گزارش و تحلیل محکومیت آرشام پارسی: مشاهدات‌ام از هفت روزِ دادگاه (1

گزارش و تحلیل محکومیت آرشام پارسی: مشاهدات‌ام از هفت روزِ دادگاه (1

در روزهای ابتدایی سال 2018 دادگاهی در تورنتوی کانادا برگزار شد که نه تنها جامعه رنگین کمانی ما را تحت تاثیر قرار داد بلکه به مساله و موضوع مهمی در کنشگری ضد رژیم و حقوق زنان ایران تبدیل شد. این دادگاه با شکایت شادی امین از آرشام پارسی به اتهام راه اندازی یک وب سایت افترا افکن تشکیل شده بود. نزدیک به پنج ماه بعد در بهار 2018 دادگاه حکم به دست داشتن آرشام پارسی در انتشار مطالب در وب‌سایت افترایی داد (بند 152 حکم قاضی). به نام و نشان این وب‌سایت اشاره نخواهم کرد چرا که عقیده دارم هر پیوندی، یاری به افتراهای ایشان است. مطالب مورد اشاره و مهم در پیوندهای قانونی مانند حکم قاضی قابل دست‌رسی‌ست.

در آن زمان ساکن تورنتو بودم و امکان حضور در این دادگاه را داشتم. قرار بر این بود که دادگاه از صبح دوشنبه، هشتم ژانویه تا جمعه، دوازدهم ماه برقرار باشد اما با طرح مسایل بی‌ربط دو روز دیگر ادامه یافت. زمان دادگاه از هشت صبح تا  حدود پنج بعد از ظهر بود و در مجموع بدون در نظر گرفتن وقت استراحت و نهار، نزدیک به چهل و پنج تا پنجاه ساعت طول کشید. از موضوع، زمان و مکان دادگاه با دعوت شادی امین به حضور در این دادگاه علنی اطلاع یافتم. تا پیش از آن او را از نزدیک ندیده بودم و تنها در دو موضوع حقوق بشری مرتبط با افراد دیگر با او گفتگوی مفصل اسکایپی داشتم. در آن زمان به عنوان پناهنده در ترکیه حضور داشتم و او مرا به عنوان وبلاگ نویس و یا کنشگر مستقل همجنسگرا می‌شناخت. برای موضوع اولی، من با او تماس گرفتم و مساله امنیتی-حقوق بشری دوم ارتباطی لازم در آن زمان برای نجات فردی در خطر بود. اما در ترکیه به اصرار یک دوست عزیز و گرانقدر تن به ملاقات به آرشام پارسی داده بودم. 

یک کافه‌ای در مجموعه خرید معروف شهر محل اسکان‌ام – فروم چاملیک در شهر دنیزلی – محل ملاقات سه نفره‌ی ما بود. تنها چیزی که از آن ملاقات به یاد دارم تلاش آرشام پارسی در پاسخ به پرسش‌های جدی‌ام درباره گذشته او و سازمان ایرکو بود. تمامی آن مسایل در دادگاه توسط یکی از شاهدان مطرح شد و امکان بررسی دقیق و قانونی و پژوهشی به کنشگران و تاریخ نگاران کنشگری رنگین کمانی را می‌دهد. نیاز سلیمی از طرف وکیل شادی امین درباره این مسائل کامل توضیح داد که در صورت‌جلسه این دادگاه قابل دسترس است. ظاهرا گروهی نسبت به دسترسی و انتشار آن تلاش کردند. برای پیوند به این متن، تا کنون لینک قابل اعتمادی نیافتم و مسئولیت بارگذاری چنین فایلی را نیز نمی‌پذیرم.

مسائل فنی مربوط به وب‌سایت و میزبانی وب (web hosting) از عمده‌ترین مسائل مطرح شده در دادگاه بود. در این زمینه شاهدی از طرف وکیل شادی امین، آقای کُری وانلس، معرفی شده بود. به طور کلی آقای وانلس چهار شاهد را معرفی کرد که در ابتدا یک کارشناس برای شهادت درباره چگونگی ارتباط فنی این وبسایت با شخص آرشام پارسی به جایگاه شهود رفت. در طرف مقابل ظاهرا قرار بود وکیل آرشام پارسی یک شاهد متخصص در حوزه وب و فضای مجازی به جایگاه بفرستند که از این امر منصرف شدند. شاهد دوم و سوم از طرف کُری وانلس خانم مینو همیلی و نیاز سلیمی بودند و شاهد چهارم شادی امین. تنها شاهدی که وکیل آرشام پارسی به جایگاه فرستاد خود آرشام پارسی بود. این اولین و تنها حضورم‌ام در یک دادگاه کانادا و به طور کلی یک دادگاه بود که خدا را شکر در جایگاه حضار رقم خورد.

مطالبی که در دادگاه بیان می‌شد متعجب‌ام نمی‌کرد چرا که پیش از آن بیش از نیمی از آن را می‌دانستم اما شکل روند بررسی در دادگاه و نوع برخورد آرشام و وکیل‌اش برایم موضوع تعجب برانگیز بود. از این جهت که به عنوان یک وبلاگ‌نویس مستقل عموما تلاش در اعتدال داشته‌ام و سعی کردم افراد را به خاطر اعمال گذشته‌شان قضاوت، پیش‌داوری و طرد نکنم. آرشام پارسی فردی‌ست که به دلیل اشتباهات گذشته‌اش از سوی وبلاگ‌نویسان همجنسگرای ساکن ایران، در سال‌های 2006 تا 2011 نفی بلد اجتماعی شده بود. رفتارهای او در دادگاه از سوی نیاز سلیمی بازگو شد و من نیز درباره آنها از وبلاگ‌نویسان آن دوره و نیاز سلیمی و ساقی قهرمان تا خود آرشام پارسی شنیده بودم. نتیجه‌گیری‌ام اشتباه یک جوان جویای شهرت بود که دست به اقدام خلاف قانون و اخلاق‌زده و با گیس و ریش ِ سفید از خارج بخشیده و در داخل کشور طرد شده. ایشان در طول زمان تلاشی برای تغییر و اصلاح رفتاراش نشان می‌داد و بابت آن تلاش‌ها دوست نداشتم فرصت اصلاح‌اش گرفته شود.

عقیده دارم افراد در زمان‌های مختلف تغییر می‌کنند و این تغییر در جوانی با سرعت و وسعت بسیاری رقم می‌خورد؛ پس در میان‌سالی تغییرات روند کندی می‌گیرند و از گستردگی آنها نیز کاسته می‌شود. این دادگاه برای بنده از این جهت اهمیت داشت که مانند آزمون نهایی برای آرشام می‌پنداشتم‌اش تا او نشان دهد واقعا تغییر کرده. دست از کارهای خلاف و غیر اخلاقی برداشته و در این ماجرا دست نداشته و جرایم دروغ یا همان افترا را به شادی امین نسبت نداده. از این رو در زمان ورودم به اتاق دادگاه، نخستین فردی که به او سلام کردم، آرشام پارسی بود.

