها می‌نشینم. در این پست‌ها ممکن است محتوای فیلم‌ها افشا شود زیرا قرار است احساسم را در همان حالی که دارم نسبت به تماشای فیلمی که دیده‌ام بیان کنم. این پست‌ها نه معرفی فیلم است و نه نقد یک فیلم، تنها بیان شخصی است که محکوم به تماشا در تبعید شده.

احساس مسئولیت

احساس مسئولیت

خسته از اتاق کوچکم، در کاناپه بزرگ حال فرو رفتم. انگشت اشاره خواهرم کانال های هشت گانه نظام را می چرخانید. آخر تصمیمش تماشای عمو قناد شد. گروه حمید مسلمی، حمید گلی و علی فروتن، حکایتی نمایش می دادند. از میانه نمایش دیدم: مرغی به نام دلسوز به بالای درختی پناه آورده بود. راوی نقل می کرد میمون های سرما دیده و به دنبال آتش، کرم شبتاب را در هیزم کردند اما آتشی برای گرما نیافتند. مرغ قصد داشت به کمک میمون ها بشتابد که پیر دانایی از آنجا عبور کرد و به مرغ دلسوز گفت: این ها نادانند و نمی فهمند. بگذار در جهل خود بمانند و تو خودت را نابود مکن. اما مرغ دلسوز در ایثاری به سمت میمون ها رفت تا رسم آتش افروزی را به آنها بیاموزد که از سرما نمیرند. راوی در حالی که میمون ها مرغ دلسوز را سر می بریدند گفت: بچه های عزیز، از نادان ها دوری کنید. آنها نمی فهمند و اگر با آنها بگردید به سرنوشت مرغ دچار می شوید.
خیلی بد است، یعنی در ایران و در مقابل مردمان ایران بد است که تو حس مسئولیت پذیری داشته باشی. چه در مقابل هم زادگان خود یا چه در مقابل کسانی که در گرایشی، نوع نگاهی، حرفه ای ویا چیز دیگری با آن ها اشتراک دارید ویا عضو هستید. بدتر زمانی فرا می رسد که تو دلی پاک داشته باشی و سادگی در رفتار. آن وقت است که وقف محتاجانی می شوی که تو را مهاجمی می دانند برای از کف دادن همه آنچه که می پندارند دارند.
زمانی که در مقابل ظالم به حق مظلوم ایستاده ای و مظلوم طرف ظالم را می گیرد و تو را به او چه می گوید. آن هنگام است که تو تنهایی را به زبان می کشی. پس با خودت می گویی: «خلایق هرچه لایق» و تحلیل می کنی: «انسان ها چوب حماقت خود را می خورند» و نتیجه می گیری: «ما نمی توانیم بار مشکلات دیگران را به دوش خود بکشیم» و ناراحت به خانه باز می گردی. اما پگاه روز بعد باز برای مظلومی نادان دل می سوزانی و باز با خود می گویی… و تحلیلی می کنی… و نتیجه می گیری… .
ای کاش آدمی وطنش را میشد هم چون بنفشه ها با خود ببرد هر کجا که خواست… .

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را
از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
– میهن سیارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
میجوشد:
ای کاش …
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک

ترانه شفیعی کدکنی
آواز فرهاد مهراد
با تشکر از وبلاگ دانلود موسیقی