آسانسور ساختمان چهل و پنجم خیابان شپرد غربی در طبقه سوم باز شد و به دنبال شماره اتاق دادگاه بودم که از پشت شیشه‌ی در اتاق دادگاه، چهره آقای پارسی را دیدم. در را که باز کردم ابروهایش از نشان تعجب بالا بود اما سلام دادم و او با لبخند پاسخ داد. در انتهای اتاق دادگاه دو ردیف برای حضار بود که آرشام در گوشه چپ نشسته بود. دو دختر در کنار او نشسته بودند که بعدها فهمیدم از دفتر وکالت ِ وکلای او هستند. در میانه اتاق دو میز کنار هم بودند که جایگاه وکلا، خوانده و خواهان بود. وقتی سرم را به راست چرخاندم، از پشت میز ِ خواهان، فردی با کله‌اش به سوی شکم‌ام حمله کرد. شادی امین سرما خورده بود و نمی‌خواست مرا در آغوش بگیرد؛ پس با کله و خنده و شادی به استقبال‌ام آمد. در ابتدا از این برخورد گرم و دوستانه او جا خوردم اما چند تحلیل در ذهنم آمد که تلاش کردم بدون قضاوت اما با هشیاری بی‌طرف بودنم را حفظ کنم. او حضار در دادگاه را با من آشنا کرد که دو دوست و همکاراش از لندن و دوستان ساکن تورنتو در جمع بودند. ردیف ِ پشتی آرشام پارسی خالی بود اما همان طور که دو فرد از دفتر وکالت در کنارش نشسته بودند، روبروی او دو وکیل‌اش نیز پشت میز خوانده و وکیل قرار داشتند.

در مقابل میز خواهان و خوانده یک میز بزرگ با کامپیوتر بود که منشی دادگاه مسئولیت ثبت صورت مذاکرات را بر عهده داشت. در پیشانی اتاق و سطحی بالاتر، جایگاه قاضی بود. او مردی سفید پوست با موی و ریش سپید و قدی بلند و شاید بین 60 تا 65 سال بود. با اجازه او ابتدا آقای کُری وانلس ایستاد تا بیانیه آغازین‌اش را بخواند. بیانیه بسیار حرفه‌ای و شفافی بود که آرشام پارسی را مسئول افترا و از گردانندگان وب‌سایت افترا می‌خواند. پس از او بهروز آموزگار ایستاد تا گفتار آغازین‌اش را بیان کند. آموزگار در حالی که به سمت حضار می‌چرخید، این دادگاه را جذاب و با حضور اهالی رسانه معرفی کرد. تنها کسی که قلم و کاغذ دستش بود من بودم با دفتر یاداشت‌هایی که ماه به ماه از لحظه‌هایی که دارم سیاه می‌شوند. عادتی که از 14 سالگی دارم و مونس تنهایی‌ها و البته گاهی رجوع به خاطرات گذشته‌ام می‌شود. حضار در دادگاه به یکدیگر نگاه می‌کردند و به دنبال اهالی رسانه می‌گشتند اما فردی یافت نمی‌شد. 

همان طور که گفتم، نخستین شاهد از طرف وکیل امین به جایگاه شهود – که در سمت راست اتاق با یک تریبون بود – رفت و به پرسش‌های آقای وانلس درباره دلایل ارتباط این وبسایت با آرشام پارسی توضیح داد و پس از آن وکیل آقای پارسی او را به چالش کشید. خلاصه بحث این بود که میزبانی وب سایت افترایی با سایت‌هایی که آرشام پارسی مسئولیت آن را دارد در ابتدای فعالیت وبسایت افترا زن یکسان بوده. پس از او مینو همیلی به جایگاه شهود رفت و موضوع درباره گفتگوی فیسبوکی پارسی با او بود. مینو همیلی کسی است که پارسی را به دفتر سازمان ملل در امور پناهندگان در ترکیه معرفی می‌کند و راه را برای کنشگری او باز کرده است. او فعال حقوق پناهنده‌هاست و سال‌های برای حقوق افراد پناهنده زحمت کشیده.

پس از انتشار یکی از مقالات افترایی که شادی امین را محکوم به تجاوز می‌کند، مینو همیلی یک مطلب در مجله هفتگی شهروند تورنتو منتشر می‌کند تا از حقوق از دست رفته‌ی شادی امین دفاع کرده باشد. پس از آن آرشام در فیسبوک به او پیام می‌دهد و خلاصه بحث‌اش این است که از شادی امین دفاع نکند چرا که قربانیان تجاوز با آرشام تماس گرفتند و این موضوع را تایید کرده‌اند. بعد خانم همیلی از او می‌پرسد چرا به فرد قربانی کمک نمی‌کند و با توجه به پیشینه‌ی عدالت‌خواه و کنشگری‌اش برای حقوق زنان، به پارسی می‌گوید که در کنار قربانی می‌ایستد در صورتی که ادله داشته باشد اما در پاسخ وی ادعا می‌کند آن فرد به ایران بازگشته.

در آنجا با خودم فکر کردم که آرشام پارسی هزینه برای ترجمه مدارک و وکلایش کرده، در صوت محکومیت باید ۲۵ هزار دلار خسارت بپردازد، آبرویش می‌رود و اعتباری برایش نخواهد ماند؛ پس آیا اگر آن زن به گفته شده قربانی و معصوم را به تورنتو می‌آورد بهتر نبود؟ حتی آنجا فانتزی کردم که از در وارد شود و بگوید من وجود دارم و حاصل خیال‌پردازی نویسنده داستان افترایی نیستم. در این صورت، هزینه‌ای که پارسی برای آن کاراکتر داستان افترایی می‌پرداخت، بسیار بسیار کمتر از هزینه وکلایش و یا دادگاه در صورت باختن می‌شد. ضمن این که از حق مظلوم دفاع می‌کرد و شرایط زندگی بهتری برای یک قربانی تجاوز درست می‌کرد. ما هم می‌دانیم دادگاه‌های آلمان و کانادا عادل است و بر اساس قانون تصمیم میگیرد و مدافع حق و حقیقت است. اگر حق و حقیقت هم دغدغه او نبود، آبرو و جیبش انگزه‌ی دیگری می‌شد مگر آن شخصیت داستانی وجود نداشته باشد.

در ادامه وکلای آرشام بسیار تاکید داشتند تا معنی واژه «تجاوز» را تغییر دهند. بدیهی‌ست که تجاوز گونه‌های مختلفی دارد اما نزد فارسی زبانان ِ ایرانی واژه تجاوز به تنهایی فقط یک معنی می‌دهد: تجاوز به عنف. برای مثال اخیرا این گزارش را از بی‌بی‌سی فارسی دیدم که فیروزه اکبریان از واژه تجاوز به عنوان تجاوز جنسی استفاده می‌کند. بهروز آموزگار از وکلای آرشام پارسی در یک شیوه بسیار نادرست که بیشتر به بازجویی خانم همیلی شبیه بود، تلاش می‌کرد تا معنی واژه تجاوز را به چیزی غیر از این تغییر دهد، مثلا عفونت. از آنجا به بعد بی‌طرفی سخت شد.

به دو دلیل بی‌طرف بودن سخت بود. اول این که وکیل آرشام شیوه غیرانسانی و زشتی را برای برخورد با شاهد انتخاب کرده بود و با تحت فشار قرار دادن، از او بارها یک سوال را از چندین جهت مختلف می‌پرسید. در واقع در آن لحظه شاهد بازجویی بهروز آموزگار از مینو همیلی بودم. دوم این که وکیل آرشام نتوانسته بود کارشناس اینترنت را به چالش بکشد، نتوانست ادعای پارسی از وجود داشتن آن زن را ثابت کند و حالا روی یک واژه که تنها می تواند هزینه‌ی جریمه دادگاه را کاهش دهد تلاش می‌کند. اگرچه همچنان دوست داشتم تا باور نکنم و صبر کنم تا پایان دادگاه.

پس از مینو این نیاز سلیمی بود که باید به جایگاه می‌رفت اما به دلیل بازجویی طولانی بهروز آموزگار از مینو همیلی، او در آن لحظه در دادگاه نبود پس شادی امین به عنوان شاهد به جایگاه رفت و نیاز سلیمی صبح فردای آن روز شهادت خودش را داد و دوباره شادی امین به جایگاه برگشت. نیاز درباره کارهای خلاف او در «سازمان دگرباشان جنسی ایران» به اختصار ایرکو گفت. مثلا آقای پارسی یک شخصیت خیالی به نام هلیا پرند ساخته بوده تا از او حمایت کند. زمانی که این‌ها مشخص می‌شود، شورای دبیران او را کنار می‌گذارد. در واکنش او اسناد را می‌برد و حساب بانکی سازمان ایرکو را به نام خود می‌کند. بعد در یک نشستی با حضور وکلایشان پارسی همه را بر میگرداند و قائله را ختم می می کنند.

بعد خانم امین به جایگاه شهود بازگشت تا در یک دادگاه قانونی، عادلانه و آزاد از حق خود دفاع کند. ابتدا در پاسخ به پرسش‌های وکیل‌اش، فرصت معرفی خود به عنوان کنشگر شناخته شده و شرح آسیب‌های این وبسایت افترایی به کنشگری او و جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر ایرانی پرداخت. بعد وکیل آرشام پارسی فرصت به چالش کشیدن او را پیدا کرد. بهروز آموزگار افترای ضد مرد و ضد مردان همجنسگراهراس بودن او را به چالش کشید که امین در پاسخ به گزارش‌هایی درباره همجنسگرایان مرد اشاره کرد. در ادامه وکیل مدافع نام و فامیلی کامل یک دانشجوی ایرانی خارج از کشور که کنشگر برابری جنسیتی‌ست را بیان می‌کند که با واکنش حقوق بشری شادی امین روبرو می‌شود. بهروز آموزگار می‌پرسد او چه کسی‌ست؟ شادی امین در پاسخ می‌پرسد آیا او می‌داند که نام‌اش در این دادگاه مطرح می‌شود؟

این فرد را می‌شناسم و چندین بار با او مکالمه تلفنی داشته‌ام. شبِ همان روز به او پیام دادم و او که در تعطیلات زمستانی به ایران برگشته بود، از وجود چنین دادگاهی بی اطلاع بود. برایم نوشت «شایان جان من تمایلی ندارم از اونها چیزی بدونم اصلاً. الان ایران … ژانویه بر می‌گردم …». در پاسخ بهروز آموزگار می‌گوید: نمی‌دانم اگر این شخص واقعی باشد. این نام را در این مواد که اینجا هست، دارم. «I don’t know if she is a real person. I have the name in the material that is here. I don’t know her.»

منظور او از این مواد یا متریال مستندات ارائه شده به دادگاه است. شادی امین در ادامه می‌گوید ما این را تحویل ندادیم چرا که این فرد در ایران زندگی می‌کند. یعنی در مستنداتی که بهروز آموزگار و تیم وکالت او از طرف آرشام پارسی به دادگاه ارائه داده‌اند، نامی‌ست که او، تیم حقوقی و خودِ آرشام پارسی نمی‌دانند یک انسان واقعی‌ست و یا مثل هلیا پرند یک فرد خیالی‌ست. سپس آموزگار رو به قاضی در یک توضیح طولانی می‌گوید که به دستور دادگاه مجبور شده‌ایم این مستندات را منتشر کنیم: «we were under court order to release these documents». البته برای قاضی این اهمیت دارد که موضوعات طرح شده به موضوع اصلی دادگاه و یا شاهد در جایگاه مربوط باشد. او مدادم از بهروز آموزگار می‌پرسد «چطور» این فرد مربوط می‌شود اما بهروز آموزگار نتوانست دلیل متقنی بیاورد. قاضی در واکنش به حرف‌های ضد و نقیض و تلاش او می گوید یک استعمال کلمات مرکب ضد و نقیض (oxymoron) اگر تا حالا شنیدم. «…an oxymoron if ever I heard it.» یعنی در زندگی‌اش تا این مقدار گفتار ضد و نقیض نشنیده بوده است.

پس از آن نوبت به آرشام پارسی رسید تا در جایگاه شهود به همراه تیم وکلایش در دادگاه آزاد، عادل و برابر کشوری توسعه‌یافته و دموکراتیک، که محل سکونت و کار اوست از خودش دفاع کند. ابتدا بهروز آموزگار از او پرسش‌هایی کرد تا مانند خانم امین، آقای پارسی امکان معرفی خود به عنوان کنشگر داشته باشد و در برابر اتهام دست داشتن در وب‌سایت افترایی از خودش دفاع کند. در این دفاعیات آرشام ادعا کرد پسوردی ساده داشته و احتملا هک شده است. همچنین اشاره میکند اعضای هیئت مدیره و سه نفر داوطلب در ایران به سایت دسترسی داشته‌اند و او تنها فردی‌ست که حقوق می‌گیرد.

پس از آن وکیل شادی او را به چالش کشید. وانلس از پارسی درباره استشهادی که به دادگاه ارائه داده پرسش می‌کند و ایشان درستی اطلاعات در آن را بار دیگر تایید می‌کند. بعد از او می‌پرسد نام سه داوطلب که امکان دسترسی داشتند چیست که آرشام با ذکر دلایل امنیتی برای افراد جامعه ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر در ایران از ذکر نام این افراد خودداری می‌کند. پارسی در آن استشهاد علت ارائه نکردن نام افراد را مربوط نبودن به موضوع دانسته نه این که در ایران زندگی می‌کنند. این ادعا را پارسی در روز دادگاه پس از واکنش امین به طرح نام آن دانشجوی خارج از کشور مطرح کرد.

آنجا با خودم فکر کردم، اگر او راست بگوید، این نکته مهم است که چرا از ساکنین جمهوری اسلامی سه داوطلب را به خدمت گرفته و تنها به آنها اجازه داده تا از سرورهای داخلی به سایت وارد شوند. در واقع با این کار چنین افرادی را به خطر انداخته بوده است. در ایران فعالیت کردم و با مدیر یک سازمان دفاع از حقوق‌مان در ارتباط مستقیم بودم. در سال ۲۰۱۱ُ، برای ارگان رسمی‌شان ستونی به نام نفس عمیق نوشتم. با وجود ارسال مطلب‌ام در ایمیل رمزگذاری شده، وی‌پی‌ان و استفاده از نام مستعار، هراسان می‌شدم در صورت دستگیری اگر شانسی برای زنده ماندن باشد.

وکیل امین این نام افراد را برای ابهام زدایی از دست داشتن فرد دیگری در راه اندازی وبسایت طلب می‌کرد. پارسی رو به قاضی میگوید این اطلاعات را می‌توانم به شخص شما بدهم اما قاضی می گوید تاثیری بر روند این دادگاه نخواهد گذاشت. آرشام بعد دوباره به حفظ هویت افراد برای در امان نگه داشتن آنها تاکید میکند اما آقای والنس میگوید شما در مستندات ارائه شده گفتید که این سه شخص هیچ ربطی به موضوع که سایت افترایی‌ست ندارند. آقای پارسی دوباره حرف‌هایش را تکرار می‌کند که قاضی می‌گوید این سوال نیست. پرسش این است که این سه نفر در ایجاد وبسایت دست داشتند؟ پارسی میگوید نمیدانم. قاضی می‌گوید نپرسیدی؟ میگوید پرسیدم و گفتند نه، آنها ارتباطی ندارند. کمی بعدتر وکیل امین، او را به خاطر گفتن اینکه اعضای هیئت مدیره دسترسی به وب سایت را داشتند به چالش می‌کشد. او می‌پرسد چرا پیش از اینکه اینجا بایستی این را نگفتی؟ آرشام می‌گوید خوب خیلی عادیه که اونها دسترسی داشته باشند. بعد وانلس اشاره می‌کند که از ژانویه ۲۰۱۶ نامه زده است تا هر نامی که دسترسی داشته را به او بدهد ولی اقدامی نکرده. دستور قضایی برای این موضوع صادر شده اما اقدامی نشده تا در نهایت در اکتبر که استشهادی فرستاده شده و او ادعا کرده غیر از خودش سه داوطلب دسترسی داشته‌اند. در اینجا آقای پارسی جملات ضد و نقیض بسیاری بیان می‌کند.

با خودم فکر کردم که اگر آرشام پارسی دغدغه امنیت افراد را داشت یکم در استشهاداش می‌نوشت و دوم نام آن دانشجوی ایرانی در خارج از کشور را به دادگاه نمی‌داد. اول این که، دلیل بیان نکردن نام آن سه داوطلب ادعایی‌اش را بی‌ارتباطی با دادگاه نوشته بود. بعد این که، در دادگاه وکیل مدافع‌اش نام و نام خانوادگی کاملِ دانشجوی ایرانی که کنشگر برابری جنسی و جنسیتی نیز هست را به دادگاه نمی‌داد. البته تنها نام نبود. در مدارک مربوط به آن فرد، آرشام مکالمه‌اش را بدون اطلاع آن فرد ضبط کرده بود و متن مکالمه و صدا را ضمیمه مقالاتی درباره شادی امین و برخورد او با این شخص به دادگاه داد. این موضوع هیچ ربطی به وبسایت افترایی نداشت و تنها برای بی‌اعتبار کردن امین می‌توانست کاربردی باشد. در مقابل نام آن سه فرد داوطلب کاملا به دادگاه ربط داشته زیرا هر آنکس که دسترسی به وبلاگ شخصی آرشام و یا سایت سازمان به مدیریت او و یا حساب کاربری میزبانی وب در هاست‌گیتور را داشته، از دست‌اندرکاران سایت افترایی‌ست.

این دسترسی‌ها اثبات دست داشتن در راه‌اندازی وب سایت افترایی‌ست زیرا وب سایت افترایی از زیر مجموعه‌های حساب کاربری‌ست که وبلاگ شخصی آرشام پارسی و سایت سازمان در مدیریت‌اش نیز در این حساب کاربری تاسیس شده‌اند. آرشام در شهادت‌اش جایی می‌گوید با کارت اعتباری خودش حساب هاست‌گیتور را خریداری کرده است. جای دیگری می‌گوید به طور مستقیم خریداری نمی‌کرده و داوطلبی به نام ناصر نشانی وب را خریداری کرده. در درجه اول او اسم کوچک فردی را می‌آورد که در استشهاداش نیاورده و در دادگاه تنها به نگفتن شهرت‌اش برای مسائل امنیتی بسنده می‌کند. در درجه دوم خریدار دامنه سایت را یک ساکن جمهوری اسلامی ایران معرفی میکند.

آرشام پارسی ادعا می‌کند فردی که دسترسی داشته و وبسایت را تاسیس کرده شاید او را هک کرده است. او گفت که رمزهای ساده‌ای برای رمز عبور استفاده می‌کرده مثلا IRQR2014 یا IRQR2015. وانلس می‌پرسد چرا با وجود آگاهی از قدرت سایبری رژیم چنین کاری کرده. او می‌گوید اطلاعات را آفلاین بارگذاری می‌کرده و نگرانی از آنلاین نداشته به طوری که اگر فردی از رژیم در آن زمان رمز عبورش را می‌پرسید با خیال راحت به او می‌داده. بعد وانلس می‌‌پرسد افرادی که فرم پناهندگی را در وبسایت سازمانش پر می‌کنند اطلاعاتشان کجا می‌رود. پارسی نشانی یک میزبانی وب دیگری را می‌دهد که به نظرش امن‌تر است زیرا کمتر ایمیل‌های هشدار حمله از آنها دریافت کرده. او می‌گوید چهار یا پنج باری از هاست‌گیتور ایمیل دریافت کرده بود که درباره حمله به سایت‌اش هشدار داده بودند. بعدتر وانلس می‌پرسد آیا پیامی از هاست‌گیتور مبنی بر هک شدن دریافت کرده که او می‌گوید خیر.

در بخش دیگری وانلس از پارسی می‌پرسد چند فرد با سازمان همکاری می‌کنند و او می‌گوید دونفر حقوق بگیر و هفت عضو هیئت مدیره و نزدیک به ده نفر داوطلب. اما پیشتر گفته بود تنها فرد حقوق بگیر سازمان خود اوست. این مساله را وانلس به او یادآوری می‌کند و پارسی می‌گوید که به تازگی یک فرد نیمه وقت را استخدام کرده‌اند.

بعد از آن وکیل پارسی دوباره می‌توانست از او پرسش کند که بر خلاف وکیل شادی، آموزگار ازاین فرصت استفاده کرد. ابتدا او دوباره نام آن دانشجوی ایرانی کنشگر را پرسید که باز هم با اعتراض وکیل امین روبرو شد اما این بار قاضی با اشاره به پرسش وانلس درباره موضوع مربوطه از پارسی، اجازه طرح مساله را داد. آرشام پارسی مکالمه تلفنی با این فرد داشته که آن را بدون اجازه ضبط کرده بود و همراه متن کامل آن با ترجمه انگلیسی به دادگاه ارایه کرده بود. وکیل‌اش از او خواست بخش‌هایی از آن را بخواند. مسایل بعدی هم مربوط به همان موضوع می‌شد که ارتباط چندانی با وبسایت افترا نداشت.

در بالا ضد و نقیض‌های بسیاری دیده می‌شود که انتظار می‌رفت پرسش‌گری دوباره وکیل پارسی به او کمک کند تا آن‌ها را کاور کند اما هیچ کدام از ضد و نقیض‌های مطرح شده‌اش دوباره پرسش‌گری نشد. قاضی در حکم‌اش چند مورد از این‌ها را گفته و بعد در ادامه بر اساس توازن ادله حکم می‌کند. او دو دلیل می‌آورد که اولی ارائه ندادن مدرکی دال بر چگونگی تاسیس وبسایت افترا در حساب کاربری آرشام پارسی‌ست.

در بخشی که وانلس از پارسی پرسش می‌کرد، پرسید آیا از هاست‌گیتور خواسته است اطلاعات مربوط به ثبت وبسایت در حساب کاربری‌اش را به او بدهند؟  پارسی می‌گوید از او حکم دادگاه خواستند. وکیل یادآوری می‌کند که آن برای زمانی بود که پارسی اطلاعات درباره وبسایت افترا می‌‌خواسته اما حسابی که به نام خود اوست مورد پرسش است. چندین بار پارسی تاکید می‌کند به او اطلاعات نمیدادند و وکیل دوباره می‌پرسید برای حساب شخصی پرسش می‌کند.

در واقع پارسی می‌توانسته اطلاعات ورود را در ماه میلادی می 2015 درخواست کند و او نکرده. هشداری مبنی بر هک شدن دریافت نکرده و هیچ هشداری نیز برای فعالیت غیر معمول نیز دریافت نکرده. یعنی به اصطلاح نوتیفیکشنی برای او نیامده که شما یک وبسایت دیگر ساخته‌اید. نتیجه گیری شخصی‌ام این بود که حتی وب‌سایت را با وی‌پی‌ان ایجاد نکرده بوده تا با یک برگه که نشان می‌دهد آی‌پی او نیست، کل دادگاه را ببرد و اعاده حیثیت هم بکند. قاضی نیز این چنین نتیجه گرفت:

«148) در توازن ادله، من متقاعد شده‌ام که آقای پارسی در ساخت وبسایت و انتشار مقاالت بر روی [نشانی وب‌سایت افترا که حذف کردم]  و برای ایمیل ارسالی [به عفو بین‌الملل] دست داشته است. من با دلایل متعددی که از سوی شاکی در بالا ارائه کرده است به این نتیجه رسیده‌ام. متقاعدکننده ترین دلیل به قرار زیر است. این برای آقای پارسی آسان‌ترین کار می‌بود که از HostGator اطالعاتی را طلب کند که نشان بدهد چه کسی تحت وبسایتی که مالکیت آن با آقای پارسی است و هزینه‌هایش را هم پرداخت کرده بود زیردامنه مربوطه را ساخته است. بجای این کار، وقتی آقای پارسی با مدارکی روبرو شد که نشان میداد وبسایت افترا زیردامنه وبسایت وی بوده است، ادعا کرد که حساب کاربری‌ا‌ش باید هک شده باشد، اما مجددا هیچ تالشی برای درخواست مدرک یا اطالعاتی از HostGator که این ادعا را ثابت کند انجام نداد.

149) به جای این کار، آقای پارسی درخواستی را نشان داد که مربوط به دستور قضایی [order Norwich [بود که خودش هم دانست یا باید می‌دانست که هیچ تاثیری در خارج از انتاریو ندارد. سپس در تالش برای تبرئه کردن خود اطلاعاتی از منابع ناشناس ارائه کرد اما این اطلاعات را به نحوه ارائه کرد که تصدیق آن به صورت مستقل غیرممکن بود.

150) دلیل دوم برای مسئول دانستن آقای پارسی، شیوه ناسالم و عدم صراحت و صداقت وی در هنگام شهادت درباره مقالات تخریبی علیه خانم امین است. من به ذکر یک مثال بسنده میکنم. در مورد مقاله با عنوان ”نامه دریافتی: شما هموفوب و ضد مرد هستید خانم امین“، آقای پارسی شهادت دادند که مقاله در حقیقت درباره تنش میان گروههای مختلف در جامعه الجیبیتی است و به خانم امین حمله نمی‌کند. در حالی تیتر مقاله دقیقا به خانم امین حمله می‌کند.

151) این موضع سپس با دفاع کردن از مقالات متعدد در دفاعیات نهایی تسلیم شده به دادگاه از سوی متهم افترا تشدید می‌شود.»

در این پست بسیار طولانی‌ام، درباره دلیل دوم قاضی چند نمونه دیگر را می‌توانید بیابید اما یک مثال دیگر وجود دارد که به درستی رای قاضی و شناخت آرشام پارسی بسیار کمک می کند.

در بخش پرسش‌های وانلس از آرشام پارسی، پارسی با شیوه بازی با کلمات در حال دفاع از مطالب است. وانلس میپرسد: از نظر شما این درسته تا یک نفر رو بدون شواهد به پولشویی متهم کنیم و بعد بگیم جواب بده؟ آیا این عادلانه است؟ پارسی میگوید: نه ولی فکر نمی‌کنم اون‌ها ایشان را به پولشویی متهم کرده باشند. وی پس از پریشان گویی و استفاده بی شمار از اصطلاح «می دونی» (you know) ادامه می دهد:  اما ترجمه من می‌تونه پرونده‌های سنگین مالی باشه و این نبود، معنی پولشویی نمی‌ده. اینجاست که وانلس می گوید: واژه‌ی پولشویی (money laundry) استفاده شده. آیا این رو رد می‌کنید؟ پارسی پاسخ می دهد: در فارسی ما این یکی رو نداریم. این در فارسی، اگر به یکی از مقالات اشاره می‌کنی، باور دارم که گفت پرونده‌های سنگین مالی. و وقتی که این رو خوندم، ندیدم که مثل مشکل مالی یا فساد یا پولشویی یا چیزهایی اینجوری باشه. وانلس حرفش را قطع می کند و میگوید: واژه فساد همچنین استفاده شده. پارسی پاسخ میدهد نه، در اینجا دو چیز وجود داره. این وبسایت به فارسی بود و به «[فارسی گفت] سوء پیشینه» اشاره کرده و من اینو فساد ترجمه نمی‌کنم. به سوابق بد ([به انگلیسی] bad record) ترجمه میکنم. سوابق جنایی ([به انگلیسی] criminal record) نبود. به خاطر اینکه در فارسی سوابق جنایی ([به انگلیسی] criminal record) میشه «[به فارسی گفت] پیشینه ی کیفری». در نتیجه «[به فارسی گفت] کیفری» یعنی جنایی ([به انگلیسی] criminal)، اما «[به فارسی گفت] پولشویی» که اونها استفاده کردند من خواهم گفت پیشینه بد ([به انگلیسی ترجمه کرد] bad record). در این لحظه ایرانی های حاضر در جلسه همه تعجب کردند اما تنها قاضی، شاهد و وکلا میتوانستند حرف بزنند. شادی امین کنار وکیل کانادایی‌اش نشسته بود اما او هم اجازه صحبت نداشت. او به وانلس نشانی میدهد و وانلس می پرسد: و واژه «[به فارسی گفت] پولشویی» در فارسی چه معنی میدهد؟ پارسی تعلل و تأملی می کند. وانلس در چشمان او خیره میشود و به فارسی تکرار می‌کند «[به فارسی گفت] پولشویی». آرشام می پرسد: «[به فارسی گفت] پولشویی؟» .وانلس میگوید بله. و آرشام میگوید: میتونه پولشویی ([به انگلیسی گفت] money laundering) باشه.

ساعت‌ها در دادگاه از این کشمکش‌ها و بازی با کلمات و عدم صداقت وجود داشت و امروز فکر میکنم آیا مگر او سوگند یاد نکرد که راست بگوید؟ آیا این جرم نیست؟ چرا باید از مقالات دفاع کند و بار افترایی آنها را با ترجمه نادرست یا گفتن این که واژه در فارسی وجود ندارد، کم کند. از خودم میپرسم چطور افرادی حاضر شدند عضو هیات مدیره سازمان او بشوند و یا افرادی با او همکاری می کنند. و حسرت و ناامیدی از این که آخرین فرصت نشان دادن تغییر را از خودش گرفت.

باری، حکم صادر شد، حقیقت روشن اما واکنش آرشام چه بود؟ او در وبلاگ‌اش اظهار کرد که این حکم به دلیل ارائه نکردن اسامی داوطلبین سازمان صادر شده و این کار را برای حمایت از آنها کرده زیرا در ایران هستند. حال آنکه در دادگاه نام دانشجوی ایرانی کنشگر را آورد و نوار پیاده شده گفتگوی با او را خواند. حال آنکه احتمال هک کردن را مطرح کرد اما شواهدی نداشت. حال آنکه از سرویس میزبانی وب نپرسید در ماه میلادی می 2015 چه فرد و یا افراد وارد شده‌اند و چه کسی وبسایت افترا را از حساب کاربری شخصی او تاسیس کردند.  

اما واکنش کنشگران ال‌جی‌بی‌تی‌کوییر چه بود؟ چرا آنان که دست به بیانیه خوبی دارند سکوت کردند؟ یا افراد دیگر به نوعی با ادامه همکاری با آرشام به فرد افترا زن کمک کردند. یا آنکه بی‌بی‌سی فارسی او را به عنوان فعال مدنی به تلویزیون آورد. آیا آنها دادگاه کانادا را قبول ندارند و یا گمان می کنند فردی که دیروز به فردی دیگر افترا زده امروز عادل و حکیم و کارشناس است؟ کنشگر مدنی ست؟ کنشگر دیگری نبود بیاید بیانیه سازمان ملل در امور پناهندگی در ترکیه را تشریح کند؟

بنده یک فرد نجات یافته از تروماهای بسیار و شرایط سخت زندگی در ایران به عنوان کنشگر و وبلاگ‌نویس، در ترکیه به عنوان پناهنده و تنها در بلاد غربت با همه مسائل و درگیری های زندگی شخصی‌ام، با تاخیر بسیار اما این را نوشتم. آنان که کارشان این است چرا واکنش مناسب ندادند؟ نتیجه آنکه سازمان راه آهن برای پناهندگان ایرانی به راه آهن برای پناهندگان جهان تبدیل شد. با این شیوه شاید فردا کمپینی افترایی جهانی علیه یک فرد راه بیاندازد. در آنجاست که بی‌بی‌سی فارسی و سی‌بی‌سی باید پاسخ دهد چرا به یک محکوم تریبون و اعتبار بخشیده.

این دادگاه در یک کشور توسعه یافته با دستگاه قضایی برابر برای همه افراد برگزار شد. هر دو طرف حق دفاع با وکیل را داشتند و حتی آرشام دو وکیل و دو دستیار وکیل داشت. قاضی مدارک را با دقت، حوصله و صبر بسیار بررسی کرده و پس از پنج ماه رای داد. تمامی این شواهد نشان می‌دهد دادگاه عادلانه، قانونی و بی‌طرف بود؛ پس چرا این حکم با بی‌توجهی، نادیده گرفتن و سکوت برخی از مدعیان حقوق بشر روبرو شد؟

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت پنجم)

پژمان و حسن، رفقای هفت ساله‌ام در ایوان خانه‌ی یک دوست مشترک، با آبجو و ماءالشعیر انار هوفنبرگ که دوست داشتم، ضیافت خداحافظی برگزار کردند. روز قبل تلفنی تهیه کرده بودم تا در دوران پناهندگی بدون لبتاب، کمی خودم را به آن سرگرم کنم، با آن عکس گرفتیم و خاطره را ثبت کردیم. درباره‌ی رفتن‌ام کسی از بین دوستان همسرشت چیزی نمی‌دانست مگر سامان و یک زوج خوشبخت، پرهاما و همسر عزیزاش. آن‌ها نیز چند روز قبل‌تر در جمشیدیه برایم یک ضیافت خداحافظی برگزار کردند. جمع‌های کوچکی از بهترین‌هایی که دوستشان داشتم و همیشه دل‌تنگ آن‌ها می‌شوم.

شام در کنار خانواده، همه جمع بودند، حتی برادرم که هفت سال با او رابطه خوبی نداشتم. فقط او نمی‌دانست که من همجنسگرا هستم. خانواده گفته بودند به دروغ می‌گوید همجنسگراست تا به کشوری دیگر برود. او هم به شوخی فرصتی پیدا کرد و گفت: «کاشکی من هم بگم گی‌ام و برم»، بعد خندید، اما من به سرعت گفتم: «همچین دروغی هم نیست». قهقه در گلویش خشکید، دهانش تا بنا گوش باز مانده بود، سرش را به طرف اعضای خانواده برگرداند و به آن‌ها نگاه کرد، سکوت کرده بودند. بعد گفت: «خوب…، هر طور که هستی فقط مراقب خودت باش».

حسن و پژمان که ظهر از آن‌ها خدافظی کرده بودم دوباره آمدند، باز همدیگر را با چشمان خیس بغل کردیم. بعد کوله‌ام را بستم و تاکسی خبر کردم. مادرم را بغل کردم، گریه نکردم. خواهرانم و برادرم را بغل کردم، گریه نکردم. گریه می‌کردند، اشک می‌ریختند اما محکم ایستادم و دلداری دادم. سوار شدم، تاکسی حرکت کرد، دست تکان دادم، دست تکان دادم برای خانواده‌ای که پسرهمجنسگرایشان را پذیرفته بودند و برای زندگی بهتر و آسودگی‌اش، او را راهی کردند. دست تکان دادم برای لحظه‌ی آخری که معلوم نبود دیدار تازه چه زمانی و کجا باشد. وقتی دور شدیم، بغض، انفجار اشک‌هایم شد.

گیت، بار، چکین، گیت، صف ِ دلار مبادله‌ای و دوباره گیت. پسرک تپل سپاهی که قصد داشت بعد از عبور من از قاب حساس به فلز بگردد، محکم دو دست‌اش را به تنم زد و گفت: «چطوری؟». یک لحظه نگران شدم اما خوم را آسوده نشان دادم: «نوکرم، تو چطوری؟». نمی‌دانستم تا کجا و کی باید نگران باشم. وسایلم را برداشتم و کمربندم را سفت بستم. صندلی‌ام را پیدا کردم و لب پنجره نشتم تا از آب و خاک میهنم در آسمان وداع کنم. تصمیمی بود که گرفته بودم، پس به صندلی‌ام تکیه دادم و در دلم با خدا و میهنم راز و نیاز کردم.

gay and refugee 5

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت چهارم)

روی نقشه‌ی سرویس گوگل شهر دنیزلی را جستجو کردم، نزدیک به دو هزار کیلومتر فاصله من و یاورام و بعد از رفتن، من و خانواده، دوستان و میهنم بود. عکس‌های شهر را دیدم که نشان میداد شهری در حال توسعه است. تمام مدت با یاور در ارتباط بودم و همزمان با کار، درباره روزمره و زندگی ِ ترکی یک پناهنده چت می‌کردیم.

از تفاوت قیمت‌های می‌گفتیم که شاید کفش ارزان‌تر از ایران باشد و قرار شد آن‌جا خرید کنم اما به این نتیجه رسیدیم که هزینه‌ کردن پول تبدیل شده برای لباس در دوران پناهندگی کار اشتباهی‌ست. برای تهیه وسایل خانه دو راه داشتیم، یا منزل مبله اجاره کنیم و یا از دسته دوم فروشی‌ها خریداری کنیم، چیزی نزدیک به هزار لیر برای یک خانه‌ی یک خوابه. او در زیرزمینی یک‌خوابه و مبله با قیمت مناسبی اسکان یافته بود. طبقات تاثیر چندانی در قیمت خانه‌های ترکیه ندارد اما زیرزمین کمی ارزان‌تر است. دنیزلی شهری مرطوب است و زیرزمین‌ها رطوبت بیشتری دارند. قرار شد ما در اتاق باشیم و هم‌خانه‌ی او در حال روی کاناپه‌ای که تهیه کرده بودند. هزینه‌ی قبوض خانه بر عهده صاحب خانه بود اما منزل او کمتر از قیمت اجاره ارزش داشت. درواقع در چنین خانه‌هایی بهای انرژی زمستان که گران تر است را در تابستان می‌دهید.

هزینه‌ها در ترکیه، اعتماد و رعایت دانگ مساله‌ای مهم است. یک پیش‌فرض که آن روزها نداشتم و در گفتگو با یکی از دوستان بعدها مورد توجه‌ام قرار گرفت این بود که: یک فرد پناهنده از خانواده و دوستان خوداش گذشته و برای ساختن زندگی چیزی برای از دست دادن ندارد. این جمله نه به سیاهی که در مفهوم‌اش دارد اما اگر برداشت خاکستری از آن کنیم و تعمیم کلی به همه‌ی افراد پناهجو یا پناهنده ندهیم، افق دید مناسبی برای جلوگیری از سو استفاده در دوره‌ی پناهندگی به ما می‌دهد. به یاورام درباره مسایل مالی ایمان داشتم و هرگز گمان نمی‌کردم حتی یک درصد، کروشی از مالم کم شود. این بزرگ‌ترین آسودگی خاطری بود که نصیب هر کسی نمی‌شود و داشتن یاوری این چنین برای یک پناهنده، شاید موهبت الهی باشد، البته برای من موهبت ِ عشق بود.

قرار شد به جای چمدان با کوله‌ای بیایم، او وسایل‌اش کامل بود و بسیاری از چیزها مانند خوراکی‌ و حتی وسایلی مثل سشوار را به شکلی تهیه کرده بود. با یک کوله آمدن دو امکان را به من می‌داد، اول این‌که سبک سفر می‌کردم و در طول روزی که برای درخواست ثبت‌نام در یو‌ان‌اچ‌سی‌آر از طریق دفتر آسام باید اقدام می‌نمودم، آسودگی داشتم. دوم مساله‌ی امنیتی بود که هیچ تصوری از واقعیت درباره آن نداشتیم. بلیط رفت و برگشت تهیه کردم و با یک کوله که وسایل یک سفر یک ماهه در آن بود، سعی کردم توجه‌ها را از خودم دور کنم. امیدوار بودم نظام روی من حساسیتی نداشته باشد و پیش از هر آسیبی به خودام، خانواده و جامعه‌ام، از کشور بیرون بیایم.

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

گی بودن و پناهنده شدن (قسمت سوم)

روحانی نقش هاشمی را برعهده گرفته بود و اصلاح‌طلبان مجبور شدند قافیه را به هاشمی‌چی‌ها و به قول خاتمی، روحانی ِ متکبر تحویل دهند. 22خرداد با اکراه انگشت در استامپ زدم و بعد به دوستانم گفتم، احساس می‌کنم در مدفوع خامنه‌ای انگشت زدم و آن طور که خوداش خواهش کرد، اگر ایران را دوست دارید رای بدهید، برای نجات کشور به او کمک کردم تا گشایشی ایجاد کند.

این آخرین کنشم برای مملکت در خاک میهن عزیزم بود و باید آماده‌ی رفتن می‌شدم. باید می‌دانستم چه چیزی با خودم ببرم و اصلا کجا می‌روم. ارتباط‌ام با یاور در طول مدتی که درگیر کمپین روحانی-عارف بودم مثل قبل شده بود، مثل زمانی که هفته‌ای سه روز یا من خانه‌ی آن‌ها بودم یا او منزل ما بود. اسکایپ، جی‌تاک و فیسبوک در آن شرایط که کار مشترک‌مان را به دلیل شرایط امنیتی یک ماه عقب انداخته بودیم، بسیار فعال بود. او به من اطلاعات می‌داد که باید خودم را به آسام معرفی کنم بعد بر اساس قانون به من اجازه زندگی در یک شهر ویژه را می‌دهند. هر هفته باید در آن شهر امضا بزنم و اگر می‌خواهم به شهر دیگری سفر کنم، باید «ایزین» بگیرم.

او در دنیزلی بود اما درباره شهرهای دیگر مانند اسکیشهیر که زیبا، دانشجویی اما سرد مانند آنکاراست -چیزی شبیه تبریز خودمان- و کایسری که شاید سردتر از آنکارا و اسکیشهیر اما مذهبی‌تر، صحبت کردیم. دنیزلی شهری بود که  دانشگاه بزرگی داشت پس فضای شهر، مانند هر جای دیگر خاورمیانه تحت تاثیر دانشجویان غیربومی، کمی آزادتر بود. هوای دنیزلی معتدل و چیزی نزدیک به قزوین یا کرج بود اما کمی شرجی، شاید در حد لاهیجان. بهترین شهر نبود چون مثلا در یالوا که نزدیک استانبول است، امکانات بسیاری ایجاد می‌شود. این که در استانبول بزرگ و زیبا بتوانی کار کنی و هر دو هفته یک بار برای امضا رفت و آمد داشته باشی. اگر چه این روزها می‌شنوم برای تعدادی، شهر استانبول را تعیین کرده‌اند.

در دوره‌ای که پناهنده شدم، تغییر شهر بسیار سخت بود اما اگر این اتفاق نمی‌افتاد می‌توانستند با «ایزین» هر دو هفته یک بار به شهر تعیین شده، برای امضا بیایید و دوباره با ایزین تازه به شهری که دوست داشتند برگردد. بعد از آپریل 2014 که قانون اتباع خارجی مصوب آپریل 2013 اجرایی شد، اجازه‌ی امضای دوهفته‌ای و رفت و آمد بین شهری سخت‌گیرانه‌تر شد طوری که عملا کمتر کسی چنین اجازه‌ای پیدا کرد.

با این که تعریف اسکیشهیر را شنیده بودم و از این شهر خوشم آمده بود اما انتخاب‌ام خانه‌ی یاور بود، جایی که گمان می‌کردم به آرامش می‌رسم. فقط مانده بود قبل از رفتن بدانم چه چیزی و یا حداقل چه مقدار پول با خودم ببرم.

الان (27)

الان (27)

احساس میکنم دارم بازیافت میشم. این روزها خیلی تلخه، شاید با این مثال بتونم توضیح بدم. تصور کنید توی یک کاروان‌سرا منتظرید تا با قافله‌ی دوم ادامه‌ی مسیر رو برید. یک سری از دوستان شما به مقصد رسیدند، یک گروه دیگه در حال رسیدن‌اند و جلوی چشم شما افرادی که خیلی بعدتر از شما حرکت کردند با قافله‌های دیگه راه می‌افتند. بعد کسی به شما مدام میگه تو الان نرو، الان وقتش نیست، صبر کن، بشین توی حجره‌ات و منتظر بمون. ازش می‌پرسی کی؟ چرا باید منتظر بمونم؟ چرا من؟ کاری کردم؟ اتفاقی افتاده؟ و هیچ جوابی نمی‌ده. من الان توی همچین حالتی هستم. کسایی که دو ماه قبل از من یا همزمان باهام اومدن الان رفتند و افرادی که همزمان بام یا دو ماه بعد از من اومدن در حال رفتن‌اند، یعنی تا یک ماه دیگه اونا هم می‌رن، فقط من موندم. مدام با خودم میگم چرا من؟ چرا برای من اتفاق افتاده؟ بعد از گوشه و کنار قضاوت‌های نادرست، خباثت‌های عقده‌دار و حسادت‌های کنترل نشده‌ای سمت‌ام پرتاپ میشه. آدم ِ رک و معترضی مثل من خیلی قوی‌تر از این‌هاست که نتونه این همه رو تحمل کنه اما تحمل سنگین‌ترین وزنه در طولانی‌ترین مدت وقتی که زمان این طولانی بودن هم مشخص نیست خیلی سخته. تصور کنید می دونید یک بار رو در مسیر دو کیلومتری باید حمل کنید، تو یک کیلومتری میگی «نصف راه رو رفتم، تحمل کن، می‌رسی» اما الان نمی‌دونم کجای راه هستم. می‌شه دلداری داد گفت از این پروسه‌ی پناهندگی شیش ماه مونده، ممکنه چهار ماهه هم بپری اما من چهار ماه در پروسه‌ای موندم که سایرین یک ماه منتظر موندن و هر روز که می‌گذره بدون توضیح از مرجعی که من رو منتظر گذاشته باید متظر بمونم. تازه معلوم نیست در مراحل بعدی گیر بکنم یا نه؟ اما یک چیز این وسط برای من حداقل ثابت شده، در این مرحله نامه‌های ساقی قهرمان، واسطه‌ی بین من و یو‌ان‌اچ‌سی‌آر، تاکید می‌کنم در این مرحله، جواب نمی‌ده و ارزشی نداره. چرا؟ نمی‌دونم.

این که میگم در این مرحله چون در چند مورد نامه‌های ایشون بسیار گره‌گشا بوده و خونده شده، ایشون به من فرمودند برای تاخیر در کشوری‌ام نامه زده اما برخلاف گذشته این نامه‌ها تا همین امروز تاثیری نداشته، چرا؟ نمی‌دونم، ولم کنید، این‌قدر سوال بی‌جواب هست که این توش گمه.

احساس می‌کنم دارم بازیافت می‌شم. چند روز پیش، 29آپریل، چهار ماه من تموم شد و الان تو ماه ِ پنجم‌ام. بهم ریختم، با این‌که شب قبلش کنسرت محسن نامجو بودم و شوق داشتم پستی برای کنسرتی که رفتم بنویسم اما اینقدر بهم ریختم که سخت می‌تونستم خودم رو جمع کنم. توانم کاملا تحلیل رفته و کارم روی سرم تلنبار شده. رئیس‌هام متواضعانه و بزرگ‌منشانه شرایط روحیم رو درک می‌کنند و بعد از گذشت این همه مدت و بی‌اثری نامه‌های ساقی دست به دامن رئیسم شدم تا از نفوذش استفاده کنه. از اینجا به بعد امیدوارترم و همین طور کمی آروم‌تر شدم. چون فکر میکنم این فرایند ممکنه نه ماه طول بکشه و از حالا برای رفتن در ژانویه 2016 برنامه ریزی کردم. این روشی بود که وقتی جواب مصاحبه اصلیم طول کشید، در ماه سوم یا چهارم با رفتن به یک کارخونه و کارگری خودم رو آماده‌ی موندن تا می 2015 کردم و حالا باید بازم کشش بدم. ته دلم یک حرف سیاه هست که اگر سپتامبر بازم مجبور شدی خودت رو مثلا برای می 2016 آماده کنی چی؟

سعی میکنم افکار منفی رو از خودم دور کنم و کمی بیشتر تفریح کنم، خوش بگذرونم و تنها نمونم. ارتباط‌هام که با قدرتم قطع کرده بودم رو دوباره تقویت کردم و با این مسکن ِ دیدن دوستان مجبورم این دوره رو طی کنم.

این رو که گفتم بذار اینم بنویسم. به نظر من انسان همیشه تنهاست و اگر تنهایی رو درک نکنیم، با مسکن ِ حیوان خانگی، یک فرد ویژه برای رابطه‌ی عاطفی یا گروه دوستان سعی میکنیم احساس آرامش و خوشبختی کنیم. من بدون این‌ها با پذیرش تنهایی و به خاطر خود ِ خودم که در نظر وجدانم شرمنده نیستم، احساس خوشبختی و آرامش میکنم اما این روزها سرنوشتم و مسیر موفقیتم دست یک گروه افتاده که هیچ کنترلی روی اون‌ها ندارم. این منو آزار داده و روزگارم رو سیاه کرده. هیچ چاره‌ای جز تحمل اون هم ندارم.

پیوست به پست: چقدر این ترانه امروز بعد از یک هفته بی‌قراری آروم کرد، ویژه‌تر اونجایی که بولدش کردم.

طلوع

وﻗﺘﻲ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮓ ﻣﻲﺷﻢ و ﻫـﻤـﺮاه ﺗـﻨـﻬﺎﻳـﻲ ﻣﻴـﺮم
داغ دﻟـﻢ ﺗﺎزه ﻣﻴﺸﻪ

زﻣﺰﻣﻪﻫﺎی ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ، وسوسه‌های ﻣﻮﻧﺪم
ﺑﺎ ﺗﻮﻫﻢ اﻧﺪازه ﻣﻴﺸﻪ

ﻗـﺪ ﻫﺰارﺗـﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه، ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ آواز ﻣﻲﺧﻮﻧﻢ
دارم ﺑﺎ ﻛﻲ ﺣﺮف می‌زﻧﻢ؟ نمی‌دوﻧـﻢ، نمی‌دوﻧـﻢ
اﻳﻦ روزا دﻧﻴﺎ واﺳﻪ ﻣﻦ از ﺧﻮﻧﻤﻮن ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺗﺮه
ﻛـﺎش می‌ﺗـﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺨـﻮﻧﻢ ﻗـﺪ ﻫـﺰارﺗﺎ ﭘـﻨـﺠﺮه
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ…، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ دﻟﺘﻨﮕﻲ داره رﻓﻴـﻖ ﺗﻨﻬﺎﻳـﻴﻢ ﻣﻴﺸﻪ
ﻛﻮﭼﻪﻫﺎ ﻧﺎرﻓﻴﻖ ﺷﺪن
ﺣﺎﻻ ﻛﻪ هی ﻣﻲﺧﻮام ﺷﺐ و روز ﺑـﻪ ﻫـﻢ دﻳـﮕـﻪ دروغ ﺑـﮕـﻦ
ﺳـﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﻫـﻢ دﻗﻴـﻖ ﺷـﺪن
ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، ﻃﻠﻮع ﻣﻦ، وﻗﺘﻲ ﻏﺮوب پر ﺑﺰﻧﻪ
ﻣـﻮﻗـﻊ رﻓـﺘـﻦ ﻣـﻨﻪ…
ترانه‌ی #پدرام از آلبوم #هوای‌خونه با آواز و آهنگ#سیاوش‌قمیشی و اجرای بی‌نظیر #محسن‌نامجو
اجرای سیاوش: https://www.youtube.com/watch?v=5uRy4K3-TZw
اجرای نامجو: https://www.youtube.com/watch?v=9gGz2jKVRy0

پی‌نوشت: نکنه امروز که یک‌شنبه بود دل‌تنگم شدی که دل‌تنگت شدم؟